Nimrooz
Vol. 18, No. 885, June 9, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۸۵ - جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۸۵
نوشته: فهيمه رحيمى
گندم
«بعد برگشت و دوروورش رو نگاه كرد و گفت:»
-يه موقع زياد نسبت به اين باغ احساس نداشتم. اما حالا واقعاً دوستش دارم!
«بهش خنديدم كه دوباره گفت:»
-ديگه هم نبايد با كاميار برى جائى آ!
-براى چى؟
«خنديد و گفت:»
-اين كاميارترو از راه بِدَر مى كنه! تو ديگه تعهد دارى!
-پس يه خبرى بهت بدم! اما به هيچكس نگو! كاميارم ممكنه تو همين چند وقته متعهد بشه!
گندم: راست مى گى؟!
-آره.
گندم: من كه باور نمى كنم! اين كاميار اگه ده تا زن هم داشته باشه باز هم يه دختر از بغلش رد بشه، همه چى يادش رفته!
-نه، اينجورى نيست! اگه بدونى به خاطر تو كجاها اومد و چه كارائى كرد!
گندم: راست مى گى؟!
-آره، خيلى زحمت كشيد!
گندم: حالا اونى كه دلش رو برده، كى هست؟
-يه دختر.
گندم: از همون دوستاشه؟
-نه.
گندم: خوشگله؟
-آره. شبيه يه نفره كه نمى دونم كيه اما خيلى صورتش آشناست؟
گندم: تحصيلكرده است؟
-داره دكتر مى شه.
گندم: آفرين! حالا كِى به سلامتى....
«داشت حرف مى زد كه مش صفر از دور صداش كرد. زود دستش رو از تو دستم درآورد و بلند شد كه مش صفر رسيد و گفت:»
-ببخشين گندم خانم اما خانم كوچيك دنبال تون مى گردن.
گندم: مرسى مش صفر، الان مى روم.
«بعد يه خرده صبر كرد تا مش صفر رفت و به من گفت:»
-يه بار ديگه هم بهم بگو!
«خنديدم و گفتم:»
-ديگه خجالت نمى كشم! دوستت دارم گندم!
«نشست جلوم و گفت:»
-من هم خيلى دوستت دارم سامان! اصلاً اگه هستم، به خاطر تو هستم!
«بعد بلند شد و دوئيد طرف خونه شون و چند قدم اون طرف تر واستاد و برگشت و بلند گفت:»
-به مامانم اينا بگم؟
-بگو!
«خنديد و با دستش يه حركت قشنگ برام كرد و دوئيد و رفت!!»
***
«دو ساعتى بود كه رو تختخوابم دراز كشيده بودم و فكر مى كردم. نمى دونستم چه جورى بايد به مامانم اينا جريان رو بگم. يعنى ازشون خجالت مى كشيدم. همه اش منتظر بودم كه صبح بشه و جريان رو به كاميار بگم و اون به مامانم اينا بگه.
اصلاً خواب به چشمام نمى اومد! خيلى خيلى خوشحال بودم! دلم مى خواست بلندشم و برم دَم پنجره گندم و صداش كنم و باهاش حرف بزنم! راستش مى ترسيدم كه يه وقت يكى بيدار بشه و بَد بشه!
ساعت رو نگاه كردم. نزديك يكِ بعد از نصفه شب بود. يه غَلت تو جام خوردم و پتورو كشيدم روسرم.
چطور كاميار برنگشته بود خونه! خيلى وقت بود كه رفته بود بيرون!
داشتم فكر مى كردم كه اگه با گندم عروسى كنم، كجا بايد زندگى كنيم؟! تو همين فكرا بودم كه از بيرون يكى گفت:»
-پيشت!
«زود از جام پريدم و از پنجره سرمو كردم بيرون. كاميار با گيتارش نشسته بود زير پنجره ام!»
-كى برگشتى؟!
كاميار: همين الان.
-خونه نرفتى؟!
كاميار: نه.
-پس اين گيتار دستت چيكار مى كنه؟!
كاميار: خب از سرِ شب دستم بود ديگه!
-با همين رفتى سراغ حكمت؟!
-آره مگه چيه؟
-ديوونه اى به خدا كاميار!
«گيتارو گرفت تو بغلش و شروع كرد به زدن و خوندن!»
-عاشقم من! عاشقى بى قرارم! كس ندارد! خبر از دل زارم!
