*«... من از نويسنده، بيش از هر چيز، تازگى و روشنى انديشه و رسائى بيان را انتظار دارم. نمى خواهم كه دستم بيندازند و مرا تماشاگر حيرت زده «آكروباسى» هاى موفق و ناموفق خيال خود بپندارند. اين كار معماتراشى و معركه گيرى است، اگر چه گاه هنرمندانه باشد و حتى سر به نبوغ بزند...»!
-اين حرف هاى «محمود اعتمادزاده» (م.ا. به آذين) نشان مى دهد كه با ادبيات مدرن ميانه اى نداشته است. قصه ها و نوشته هاى خود او اگر هم «تازگى» چندانى نداشته باشد، ولى انديشه هاى او را روشن و رسا بيان مى كند. او نويسنده اى «واقع گرا» و آرمانى است و بر اين باور است كه «سمبوليسم دراز نفس و مِه آلود روزگار ما» كه دعوى «تعهد» هم دارد، «از كمترين نفوذ در وجدان توده ها... عاجز مانده.... و از حلقه چند روشنفكر «ريشه خويشش در نمى گذرد!» دستاوردهاى هنرى بايد چنان باشد كه «شور زندگى آزاد و سربلند را مانند زبانه آتش، برانگيزاند و سرايت دهد و پيش ببرد... امروز، روز آتش افروزى هاست!»
بيان همين حرف هاى «آرمانى»، در نخستين و واپسين مجمع عمومى سالانه «كانون نويسندگان»، به «آتش افروزى» مى مانست! بانگ اعتراض از شاعران و نويسندگان نوجوى غيرآرمانى برخاست و حرف هاى او، ژدانفى و ضد آزادى هنرى تلقى شد و دو دستگى در كانون را از آن چه بود، فراتر برد. «به آذين» ولى در ادبيات و سياست، تا پايان عمر بر آرمان خود پاى فشرد. در سياست اگر چه، از حد مشاورت پنهان پشت پرده فراتر نرفت ولى در ادبيات آوازه اى ماندگار پيدا كرد. واقعگرائى و نثر درخشان به ويژه در برگردان هاى ادبى به يارى اش آمد. شكسپير و بالزاك، رومن رولان و شولوخف، با برگردان صيقل خورده او ميدان نفوذ گسترده ترى در جامعه ايران پيدا كردند. با نگاهى به زندگى و انديشه هاى به آذين كه در دهم خرداد ماه جارى در ۹۲سالگى چشم از جهان فروبست، يادش را گرامى مى داريم.
*
*«به آذين» در سال ۱۲۹۳ خورشيدى در رشت زاده شد. در سال ۱۳۰۶ با خانواده به مشهد كوچ كرد و دو سه سالى بعد رهسپار تهران شد. در سال ۱۳۱۱ بخت يار او بود كه توانست از يك بورس دولتى استفاده كند و براى تحصيل در رشته مهندسى به فرانسه برود.
شش سالى در فرانسه بود، ولى بيش از آن كه به درس هاى اصلى خود برسد، «شور و كنجكاوى به خواندن آثار ادبى و تا اندازه اى فلسفى يا تاريخى» پيدا كرد و به قول خودش «مختصر دستمايه فرهنگى» به دست آورد.
به آذين، در سال ۱۳۱۷ به ايران بازگشت و با عنوان «ستوان دوم مهندس نيروى دريائى»، عازم خرمشهر شد. «دو سال و نيمى را در آن بندر، به بيگارگى و بى حاصلى كه نام خدمت داشت» سپرى كرد و بعد در سال ۱۳۲۰ با دو درجه ترفيع، به بندر انزلى منتقل شد، با عنوان مدير تعميرگاه نيروى دريائى شمال. «عنوانى دهان پر كن اما پاك ميان تُهى!» دو ماه پس از انتقال به انزلى، بدشانسى آورد و در جريان حمله نيروهاى انگلستان و شوروى به ايران- و بمباران بندر، به سختى مجروح شد و دست چپ خود را از دست داد. پنهانى او را به تهران رسانيدند تا به عنوان اسير جنگى گرفتار «ارتش سرخ» نشود! در تهران دو سه سالى در ادارات مختلف نظامى مشغول به كار بى كارى بود تا در سال ۱۳۲۳ در پى درخواست هاى «مكرر» از ارتش به وزارت فرهنگ منتقل شد تا در دبيرستان هاى تهران به تدريس فيزيك و رياضى بپردازد. به آذين مى گويد: «اگر خدمت در نيروى دريائى براى من در عمل هيچ بود و آموخته هاى خام مهندسى ام به تجربه درنمى آمد، در عوض تلاش آشنائى هر چه بيشتر با شاهكارهاى نظم و نثر فارسى، گوشه هائى از فرهنگ و خرد ته نشين شده در جان مردم ايران را بر من كشف مى كرد. مرا به شور و شگفتى مى افكند و گاه گاه به آزمايش هاى كوچك قلمى وامى داشت...»
