Nimrooz
Vol. 18, No. 885, June 9, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۸۵ - جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۸۵
طيب حاج رضائى پس از كودتاى ۲۸ مرداد به پاس خدماتش از وزارت دفاع ملى دوران پهلوى نشان درجه ۲ رستاخيز دريافت كرد
زندگى و مرگ طيب حاج رضائى
من طرفدار شاه هستم و به هيچ يك از جمعيتها بستگى ندارم
طيب، در دادگاه فتنه ۱۵ خرداد
تحقيق جلال متينى (۹)
نگاهى به كارنامه سياسى
دكتر محمد مصدق
چنان كه گذشت دكتر مصدق در دوره پنجم به نمايندگى مجلس شوراى ملى برگزيده شد و فعاليت پارلمانى خود را شروع كرد. مجلس پنجم در ۲۲بهمن ۱۳۰۲ با نطق افتتاحيه محمدحسن ميرزا وليعهد آغاز به كار كرد (مستوفى، ۳/۵۸۵) و در ۲۲ بهمن ۱۳۰۴ به پايان رسيد. رضاخان سردار سپه كه در آبان ۱۳۰۲ به رياست وزراء منصوب گرديده بود، تا تغيير سلطنت- كه در صفحات بعد از آن ياد خواهم كرد- همچنان رياست وزراء و وزارت جنگ را برعهده داشت.
دكتر مصطفى الموتى
خانواده لاجوردى و نقش آنها در تجارت و صنعت و امور بازرگانى و سياسى و دانشگاهى

طيب حاج رضائى پس از كودتاى ۲۸ مرداد به پاس خدماتش از وزارت دفاع ملى دوران پهلوى نشان درجه ۲ رستاخيز دريافت كرد
زندگى و مرگ طيب حاج رضائى
من طرفدار شاه هستم و به هيچ يك از جمعيتها بستگى ندارم
طيب، در دادگاه فتنه ۱۵ خرداد
مسئولان انتظامى تظاهرات... . متوجه شدند كه باند شعبان بى مخ در حاليكه هر يك دشنه اى در آستين پنهان كرده اند در ميان جمعيت... . وول مى خورند... آنان بى درنگ با شادروان طيب تماس گرفته از او جهت خنثى ساختن اين توطئه استمداد كردند
بخشى از كتاب آزاد مرد



طيب حاج رضائى به جرم دست داشتن در وقايع ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ توسط حكومت پهلوى اعدام شد و پس از انقلاب به او لقب شهيد دادند
از ميان همه كسانى كه نامشان با واقعه پانزدهم خرداد ۱۳۴۲ در آميخته است طيب حاج رضائى چهره منحصر بفردى است. مركز بررسى اسناد تاريخى از طريق ارائه اسنادى از آرشيو ساواك به شرح سابقه مردى مى پردازد كه نامش يكسره تحت الشعاع فرجام او قرار گرفته است، سابقه اى كه به زعم نويسنده كتاب هيچكس در صدد مخفى ساختن آن نيست.
كتاب «آزاد مرد» مقدمه دوازده صفحه اى خود را با تشبيه طيب به حرّ رياحى سمبل آزادگى و مردانگى حماسه كربلا آغاز مى كند و با ذكر اولين نشانه هاى بروز مخالفت طيب با شاه و پيوندش با روحانيت ادامه مى يابد تا آنجا كه در گزارشى از ساواك در سال ۱۳۳۶ مى خوانيم: «طيب حاج رضايى چهار صندوق ميوه به منزل آيت الله كاشانى برد.»
نويسنده سپس با ذكر گزارش ديگرى از خبرچين ساواك كه در آن ارتباط طيب با طرفداران آيت الله كاشانى را بر ملا مى كند، نتيجه مى گيرد: «اين نمونه اى از حركات مرحوم طيب است كه حتى در دورانى كه به شاه وفادار بود، تدين و ريشه هاى اعتقادى خود را رها نكرد.»
در ادامه گزارش مى آيد كه «طيب سر دسته جمعيتى بود كه از ميدان بار فروشان به تظاهرات و مبارزه پرداختند» و سرانجام در پايان روز تاريخى ۱۵ خرداد سپهبد نصيرى فرماندار نظامى تهران در گزارش ويژه اى به شاه اعلام مى كند: «شخص طيب حاج رضايى مسئوول اصلى اين اقدامات است.»

فدايى شاه يا انقلابى مسلمان؟
طيب دستگير مى شود و در نخستين بازجوئى خود جهت فريب بازجو اعلام مى كند: «من همچنان فدايى شاه بوده و هستم و حاضرم تمام زندگيم را در راه شاه بدهم.»
مقدمه آنگاه پس از اعدام او به عنوان متهم رديف يك به واكنش طبقات و اقشار مختلف مردم در گزارشى از ساواك مى پردازد. در بخشى از اين گزارش آمده است «اعضاى جبهه ملى بين مردم تبليغ مى كنند كه نتيجه خدمت به شاه همين است.»
در پايان مقدمه و در خلاصه زندگى نامه طيب مى خوانيم: «... او در سال ۱۳۳۲ از كودتاچيان ۲۸ مرداد بود كه تاج بخش تلقى مى شدند. اما در اثر يك تحول روحى، طيب به نهضت اسلامى پيوست...»
كتاب با درج گزارش هاى شهربانى و ساواك ادامه مى يابد، قديمى ترين سند آن به تاريخ ۱۷/۱۰/۲۳ نامه اى است كه از شهربانى تهران به بندرعباس ارسال شده و در آن سبب بازداشت او را اتهام قتل دانسته اند.
بار ديگر در دوران زمامدارى مصدق در تاريخ ۱۰/۱۲/۳۱ و به دستور فرماندار نظامى تهران به همراه شعبان جعفرى (معروف به شعبان بى مخ) بازداشت مى شود. طيب و هم بندانش در اعتراض به اين بازداشت در نامه اى به فرماندار نظامى تهران مى نويسند، «اين جانبان را به جرم شاهدوستى و ابراز احساسات نسبت به شاهنشاه محبوب تو قيف و بازداشت نموده اند.»
كتاب در زير نويس توضيح مى هد كه عوامفريبى هاى شاه كه «گاه با تبليغات خود را تحت الحمايه امام زمان يا حضرت ابا الفضل العباس معرفى مى كرد تا مردم به زندگى او به ديده اعجاز بنگرند اما هر آنچه تبليغ بيشتر كردند، كمتر به دست آوردند اما در اين ميان برخى افراد عامى نيز اين سخن را پذيرفتند، چه بسا افرادى چون طيب بر اساس چنين باورى به يارى شاه رفته باشند.»

پس از كودتا
به هر جهت طيب به پاس خدماتش در وقايع ۲۸ مرداد از جانب وزارت دفاع ملى به يك قطعه مدال درجه ۲ رستاخيز مفتحر مى شود و آنگاه در كتاب كليشه اى داريم از كارت عضويت طيب در جمعيت قيام رستاخيز ۲۸ مرداد؛ او كمى بعد به عضويت هيأت رئيسه اين جمعيت منصوب مى شود.
از سال ۱۳۳۶ به تدريج نشانه هاى بد قلقى طيب بروز مى كند؛ گزارشى از هتاكى او و مضروب نمودن چند نفر از كاركنان اتوبوس خط ،۱۵ گزارشى از مراجعه او به منزل آيت الله كاشانى... و آنگاه در گزارشى در سال ۱۳۳۷ مى خوانيم، «طيب حاج رضائى تغيير لحن داده و با طرفداران آيت الله كاشانى طرح دوستى ريخته...»
در گزارش ديگرى در سال ۱۳۴۱ و پانويس مربوط به آن روشن مى شود كه امتياز انحصار واردات موز را از او گرفته و به ديگرى داده اند و حتى او را با كارد مضروب كرده اند.
چيزى كمتر از يك ماه بعد شخصى از طرف اهالى و كسبه خيابان مولوى در نامه اى به رئيس سازمان امنيت گزارش مى دهد كه طيب به اتفاق چند چاقوكش ديگر به مغازه اش حمله كرده اند و «عكس شاهنشاه و كليه اموال و اثاثيه را خورد نموده و بعداً آنچنان شروع به فحاشى به كسبه و اهالى نموده اند كه مردم از ترس مغازه هاى خود را بسته، پا به فرار گذارده اند.»

