مردى كه نقاب به چهره داشت با جمعى از ياران وفادارش با نزديك شدن صداى پاى دشمنانش خود را به دل گداخته تنورى فكند تا انديشه رجعت روح سترگ رهبر نامدار، در پيكره ذهنيت مردم ماوراءالنهر ماندگار شود. اين خودكشى دسته جمعى شايد تنها نمودارى بود از آرمانگرايى مشتركى كه گروه حامى پيامبر نقابدار را تا سرحد مرگ نيز هدايت مى كرد. مورخان شدت اين دلبستگى را به تردستى هاى منحصر به فرد رهبر مبارزه نسبت مى دهند كه از او در نگاه عامه مردم آفريننده اى بى بديل و نستوه و البته پرستيدنى مى ساخت؛ المقنع موفق شده بود با كاربرد اصول رياضى و فيزيك، هر شب ماهى را در كنار ماه واقعى بر فراز آسمان روشن كند؛ ماهى كه از دل چاهى به نام نخشب بيرون مى زد.
بعدها از دل همين چاه ظرفى از جيوه پيدا كردند كه نشان مى داد ماه پيامبر نقابدار، يك ماه قلابى بوده است، ماهى كه مردم را به گرد هاله نورانى پيامبر نقابدار جمع مى كرد و شالوده هاى نهضتى تاريخى را سر و صورت مى داد. مردم رهبر خود را، خداوندگارى بزرگ مى انگاشتند، خداوندگارى كه آفريننده ماهى روشن و تابناك و اميدبخش، در آسمان تاريك شب هاى درازشان است و اين برداشتى بود آزاد از انگاره اى كه المقنع خود پيش كشيده بود. او با تمسك به انگاره تناسخ كه ريشه هاى بودايى و يهودى داشت، خود را خدا مى دانست و آدم و نوح و موسى و عيسى و محمد و ابومسلم خراسانى را جلوه هاى خدايى خود مى انگاشت.
پيدا نيست كه المقنع در دل اين نگره تا چه پايه به مناسك و دگرانديشى هاى رايج در عرفان ايرانى كه در واقع آميزه اى از افكار و عرفان گنوستيكى و بودايى گرى بود، توسل جسته است و تا چه پايه كوشيده است به اين باور خود صبغه فلسفى، عرفانى و نمادين بخشيده و آن را از حالت يك وحى منزل و يك مدعاى توخالى فراتر ببرد. اما با در نظرگيرى اين ابهام باز بايد پذيرفت كه مورخان بيش از آن كه به انديشه نمادپرورى و پيام محورى رهبر مبارز بينديشند، نفس خداانگارى او را كه گناهى نابخشودنى و چيزى هم پايه و چه بسا بالاتر از شرك شمرده مى شد، زير سئوال برده و به نكوهش او برخاسته اند. اما صرف نظر از درست يا نادرست بودن اين ابتكار و ترفند سياسى زيركانه، اين كه رهبر جنبشى اجتماعى، آگاهانه پتانسيل هاى فكرى مردم زمانه خود را تشخيص دهد و بكوشد با دست گذاشتن روى اين نقاط پررنگ فكرى و درونى مردم روزگار خود، انديشه و آرمان تازه خود را محوريت بخشيده و به عنوان نمادى از يك نهضت پوياى مبارز در دل و جان مردم و پيروان خود نهادينه و پايدار كند را بايد به حساب ظريف انديشى هاى زيركانه او نوشت. ظريف انديشى هاى زيركانه اى كه در زمانه خيزش او براى نجات موقتى مردمى كه به گونه اى افراطى، به انگاره هاى رهايى بخش متوسل مى شدند، بسيار سودمند و كارا بود.