راه آينده
*نخستين مجموعه داستانى به آذين، يكى از «آزمايش هاى كوچك قلمى» او، «پراكنده» نام دارد. تصويرهاى پراكنده اى از آرزوهاى برآورد ناشده انسانى در پيوند با رگه هائى از آرمان گرائى هاى عارفانه و ناپخته! به گفته «حسن عابدينى»، پژوهشگر و ناقد ادبى، به آذين در اين داستان ها كوشيده «ضعف ساختارى را با به كارگيرى واژه هاى رنگين و تزئينى جبران كند.»
-به آذين در سال ،۱۳۲۴ با بهره گيرى از يارى هاى حسن شهيدنورانى، كه با او دوستى به هم زده بود، به كتابخانه ملى منتقل شد: «محيطى آرام و دوستانه با همه گونه كتاب.» در اين محيط آرام و دوستانه بود كه توانست انديشه هاى پيشروانه خود را جمع و جور كند و راه آينده خود را برگزيند. بررسى «تئورى هاى ماركسيستى» او را به پايه اى از يقين رسانيده بود كه ديگر نمى توانست دست روى دست بگذارد و «به نابسامانى و ستم موجود تن دردهد». / «نظم ناروا»ى مسلط، مى بايست برافتد. «اين وظيفه عاجل روزگار بود... و نمى بايست بيش از اين از پيكار رهائى بخش» بركنار ماند اين بود كه در گردش سريع يك تحول فكرى «به راه تازه اى افتاد.. و توده اى شد!» البته «خامى ها، تندروى ها و آلودگى هاى» حزب را مى شناخت، ولى آن را از ديدگاه انديشه علمى نگاه مى كرد و كمبودها را به گردن عقب ماندگى هاى جامعه فئودال- بورژوائى ايران مى نهاد!
-نوشته ها و قصه هاى بعدى به آذين، به اين ترتيب، آغشته به انديشه هاى سياسى او شد. چيزى كه از بسيارى از عنوان هاى قصه ها نيز پيداست: «به سوى مردم» (۱۳۲۷) و «دختر رعيت» (۱۳۳۱).
در «به سوى مردم»، از بيدارى انسان ها مى گويد كه زمينه سركشى آنها را در برابر زور و ستم فراهم مى آورد و در «دختر رعيت» از تجاوز «پسر ارباب» حرف مى زند كه بر زمينه قيام جنگل پرداخته شده و به گفته «عابدينى» با همه ضعف هائى كه دارد نمونه اى از رمان اجتماعى ايران در دهه سى به شمار مى رود.
-دو مجموعه قصه ديگر از به آذين، «مُهره مار» و «شهر خدا»، در دهه چهل انتشار يافت ولى چيزى بر شهرت او نيفزود. «از آن سوى ديوار» (۱۳۵۱) رمان گونه اى است براساس خاطرات زندگى شش ساله او در اروپا و «ميهمان اين آقايان» (۱۳۵۷) يادداشت هاى چهار ماه زندان او در سال ۱۳۴۹. (او را به سبب اعتراض به زندانى شدن «فريدون تنكابنى» نويسنده «يادداشت هاى شهر شلوغ»، به زندان انداخته بودند!)