شرح وقايع ۱۵ خرداد
ضمن طرح مسئله امتياز موز در دو گزارش ديگر، شكايت از طيب در اسناد بعدى ادامه پيدا مى كند اما در گزارشى رئيس ساواك تهران اصالت اين شكايات را مورد ترديد قرار مى دهد. و آنگاه روز تاريخى ۱۵ خرداد فرا مى رسد.
مولف كتاب در پانويس، نقش طيب را چنين توضيح مى دهد: «مسئولان انتظامى تظاهرات... . متوجه شدند كه باند شعبان بى مخ در حاليكه هر يك دشنه اى در آستين پنهان كرده اند در ميان جمعيت... . وول مى خورند... آنان بى درنگ با شادروان طيب تماس گرفته از او جهت خنثى ساختن اين توطئه استمداد كردند. ديرى نپائيد كه عده اى از افراد ورزيده و يكه بزن هاى طيب حركات چاقوكشهاى مزدور را تحت نظر قرار دادند. باند شعبان بى مخ كه خود را در محاصره يكه بزنهاى طيب مى ديدند ماستها را كيسه كرده بيرون رفتند.»
در تهران حكومت نظامى اعلام و طيب دستگير مى شود، در زندان به او حمله ور شده و او را مجروح مى كنند و بعد اعترافاتى از بقيه دستگيرشدگان مى گيرند كه همگى طيب را مسبب اصلى ماجرا اعلام كرده اند. طيب همه چيز را انكار مى كند و حتى وقتى از وابستگى سياسى اش مى پرسند پاسخ مى دهد: «من طرفدار شاه هستم و به هيچ يك از جمعيتها بستگى ندارم.»
سپس مراسم عزادارى او را در دهه محرم مورد پرسش قرار مى دهند و وقتى به او مى گويند شيخ باقر نهاوندى در شبهاى تاسوعا و عاشورا در تكيه انبار گندم مطالبى عليه دولت اظهار نموده و مردم را تحريك نموده است، طيب پاسخ مى دهد: «شيخ باقر نهاوندى شب تاسوعا در تكيه شركت نكرد و شب قتل نيز در روى منبر عليه ورود جينالولو بريجيدا سخنرانى نموده و در مورد شعبان جعفرى اظهار نموده كه رفته است دست جينا را بوسيده و يك قاليچه به نامبرده هديه داده و حاليه عزادارى مى كند.»
در باز جويى ديگرى وقتى به او مى گويند شما كه از از اشخاص با نفوذ ميدان بار فروشى هستيد چگونه از علت اصلى تشنجات اخير اظهار بى اطلاعى مى كنيد پاسخ مى دهد: «من با علما و روحانيون تماس و ارتباطى ندارم... من فقط در ده روز اول ماه محرم عزادارى مى كنم و در ساير ايام سال بيشتر وقت خود را در ميخانه ها مى گذرانم.»

فرجام كار
سرانجام طيب به اعدام محكوم شد؛ وكيل مدافع او در دادگاه مى گويد: «خالكوبى طيب دليل علاقمندى او به كشور است.» خانواده اش نيز از «پيشگاه مبارك اعليحضرت همايون شاهنشاهى» آزادى او را درخواست مى كند.
وكيل طيب حتى ياد آور مى شود كه او «تمثال شاهنشاه فقيد را بر روى شكم و پس از آن تمثال مبارك شاهانه را با تاج پهلوى و دو پرچم ايران بر روى سينه و تمثال خجسته ديگرى از ذات اقدس ملوكانه را بر روى دست خويش خالكوبى كرده كه همين تحمل چندين هزار سوزن بر بدن براى حك اين تمثال هاى مقدس نشانه نهايت علاقه و دلبستگى بى شائبه [او است]...»
اقدامات خانواده و دوستان او بجايى نرسيد و حكم اعدام در بامداد روز۱۱/۸/۴۲ در ميدان تير حشمتيه به اجرا در آمد. ساواك در گزارشى اعلام مى كند: «تيرباران نمودن طيب براى عامه مردم و خصوصا اهالى جنوب شهر كه نامبرده در ميان آنان وجهه اى داشته است كاملاً غيرمنتظره و خلاف اميدوارى آنان به عفو بوده است.»
مشخصات كتاب
آزاد مرد
چاپ اول- آذر ۱۳۷۸
تيراژ ۵۰۰۰ نسخه
ناشر: مركز بررسى اسناد تاريخى
۲۸۴ صفحه- قيمت ۱۴۵۰ تومان

تحقيق جلال متينى (۹)
نگاهى به كارنامه سياسى
دكتر محمد مصدق
چنان كه گذشت دكتر مصدق در دوره پنجم به نمايندگى مجلس شوراى ملى برگزيده شد و فعاليت پارلمانى خود را شروع كرد. مجلس پنجم در ۲۲بهمن ۱۳۰۲ با نطق افتتاحيه محمدحسن ميرزا وليعهد آغاز به كار كرد (مستوفى، ۳/۵۸۵) و در ۲۲ بهمن ۱۳۰۴ به پايان رسيد. رضاخان سردار سپه كه در آبان ۱۳۰۲ به رياست وزراء منصوب گرديده بود، تا تغيير سلطنت- كه در صفحات بعد از آن ياد خواهم كرد- همچنان رياست وزراء و وزارت جنگ را برعهده داشت.
003804.jpg
متينى
وضع استثنائى دوره پنجم
دوره پنجم مجلس شوراى ملى از جهات مختلف در تاريخ مشروطيت، دوره اى كاملاً استثنائى بود. در آن، يك اكثريت تقريباً شصت نفرى مركب از فراكسيون هاى تجدد و سوسياليست وجود داشت كه سردار سپه رئيس الوزراء را تائيد مى كرد و اقليتى عليه سردار سپه مركب از چهارده تن به رهبرى سيدحسن مدرس و تنى چند از «وجيه المله ها»- به قول عبدالله مستوفى- كه گاهى به اكثريت مى پيوستند و زمانى به اقليت؛ اينان عبارت بودند از مؤتمن الملك، مشيرالدوله، مستوفى الممالك، مصدق السلطنه، سيدحسن تقى زاده و حسين علائى (علاء). مدرس با آن كه در جلسه ۱۰ آبان ۱۳۰۳ گفت: «به خدائى كه مرا خلق كرده است، من سردار سپه را از اكثر شما بيشتر دوست مى دارم...» (مذاكرات مجلس شوراى ملى، دوره پنجم، ص ۴۹۴)، در موارد مختلف به شدت بر سردار سپه حمله مى برد، چنان كه از جمله طرح «جمهوريت» او را نقش بر آب كرد. سردار سپه وقتى به قدرت مدرس پى برد از در سازش با وى درآمد و چنان كه در صفحات بعد خواهد آمد وزارتخانه هاى ماليه و داخله را در اختيار او قرارداد و دو وزير پيشنهادى او را در كابينه خود وارد كرد و مدرس شخصاً به عزل و نصب مأموران مشغول شد، فارغ از اين كه سردار سپه با اين كار دامى در سر راه او قرار داده بود، چه نظميه پنهانى تمام فعاليت هاى مدرس را به سردار سپه گزارش مى داد و سرانجام سردار سپه به مدرس غلبه كرد. وقتى صفحات مذاكرات مجلس شوراى ملى دوره پنجم تقنينيه را ورق مى زنيم حضور مدرس تقريباً در همه جا به چشم مى خورد در حالى كه از دكتر مصدق در مجلس شوراى ملى به جز هنگامى كه مسأله تغيير سلطنت مطرح گرديد تقريباً اثرى از مخالفت با سردار سپه مشهود نيست.
براى پى بردن به حدود نفوذ و قدرت سيدحسن مدرس، نقل عبارتى از داور بى فايده نيست. عباسقلى گلشائيان از قول داور نوشته است: «در ايران آن وقت سه سياست مختلف بود. سياست قاجاريه و شاه، سياست رضاخان و سياست مدرس. داور اظهار مى كرد كه وقتى به طهران آمدم [از اروپا] ديدم مردم متنفذ تهران سه دسته هستند و من مردد بودم كه با كدام يك از اينها نزديك شوم... [سرانجام] توجه به سردار سپه كردم...» (قاسم غنى، ۱۱/۶۳۶).

