دل شور بهارى را مى زد كه سرد بود و بارانش تمام نمى شد. اما تمام شد. تمام. جان آزاد ما رفت. مردى كه يك دست نداشت وهزار قلب داشت.
فريادش در گوشم هست و صداى گريه اش. سلول كنارمن بود. بهار ۱۳۶۲. بهارى كه شش سال دوام آورد. مرد. مرد تمام. ياد آور شولوخف و رومن رولان در روزهاى شكنجه آخ نگفت. نگفت. هفتاد و چند سالش بود. از دور مى آمد و با خود طلوع گندمزار و فريادگيله مرد را داشت. از نسلى بود كه جهان را رها مى خواست. رها. و حالا در بند بود. بار اول نبود كه در بند بود. بند با او بود. براى همين هم رهائى از بند را، راه زندگى كرده بود.
آخرين بار در روزهاى آخر حكومت پيشين به بندبرده بودند او را. جايى كه عادت داشت «ميهمان آقايان» باشد. روز ديدار شوراى سردبيرى روزنامه ها با شاپور بختيار- كه ندانستيم چه مى گويد و مى خواهد- پيام كانون نويسندگان ايران را براى آخرين نخست وزير ايران داشتم. جلسه كه تمام شد راه بر اوكه مى رفت بستم.
- مى دانيد به آذين در بند است؟
- شير مردى مثل او را كه در بند كرده است؟
- همان ها كه جايشان مى نشينيد.
نگاهى به من كرد مرد آزاده كه جوان بودم.
- چه مى خواهيد؟
- آزادى او را. اين پيام كانون است. اگر به آذين در بند بماند، كانون اولين مخالف شما خواهد بود.
مرد بختيارى از آستانه گذشت و گفت:
- با انديشه او مخالفم، اما ژان كريستف را هزار بار خوانده ام.
- او ژان كريستف ماست آقاى نخست وزير.
- او پيش شماست. فردا.
و به آذين آمد. آمد تا اندكى بعد به بند رود. اين بار اما شش سال طول كشيد. شش ماه در بند «آقايان» وشش سال در زندان «حاجى آقا». و در همه عمر دراز فقط يك بار گريست. پرسش نامه اى را بدر سلول ها آورده بودند نيمه شبى در خرداد ۶۲. پاسخ به آن معنائى جز اعتراف به جاسوسى نداشت. شب تاصبح چراغ ها روشن بود. سحرگاه بازجو آمد. همان كه بعد ها معاون وزير و سفير شد و چه سفاك بود. هر كدام از ما چهار سلول كنار هم در كميته مشترك زمان شاه و زندان توحيد زمان انقلاب جوابى داديم و سيلى خورديم. پير مرد فقط گريست و سيلى خورد. گريست و سيلى خورد.
و زمان گذشت و محمود اعتماد زاده- به آذين- زندانى زندان بزرگترى شد و ديروز رفت. لحظه آخر انگار گفت: راحت شدم.
راحت شد گيله مرد. راحت شد از راه دراز رفتن و نرسيدن. فرياد زدن و فرو رفتن. جان براى آزادى دادن و زندانى بودن.
اكنون او از آستانه گذشته است. جهان به كام شكنجه گران اوست. هنوز آزادى در بند است. و او سرانجام آزاد است.
سيروس على نژاد
به آذين، از ادبيات تا سياست
محمود اعتماد زاده (م. الف. به آذين)، نويسنده و مترجم سرشناس ايرانى، روز چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۸۵ در تهران درگذشت.
وى كه مدت ها از نارسايى مزمن تنفسى و آسم و بيمارى ريوى رنج مى برد بر اثر ايست قلبى در بيمارستان آراد تهران درگذشته است.
زندگينامه محمود اعتماد زاده
محمود اعتماد زاده در بيست و سوم دى ماه سال ۱۲۹۳ خورشيدى در كوى خمران چهل تن (خمر بر وزن همر به ضم خا و كسر ميم به معنى كوزه گر. پس كوى خمران يعنى محله كوزه گران) رشت، در يك خانواده «بازرگان- خرده مالك» به دنيا آمد.