به آذين، در سال هاى پس از انقلاب نيز دامان قصه نويسى را رها نكرد. «مانگديم و خورشيد چهر» را در سال ۱۳۶۹ و «سايه هاى باغ» را در سال ۱۳۷۷ انتشار داد، همچنان آميخته با انديشه هاى آرمانگرايانه. «از هر درى» نيز كه زندگى سياسى و فرهنگى او را و برخى از انديشه هايش را بازمى تاباند، در سال ۱۳۷۱ انتشار يافت و چاپ دوم آن در يك مجلد دو سال پيش، در سال ۱۳۸۳ به بازار آمد... و هم اينك پيش روى ماست.
«خارخارِ اندوه»!
*تيرماه سال ،۱۳۳۴ نقطه عطفى را در زندگى به آذين پديد آورد. چند سال بى كارى و درماندگى او را از پاى درآورده بود. منتظر خدمتش كرده بودند و او چند ماهى را با «فروش قالى و اثاث» به سر آورده بود. در «پنداشت جستن راهى» به نوشتن روى آورده بود ولى كارساز نشده بود.
كدام نوشته اى در آن روزگار مى توانست زندگى نويسنده اش را تأمين كند؟ رمان «امين زادگان» را كه بدان اميد بسته بود، نيمه كاره رها كرده بود. «انگاره كار وسيع بود و ديررس. به امروزش وصلت نمى داد.» مى بايست فكر امروز را مى كرد نه فردا را! كار آزاد هم سرمايه مى خواست كه او نداشت.
در اين حال و هواى نااميدى كه دستش به نوشتن نيز نمى رفت و همه درها را به روى خود بسته مى ديد، فرشته مشكل گشائى از آسمان فرود آمد... «يك روز... نرسيده به ميدان بهارستان به «عبدالحسين آل رسول» برخورد كرد كه به تازگى با همكارى «احمد عظيمى» و «ابوالحسن نجفى»، بنگاه انتشارات نيل را به راه انداخته بود. آل رسول او را به درون بنگاه برد و يكى دو كتاب تازه چاپ خود را به او نشان داد و بعد «با ادبى دلفريب» همكارى او را در نوشتن و ترجمه طلبيد، در برابر «پول كافى» بى تقلب و سردواندن»! بى چون و چرا پذيرفت. دو روز بعد قرارداد ترجمه «باباگور يوازبالزاك» بسته شد و ۲۵۰ تومان به عنوان پيش پرداخت دريافت كرد و ذهن و انديشه اش آرام گرفت و اين «نشانه گشايش گره كار» بود.
به آذين مى افزايد: «اين مرد خود نمى داند كه با همين پيشنهاد تا چه اندازه در زندگى من مؤثر افتاده است.» «اين مرد»... يعنى كه آل رسول، با پيشنهاد خود موهبتى نيز براى جامعه ادبيات ايران پديد آورده است. والاترين دستاوردهاى ادبى جهان با برگردان دقيق و درخشان به آذين، به فارسى درآمد. بعد از باباگوريو كه «دو ماهه» ترجمه شد و دو سه ماه پس از انتشار به چاپ دوم رسيد، نوبت به «زنبق دره» و «چرم ساغرى» رسيد، هر دو همچنان ازبالزاك. به آذين بعد به سراغ «شكسپير» رفت و «اتللو» و «هملت» را از او به فارسى برگرداند و بعد «رومن رولان» را برگزيد با دو كتاب درخشان «ژان كريستف» (با گرته بردارى از زندگى بتهوون) و «جان شيفته» و بعد به برگرداندن دو رمان از «ميخائيل شولوخف» پرداخت: «دُن آرام» و «زمين نوآباد» و برگردانى را نيز از «نامه هاى سان ميكله» اثر «آكسل مونته» انتشار داد و برگردان تازه اى از «استثناء و قاعده» از «برتولد برشت» و....
به آذين اگر در «قصه» شهرتى در خور نيافت در عوض با همان نخستين برگردان ها آوازه اى بلند پيدا كرد. با اين همه آنگونه كه خود مى گويد، دلش همچنان در آرزوى نوشتن باقى ماند:
-«من، خواه و ناخواه، به ارابه ترجمه بسته شدم، براى گذران زندگى...