• آرزوى بازگشت به گذشته
از سوى ديگر نبايد فراموش كنيم كه گذشته گرايى عناصر ايرانى نيز در دل اين قبيل نهضت ها جلوه فروشى بى مانندى دارد؛ رسوخ انگاره هاى مانوى در دل اين قبيل نهضت هاى مبارزه جويانه گواهى روشن بر آرمان و آرزوى مشترك مردم براى بازگشت به گذشته اى طلايى است. خلافت عباسى گرچه با نمادهايى از ايرانيت برافراشته شد، اما رفته رفته ماهيت خود را از كف داد و به ويژه با قتل ابومسلم خراسانى، حس رهايى طلبانه مردم را دوباره زنده ساخت و بذر نوعى بيزارى تاريخى از خلفا را از نو در نهاد ايرانيان بارور كرد.
اين حس بارور شده، حسى بود كه آنها را وادار مى كرد در برابر خلافت نوپا و پراشتباه عباسى، ايستادگى كنند و بكوشند خود را در قالب نهضت هاى مبارزى بگنجانند كه هدف واقعى شان سست كردن پايه هاى ضدايرانى دستگاه خلافت است و به اين ترتيب حس ناسيوناليستى خفته و سركوب شده خود را ارضا كنند. قيام المقنع كه به نهضت سپيدجامگان نيز شهرت يافته است، از جمله نهضت هاى تنومندى بود كه با الهام از آموزه هاى مانى و مزدك، دو مصلح اجتماعى نامدار ايران باستان و با اتكا به همين حس نيرومند مردمى، پايه ريزى و بنيادگذارى شده بود. بعد از مرگ نابهنگام ابومسلم خراسانى كه از محبوبيت فراوانى در ميان حلقه ايرانيان برخوردار بود، روحيه اى از نااميدى و اندوه در ميان ايرانيان پديدار شده بود كه هر روز پررنگ تر از روز قبل خود مى نمود و باعث مى شد كه اين ايرانيان رنجور از تاريخى كه به سراشيبى مى لغزيد، به سوى مبارزات پنهانى و هدفمندى هدايت شوند كه رگه هائى از گذشته گرايى آرمانى مردم را در دل خود داشت.
شكست و گسست در فعاليت هاى ايران دوستانه ابومسلم باعث شد ايرانيان كه در سايه خيزش و تلاش ابومسلم، خوشبينانه به روزنه هاى روشنى مى انديشيدند، خشم و اندوه خود را به شكل هاى ويرانگرى نشان دهند و به ويژه بكوشند پرچم فراموش شده فرقه هاى مترقى پيشين از جمله مانويه و مزدكيه را از نو برافرازند. نهضت هاى نوظهور آنها در واقع آميزه اى بود از اسلامى مترقى و آزاديخواه و رگه هائى از دين كهن ايرانى كه با مصلحانى همانند مانى و مزدك تلطيف يافته بود؛ زنجيره اى از اين واكنش هاى ايرانيزه شده با حلقه هائى همچون قيام به آفريد، استادسيس، سنباد و غيره بازشناخته مى شود و به حلقه اى به نام المقنع مى رسد.