تا پايان تحصيل دوره دبستان در همان شهر ماند و سپس در اواخر تابستان ۱۳۰۶ همراه خانواده به مشهد كوچيد. سه سال اول دوره متوسطه را در آنجا گذراند. آنگاه به تهران آمد و تحصيلات خود را در اين شهر ادامه داد. در شهريور ۱۳۱۱ همراه گروهى كه بورسيه دولت بودند، براى تحصيل در رشته مهندسى و رياضيات به فرانسه رفت و شش سال و چند ماه در آنجا اقامت كرد، اما علاقه او به ادبيات سبب شد كه بيشتر وقت خود را صرف آثار ادبى كند. خود نوشته است كه «وقتم را با شور و كنجكاوى به خواندن آثار ادبى و تا اندازه اى فلسفى يا تاريخى مى گذراندم» .
در دى ماه ۱۳۱۷ به ايران بازگشت و با عنوان ستوان دوم مهندس وارد نيروى دريائى شد و به خرمشهر رفت. دو سال و نيم در آنجا بود و در تير ماه ۱۳۲۰ با درجه سروانى به انزلى منتقل شد. «مدير تعميرگاه نيروى دريائى شمال. عنوان دهن پركن اما پاك ميان تهى» .
در اين زمان، يعنى در بحبوحه جنگ دوم جهانى، قواى شوروى و انگليس، ايران را از دو سو اشغال و پاره اى شهرها از جمله انزلى را چند بار بمباران كردند. اعتماد زاده در روز چهارم شهريور ۲۰ بر اثر بمباران به سختى مجروح شد. او را به بيمارستانى در رشت منتقل كردند و كار به قطع دست و بازوى چپش كشيد. هنوز زخم پاى چپش بهبود نيافته و تركش بمب بيرون آورده نشده بود كه او را مخفيانه به تهران رساندند تا به عنوان اسير جنگى گرفتار ارتش سرخ نشود. اما او كمى بعد اسير تفكر سرخ شد و شايد تا به آخر عمر عاشقانه در آن ماند.
در همان دوره اى كه در خرمشهر مى زيست ترجمه «نامه سان ميكله» را آغاز كرد اما اين كار تا شانزده سال به صورت نيمه تمام باقى ماند.
«انديشه و احساس»
در سالهاى پس از شهريور ۲۰ بود كه او به قول خودش «در انديشه و احساس» به جنبش جهانى كارگرى پيوست و پس از ترك ارتش، عضو حزب توده ايران شد. در خرداد ۱۳۲۳ ارتش را ترك گفت و به عنوان دبير رياضى و فيزيك به وزارت فرهنگ يا همان آموزش و پرورش كنونى انتقال يافت.
به آذين در سال ۱۳۲۲ يا ۲۳ به عضويت حزب توده در آمد ولى برخلاف بسيارى از توده اى هاى روشنفكر آن زمان كه بعدها راه و رسم آن حزب را ترك كردند، تا به پايان توده اى ماند و اين حزبى شدن و توده اى شدن، بر تمام ادوار زندگى اش تأثير مستقيم گذاشت چنانكه خاطرات او كه زير عنوان «از هر درى...» منتشر شده، نشان مى دهد كه در سال ۵۶ كه نطفه انقلاب ايران آهسته آهسته بسته مى شد، او در تمام حركات، چارچوب ايدئولوژيك خود را پيش مى برد و سر انجام راهى برلين شد تا با كيانورى ديدار كند.
پس از انقلاب نيز زير تأثير همين افكار بود كه سر انجام از كانون نويسندگان ايران كه خود از بنيان گذاران آن بود و دو دوره در هيأت دبيران آن فعاليت داشت، جدا شد و به عبارت بهتر، به همراه عده ديگرى از همفكران خود از كانون انشعاب كرد و «شوراى نويسندگان و هنرمندان» را بنياد نهاد.
نام مستعار «به آذين» را محمود اعتماد زاده از سال ۱۳۲۲ برگزيد. براى آنكه در آن زمان افسر نيروى دريايى بود و نمى توانست با نام واقعى خود قلم بزند. خود توضيح داده است كه الگوى او در اين نام گذارى واژه «بهدين» بوده است كه زردشتيان ايران بدان شناخته مى شوند «. آذين همان آيين است به معناى دين.» به آذين «نيز همتاى» بهدين «. اما پذيرش اين نام به هيچ رو از سر ايمان به دين آريايى زردشت نبود. هرچند كه تعهدى آرمانخواهانه با خود داشت» .
هرچند به آذين در «از هر درى...» دعوى آزادگى مى كند اما تا مغز استخوان پيرو و مطيع حزب توده مانده بود و همين وابستگى و دلبستگى به حزب بود كه سرانجام سر و كارش را با زندان جمهورى اسلامى انداخت. او چنانكه خود نوشته است از شصت و هشت سالگى تا هفتاد و شش سالگى را در زندان گذرانده است. در دوره پهلوى نيز همواره در خطر دستگيرى قرار داشت و مشهور بود كه هر از گاهى به همسرش مى گفت «پتوى مرا حاضر كنيد» . به اين ترتيب همواره يا منتظر زندان بوده و يا در خود زندان.
زندگى به آذين داراى دو وجه مشخص و متمايز از هم است. از يك سو مى كوشيد تا به عنوان يك شخصيت سياسى برجسته در جامعه مطرح شود و از سوى ديگر از اوان جوانى به عنوان يك شخصيت ادبى و فرهنگى در جامعه شناخته شده بود.
شخصيت ادبى و فرهنگى به آذين نخست به شكل نويسندگى ظاهر ولى اندك اندك و با گذشت روزگار در شكل مترجمى تثبيت شد. نخستين اثر او كه به صورت مجموعه داستان و با عنوان «پراكنده» منتشر شد (۱۳۲۳) به مضمون هاى جنسى و عرفانى مى پرداخت و تا حد زيادى جنبه رمانتيك داشت و از لفاظى و كلمات آهنگين انباشته بود. در كتاب بعدى كه «به سوى مردم» نام گرفت، به آذين به موضوعات اجتماعى روى آورد اما به قول حسن مير عابدينى در «صد سال داستان نويسى ايران» در اين كتاب نيز زبان نويسنده از تصنعى خود نمايانه لطمه ديده است.
نخستين رمان
«دختر رعيت» نام نخستين رمان به آذين است كه در سال ۱۳۳۱ منتشر شد. در اين رمان نويسنده به جنبش جنگل مى پردازد و نخستين تلاش ها را براى خلق يك رمان تاريخى و واقع گراى فارسى به كار مى بندد. در اين رمان دو مضمون در كنار هم پيش مى روند. نهضت جنگل و داستان زندگى صغرا دختر رعيت در خانه ارباب.
به آذين از كودكى و نوجوانى با روابط ارباب و رعيتى و رفتار اربابان با زير دستان روستائى آشنائى يافته بود. رمان «دختر رعيت» حاصل همين آشنائى هاست.
«نقش پرند» كه در سال ۱۳۳۵ منتشر شد به قول خود او آزمايشى در ادامه حكايت پردازى كوتاه زبان فارسى بود كه نمونه پرآوازه آن «گلستان» سعدى است اما منتقدين آن را آزمايشى ديرهنگام مى دانند كه در آن بيشتر به نشان دادن و به رخ كشيدن احاطه خود به زبان فارسى پرداخته و در وصف زيبائى هاى زندگى غزل سرائى كرده است.
دو فصل از رمان «خانواده امين زادگان» نيز در سال هاى ۳۶ و ۳۷ در مجله صدف منتشر شد كه ادامه نيافت. خود او در اين باره نوشته است كه «... آنچه مرا از پيگيرى آزمون دختر رعيت و از ادامه خانواده امين زادگان باز داشت، فشار تنگدستى و لزوم تأمين زندگى خانواده بود. در آن زمان آثار نويسندگان ايرانى كمتر خواننده مى يافت و به اندازه بخور و نمير هم در آمدى نداشت. بيكار بودم. ناگزير پيشنهاد ترجمه» بابا گوريو «اثر بالزاك را در برابر هزار تومان پذيرفتم و يك ماهه كار را تحويل دادم. گشايشى بود. سپاس گزارم» .
به هر حال اين واقعيت دارد كه تنگدستى و تلاش براى امرار معاش مشكل دايمى وى بوده است. در مصاحبه با روزنامه شرق كه در سالهاى آخر عمر او منتشر شد، اشاره كرده است كه تمام عمر زير فشار تلاش معاش بوده و از اين رو پيوسته با شتاب نوشته و فرصت بازنگرى نداشته است. همچنين در گفتگو با بهزاد موسائى در فرهنگ و توسعه (شماره ۵۱ بهمن ۸۰) مى گويد: «گرايشم به ترجمه رمان، گذشته از ارزش ادبى آن و ذوقى كه همواره بدان داشته ام، از ناچارى بوده است. مى بايست برگردان اثرى كم و بيش پر حجم را كه مى توانست مقبول خوانندگان افتد هرچه زودتر به ناشر بدهم و از اين راه زندگى خانواده ام را تأمين كنم» .
ترجمه آثار
مجموعه داستان هاى «مهره مار» و «شهر خدا» به ترتيب در سالهاى ۱۳۴۴ و ۱۳۴۹ منتشر شدند، زمانى كه به آذين حضورى قابل توجه در عرصه ادبيات ايران داشت و به عنوان مترجم آثار بالزاك و رومن رولان شناخته شده بود.
پيامى كه در داستان «مهره مار» نهفته حاصل آشنائى به آذين با ماركسيسم و درك او از سرمايه و سرمايه دارى است. جمال مير صادقى در باره پيام اين داستان نوشته، مقصود اين است كه: وصلت انسان با سرمايه، فساد و نابودى به دنبال مى آورد.
اما آنچه مايه شهرت به آذين شد، ترجمه هاى او بود، نه نوشته ها. اساسا صاحب خلاقيت فوق العاده اى نبود اما در برگردان خلاقيت ها پشتكار و اصرار و مهارت داشت. ترجمه ژان كريستف و دن آرام شهرتى نصيب وى كرد كه هرگز دختر رعيت و مهره مار نكرده بود.
جمال مير صادقى در «ادبيات داستانى» مى نويسد: «شهرت به آذين بيشتر مرهون ترجمه رمان هاى بزرگ و كلاسيك است كه انجام داده، ذوق و سليقه او براى انتخاب اين رمان ها كه هر كدام در حد خود شاهكارى است و نثر سليس و محكم و دقيق او در ترجمه اين كتاب ها، زبانزد خاص و عام است. رمان هاى» ژان كريستف «اثر رومن رولان و» بابا گوريو «و» چرم ساغرى «نوشته بالزاك و» دن آرام «اثر شولوخف و» اتللو «اثر شكسپير از جمله ترجمه هاى اوست كه در واقع خدمت بزرگ به آذين به دنياى فرهنگ و ادب ماست» .
به غير از داستان ها و ترجمه ها، به آذين نوشته هاى ديگرى دارد كه بايد آن را بخشى از خاطرات او به حساب آورد. پس از رهائى از زندان شاه «مهمان اين آقايان» را در قالب رمان نوشت كه چاپ اول آن در سال ۱۳۵۲ در آلمان منتشر شد و مانند «از هر درى...» گزارشى از زندگى نويسنده است. زمانى كه فريدون تنكابنى به دليل انتشار «يادداشت هاى شهر شلوغ» بازداشت شد، (اواخر دهه ۴۰) كانون نويسندگان ايران با صدور اعلاميه اى آزادى او را خواستار گرديد و به آذين به عنوان يكى از دبيران كانون و امضا كننده آن بيانيه دستگير شد و چهار ماه در زندان قزل قلعه، شهربانى و قصر گذراند. «مهمان اين آقايان» شرح دوران زندان اوست.
«از هر درى...» در واقع خاطرات سياسى به آذين است كه دو جلد آن چاپ شده و جلد سوم تا هفتم آن مجوز انتشار نگرفته است. به آذين خود در فصلنامه «گيلان ما» (شماره تابستان ۱۳۸۰) نوشته است كه: «جلد هاى چهارم و پنجم و ششم و نيز نوشته ديگرى كه مى توان آن را جلد هفتم» از هر درى... «به حساب آورد، همچنان تا كنون به صورت دست نويس نزدم مانده اند» ... . هريك از اين دو كتاب به گونه اى گزارشى است از برخى مقاطع زندگى من. اگر تصويرى از واقعيت روزگار مى دهند، خودم را نيز به تصوير مى كشند. نمى گويم به تمامى و از همه جهات ولى راست و بى بزك «.
» نحله خاص «
به غير از نوشته ها و ترجمه هاى معروف خود، به آذين مدتى نيز به كار روزنامه نگارى پرداخت. از جمله در دهه ۳۰ مدتى عضو تحريريه مجله صدف- و در عمل سردبير آن ـ بود. در همان دوران بود كه چند داستان كوتاه و دو فصل از رمان نيمه كاره» خانواده امين زادگان «را منتشر كرد. در دهه ۴۰ نيز زمانى سردبير» كتاب هفته «شد كه احمد شاملو شاعر نامدار ايران آن را بنا گذاشته بود. اما اهل قلم خاطرات خوشى از سردبيرى به آذين در اين نشريات ندارند.
شاملو حكايت كرده است زمانى كه كارش با مدير كتاب هفته به جاى باريك كشيده بود، يك روز كه به كتاب هفته رفته به آذين را بر پشت صندلى خود يافته كه به او مى گفت اگر نوشته اى داشته باشد مى تواند براى چاپ به او ارائه كند! نجف دريابندرى نيز براى من حكايت مى كرد كه» آن وقت ها كه به آذين «صدف» را اداره مى كرد، داستانى ترجمه كرده بودم از جان گالزورثى. به آذين به وسيله آقاى محجوب پيغام فرستاده بود كه مطلبى بهش بدهم. من اين داستان را فرستادم. چاپ نشد، تنها نسخه اى هم بود كه داشتم، از بين رفت. پرسيدم چرا چاپ نشد محجوب گفت كه به آذين با مضمون داستان مخالف بود «.
جالب آنكه صفدر تقى زاده نيز داستانى به همين مضمون براى نگارنده حكايت كرده كه براى او و دوست همكارش محمدعلى صفريان در ارتباط با به آذين و مجله صدف اتفاق افتاده است. اما گويا صريح تر از همه، داورى ابراهيم گلستان باشد كه در مصاحبه اى با قاسم هاشمى نژاد براى روزنامه آيندگان كه بعدها در كتاب» گفته ها «منتشر شد، به آذين را» آدمى شريف اما پرت و بكلى پرت از مرحله «معرفى مى كند. قضيه به داستان» لنگ «برمى گردد كه وقتى در سال ۱۳۲۴ چاپ شد (و بعدها در مجموعه» شكار سايه «آمد) به آذين با همان ديدگاه ايدئولوژيك نقدى بر آن نوشت. گلستان مى گويد و مى گويد و مى گويد و به اينجا مى رسد كه» ... اما به هر حال غنيمت بود و غنيمت است تماشاى يك آدم صادق، هرچند بد دهن، هرچند بى منطق، هرچند خشكه مقدس، هر چند مطلقاً پرت «.
با آنكه به آذين در مصاحبه با امير حاجى زاده (روزنامه شرق ۱۱ آبان ۸۲) تأكيد مى كند كه» من سر سپرده هيچ نحله اى نيستم «، اما حكايات بسيارى نظير آنچه نمونه وار آمد از سوى روشنفكران درباره سرسپردگى او به» نحله خاص «و نيز حركات و فعاليت هاى او پس و پيش از انقلاب اسلامى جاى زيادى براى انكار سرسپردگى باقى نمى گذارد.
شايد به همين دليل بود كه دوره اى كه به آذين» كتاب هفته «را اداره مى كرد، دوره سقوط شمارگان اين نشريه پربار آن زمان به حساب مى آيد. نشريه اى كه با سردبيرى شاملو، اعتبار و تيراژ به هم زده بود و به چاپ آثار نو ادبى جهان مى پرداخت، با سردبيرى به آذين افت كرد و ديگر هيچگاه، رونق پيشين را باز نيافت.
به آذين پس از آزادى از زندان جمهورى اسلامى كتاب تازه اى به چاپ نسپرد تا خوانندگانش با انديشه هاى پايان عمر او آشنا شوند اما در نوشته اى كه شايد بتوان آن را زندگى نامه خود نوشت او ناميد، در» فصلنامه گيلان ما «(سال اول، شماره سوم، تابستان ۱۳۸۰) نوشته است كه:» در سال هاى هفتاد كه مرا از مرز باور نكردنى هشتاد سالگى گذرانده به نود نزديكم كرده اند، بيشترين راستاى فعاليت انديشه ام در زمينه عرفان، آنگونه كه خود از دريافت بى كرانگى و جاودانگى و يگانگى هستى پنداشته ام، بوده است. در كنار اين خار خاز هميشگى انديشه، البته به كارهاى گزارشى و داستانى هم پرداخته ام «.