و نيز كتاب هاى ترجمه شده ام... هر كدام در جاى خود مى نشست.... و راه را كمابيش بر روندگان روشن مى كرد.... با اين همه هيچوقت كارم خالى از خارخار اندوه نبود. من نويسندگى مى خواستم. نويسندگى، كشش دردناك هستى من!»
جالب آن است كه به آذين خود نيز از «نوشته»هايش آنگونه كه بايد راضى نبود:
«آن تماميت سرشار، آن مستى آفرينش را جز در سه چهار نوشته كوتاه و يك گزارش بلند، نچشيده ام و باز هنوز آن نيست كه من اميد داشته ام!»
*
*شهرت به آذين به عنوان نويسنده و مترجم فرهيخته سبب شد كه او را به عرصه روزنامه نگارى نيز دعوت كنند. پيش از اين در سال هاى نخستين دهه بيست او با روزنامه «داريا»ى «حسن ارسنجانى» همكارى كرده بود، در دهه سى به تناوب سردبيرى چند مجله فرهنگى را پذيرفت: صدف، كتاب هفته (كيهان) و پيام نوين (نشريه انجمن روابط فرهنگى ايران و شوروى). خودش، كمى خودخواهانه، مى گويد:
-«به آذين شمعى شد كه در تاريكى فراگيرنده روزگار سوسو مى زد!» و بعد براى آن كه كمى زهر خودخواهى را بگيرد، مى افزايد: «مى دانم، داستان يك چشم است و محله كوران»!
-به آذين در مقام سردبيرى اين فرصت را پيدا كرد كه جوانان اهل شعر و قصه را بهتر بشناسد و تا آنجا كه بشود آرمان خود را در انديشه آنان بگستراند. «برخى از جوانان كه در راه شعر و نويسندگى و ترجمه بودند» به او روى آوردند.
«هنرورانى نيز كه به دقت خود در صف توده ها گام برداشته بودند» گرايشى پايدار به او نشان دادند. به عنوان نمونه از «سياوش كسرائى» و «جعفر كوش آبادى» ياد مى كند. درباره «كسرائى» مى گويد: «بيش از رنگ آميزى واژه ها، قدرت احساسش، خيره ام كرد. خشم و اندوه بزرگش به جانم نشست.» بعد نمونه هائى از شعرهاى او را مى آورد كه تنها چيزى كه در آنها برجسته مى نمايد همان «تعهد»هاى آرمانى باب طبع به آذين است: «اى روزهاى گس!/ چون شد كه بوسه هست و لب بوسه خواه نيست؟!»/ كسرائى كه دست او را در پيراستن شعرهاى خود بازمى گذاشته، به او جرأتى داده تا در برخورد با همه شعرهائى كه براى چاپ دريافت مى كرده، دستكارى كند. در واقع آنها را به گونه اى درآورد كه خود مى خواهد! «تا سلاح ديگرى در جنگ با خودكامگى، تاريك انديشى و ستم مسلط باشد و البته هيچ سلاحى را نبايد از دست فرو گذاشت!» اين «گستاخى» را يك بار نيز با «هوشنگ ابتهاج» كرده است. شعر او را با دستكارى چاپ كرده و باعث ملال خاطر او شده است.
-در اين ميان «جعفر كوش آبادى»، سوژه جالب ترى بوده است. به آذين را بايد «دايه شعر و انديشه» او به شمار آورد كه «در كتاب هفته تولد و پرورش يافت». بيشتر شعرهاى او را بايد در واقع دستاورد «تلاشى دوگانه» به حساب آورد. جعفر كه با همان زبان ساده روستائى «يادهاى گرسنه و حسرت زده كودكى» را بيان مى كرد و به آذين كه «پيرايشگر دراز نفسى هاى» او مى شد. «گفتنى ها مى بايست گفته آيد» و مهم نبود كه به چه نامى انتساب پيدا مى كند!
-با وجود همه دقت ها و نظارت ها، كوش آبادى در پايان دوره «پرورشى»، بند را آب داده است. «جوان، خواب باروت و مسلسل مى ديد. شاعران خواب فراوان مى بينند ولى دنياى بيدارى چيز ديگرى است!» / «به سراغش آمدند و بردند(ش)... گرگ دهان آلوده يوسف ندريده...» پس از چند ماه، شب نوروز ،۱۳۵۱ سر از پرده تلويزيون درآورد، پشيمان و توبه كار! آزاد از بند و زندانى بندى ديگر: سرزنش وجدان «بيزارى مردم!» آيا اين «بند» ديگر را دست پرورش دهنده برايش فراهم نكرده بود؟ به آذين جز آن كه همه چيز را به حساب انقلابى گرى هاى بيهوده مى گذارد، چيزى نمى گويد.
*
حرف هاى ديگر
*دائره نفوذ به آذين تا آنجا گسترده شد كه در جريان بنياد كانون نويسندگان ايران، به يكى از قطب هاى آن تبديل شد. دو قطبى شدن كانون از همان آغاز، عليه هرگونه همدلى و همرائى عمل مى كرد. به آذين خود مى گويد: «يك دوگانگى از همان آغاز وجود داشت كه مى بايست بر آن چيره شد.» اما اين رويائى بود كه هرگز به واقعيت نپيوست. اگر «آل احمد و كوچك ابدال هاى او پنهانى در پى گردآوردن اهل قلم زير پرچم نيروى سوم بودند»، به آذين و پرورش يافتگانش نيز در پى آن بودند كه كانون را به پايگاه فرهنگى حزب خود تبديل كنند. به آذين مى افزايد: «تنگ چشمى ها، دوروئى ها، تندروى ها و كارشكنى ها، از درون و بيرون، كار را به بن بست كشاند.» ولى آيا اين رفتارها تنها از يك سو بوده است؟ آن رفتارهاى ناهنجار، هر چه و از سوى هر كه بود، تأثير بازدارنده اش همچنان باقى مانده و سرنوشت غم انگيز كانون نويسندگان را رقم زده است.....
-حرف ها پايان ندارد، ولى بازتاب ما به پايان خود نزديك مى شود. با نقل حرف هاى ديگرى از م.ا.به آذين، بازتاب ويژه او را به پايان مى بريم:
*«من... از يك خانواده بازرگان- خرده مالك برخاسته ام... و با روابط ارباب- رعيتى آشنائى يافته ام... (از سوى ديگر) آغاز زندگى ام با جنبش جنگل و انقلاب روسيه مقارن بود. زبانه انقلاب روسيه به گيلان رسيد و به جنبش جنگل درآميخت... ورشكستگى خانوادگى... و سرشكستگى ناشى از اشغال خاك ايران... راهى جز پذيرش جهان بينى ماركسيستى... در برابرم نمى گذاشت... من خود به خود به صف جهانى رزمندگان «پرولتارى» پيوستم...!»
*
*«... من از پيچيدگى، گره خوردگى، باريك ريسى، تودرتوئى و سردرگمى بسيارى از آنچه به نام شعر گفته اند، سردرنمى آورم. حوصله ام از آن سر مى رود...»!
*
*«روشنى و رسائى كلام و پرهيز از درازگوئى و مترادف نويسى را از تاريخ بيهقى، اسرارالتوحيد و قابوسنامه آموخته ام... و نگرش به زندگى جامعه را ازبالزاك و سبك نوشتن را از فلوبر و توماس مان دارم...»
*
*«نويسندگانى كه من توفيق ترجمه برخى از آثارشان را داشته ام... همه با همدردى و تا اندازه اى تلاش چاره انديشى، به سرنوشت آدمى نگريسته اند... (و همگان را) به عدالت اجتماعى، آزادى و برابرى... فراخوانده اند...»
*
*«مترجم، اگر به فرهنگ هر دو زبان كه با آن سر و كار دارد آشنا باشد و زير و بم اصطلاحات و استعاراتشان را دريابد، خود به خود امانت كافى رعايت شده است!...»*
*با بهره گيرى از: -«از هر درى...»، زندگينامه، سياسى، اجتماعى م.ا.به آذين، انتشارات دوستان، چاپ دوم ۱۳۸۳.
-«از كاروان حله» (ديدار با نثر معاصر فارسى)، دكتر داريوش صبور، انتشارات سخن، تهران ۱۳۸۴.