عضويت مصدق در كميسيون مشورتى سردار سپه رئيس الوزراء
(در اول اسفند ۱۳۰۲)
«به دستور سردار سپه رئيس الوزراء يك كميسيون مشورتى مركب از: مستوفى الممالك، مشيرالدوله، مصدق السلطنه، ميرزاحسين خان معين الوزراء [علاء]، حاجى ميرزا يحيى [دولت آبادى]، سيدحسن تقى زاده، ذكاءالملك و مخبرالسلطنه تشكيل گرديد كه در تمام امور به دولت مشورت بدهند.» (عاقلى، روزشمار، ۱/۱۸۳).
دكتر مصدق درباره «هيأت مشورتى» سردار سپه (رئيس الوزراء) به اين شرح سخن گفته است:
«روزى حاج رحيم آقاى قزوينى نزد من آمد و گفت روز گذشته كه سعدآباد بودم مذاكراتى با حضرت اشرف رئيس الوزراء كردم. نتيجه اين شد كه يك هيأت مشورتى تشكيل شود تا با ايشان همكارى كنند. به من فرمودند اول بيايم با شما [دكتر مصدق] مذاكره كنم. اگر شما موافق باشيد آقايان مستوفى الممالك، مشيرالدوله، تقى زاده، حاج ميرزا يحيى دولت آبادى را براى عضويت در اين هيأت از طرف رئيس الوزراء دعوت كنم.»
دكتر مصدق در جواب حاج رحيم آقا گفته است: «چه بهتر از اين كه چنين هيأتى طرف شور رئيس دولت باشد.» بعد به پيشنهاد حاج رحيم آقا، حاج مخبرالسلطنه و به پيشنهاد دكتر مصدق، حسين علاء نيز در هيأت شركت كردند. جلسه اول هيأت در منزل رئيس الوزراء و جلسه دوم در منزل دكتر مصدق تشكيل شد. در جلسه دوم رئيس الوزراء در سخنان خود كه متجاوز از دو ساعت به طول انجاميد از كارهاى خود بيان كرد و مخصوصاً گفت من را سياست انگليس آورده است، ولى ندانست كه را آورده است». جلسه سوم در منزل مشيرالدوله تشكيل شد. ولى بعد جلسات هيأت به پيشنهاد رئيس الوزراء تعطيل شد. ظاهراً به علت اين كه مستوفى الممالك و دكتر مصدق به دعوت وليعهد با وى ملاقات كرده بودند و در آن جلسه وليعهد از اين كه دولت ازهتاكى برخى از جرايد نسبت به وليعهد جلوگيرى نمى كند گله كرده بوده است. رئيس الوزراء تعطيل جلسات هيأت را به توسط دكتر مصدق به اعضاى هيأت اعلام كرد. بنا به قول دكتر مصدق، ذكاءالملك در اين هيأت شركت نداشته است. (تقريرات، ۱۰۱-۱۰۶).

سكوت درباره طرح تغيير سلطنت به جمهوريت
هنوز از آغاز دوره پنجم مجلس شوراى ملى سى و پنج روزى بيش نگذشته بود كه تقاضاى تغيير حكومت از سلطنت به جمهوريت در مجلس و روزنامه ها به تحريك نظاميان مطرح شد. اكثريت مجلس مى خواست سردار سپه رئيس الوزراء را رئيس جمهور كند. (مستوفى، ۳/۵۸۵). مدرس براى آن كه تعداد نمايندگان در مجلس به حد نصاب نرسد، از تصويب اعتبارنامه ها جلوگيرى مى كرد. سيدمحمد تدين ليدرفراكسيون تجدد با چهل و چند نفر اعضاى فراكسيون خود و همكارى چهارده پانزده نفر فراكسيون سوسياليست توانسته بود خود را نايب رئيس اول مجلس كند. در جلسه ۲۷ حوت [اسفند] ۱۳۰۲ موضوع تغيير سلطنت به جمهوريت رسماً در مجلس مطرح گرديد و رئيس اعلام كرد:
يك طرحى جمعى از آقايان داده اند مشتمل بر سه ماده قرائت مى شود. به شرح ذيل قرائت شد:
«مقام رفيع مجلس شوراى ملى نظر به تلگرافات عديده كه از تمام ايالات و ولايات و تمام طبقات مملكت در مخالفت با سلسله سلاطين قاجاريه و رأى به انقراض سلطنت خانواده مذكوره رسيده و نظر به اين كه تقريباً در تمام تلگرافات واصله اظهار تمايل به جمهوريت شده و صراحتاً اختيار تغيير رژيم را به مجلس شورا داده اند و چون قانوناً اين تلگرافات كافى براى تغيير رژيم نيست، ما امضاء كنندگان سه ماده ذيل را به مجلس شوراى ملى به قيد فوريت پيشنهاد مى نمائيم كه به معرض آراء عامه گذاشته شود:
ماده اول: تبديل رژيم مشروطيت به جمهوريت.
مادوه دوم: اختيار دادن به وكلاء دوره پنجم كه در مواد قانون اساسى موافق مصالح مملكت و رژيم تجديدنظر نمايند.
ماده سوم: پس از معلوم شدن نتيجه آراء عمومى تغيير رژيم به وسيله مجلس شوراى ملى اعلام شود.
رئيس: اين طرح ممكن نيست امروز مطرح شود و موافق نظامنامه بايد بماند براى جلسه ديگر...» (مذاكرات مجلس شوراى ملى، دوره پنجم). (به نظر مى رسد كه اين اولين بارى است كه در دوران مشروطيت به رفراندوم («آراء عامه») اشاره گرديده، كه البته رفراندومى انجام نشد. ولى در سال هاى بعد نخست دكتر مصدق و سپس محمدرضاشاه و خمينى از آن استفاده كردند.)
در همين جلسه بر سر اعتبارنامه ميرزاهاشم آشتيانى بين مدرس و تدين گفتگوى تندى درگرفت. مدرس در دفاع از اعتبارنامه آشتيانى گفت: «آقاى تدين مى خواهند جنگ بيرون [موضوع جمهوريت] را بيندازند توى مجلس». تدين خشمگين شد و خطاب به مدرس گفت: «مردكه، هر مزخرفى دلش مى خواهد مى گويد» و با عده فراكسيون از مجلس خارج شد و چون عده  براى مشاوره كافى نبود مجلس قهراً تعطيل شد. دكتر احياءالسلطنه از طرفداران سردار سپه نيز كشيده اى به گوش مدرس زد، ولى مدرس از ميدان به در نرفت و در جلسه ۲۹ حوت [اسفند] باز از تصويب اعتبارنامه ها جلوگيرى مى كرد.» (مستوفى، ۳/۵۸۶-۵۸۷).
در جلسه ۳۰ حوت تدين در مجلس بى تصريح به موضوع جمهوريت گفت:
«.. به عقيده بنده بايد اين جلسه را تعطيل نكرد و ادامه داد براى اين كه به اين هيجانات كه از طرف موافق و مخالف نسبت به موضوعات و نسبت به تقاضاهائى كه از عموم ايالات و ولايات و مركز شده است خاتمه داده شود... به عقيده من نمى شود تمام افراد ملت يا يك عده از مردم را بدون تكليف گذاشت. همه آقايان مى دانند كه امروز در نقاط مختلفه ايران منتظر تصميمات مجلس شوراى ملى هستند كه مجلس نفياً و اثباتاً هر چه زودتر تكليف آنها را معين كند. در اغلب نقاط مملكت شروع به تعطيل شده و يك مملكتى را به حالت تزلزل و هيجان انداخته اند. البته مصلحت و مقتضى نيست كه به اين قضايا ادامه داده شود. بنابراين براى اين كه به اين هيجانات و تظاهرات خاتمه داده شود بهتر اين است كه مجلس تصميمى [تصميم] قطعى خودش را امروز بگيرد و عيدى [كنايه از اعلام جمهوريت] بدهد به ملت ايران... (مذاكرات مجلس شوراى ملى، دوره پنجم.)
واقعيت آن است كه نظاميان و اكثريت مجلس مقدمات اين كار را فراهم كرده بودند و مى خواستند روز اول حمل [فروردين] ۱۳۰۳ جمهوريت اعلام شود. سردار سپه نيز مى پنداشت با اكثريتى كه در مجلس دارد، در روز اول فروردين به عنوان رئيس جمهور عيد خواهد گرفت. به عنوان مقدمه اين كار در روز ۲۸ حوت [اسفند] سه تن به دربار رفتند تا به وليعهد توصيه كنند استعفاء بدهد. وليعهد رئيس مجلس و عده اى از نمايندگان را احضار كرد و مطلب را با آنان در ميان نهاد. جلسه خصوصى مجلس تشكيل شد و نمايندگان از اين موضوع مطلع شدند.» (مستوفى، ۳/۵۹۳).

