|
از لابلاى متون- تهيه و تنظيم: پژواك
يادى از ذبيح الله منصورى، كسى كه بيش از هفتاد سال از عمرش را قلم زد و به روايتى حدود هزار كتاب و پاورقى از خود به جاى گذاشت
(به انگيزه بيستمين سال درگذشت او- ۱۸خرداد ماه ۱۳۶۵)
«من ذبيح الله منصورى را از هنگام كودكى، از خلال جزوه ها و كتابهائى كه منتشر مى كرد، همچنين پاورقى هايش در روزنامه كوشش كه براى پدرم مى رسيد شناختم. در آن سال هاى نوجوانى نوشته هاى جذاب و مُهيّج او مرا كه به اقتضاى سن و سال عاشق ماجرا بودم، سيراب مى كرد.
بعد از شهريور ۱۳۲۰ با اسم منصورى به خاطر مقالاتى كه در روزنامه هاى رنگارنگ آن زمان ترجمه مى كرد و انعكاس بعضى از مقالات آن در مجله خواندنى ها آشناتر شدم. انتشار كتاب «انديشه هاى يك مغز بزرگ» اثر موريس مترلينگ كه بعدها فهميدم يك ترجمه آزاد است و اثر زيادى در جوانان آن روزگار به جا گذاشته بود مرا به او علاقمند كرد. ضمناً در دوران شكوفائى روزنامه «ايران ما» كه در سال هاى اول بعد از شهريور ۱۳۲۰ با نوشتن مقالاتى عليه اشغالگران خارجى، خود را ارگان ايراندوستان معرفى كرده بود و منصورى هم در رديف نويسندگان نامدار آن روزنامه قرار داشت، بيشتر به او علاقمند شدم.
سال ها بعد در ايام تحصيل در دانشكده حقوق تهران، به خاطر نيمه وقت بودن دانشكده، اكثر دانشجويان در ساعات آزاد به كارى مشغول مى شدند. يكى از همدوره هاى من در روزنامه كوشش كار پيدا كرده بود. او اغلب از ذبيح الله منصورى و از اتاقش كه پر از كتاب ها و مجله ها و روزنامه هاى خارجى بود و مراجعانش كه بيشتر دانشجويان سال هاى آخر و سفارش دهنده هاى رساله هاى تحصيلى بودند، صحبت مى كرد و از ما مى خواست به ديدارش برويم. اما در آن سال هاى دانشجوئى و روشنفكرى يا روشنفكر نمائى، ذبيح الله منصورى ديگر براى من جاذبه زيادى نداشت، چون به تدريج تغيير سليقه داده بودم. اكنون ديگر نويسندگان محبوب و مورد علاقه ما صادق هدايت، بزرگ علوى، فرانتس كافكا، ارسنت همينگوى، ويليام فالكنر، زيگموند فرويد و نظاير اينها بودند. با وجود اين روزى از روى كنجكاوى با تنى چند از دانشجويان به ديدار منصورى رفتم و او را مردى بسيار مؤدب و متواضع يافتم كه براى دانشجويان احترام زيادى قائل است، اما در آن روز حتى به خاطرم خطور نمى كرد كه چند سال بعد يكى از اين دانشجويان مدير مجله اى خواهد شد و از منصورى براى همكارى دعوت خواهد كرد. ولى چند سال بعد اين اتفاق روى داد و من از همان دوست خواستم منصورى را به دفتر مجله سپيد و سياه بياورد تا با او قرار همكارى بگذارم.
بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بود و چهره مطبوعات عوض شده بود. بحث هاى داغ سياسى و انتقادهاى تند و كوبنده جاى خود را به داستان ها و پاورقى هاى عاشقانه، تاريخى، پليسى داده بود و ميدان در دست شادروان حسينقلى مستعان بود كه در آن زمان معروف ترين و پر خواننده ترين پاورقى هاى مطبوعات مانند: رابعه، شهرآشوب و آفت را در مجله تهران مصور مى نوشت و بعدها در چند مجله ديگر مشغول كار شد. به جز او پاورقى هاى حسين مسرور مانند «ده نفر قزلباش» در اطلاعات و پاورقى هاى تاريخى ابراهيم مدرسى در مجله ترقى و پاورقى هاى عاشقانه و پر احساس جواد فاضل در اطلاعات هفتگى و ديگران... شهرت داشت.
منصورى در آن زمان هنوز دوران نخست كارهاى مطبوعاتى اش را مى گذرانيد. او بيشتر داستان هاى پليسى و تاريخ گونه خارجى را ترجمه مى كرد كه دوستداران و علاقه مندان خاص خودش را داشت. اما با آن كه خوانندگان مجلات در آن زمان پاورقى ايرانى را ترجيح مى دادند من براى همكارى منصورى را انتخاب كردم كه كارش ترجمه بود.
در همان ديدار نخست، قول و قرار همكارى گذاشته شد. منصورى وعده داد فلان روز و ساعت فلان اولين قسمت پاورقى اش را بياورد. او رفت، روز و ساعت فلان رسيد، از پاورقى خبرى نشد. روزها و هفته ها گذشت باز خبرى نشد. تلفن ها هم بى اثر ماند.