مردى كه با داعيه اى خدامحورانه از دل روستاى پرت و دور افتاده اى از ولايت كش برخاست و موفق شد خيلى عظيم از ايرانيان اندوهگين را نيز به خود و به نهضتى كه رهبرى مى كرد، جذب كند. بسيارى از مورخان قيام المقنع را نيز در زمره سلسله قيام هائى مى دانند كه به خونخواهى ابومسلم شكل مى گرفت، اما واقعيت اين است كه اين تنها يك بهانه دم دستى بود؛ المقنع انديشه هاى تازه اى در سر داشت كه فرصت ناامنى و آشفتگى فكرى و روانى بعد از مرگ ابومسلم به او اين مجال را مى داد كه اين انگاره هاى نوظهور را با قاطعيت مطرح كند و در قبولاندن آنها نيز تا اندازه زيادى موفق شود. اين كه المقنع از جمله سرهنگان ابومسلم بوده است، در اثبات يا رد اين باور كه او تنها به خونخواهى ابومسلم برخاسته است، نمى تواند نقش چندان پررنگى داشته باشد. ابوجعفر نرشخى در تاريخ بخاراى خود معتقد است المقنع يا همان هاشم حكيم، مدتى وزير عبدالجبار ازدى والى خراسان نيز بوده است؛ شايد اين كد اطلاعاتى، كمكى باشد به يافتن انگيزه هاى راستين المقنع براى ساماندهى يك شورش سازمان يافته فكرى ـ عرفانى بر ضد مركزيت دستگاه پرطمطراق عباسى. شايد او با آگاهى از وضعيت نابهنجار دولت عباسى تصميم به چنين اقدامى گرفته و در واقع آشفتگى درونى حاكميت عباسيان اين فرصت و انگيزه را به رهبر مردم گرا ارزانى داشته است. اشپولر اين انگاره را تصديق كرده و مى نويسد: «تنها چيزى كه در هر حال واضح است اين است كه اين جنبش بر اثر سرخوردگى از رفتار عباسيان به وقوع پيوسته است و بانى آن عطا يا (هاشم) پسر حكيم (از كزه نزديك مرو) است. شغلش گازرى و مدعى اين بوده كه همان فيض روح الهى كه قبلاً در پيكر» (ر. ك تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامى، بتولد اشپولر، ترجمه جواد فلاطورى، انتشارات علمى و فرهنگى، ص ۳۶۰) پيامبران بوده در او حلول كرده است.
دكتر عزيزالله بيات درباره زندگى و عملكرد او مى نويسد: «المقنع در يكى از قراء مرو به نام كازه متولد شد، بعضى از مورخين نام وى را هاشم و برخى ديگر عطا دانسته اند و پدرش حكيم نام داشته و هنگام خلافت منصور خليفه عباسى جزء سرهنگان امير خراسان بوده است. المقنع ابتدا نزد ابومسلم رفت و ديرى نگذشت كه به وزارت عبدالجبار بن عبدالرحمان الازدى والى خراسان منصوب شد...» (ر. ك تاريخ ايران از ظهور اسلام تا ديالمه، انتشارات دانشگاه شهيد بهشتى، ص ۲۳۱) بيات در ادامه به مبارزات او و تلاش هاى جسته گريخته دستگاه خلافت عباسى براى زدودن اين لكه ننگ از دامان قلمرو خود اشاره مى كند.
• سپيدجامگانى معترض
به هر حال المقنع در نخستين گام به پيروان خود دستور داد كه جامه سپيد بپوشند؛ ظاهراً پيش از او اين مانى بود كه از ياران خود چنين درخواستى را كرده بود. رنگ سپيد براى مانى و المقنع هر دو جنبه اى نمادين داشت. از قرار معلوم عمده قيام هائى كه بر ضد عباسيان برپا مى شده اند از رنگ سپيد، چه در لباس و چه در پرچم هاشان، مدد مى گرفته اند تا اعتراض نمادين خود را به دستگاه سياه جامگان عباسى نشان دهند. از سوى ديگر المقنع دستاويز ديگرى نيز در چنته داشت و آن اين كه مى دانست ابومسلم براى مردم تا چه پايه عزيز و خاطره اش تا چه پايه برانگيزاننده است در نتيجه براى جذب همه پيروان ابومسلم به جنبش