تظاهرات عليه جمهوريت و عقب نشينى سردار سپه
از سوى ديگر، در تائيد تغيير سلطنت به جمهوريت بازار را بستند (مستوفى، ۳/۵۹۳). در حالى كه سردار سپه و اكثريت مجلس كار جمهوريت را در دوم فروردين تمام شده مى دانستند، اصناف كه از سيلى خوردن مدرس متغير بودند، در روز ۳۰ حوت [اسفند] براى تظلم با جمعيت زياد به مجلس رفتند. در جلو اكثر دسته ها علم هائى كه روى آن «زنده باد سلطان احمدشاه مرده باد جمهورى» نوشته شده بود كشيده مى شدند و بعضى هم جمله ها يا اشعارى مانند: «ما دين نبى خواهيم جمهورى نمى خواهيم» مى گفتند. يهودى ها هم دسته اى ساخته با خاخام هاى خود به جمله هاى ذيل: «ما تابع قرآنيم جمهورى نمى خواهيم» مترنم بودند. (مستوفى، ۳/۵۹۸). سردار سپه با عده اى از افسران ارشد به مجلس رفت و با جمعيت زياد كه صحن مجلس و خيابان هاى اطراف را اشغال كرده بودند روبرو شد. وى شيخ مهدى سلطان الواعظين، يكى از خطباى صدر مشروطه، را كه براى مردم نطق مى كرد با شلاق زد. از طرف جمعيت نيز آجرى به سوى سردار سپه پرتاب شد كه به شانه اش خورد. پس امر داد نظاميان مردم را بزنند و از صحن بهارستان برانند. اين كارها در حالى انجام مى شد كه مؤتمن الملك رئيس مجلس از پشت پنجره طبقه فوقانى [مجلس] صحنه را زير نظر داشت. سردار سپه كه كار را تمام شده مى پنداشت با تأنى از پله هاى سرسراى مجلس بالا رفت.

پرخاش مؤتمن الملك به سردار سپه
از طرف ديگر مؤتمن الملك از اطاق خارج شد و به سمت پله ها آمد كه به اين صحنه ناشايست خاتمه اى بدهد. در سرِ پله، سينه به سينه به سردار سپه برخورد.
«با تشدد گفت: اين چه وضعى است! مطابق كدام قاعده شما مردم را در خانه خودشان و با اسلحه خودشان مى زنيد؟ سردار سپه گفت: من به وظيفه رياست دولت عمل مى كنم. حفظ انتظام و جلوگيرى از اغتشاش وظيفه من است. رئيس مجلس گفت: اختيار مجلس با من است. تو رسميت ندارى. الان تكليف تو را معلوم مى كنم. سيدمحمود! زنگ را بزن، تا به اين شخص بفهمانم كه مجلس جاى اين رفتار نيست و به سمت اطاق مخصوص خود رفت.» (مستوفى، ۳/۵۹۸-۵۹۹).
سردار سپه كه انتظار چنين عكس العملى را از سوى مؤتمن الملك نداشت، جا زد و «به توسط بعضى از نمايندگان طرفدار خود از مشيرالدوله [برادر بزرگ مؤتمن الملك] خواهش كرد كه بين او و رئيس مجلس را التيام دهد. وكلا سردار سپه را براى عذرخواهى نزد رئيس مجلس بردند. «مؤتمن الملك به او گفت: از من چه عذرى مى خواهيد؟ اين عذر را از روحانيون و رؤساى محلات و علماء كه نمايندگان مردمند، بخواهيد. سردار سپه به اطاقى كه رؤساى محلات و علما بودند رفت و از آنها عذرخواهى كرد.» و «حتى كار به روبوسى هم رسيد.» (مستوفى، ۳/۵۹۹).

مدرس عليه جمهوريت
عبدالله مستوفى نوشته است:
«البته خواننده عزيز توجه دارد كه ام الاسباب اين نهضت ضد جمهورى مدرس بود و بعد از كفن و دفن كردن جمهورى، باز هم سلسله جنبان ضديت عمومى با سردار سپه مدرس [بود] و اوست كه خود را مركز افكار ضد سردار سپه كرده و معتقد است كه بايد ريشه اين خودسرى را كه واقعاً براى كشور خطرناك شده بود كند و شاه و وزراء و مردم را به آزادى خود رساند...» (مستوفى، ۳/۶۰۳).
او افزوده است در گفتگوئى با مدرس، از نكات مثبت سردار سپه با وى سخن گفتم. ولى در جواب من گفت: «سگ هر قدر هم خوب باشد همين كه پاى بچه صاحبخانه را گرفت، ديگر به درد نمى خورد و بايد از خانه بيرونش كرد.» (مستوفى، ۳/۶۰۴). تنها او بود كه اين طور فكر مى كرد و افكار بقيه از قماش همان مطالبى بود كه من به مدرس گفته بودم.» (ذكر اين موضوع را به طور معترضه لازم مى داند كه علت اصلى مخالفت مدرس با سردار سپه اين بود كه مى خواست سر رشته امور مملكت در دست او باشد و احمدشاه و سردار سپه بر طبق نظريات او كار كنند. او معتقد بود كه در مملكت هيچ فكرى قويتر از فكر او نيست و هر كس كه از او تبعيت نكند به راه غلط مى رود. او كه سردار سپه را رقيب خطرناكى براى خود مى دانست، حتى محرمانه با شيخ خزعل مكاتبه مى كرد و با تشكيل كميته «قيام سعادت» و به رياست شيخ خزعل براى مبارزه با سردار سپه موافقت كرده بود. از سوى ديگر با احمدشاه و وليعهد او نيز در تماس بود. اقليت مجلس را رهبرى مى كرد و چون سردار سپه به اقدام جنگى عليه شيخ خزعل براى نجات خوزستان دست زد، در مجلس عليه سردار سپه به فعاليت پرداخت و حتى كوشيد از تصويب بودجه وزارت جنگ جلوگيرى كند كه موفق نشد. براى احمدشاه نيز كه در اروپا بود به توسط رحيم زاده صفوى پيام فرستاد كه چه بايد بكند، از جمله اين كه شاه بايد از راه عراق به ايران بازگردد، تا در دحدود پشتكوه امرا و سران عشاير موكب وى را استقبال كنند تا در همان جا مقدمات عزل سردار سپه و اعلان عزل او و اجراى اين امر فراهم شود. وى به صراحت به احمدشاه پيغام داده بود كه اگر نمى خواهد به ايران بازگردد، وليعهد را به جانشينى خود برگزيند و...
ملك الشعراء بهار كه نايب رئيس اقليت در مجلس پنجم بود درباره مدرس در زير عنوان مقدمات كودتاى ۱۲۹۹» نوشته است: «در اين گير و دارِ بى تكليفى، از جمله سيدحسن مدرس نيز به فكر كودتا افتاده بود». ملك الشعراء به نقل از سيد ضياءالدين نيز نوشته است: «اگر من كودتا نمى كردم مطمئن باشيد كه مدرس كودتا كرده همه ما را به دار مى آويخت.» بهار مى افزايد: «او مى خواست زمامدار باشد و دولت هائى به وجود آورد كه مطيع نظريات او باشند»، (بهار، تاريخ مختصر احزاب سياسى...، ۱/،۶۱ ،۹۰ ،۳۴۰ ۱۳۲- ۱۳۳؛ مكى، مدرس قهرمان آزادى، ۲/۶۷۱- ،۶۷۲ ۶۷۳- ۶۷۴؛ جلال متينى، «سردار سپه- اقليت مجلس پنجم و مسأله تجزيه خوزستان»، ايران شناسى، سال ،۱۵ شماره ۲).»
در مسأله جمهوريت نيز، چنان كه گفته شد، دكتر مصدق نماينده مجلس شوراى ملى سكوت را بر هرگونه اظهارنظرى ترجيح داد تا چه رسد به مخالفت با آن.

مأموريت دكتر مصدق براى آشتى وليعهد و سردار سپه
«پس از وقايع دوم حمل [فروردين]، تصور مى رفت كه سكونتى در افكار رخنه كرده باشد. فكر ترميم ماجرا به سر و كلامى آيد، كنكاش مى كنند و در نتيجه مصدق السلطنه مأمور شد در اين زمينه با وليعهد صحبت كند. پس از گله گزارى ها قرار مى شود مصدق سردار [سپه] را با وليعهد ملاقات بدهد. شب ديگر موعد اين ملاقات بود. ملاقات صورت مى گيرد. پس از مقدمات، مصدق اجازه خواسته وليعهد و سردار را تنها مى گذارد... پس از اين ملاقات مدتى به مسالمت مى گذرد.» (خاطرات و خطرات، ۳۶۸).

مجلس فرمان عزل سردار سپه را ناديده گرفت
سردار سپه متوجه شد كه جمهورى عملى نيست. به قم رفت، با علماء ملاقات كرد و سپس در ۱۲ حمل [فروردين] ۱۳۰۳ بيانيه اى صادر و در پايان آن صريحاً اعلام كرد:
«به تمام وطنخواهان و عاشقان اين منظور مقدس نصيحت مى كنم كه از تقاضاى جمهوريت صرف نظر كرده و براى نيل به مقاصد عالى كه در آن متفق هستيم با من توحيد مساعى نمايند رئيس الوزراء و فرمانده كل قوا رضا.»
علماى قم نيز تلگرافى خطاب به علماى تهران مخابره كردند بدين مضمون كه سردار سپه از تشكيل جمهوريت انصراف حاصل كرده است. (مستوفى، ۳/۶۰۱؛ درباره مسأله «جمهوريت» نيزرك. بهبودى، ،۱۱۲ ،۱۲۰ ،۱۲۳ ۱۳۵- ۱۳۷).
بعد از صدور اين «بيانيه»، احمدشاه طى تلگرافى از پاريس، سردار سپه را از رياست وزراء عزل كرد و از مجلس خواست تمايل اكثريت را براى تعيين رئيس الوزراء اعلام كند. سئوالى كه به نظر مى رسد آن است كه با وجود مجلس شوراى ملى، احمدشاه چگونه به خود حق داده بوده است رئيس الوزراء را عزل كند.
«چون سردار سپه دريافت كه اكثريت مجلس از اظهار تمايل به او تشويش دارد، تعرض كرده و به رود هن، ملكى كه تازه خريدارى كرده بود رفت. در اين موقع بار ديگر شور و هيجان طرفداران سردار سپه آغاز گرديد.» (مستوفى، ۶۰۲؛ بهبودى، ۱۳۱-۱۳۲).
«در ۱۹فروردين روزنامه هاى طرفدار سردار سپه مقالات اساسى خود را به استعفاى سردارسپه اختصاص دادند. در ۲۰فروردين، فرماندهان نظامى در تهران و شهرستان ها دست به تظاهرات نمايشى زدند و در خيابان ها رژه رفتند. امراى لشكر تلگراف هاى تندى عليه مجلس شوراى ملى و مخالفين سردارسپه مخابره كردند. احمدآقاى اميرلشكر غرب و حسين آقااميرلشكر شرق واحدهاى نظامى خود را براى حمله به تهران آماده نمودند و به مجلس دو روز مهلت دادند تا رضايت سردار سپه را فراهم نمايند.
در ۲۱فروردين ۱۳۰۳ هيأتى از نمايندگان مجلس مشتمل بر مشيرالدوله، مستوفى الممالك، مصدق السلطنه، سردار فاخر حكمت، سليمان ميرزا و سيدمحمد تدين به رود هن رفته سردار سپه را به تهران آوردند.» (عاقلى، روزشمار، ۱/۱۸۷).
با اين مقدمات مجلس شوراى ملى تلگراف احمدشاه را درباره عزل سردار سپه ناديده گرفت و پس از آن همه درگيرى «به اكثريت نود و دو رأى، كه شامل آراء وجيه المله ها هم بود» نسبت به او اظهار تمايل كرد و مجدداً رئيس الوزراء شد. (مستوفى، ۳/۶۰۵). مجلس شوراى ملى طى تلگرافى اين امر را به اطلاع احمدشاه رسانيد.
احمدشاه در ۲۳فروردين، در پاسخ تلگراف مجلس شوراى ملى، اين تلگراف را مخابره كرد و صلاح انديشى مجلس شوراى ملى را رد نكرد:
«مجلس شوراى ملى- با اين كه قانون اساسى به ما حق مى داد كه سلب اعتماد خودمان را از رئيس الوزراء وقت بنمائيم، معذلك صلاح انديشى مجلس شوراى ملى را رد نكرده به وليعهد امر شد اعلام دهد كابينه را تشكيل و معرفى نمايد. شاه.»
«سردارسپه در ۲۴ فروردين كابينه خود را به مجلس معرفى كرد.» (همان مأخذ، ۱/۱۸۷).
در ۲۷ تير، ماژور ايمبرى ويس قنسول آمريكا هنگام عكسبردارى از سقاخانه آشيخ هادى... كشته شد. روز بعد حكومت نظامى در رابطه با قتل وى اعلام گرديد. مدرس در مجلس به شدت حكومت نظامى را مورد اعتراض قرار داد. (همان مأخذ، ۱/۱۸۹-۱۹۰).

سكوت دكتر مصدق درباره استيضاح دولت
در ۷ مرداد ۱۳۰۳ اقليت سردار سپه رئيس الوزراء را به سه علت استيضاح كرد. «مدرس در بيان استيضاح متذكر شد كه در مورد وزير جنگ سردار سپه حرفى ندارم طرفدار بوده و خواهم بود.» سه تن از وكلاى اقليت در ۱۷ مرداد مورد ضرب و شتم عده اى قرار گرفتند. افراد اقليت به جز ملك الشعراء به عنوان اين كه امنيت نداريم در جلسه حاضر نشدند. مجلس به اتفاق آراء به سردار سپه رأى اعتماد داد. (همان مأخذ، ۱/۱۹۱).

تلگراف احمدشاه و جواب سردار سپه
در ۲۷شهريور احمدشاه طى تلگرافى به سردارسپه اطلاع داد كه به ايران مراجعت خواهيم كرد و «خوشوقتيم كه آن جناب اشرف را به زودى ملاقات خواهيم نمود.» سردارسپه در پاسخ تلگراف زير را مخابره كرد: «تلگراف مبارك كه مبشر تشريف فرمائى اعليحضرت همايونى بود زيارت. حقيقتاً باعث كمال مسرت گرديد. استدعا دارم معلوم فرمايند موكب ملوكانه از كدام يك از بنادر سرحدى نزول اجلال خواهند فرمود. رضا رئيس عالى كل قوا». (همان مأخذ، ۱/۱۹۶).

دكتر مصدق و نجات خوزستان
سردار سپه پس از اين كه ياغيان را در اكثر نواحى كشور، با تكيه بر قشونى كه به وجود آورده بود، مغلوب كرد و قدرت حكومت مركزى را در ايالات مختلف مستقر ساخت، در صدد برآمد دست شيخ خزعل را نيز از منطقه نفت خيز خوزستان كوتاه كند. خزعل رسماً تحت الحمايه انگليس بود و آن دولت اجازه نمى داد قشون ايران به آن منطقه وارد شود و بدين ترتيب سالها بود كه خزعل، شيخ محمره، براى خود حكومتى خودمختار داشت. سردار سپه نخست به سراغ ياغيان و گردنكشان لرستان و بختيارى رفت و قشون ايران را در آن منطقه مستقر ساخت تا بختيارى ها نتوانند به يارى خزعل بروند. بعد در ۱۳ آبان ۱۳۰۳ از تهران به خوزستان حركت كرد. «يك تيپ مختلط به فرماندهى سرتيپ فضل الله خان از فارس به سمت خوزستان حركت كرد. قسمتى از قواى اصفهان با فوج نادرى اعزامى از تهران به فرماندهى سرتيپ محمدحسين ميرزا از اصفهان به سوى بهبهان حركت كرد.» (همان مأخذ، ۱/۱۹۲). سردارسپه براى حفظ تماميت ارضى ايران و نجات خوزستان، نه تنها با شيخ خزعل و دولت انگليس در مبارزه بود، بلكه ناگزير بود با اقليت مجلس به رهبرى سيدحسن مدرس، كه با عزيمت او به خوزستان مخالف بود نيز دست و پنجه نرم كند. اقليت حتى كوشيد در حين عمليات جنگى، بودجه وزارت جنگ را تقليل دهد تا سردارسپه را از رفتن به خوزستان بازدارد، ولى بودجه به تصويب مجلس رسيد و سرانجام پس از مدتى متجاوز از دو ماه خزعل تسليم شد و دولت انگليس نيز ناچار پذيرفت كه خوزستان بخشى از خاك ايران است و بدين سان به تجزيه خوزستان پايان داده شد. (جلال متينى، «رضاخان سردارسپه و نجات خوزستان، ايرانشناسى»).
دكتر مصدق در ماجراى مبارزه اقليت مجلس عليه سردارسپه در كنار اقليت قرار نداشت.
(ادامه دارد)

دكتر مصطفى الموتى
خانواده لاجوردى و نقش آنها در تجارت و صنعت و امور بازرگانى و سياسى و دانشگاهى
003825.jpg
يكى از خانواده هاى فعال و پر تلاشى كه در كشور ما نقش مهمى در امور بازرگانى و صنعتى داشته خانواده لاجوردى مى باشد كه فعاليت هاى تجارى آنان از حاج محمد نيل فروش (لاجورديان) آغاز گرديد و تا سال ۱۳۵۷ در كار سازندگى ايران در امور تجارى و صنعتى كشاورزى و بانكدارى از هر جهت فعال بوده و از تجار خوشنام ايران شناخته شده و صاحب مؤسسات بسيار معتبرى بوده اند ولى با فرا رسيدن انقلاب طومار زندگى آنها به يكباره درهم گسست و با مصادره اموال اين خانواده معتبر اكثر آنها از كشور خارج شده و هر يك در گوشه اى از جهان خصوصاً در آمريكا اقامت گزيده و كم و بيش به فعاليت اقتصادى و بازرگانى اشتغال دارند و برخى از آنان نيز در كارهاى خود بسيار هم موفق شده اند.
حاج سيدمحمود نيلفروش در سال ۱۳۴۷ شمسى در كاشان متولد شد. پدرش ميرزا ابوالقاسم و مادرش خانم بزرگ بود. ولى ثروتى نداشتند به همين جهت سيدمحمد در يك مغازه بزازى به شاگردى اشتغال ورزيد. اما وقتى برادر بزرگش سيدعلى محمد لاجورديان به تأسيس شركتى پرداخت، او را شريك امور تجارى خود نمود و با وارد كردن نيل از هندوستان و فروش آن به قاليبافان كشور ثروت كسب نموده و با بردن تخم پيله از رشت به كاشان و توزيع آن ميان كشاورزان به بافتن كلاف ابريشم كمك بزرگى نمودند و تدريجاً حجره آنان در تهران شهرت زيادى يافت و سيدمحمد لاجورديان جزو تجار سرشناس تهران شد. از آن زمان چهار نسل اين خانواده توانسته اند حسن شهرت خود را حفظ كنند.
سيدمحمد لاجورديان و دو فرزندش خيلى شهرت يافتند. حاج سيدمحمود لاجوردى كه فرزندانش قاسم و احمد و حبيب لاجوردى هستند كه هر يك در رشته خود افراد موفقى گرديدند. فرزند ديگر او اكبر لاجورديان است كه او نيز نقش فعالى در داخل و خارج از كشور داشته و هم اكنون جزو بازرگانان موفق در آمريكا است، از اين جهت به طور خلاصه به زندگينامه و كارهاى آنان اشاره مى شود.
حاج سيدمحمود لاجوردى در سال ۱۲۷۴ شمسى در كاشان متولد شد. پدرش سيدمحمد لاجورديان و مادرش فاطمه مرتضوى بودند. مدتى به مكتب خانه و مدارس جديد رفت. از ۱۶سالگى به تهران آمد و در كنار پدرش به كار پرداخت و با جمع آورى ۶۰تومان سرمايه شخصاً به تجارت اشتغال ورزيد. همچنين در آغاز مشروطيت وارد حزب دموكرات شد و در تحصن تجار در مدرسه نظام در سال ۱۳۰۶ شمسى به نفع رضاشاه حضور فعال داشت.
سيدمحمود لاجوردى در سال ۱۲۹۸ شمسى با طاهره دختر سيدعبدالرحيم كاشانى تمبرفروش ازدواج كرد.
سيدمحمود با نزديكى به رضاشاه در چند شركت دولتى و غير دولتى عضو هيئت مديره شد و تدريجاً صاحب ثروت متناسبى گرديد كه در سال ۱۳۲۳ اولين شركت تجارى خانوادگى را بنام شركت آرين تشكيل داد و به تدريج اين شركت مقام و موقعيت ممتازى در تجارت يافت و برادرش اكبر لاجورديان و سپس فرزندانش احمد و قاسم و حبيب لاجوردى به اين شركت پيوستند و تا سال ۱۳۵۷ فرزندان و نوه هاى آنان با شركت هاى او همكارى داشتند و تدريجاً امپراطورى بازرگانى را به وجود آوردند.
خانواده لاجوردى از سال ۱۳۳۰ به كارهاى صنعتى پرداختند. كارخانه پنبه پاك كنى، روغن نباتى، پارچه بافى و قاليبافى و سپس به تأسيس بانك و شركت هاى خدمات كامپيوترى پرداختند كه در اكثر اين شركت ها حاج محمود لاجوردى رئيس هيئت مديره و در شركت آرين و بنياد خيريه مديرعامل بود. يكى از مهمترين تأسيسات آنها گروه صنعتى بهشهر بود و به خاطر فعاليت هاى درخشان تجارى و صنعتى در سال ۱۳۴۷ حاج سيدمحمود لاجوردى رئيس هيئت مديره گروه صنعتى بهشهر به عنوان بازرگان موفق و شايسته سال شناخته شد.
حاج سيدمحمود لاجوردى در سال ۱۳۴۱ بنياد خيريه لاجوردى را پايه گذارى كرد كه در سال ۱۳۵۲ يعنى نزديك به دهسال بعد از تأسيس ۱۲۰۰نفر را تحت پوشش داشت كه براى فرزندان افراد ناتوان لباس و وسائل تحصيل فراهم مى كرد. وقتى در سال ۱۳۴۸ اطاق بازرگانى او را به عنوان بازرگان نمونه معرفى كرد چند سمت افتخارى به او داده شد از قبيل رئيس شوراى مديران شير و خورشيد سرخ ايران، عضو هيئت امناى صندوق عمران موقوفات كشور، رئيس شوراى حفاظت آثار باستانى كاشان و....
حاج سيدمحمود لاجوردى با اين كه كليه اموالش در ايران مصادره گرديد در كشور باقى ماند و در دفتر مركزى شركت بهشهر اطاقى داشت ولى انقلابيون او را از دفترش اخراج كردند. همچنين احمد پسرش در تابستان سال ۱۳۵۸ ترور شد ولى جان سالم بدر برد. به همين جهت همه افراد خانواده لاجوردى از ايران خارج گرديدند و حاج سيدمحمود نيز در سال ۱۳۶۳ براى معالجه سرطان به آمريكا رفت و در ويرجيناى آمريكا در ۸۶سالگى زندگى را ترك گفت و در آرامگاه مسلمانان به خاك سپرده شد. او صاحب سه پسر به اسامى احمد، قاسم و حبيب و چهار دختر به اسامى ايران، فخرى، فروغ و اشرف بود.