دفتر مجله سپيد و سياه در كوچه طبس اول خيابان فردوسى با محل كار منصورى در همان خيابان در طبقه چهارم ساختمان خواندنى ها حدود صدمتر فاصله داشت. ناچار خودم رفتم. عذرها آورد، قسم ها خورد و سرانجام قول داد داستان را صبح روز بعد قبل از آمدن من به دفتر روى ميزم بگذارد.
گفتم: اگر فردا داستان را نياوريد باز به اينجا مى آيم و تا آن را نگيرم نمى روم.
قول مؤكد داد و واقعاً هم روز بعد اول وقت قسمت اول نخستين پاورقى او روى ميز من بود. از همان چند جلسه اول تصويرى از شادروان منصورى در ذهنم نقش بست كه تا آخر عمر او تغيير زيادى نكرد.
من تشخيص دادم كه منصورى مردى است فوق العاده مؤدب و متواضع، فوق العاده مطلع، محجوب. با حافظه و تخيلى قوى كه زندگانى اش را روى خواندن و نوشتن گذاشته است. من از نظر او «حضرت مستطاب عالى» هستم. بعدها دانستم كه اين اصطلاح را درباره همه، از كاركنان و نويسندگان مجله گرفته تا كارگران به كار مى برد. سوگند او «به سر مبارك» است، كه آن هم درباره همه عموميت داشت. به كوچكترين شوخى چنان مى خندد كه دهانش تا بناگوش بازمى شود، البته بدون آن كه صدائى از آن خارج شود. به خودش مى گويد: «ميرزابنويس» و «كارمزدبگير.»
بعدها فهميدم خلف وعده اش در آغاز همكارى علت يا علت هائى دارد. نخست آن كه آزمايشى است تا معلوم شود طرف چقدر به همكارى با او علاقه دارد. آيا با يكى دوبار وعده دادن و نيامدن منصرف مى شود يا آن كه مانند من آنقدر علاقمند است كه تا مقاله را نگيرد دست از سرش برنمى دارد.
طى سال هائى كه با منصورى همكارى داشتم بارها مديران مجلات از من خواستند از سوى آنها منصورى را دعوت به همكارى كنم. من كه با اخلاق منصورى آشنائى داشتم، براى آن كه دوستان مطبوعاتى ام تصور نكنند نمى خواهم منصورى با آنها كار كند، از آنها دعوت مى كردم به دفترم بيايند. از منصورى هم كه قبلاً در جريان كار قرار گرفته بود مى خواستم بيايد تا رودررو با هم قرار بگذارند. در اين جلسات هميشه منصورى وعده مساعد مى داد. آدرس مى گرفت. مايل نبود كسى به محل كارش مراجعه كند. تاريخ دقيق اولين داستان را تعيين مى كرد ولى به ياد ندارم يكى از اين قول و قرارها به نتيجه رسيده باشد! يكى از علل كار نكردن منصورى با مجلات ديگر اين بود كه طبق قراردادى كه با آقاى اميرانى مدير مجله خواندنى ها داشت متعهد شده بود در مجله هاى ديگر كار نكند ولى آقاى اميرانى عملاً با كار كردن منصورى در مجله سپيد و سياه مخالفتى نشان نمى داد. شايد به علت حسن رابطه اش با من بود يا فكر مى كرد همكارى منصورى با سپيد و سياه از تعهد اخلاقى او در مورد تأمين زندگى مادى منصورى كم مى كند.
شايد يكى از علل خلف وعده او با مديران مجلات ديگر شرم حضور او بود كه نمى توانست پيشنهادهائى را كه به او مى كردند رد كند به اين جهت ناچار وعده مى داد ولى وقتى موعد وفاى به عهد فرامى رسيد خود را پنهان مى كرد!
منصورى هر هفته دو تا سه پاورقى به ما مى داد و حداقل دو يا سه پاورقى، دو بار در هفته براى خواندنى ها مى نوشت زيرا خواندنى ها هفته اى دوبار منتشر مى شد. گاهگاهى هم هفته اى يكى دو تا مقاله مستقل براى ما يا نشريات ديگر تهيه مى كرد. در روزنامه كوشش هم از سى چهل سال قبل كماكان به كار مشغول بود. اين همه نوشتن تمام وقت او را مى گرفت و جائى براى همكارى با مجلات ديگر باقى نمى گذاشت.
شادروان منصورى مردى گوشه گير و منزوى بود. با هيچكس دوستى نزديك نداشت. من فكر نمى كنم كسى بتواند ادعا كند كه با منصورى دوست نزديك و محرم رازش بوده و به حريم زندگى او راه پيدا كرده است.
هيچوقت درباره خودش حرف نمى زد. زمانى تصميم گرفتيم براى همكاران مجله پرونده كارى درست كنيم. عكس و مشخصات و نشانى خانه همه را گرفتيم ولى منصورى تا آخر حاضر نشد درباره خودش اطلاعاتى به ما بدهد. اگر در ايام اخير به كوى نويسندگان نقل مكان نمى كرد شايد كسى خانه اش را هم نمى دانست كجاست و از تعداد افراد خانواده اش آگاه نمى شد. طى بيست سال همكارى با ما او در دفتر مجله نه يك فنجان چاى نوشيد و نه يك ليوان آب آشاميد!»
(در شماره آينده به ماجراى هويدا و ترجمه منصورى و ساير ويژگى هاى اين نويسنده و مترجم توانا مى پردازيم.)
(برگرفته از جلد سوم كتاب شبه خاطرات تأليف دكتر على بهزادى).
|