خود، بشارت مى داد كه روح ابومسلم در وجود او حلول نموده است. معروف است كه ابوجعفر دوانيقى (منصور) خليفه عباسى خطر قيام او را دريافت و او را به بغداد فراخواند و زندانى اش كرد. حكيم هاشم بعد از سال ها از زندان آزاد شد و به مرو كه زادگاهش بود، بازگشت و پس از مدتى تبليغ و دعوت در مرو، اعلام كرد كه ذات خدايى دارد و او خداى همه عالم است. او گفت: «من آنم كه خود را به صورت آدم خلق كردم و باز به صورت نوح و باز به صورت ابراهيم و باز به صورت موسى و باز به صورت عيسى و باز به صورت محمد (در ترجمه الفرق بين الفرق اضافه شده: كه پس از او به صورت على و فرزندانش) و سپس به صورت ابومسلم و باز به اين صورت كه مى بينيد.» اما المقنع به اين گفتار هاى انديشه ورزانه صرف بسنده نكرد و كوشيد به قيام خود رنگ و جلاى مبارزه اى مسلحانه نيز ببخشد. او در سال ۱۵۹ ه. ق. با كشتن موذن و ۱۵ دهقان بزرگ و بقيه اعراب غاصب زمين ها در دهكده نمجكت به مبارزه مسلحانه خود در برابر خليفه شدت بخشيد. اين مبارزه منفى و مقاومت پيروان او در برابر نهاد دستپاچه خلافت، تا سال ۱۶۱ تداوم يافت. مورخان منتسب به راست كيشى اسلامى، براى نماياندن انزجار خود از المقنع مى كوشند از ماجراى نقابدار بودن او داستانى خيالى و ترسناك برسازند؛ آنها معتقدند المقنع از اين رو همواره نقاب بر چهره داشت كه صورتى زشت و وحشتناك و چشمى كور داشت در حالى كه المقنع خود بر اين باور است كه او چهره اى خدايى دارد و ديدن او براى مردم عامى صلاح نيست: «پوشاندن چهره ام ضروريست چون اگر چهره ام باز باشد احتمال آن مى رود پيروانم هنگام ديدن روى من غش كنند و از شدت نور كور شوند و يا بميرند.»
خطر قيام نوظهور المقنع چنان تكان دهنده و هولناك بود كه دستگاه خلافت عباسى مجبور شد نيروهاى عظيمى براى سركوبى جنبش اعزام كند. اشپولر به تلفات سنگين مسلمين در نبرد با سپيدجامگان اشاره كرده و مى نويسد: «تلفات مسلمين به قدرى زياد بود كه خليفه مجبور به فرستادن نيروى امدادى تازه اى گشت و لشكريان خليفه ناگزير يك زمستان انتظار كشيدند تا اين كه پس از تعويض فرمانده كل قوا توانستند با يك حمله نهايى دژ اصلى وى سنام (يا سيام واقع در نزديكى كش) لحظات آخر شكست خود را نمايان ساخت، اكثريت پيروان دست استرحام به سوى مسلمانان دراز كردند و مورد بخشش واقع گشتند.
فقط مى بايستى دو هزار تن از آن پيروان تا به آخر مصرانه پايدارى كرده باشند تا اين كه قبل از آخرين شورش خصم خود المقنع و پيروانش به منظور اين كه جمعاً به آسمان صعود كنند خود را در آتش افكندند...» (ر. ك تاريخ ايران در قرون نخستين اسلامى، برتولد اشپولر- ترجمه جواد فلاطورى- انتشارات علمى فرهنگى، ص ۳۶۲) زرين كوب اين خودسوزى را نيز نمادى از انديشه هاى مانوى دانسته و مى نويسد: «شايد داستان افسانه مانندى هم كه در باب خودكشى و خودسوزى وى در بعضى از روايات آمده است تعبير ديگرى از عقايد مانويه در باب لزوم فناى جسم و ترك دنيا باشد.» (ر. ك تاريخ مردم ايران، جلد دوم انتشارات امير كبير، ص ۶۴) و به اين ترتيب است كه تا سده ها مردانى در خراسان و ماوراءالنهر مى زيستند كه منتظر بازگشت پيامبر نقابدار بودند؛ اين ماجرا به روشنى نشان مى دهد كه گستره و اهميت اين قيام تاريخى تا چه اندازه پررنگ بوده است.