اكبر لاجورديان
يكى از افراد موفق اين خانواده در رشته تجارت و بازرگانى در داخل و خارج كشور اكبر لاجورديان است كه فرزند حاج سيدمحمود نيلفروشان و برادر نانتى حاج سيدمحمود لاجوردى مى باشد، وى در سال ۱۳۰۲ شمسى متولد شد. از برادرش ۲۸سال كوچكتر بود، او هم در كنار پدر و برادرش به تجارت اشتغال ورزيد و تدريجاً صاحب سهم شركت آرين و مديرعامل شركت بازرگانى جاويد و از سهامداران شركت ريسمان ريسى سمنان گرديد و در تمام كارهاى خانواده لاجوردى شركت داشت. او سال ها رئيس سنديكاى نساجى بود و مدت ها از اعضاى مؤثر اطاق بازرگانى تهران به شمار مى رفت. او نيز براى توسعه امور تجارى خانواده لاجوردى چند سال در ژاپن به فعاليت اشتغال داشت و تدريجاً صاحب سهم در ۲۰شركت گرديد. از كارهاى جالب او اعطاء بورس تحصيلى به دانشجويان رشته نساجى و كارهاى فنى بود. اكبر لاجورديان با اين كه تحصيلات عالى نداشت ولى بسيار نوانديش بود و از طرف خانواده لاجوردى قراردادى با يكى از كشورهاى اروپائى بست تا بتوانند كالاهاى صادراتى را استاندارد كرده در بازارهاى جهان عرضه كنند. وقتى انقلاب روى داد و اموال خانواده لاجوردى مانند ساير سازندگان كشور مصادره شد، او در ايران ماند و براى استرداد اموالش مبارزه مى كرد ولى بعد از ترور احمد لاجوردى ايران را ترك گفت و به آمريكا رفت و در هوستن اقامت گزيد. او صاحب دو دختر گرديد كه در آمريكا به كار اشتغال دارند. يكى از دختران او ليلى مى باشد كه با پسر كاظم كورس سناتور سابق كه از تجار شريف و سرشناس ايران مى باشد ازدواج كرده است. كاظم كورس كه از او خاطرات خوبى در ايران هنگام نمايندگى مجلس و سناتورى دارم در سنى در بالاى ۹۰ سال در آمريكا به سر مى برد و او را كه پس از انقلاب در انگلستان ديدم با وجود مصادره اموال روحيه بسيار خوب و اميدوار كننده اى داشت و حتى گفته است مى خواهد آخرين روزهاى عمر را در ايران بگذراند.
اكبر لاجورديان با اقدام به تأسيس شركتى در تگزاس و تأسيس كارخانه اى توانست بار ديگر ثروت قابل توجهى به دست آورد و گفته مى شود از ديگر افراد خانواده لاجوردى در خارج از كشور موفق تر بوده است.

سناتور قاسم لاجوردى
خانواده لاجوردى همگى به تجارت و صنعت و امور بازرگانى اشتغال داشتند و در كارهاى سياسى دخالتى نمى كردند و تنها ارتباطشان با مقامات مملكتى از طريق اطاق تجارت و صنايع و معادن بود.
ولى تنها كسى از آنها كه گرد سياست مى گشت قاسم لاجوردى بود كه چند بار از كاشان نامزد نمايندگى مجلس شورايملى شد ولى توفيقى نيافت تا اين كه با تشكيل حزب رستاخيز عضو هيئت اجرائى حزب شد كه از ۵۵نفر تشكيل مى گرديد و در حقيقت جزو گردانندگان حزب (فراگير) شد. آنها را دويست نفر منتخب كنگره حزب برگزيدند كه در انتخابات نامزدهاى نمايندگان مجلس و سناتورها نقش مهمى داشتند. به همين جهت قاسم لاجوردى نامزد سناتورى از تهران گرديد. چون ساير شرايط لازم براى انتخاب سناتورى را از قبيل وزارت و سه دوره نمايندگى مجلس و بيست سال سابقه استادى دانشگاه را نداشت نظير چند تن ثروتمند ديگر كه از نظر پرداخت رقم بزرگ مالياتى مى توانستند حدود ۵۰هزار تومان، نامزد سناتورى شوند از طرف حزب معرفى گرديد و انتخاب هم شد و تا فرا رسيدن انقلاب عضو مجلس سنا بود. نويسنده با او آشنائى نزديك داشته ام و كراراً او را مى ديدم و انسانى مطلع و شريف و كاردان به نظر مى رسيد، يك بار هم پس از انقلاب او را در لس آنجلس در دفتر تجارتى اش ديدم ولى مثل اين كه در امور تجارى در خارج از كشور چندان موفقيتى نداشت، اكنون نيز در آمريكا به سر مى برد.
قاسم لاجوردى كه يكى از سه پسر حاج محمود لاجوردى است. در سال ۱۳۰۰ شمسى در تهران متولد شد. تحصيلات ابتدائى و متوسطه را در تهران گذرانيد و از مدرسه تجارت ديپلم گرفت و در دانشسرايعالى در رشته زبان و ادبيات فارسى فارغ التحصيل شد. از همان هنگام همراه برادرش احمد در امور تجارتى فعال بود و سپس به آمريكا رفت و در رشته اقتصاد به تحصيل اشتغال ورزيد و ضمناً امور تجارى خاندان لاجوردى را در آمريكا انجام مى داد و نمايندگى چند شركت را گرفت. در مراجعت به ايران با همكارى على اصغر محلوجى شركتى تشكيل داد و از سال ۱۳۲۷ كه به ايران بازگشت در شركت هاى خانوادگى لاجوردى نيز فعال بود. در سال ۱۳۳۵ شمسى به ژاپن رفت و دفتر تجارى لاجوردى را در توكيو اداره مى كرد و زمينه ساز مشاركت با ژاپنى ها شد از جمله بانك ايران و ژاپن را تشكيل داد. هنگام اقامت در توكيو در سفر شاه فقيد ايران به آن كشور به عنوان رئيس اتحاديه ايرانيان مقيم ژاپن ضيافت مفصلى به افتخار پادشاه ايران داد و به اين ترتيب با مقامات مملكتى روابطى نزديك پيدا كرد كه در كار سياسى او بسيار مؤثر بود.
قاسم لاجوردى در سال ۱۳۵۵ از اعضاى كميته ايرانى بزرگداشت دويستمين سال استقلال آمريكا بود و همچنين عضو هيئت امناى مجتمع آموزش صنعتى كشور، عضو كميته ايرانى حقوق بشر و نايب رئيس اطاق بازرگانى و صنايع و معادن، عضو هيئت امناء دانشگاه رضاشاه كبير، عضو هيئت مديره كشتى رانى ملى آريا، سيمان غرب و بيمه حافظ گرديد. در سال ۱۳۵۲ جايزه اقتصادى مركورى به علت فعاليت براى پيشرفت اقتصادى كوبابه عنوان يكى از مديران گروه صنعتى بهشهر در پاريس به او داده شد. همچنين چند نشان از ايران و كشورهاى مختلف داشت. او حقوق خود را در مجلس سنا به آسايشگاه ها و نيازمندان مى بخشيد.
ثروت خانواده لاجوردى كه در اسفندماه سال ۱۳۴۶ در چهار شركت بهشهر، بهكو، بسته بندى و پاكسان در حدود ۱۲ميليون تومان بود طى ۱۰سال سهامش در ۴۲شركت به بيش از ۸۷ميليون رسيد.
قاسم لاجوردى در سال ۱۳۳۹ با زهره دلپاك ازدواج كرد و صاحب دو پسر به نام هاى ميرسعيد و خليل و يك دختر بنام ياسمن شد.

دكتر حبيب لاجوردى
از همه فرزندان حاج سيدمحمود لاجوردى تحصيل كرده تر است، او توانست در رشته فوق ليسانس در رشته بازرگانى در دانشگاه معروف هاروارد به پايان برساند و دكتراى خود را از دانشگاه آكسفورد بگيرد.
حبيب لاجوردى در سال ۱۳۱۷ در تهران متولد شد و پس از پايان تحصيل ابتدائى به آمريكا رفت و مدت ۱۳سال در آنجا به تحصيل پرداخت، ديپلمش را در نيويورك و ليسانس را از دانشگاه فنى يل و فوق ليسانس را در سال ۱۳۴۲ از دانشگاه هاروارد گرفت.
حبيب لاجوردى در سال ۱۳۴۲ از آمريكا به ايران مراجعت كرد و در گروه صنعتى بهشهر قسمت كارگزينى را برعهده گرفت و روش هاى نوينى را در سازمان وسيع لاجوردى به وجود آورد و فعاليت شركت ها به چهار بخش صنعتى و بازرگانى و مالى و ادارى تقسيم شد كه هر يك از برادران تصدى يك قسمت را عهده دار شدند.
حبيب لاجوردى سال ها مدير بخش ادارى و مديرعامل شركت پاكسان بود و سمت هاى مختلفى در تأسيسات لاجوردى داشت و مدتى هم قائم مقام مدير امور بازرگانى گرديد. كارهاى حبيب لاجوردى چون مورد قبول پدرش قرار نمى گرفت، پس از شش سال همكارى از شركت هاى خانواده لاجوردى خود را كنار كشيد در سال ۱۳۴۸ به تأسيس مركز مطالعات ايران براى تربيت مديران آزموده كشور پرداخت كه اين مؤسسه با دانشگاه هاروارد همكارى مى كرد و از معتبرترين مؤسسات آموزشى زمان خود شد، اين مركز دانشجويان را براى رشته فوق ليسانس مى پذيرفت كه پس از دريافت پايان نامه تحصيلى براى رشته دكترا به دانشگاه هاروارد در آمريكا مى رفتند و قرار بود حدود ۱۷ هزار نفر مدير براى مملكت آماده سازد.
تدريجاً به حبيب لاجوردى پيشنهاد مشاغل دولتى در سطح بالائى داده مى شد ولى در سال ۱۳۵۵ ايران را ترك گفت و براى دريافت درجه دكترا به انگلستان رفت و در سال ۱۳۶۰ دكتراى خود را از دانشگاه آكسفورد دريافت داشت.
دكتر حبيب لاجوردى پس از انقلاب به اين فكر افتاد كه با همكارى دانشگاه هاروارد مصاحبه هائى با مقامات ايرانى تحت عنوان (تاريخ شفاهى ايران) تهيه كند. در مورد علت تصميم به مصاحبه با شخصيت هاى ايرانى گفته شده كه در پائيز سال ۱۹۸۰ ادوارد كينان رئيس مدرسه هنرها و علوم دانشگاه هاروارد فكر (تاريخ شفاهى ايران) را مطرح ساخت و يادآور شد مهاجرت صدها نفر از دست اندركاران حكومتى ايران در خارج فرصتى است طلائى براى جمع آورد اطلاعات آنها كه ارزش مهم تاريخى دارد. دربادى امر فهرست ۳۵۰ شخصيت تهيه و سرانجام ۱۵۰نفر انتخاب شدند كه با ۱۳۶ نفر مصاحبه شد. كتابخانه دانشگاه هاروارد مسئول حفظ نوارها شد. طول مصاحبه ها يكساعت تا ۴۳ ساعت است. اين طرح حدود ۶۰۰ هزار دلار هزينه داشت كه از طرف بنياد فورد و چند مؤسسه ديگر و ايرانيان مقيم آمريكا تأمين گرديد و شش سال طول كشيد. يك نسخه از اين مصاحبه ها در دانشگاه آكسفورد و در دسترس همگان قرار دارد.
تاكنون چند مصاحبه پس از فوت مصاحبه شونده از قبيل دكتر امينى و مهندس شريف امامى نشر يافته و چند مصاحبه نيز در بعضى از نشريات به چاپ رسيده است. به طور كلى اين مجموعه گرانبها روشنگر تاريخ معاصر ايران مى باشد كه اميدوارم تدريجاً همه به چاپ برسد.
دكتر حبيب لاجوردى اكنون در آمريكا اقامت دارد و به كارهاى تحقيقى و مطالعاتى ادامه مى دهد و كماكان با دانشگاه هاروارد همكارى دارد.
خوشوقت هستم كه دكتر حبيب لاجوردى كتابى را درباره خانواده لاجوردى كه در تهران توسط على اصغر سعيدى و فريدون شيرين كام نشر يافته براى نويسنده فرستاده كه توانستم اطلاعات جالبى درباره خانواده لاجوردى تهيه كنم كه از هر نظر قابل مطالعه و بررسى مى باشد.
در اين كتاب چنين نوشته شده است:
با مصادره اموال خانواده لاجوردى ارزش سهام ۱۶نفر از افراد اين خانواده بالغ بر ۷۴۲ ميليون تومان مى گرديد. با احتساب سود سهام موجود همسران و تعدادى از فرزندان لاجوردى و لاجورديان ارزش سهام مصادره شده حدود ۸۰۰ ميليون بود. همچنين ارزيابى ساير دارائى آنها كه به طرز وسيعى بود و حدود صد سال در راه تهيه آن كوشش به عمل آمده بود و تلاش چهار نسل در اختيار حكومت قرار گرفت و سرمايه دارى خانوادگى كارآفرين ديگرى از صحنه كنار گذاشته شد.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
خبرهاى كوتاه
حوادث
خانواده
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از آنچه گفته اند   • 
•   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   با نيمروز   •   خبرهاى كوتاه   •   حوادث   •   خانواده   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •