|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عبدالرفيع حقيقت (رفيع)
حقيقت عرفان
بر سر در خانقاه خرقان
شيخ خرقان به لطف عرفان
اين نكته نوشته بود از مهر
مهر فلك است تالى آن
هر كس كه در اين سرا درآيد
گر گرسنه بود يا كه عطشان
مهمان به خوان عارفان است
گر گبر بود و يا مسلمان
از مهر به خدمتش بكوشيد
زيرا كه هم اوست پيك جانان
شايسته نان بوالحسن هست
آنكس كه خداى داده اش جان
در آن شهر بوزينه نجار شد
كه بيمايگى مايه كار شد
|
|
|
|
|
مهندس مصطفى سرخوش
دشمن ساز
به شهرى كه يك بام را صدا هواست
بود مايه گمرهى راه راست
به شهرى كه كورش نظر باز شد
نظر كرده لاش، سخن ساز شد
نخواهد چه آنكس كه دزد منار
بگنجشك گنجانده ديدم چنار
به شهرى كه حق را بنا حق دهند
به كافور هم نام زنگى نهند
به شهرى كه ديوان بلخش بپاست
جوانى است مو را كشيدن زماست
كه ديديم دزدى در اين بوم و بر
به جائى گناهست و جائى هنر
به شهرى كه جو گندم آرد ببار
نه برنامه خواهد نه ابزار كار
به شهرى كه بادش بدينسان بود
كه فرمانبر صد سليمان بود
نه هر باد آورده را باد برد
بسا ماند و صد بهره از پى سپرد
به شهرى كه مشتش چو خروار نيست
بهر كس رسى قول و بولش يكيست
به شهرى كه بار آورد شاخ بيد
توان كرد زنگى بشستن سپيد
به شهرى كه از سر غرض پا بود
چه گوئى كه: «دانا توانا بود»
به شهرى كه آن مايه در شيره نيست
به ناچار دوشاب و دوغش يكيست
در اين شهر با هر كه دل باختيم
يكى دشمن از بهر خود ساختيم
|
|
|
|
|
سلمان ساوجى
بخودآ
اى آن كه تو طالب خدائى بخودآ
از خود به طلب كز تو جدا نيست خدا
اول بخودآ چون به خودآئى به خدا
كاقرار نمائى به خدائى خدا
|
|
|
|
|
يغماى جندقى
كافرم من اگر....
گفتم آن چشم و مژه گفت نه بيمارانند
آن دو وين خيل سيه جامه پرستارانند
بر كلاه حرم ايمن مشو اى كعبه حسن
زين دو هندو كه بر اطراف تو طرارانند
شب قدر است و در ميكده رحمت باز
خنك آن قوم كه در مسجد مى خوارانند
دزد اگر خرقه صوفى ببرد مغبون است
صرفه با اوست كه آسوده سبكبارانند
گر به كوثر نبرم مستى مى حشر كناد
ايزدم در صف آن قوم كه هشيارانند
هيچكس را خبر از عالم آزادى نيست
مگر آنان كه به دام تو گرفتارانند
مردم مدرسه را نيك شناسد (يغما)
كافرم من اگر اين طايفه دين دارانند
|
|
|
|
|
سبزعلى سروستانى
مژده گل
باغبان مژده گل مى شنوم از چمنت
قاصدى كو كه سلامى برساند زمنت
وقت آن است كه با نغمه مرغان سحر
پر و بالى بگشائى به هواى وطنت
خون دل خوردن و دلتنگ نشستن تا چند؟
ديگر اى غنچه برون آر سر از پيرهنت
بوى پيراهن يوسف ز صبا مى شنوم
مژده اى دل كه گلستان شده بيت الحزنت
آبت از چشمه دل داده ام اى باغ اميد
تا به صد عشوه بخندند گل و ياسمنت
دوستان بر سر پيمان درستند بيا
كه نگون باد سر دشمن پيمان شكنت
خود به زخم تبر خلق درآمد از پاى
آن كه مى خواست كزين خاك كند ريشه كنت
بشنو از سبزه كه در گوش گل تازه چه گفت:
با بهار آمدى اى به زبهار آمدنت
|
|
|
|
|
على اكبر دهخدا
روشنى در كاربينى؟
در سلوكم گفت پنهان عارف وارسته اى
نقد سالك نيست جز تيمار قلب خسته اى
از گلستان جهان گفتم چه باشد بهره؟ گفت:
در بهار عمر زازهار حقيقت دسته اى
از پريشان گوهران آسمان پرسيدمش
گفت عقدى از گلوى مهوشان بگسسته اى
گفتم: اندر سينه ها اين توده دل نام چيست؟
گفت: زاسرار نهانى قسمت برجسته اى
روشنى در كار بينى؟ گفتمش، فرمود: نى
غير برقى زاصطكاك فكر دانا جسته اى
در نيازستان هستى بى نيازى هست اگر
نيست جز در كنج عزلت گنج معنى جسته اى
جبهه بگشا كز گشاد و بست عالم بس مرا
جبهه بگشاده اى بر ابروى پيوسته اى
دل مكن بد پاكى دامان عفت را چه باك
گر به شنعت ناسزائى گفت ناشايسته اى
گوهر غم نيست جز در بحر طوفان زاى عشق
كيست از ما اى حريفان دست از جان شسته اى
|
|
|
|
|
حزين لاهيجى
اسير از ياد رفته
اى واى بر اسيرى كز ياد رفته باشد
در دام مانده باشد صياد رفته باشد
آه از دمى كه تنها با داغ او چو لاله
در خون نشسته باشم، چون باد رفته باشد
از آه دردناكى سازم خبر دلت را
روزى كه كوه صبرم، برباد رفته باشد
آواز تيشه امشب از بيستون نيامد
گويا به خواب شيرين فرهاد رفته باشد
شادم كه از رقيبان دامن كشان گذشتى
گو مشت خاك ما هم برباد رفته باشد
پر شور از (حزين) است، امروز كوه و صحرا
مجنون گذشته باشد بيداد رفته باشد
|
|
|
|