آرزوئى جز تو در دل ندارم!
«يه مرتبه پنجره طبقه بالا واشد و بابام سرشو آورد بيرون و خواب آلود يه نگاهى به كاميار و من كرد و گفت:»
-فردا كه ساعت ۷صبح اومدى كارخونه سرِ كار، ديگه شبا مى رى مى گيرى زود مى خوابى!
كاميار: عمو عاشق شدم!
«بابام يه خنده اى كرد و گفت:»
-حتماً همين ساعتِ يك بعدازنصفه شبى هم به اين درد مبتلا شدى!
كاميار: نه عموجون! دو سه روز پيش بادش بهم خورد، امشب خودشو نشون داد! يعنى ديروز هم تك و توك عطسه و سرفه مى كردم!
«بابام شروع كرد به خنديدن. مامانم اومد لب پنجره و سرشو آورد بيرون و گفت:»
-حالا كى هست اين خانم خوشبخت؟
كاميار: اسمش خانم حكمته نه خانم خوشبخت زن عمو! سلام!
بابام: حالا كِى مى خواى خر بشى؟
كاميار: فردا صبح خوبه عموجون؟
بابام: براى خريت هميشه زوده! حالا چه شكلى هست؟ زشت مِشت كه نيست!
كاميار: درست شبيه زن عمومه!
-نه، پس خوشگله!
كاميار: عموجون حالا خريت برام زوده يا نه!
«بابام يه سرفه اى كرد و گفت:»
-خب اگه شبيه زن عموت باشه كه هر چه زودتر بايد دست بلند كنى!
كاميار: باشه عموجون. همين فردا مى آرمش خونه!
بابام: چى چى همين فردا مى آرمش خونه!؟
كاميار: مگه شما نگفتين هر چه زودتر بايد دست بلند كنم؟
بابام: يعنى هر چيزى وقتى داره، آدابى داره! همينجورى كه نمى شه!
كاميار: آدابى داره يعنى هر چى آدم ديرتر زن بگيره بهتره!
«بابام دوباره هول شد و گفت:»
-چرا حرف تو دهن من ميذارى پسر! من كِى اينو گفتم؟!
«مامانم برگشت و چپ چپ به بابام نگاه كرد كه كاميار گفت:»
-عموجون شما بهتره برين بگيرين بخوابين و براى خودتون آخر شبى شَر درست نكنين!
«بابام يه سرفه اى كرد و گفت:»
-حالا پدرش چيكاره هست؟
كاميار: از سازنده هاى خوب و قديمى تهران!
بابام: آفرين! خوبه! كجاهارو كار كرده؟
كاميار: اونش رو ديگه خبر ندارم!
بابام: خونواده اش چه جورى هستند؟
كاميار: فقط برادرش رو ديدم عمو.
بابام: برادرش چيكاره است؟
كاميار:دستش تو صادراته؟
بابام: پس خونواده خوبى بايد باشن!
كاميار: خوب! عالى! حالا شما بفرمائين بخوابين كه نزديك صبحه!
«با بابام و مامانم خداحافظى كرد و اونام رفتن گرفتن خوابيدن كه بهش گفتم:»
-چرا بيخودى دروغ بهشون گفتى؟ بالاخره چى؟! باباى نصرت كجاش سازنده است؟!
كاميار: بالاخره عمله بوده ديگه! عمله نباشه اصلاً كسى مى تونه يه ديوار بسازه؟! نصرتم كه خودمون ديديم دختر صادر مى كرد اون ور آب! كجاش رو دروغ گفتم؟
«بعد يه مرتبه با دستش زد رو پاش و با حالت گريه گفت:»
-خدا به دادم برسه! من حالا چه جورى عمله رو جاى بسازبفروش به بابام اينا بقبولونم؟!
-باباش كه حالا ديگه زنده نيست كه!
كاميار: داداشش كه زنده است! اگه خواستن دفتر شركت واردات صادراتش رو ببينن چيكار كنم من؟!
-حالا من پر مكافاتم يا تو؟
كاميار: دِ اين بدبختى هم، همه اش زير سرِ توئه ديگه! حالا برو بگير بخواب تا فردا خدا بزرگه! بالاخره يه خاكى تو سرم مى كنم!
-مى گم تو هم مثل گندم قهر كن و بذار برو! تو كه رفتى، حتماً بابات اينا راضى مى شن!
كاميار: بابام اينا از خداشونه كه يه چند روزى بذارم شون و برم كه يه نفسى بكشن! نه! اين فايده نداره.
-حالا امشب چيكار كردى؟ حتماً اين دفعه برديش بهش كله پاچه دادى خورده!
كاميار: نه! رفتم درِ خونه شون. پنجره شون وامى شه تو كوچه. طبقه اول هستند! آروم زدم به شيشه پنجره اش و همونجا زير پنجره نشستم. تا پنجره رو وا كرد، شروع كردم و گفتم: «مى دونم حرفائى كه بهت زدم رو باور نكردى. راستش من جوون بودم و يه شيطونيائى كردم! اما باور كن اين دفعه با تموم دفعه هاى ديگه فرق داره! اين دفعه احساس مى كنم كه واقعاً عاشق شدم! قصدمم فقط ازدواجه! اگه تو راضى باشى، هيچ سدى بين ما وجود نداره! اصلاً به فاصله طبقاتى هم كه بين ماست فكر نكن! مهم اينه كه دو تا جوون همديگه رو دوست داشته باشند! بقيه اش حل مى شه. از چاخانائى هم كه برات كردم معذرت مى خواهم! يعنى گناهى هم ندارم آ! عادت وامونده رو سخت مى شه ترك كرد! من هم عادت كردم تا به هر كى مى رسم و زود مى گم تو اولين و آخرين كسى هستى كه من دوستش دارم اما باور كن اين دفعه دارم راست مى گم! به جون مادرم، به جون بابام اگه دروغ بگم!
فقط ازت خواهش مى كنم بدون فكر تصميم نگير و جواب نده! من صبر مى كنم تا تو فكرات رو بكنى! حالا يا فردا يا پس فردا! حالا حالاها وقت دارى اما بدون كه من تا تو جواب بدى، هر لحظه برام مثل يه سال طول مى كشه! يه وقت نكنه فكر كنى كه شماها پول ندارين و ما پولداريم آ! هيچ! اصلاً! اين چيزا كه نبايد مانع خوشبختى دو تا جوون بشه!
در ضمن به جون بابام، به جون مامانم، به جون سامان، اون دو تا دخترا كه اون شب تو رستوران برام دست تكون دادن رو اصلاً اسم شونم نمى دونم چيه! يعنى يادم نيست! ديگه حالا خودت مى دونى. يا دل يه جوون رو مى شكنى و واسه آخرت خودت عذاب مى خرى يا دلش رو نمى شكنى و يه ضمانت نامه واسه اون دنيا مى گيرى!»
اينارو كه بهش گفتم برگشتم و سرمو گرفتم بالا كه نگاهش كنم ببينم حرفام چقدر روش اثر گذاشته كه چشمت روز بد نبينه! اصلاً امروز نميدونم چرا همه اش بدشانسى آوردم! از حواس پرتى، پنجره اتاق رو عوضى گرفته بودم! من فكر مى كردم حكمت داره به حرفام گوش مى ده! نگو اينجا خونه پيرزن صاحبخانه اشه!! تا چشمم به پيرزنه افتاد نزديك بود زهره ترك بشم! يه آن فكر كردم اين پيرزنه حكمته كه آرايش نكرده اومده جلو پنجره! زود ازش پرسيدم ببخشين خانم اسم شما كه حكمت نيست؟! بيچاره گفت: «نه، اسم من نسرينه. پنجره خونه حكمت جون اون يكى يه!»
گفتم خانم جون خب همون اول حرفام اينو بهم مى گفتين! گفت: «آخه انقدر قشنگ حرف مى زدى كه دلم نيومد حرفاتو قطع كنم!» گفتم: حالا پس يه زحمت بكشين و درِ خونه اين حكمت خانم رو بزنين و هر چى كه من به شما گفتم بهش بگين! گفت: «وا! ننه من همه شو يادم نيست كه!» گفتم: عيبى نداره، هر چى شو كه يادتون هست بهش بگين!
اينو كه گفتم يه مرتبه صداى خنده حكمت و دوستش از اون يكى پنجره اومد! برگشتم ديدم دوتائى آروم پنجره رو واكردن حرفامو شنيدن! رفتم جلو گفتم: حكمت خانم اون دفعه كه اومدم دنبال تون شما از اين يكى پنجره با من حرف زدين! چطور الان تو اين يكى پنجره هستيد؟! گفت: «اون شب رفته بودم پيش نسرين خانم كه تنها نباشه». گفتم: آهان!
پدرسوخته ها همه اش داشتن مى خنديدن! حكمت گفت: «كاميارخان حالا مجبورين تمام اون چيزائى رو كه به نسرين خانم گفتين، دوباره به خودم بگين! من هم گفتم براى چى به شما بگم! قسمت قسمتِ نسرين خانم بود كه ازش خواستگارى كنم! قسمت هم كه نمى شه عوض كرد!
اينو كه گفتم نسرين خانم مُرد از خنده و از همون پشت پنجره به حكمت گفت: «مادر حتماً به اين جوون جواب مثبت بده! خيلى قشنگ و صادقانه حرف زد!»
***
رفته بوديم خونه نصرت كه ديديم چند نفر اومده بودند دوا بخرند، دوتا از اون جوونا زن و شوهر بودن، حالم گرفت وقتى ديدم زنه براى گرفتن دوا حتى حاضره جلوى شوهرش خودشو بفروشه!
نصرت مى گفت خود شوهره هر جا دستش بند مى ياد، زنش رو مى بره خيابون، يه تيريپ كه بره جنس جفتشون جور ميشه!
ديگه حال خودمو نفهميدم، فقط از نصرت خواهش كرديم بزنيم از اونجا بيرون تا يه خورده با هم صحبت كنيم.
نصرت راه افتاد و شروع كرد راجع به درس خواندن ها و وضعيت خودش مى گفت:
-يه شاگردى داشتم كه وضع شون بد نبود. اسمش مريم بود. دختر خوشگلى بود. من مى رفتم و باهاش رياضى و شيمى كار مى كردم. سال آخر دبيرستان بود. يه مدت كه رفتم و اومدم خونه شون، كم كم احساس كردم كه دوستش دارم. هر چى به خودم مى گفتم پسر، ترو چه به اين غلطا! اما دست خودم نبود! تنها چيزى كه يه خرده آرومم مى كرد، وضع مالى مريم بود! پدرش مدير يه شركت بود. يه آپارتمان خوب بالاى شهر داشتن، ميلياردر نبودن اما وضع شون خوب بود.
هر دفعه مى رفتم خونه شون و يه خرده درس رو كش مى دادم و ازشون ارزون تر مى گرفتم كه بتونم بيشتر ببينمش! دلم به همين خوش بود تا اين كه اون اتفاق افتاد!
يه بار كه رفتم خونه شون، ديدم خودش رفت برام چائى آورد. هر دفعه مادرش اينكارو مى كرد. پرسيدم مامان اينا مگه خونه نيستند؟ گفت: «نه! راستش مى خواستن كلاس رو كنسل كنند اما شما كه تلفن نداشتيد بهتون خبر بدم!» گفتم: خب من مى روم، جلسه بعد مى آيم! گفت: «نه! نه! اصلاً!» خلاصه شروع كرديم به درس خوندن. يه خرده كه گذشت به هواى اين كه بهتر كتاب رو ببينه، صندلى اش رو كمى آورد بغل من طورى كه خيلى به هم نزديك بوديم. همونجور كه من مسئله ها رو حل مى كردم، دستامون مى خورد به هم و يه بار اون دستش رو مى كشيد كنار و يه بار من! سه چهار بار كه دستمون خورد به هم و اون كشيد كنار و من كشيدم كنار، دفعه آخر نه اون به روش آورد و نه من! دست مونم كه چسبيد به هم، قلم و خودكار و دفتر و كتاب رفت كنار! يه موقع متوجه شدم كه دستش تو دستمه! فقط بهش گفتم كه مريم مى دونم كارم درست نيست اما خيلى دوستت دارم! اون هم گفت: «من هم دوستت دارم!» گفتم چيكار بايد بكنم؟ گفت: «پدر و مادرم آدماى روشنى هستند. بيا خواستگاريم!»
انگار دنيارو بهم دادن! فرداش رفتم خواستگارى! رفتن خواستگارى همان و قطع شدن كلاس همان! آب پاكى رو ريختن رو دستم! بيچاره ها حق هم داشتن! وقتى اوضاع و احوال منو فهميدن، يه نه گفتن و تمومش كردن! موند اين وسط دل بيچاره من و اون طفل معصوم مريم!

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
حوادث
خانواده
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   • 
•   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   با نيمروز   •   خبرهاى كوتاه   •   حوادث   •   خانواده   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •