جنّت قراربخشِ دلِ دادخواه نيست
ما را، كه در زمانه بيداد زيستيم.
تهران، ۱۳۵۳
در حاشيه اين غزل
در اين غزل بسيارى از كلمه ها و تصويرها به معنايى سواى معناى لفظى و عادّى ِ آنها اشارت دارد. به عبارت ديگر شاعر از معناى ِ آشكارِ هر بيت به يك معناى نهفته اشارت مى كند، و بنا بر اين نمى توان انتظار داشت كه خواننده غزل از معناى آشكار هر بيت بدون تأمّل به معناى ِ نهفته آن هدايت شود، چون اگر چنين مى بود، نامحرمان زمانه هم بدون تأمّل به آن معناى نهفته مى رسيدند، يا دقيق تر بگويم، اصلاً معناى نهفته اى در شعر وجود نمى داشت، و ظاهر و باطن آن بر همه آشكار مى بود. امّا آن نامحرمانى هم كه تأمّل مى كردند و به معناى نهفته آن مى رسيدند، بازنمى توانستند شاعر را به محاكمه بگيرند و به او بگويند:
(تو مُرادت از اين بيت كه مى گويى: بانگ خروس هر سحر آمد به شادباش، / صبحى نيامد از پى و ناشاد زيستيم، تصويرى از تاريخ ِ معاصرِ جامعه توست. بگذار حالى ات كنيم كه ما حاليمان مى شود كه «بانگ خروس» ، «سحر» ، «شادباش» ، «صبح» ، «ناشاد» ، و مخصوصاً «شب» كه از آن اسم نبرده اى، امّا در سراسر معناى بيت حضور دارد، هيچكدام به معناى لفظى و عادّى ِ خود به كار نرفته است! آن شبى كه سحرش مى ايد، امّا صبحى در پى ِ آن نمى ايد، يك شب دراز است، و تو شب را به معنى روزگار سياه جامعه در سلطه استبداد و خفقان به كار برده اى! مرد حسابى، مثل روز روشن است كه اين شب، يك شب طبيعى و واقعى نيست، چون اگر مى بود، منطق هر بچّه اى حكم مى كرد كه مثل همه شبهاى زمين، از آغاز ظهور انسان تا به حال، بعد از حدود دوازده ساعت گورش را گم كند و جايش را به روز بدهد!)
آن نامحرمان اين معنى را از «شب ِ» اين بيت در مى يافتند، امّا حرفشان محكمه پسند نمى بود، چون كسى را براى معنى نهفته نمى توانند محكوم كنند. مثلاً شاعر مى توانست در جواب آنها بگويد: (نه، منظور من همان شب ِ طبيعى و واقعى است، ولى همه مى دانند كه: شب عاشقان بيدل چه شبى دراز باشد، / توبيا كز اوّل شب در ِِ صبح باز باشد! چه طور است كه بر شب ِ شيخ سعدى عليه الرّحمه، اگر معشوقش بيايد، از همان اوّل شب درِ صبح باز است، ولى ما كه معشوقمان نيامده است، شبمان نمى تواند بى صبح باشد؟)
فرض كنيم كه آن نامحرمان باز هم يخه اين بيت يا يخه شاعر را ول نمى كردند و مى گفتند: (بگذار حالى ات كنيم كه ما حاليمان مى شود كه مرادت از «هر سحر» دوره هائى از مبارزه هاى روشن انديشان و آزادمردان جامعه است كه شب ِ استبداد و خفقان را به سحرِ آزادى و رهايى نزديك مى كنند، و «بانگ خروس» هم سخنان ِ شورانگيز و اميد بخش ِ پيشاهنگان ِ صبح آزادى است كه به مردم ستم كشيده «شادباش» مى گويد!)
آن نامحرمان با تأمّل اين معنيها را از «هر سحر» و «بانگ خروس» و «شادباش» مى گرفتند، امّا هيچيك از اين حرفها را نمى زدند، يا اگر مى زدند، فقط براى اين بود كه به شاعر حالى كنند كه معناهاى نهفته او حاليشان مى شود. گاهى هم از بس چشم و گوششان را براى شناسايى ِ معنيهاى نهفته تيز كرده بودند، ديگر انگار براى هيچ چيز معنايى آشكار قائل نبودند. به يادم مى آيد كه در اسفند ماه ۱۳۵۴ نوشتن ِ نمايشنامه اى بر اساس داستان «سياوش» در شاهنامه فردوسى را تمام كردم و آن را براى اجازه چاپ به اداره كل نگارش دادم. قرار بود كه به مناسبت «جشنواره حماسه سراى بزرگ طوس» منتشر شود. مّدتها گذشت و خبرى نشد. به اداره كلّ نگارش رفتم و سراغ نمايشنامه را گرفتم. كسى از آن خبر نداشت. پرسان پرسان مرا به شخصى حواله كردند كه هرگز تصوّر نمى كردم كه او هم حلقه اى از زنجيره نامحرمان باشد. دكتر ادبيات بود و استاد دانشگاه. از او خواستم كه بگويد سرنوشت نمايشنامه من كه عنوانش «از خون سياوش» بود، به كجا كشيده است. داشت با شتاب به جايى مى رفت. تاكسى صدا كرد و چيزى گفت به اين مضمون: «بيا، سوار شو تا در تاكسى جريان را برايت روشن كنم.» از او خواستم كه اگر نمايشنامه پيش اوست، آن را به من برگرداند. به او گفتم: «اداره كلّ نگارش خودش چنين نمايشنامه اى را از من براى جشنواره حماسه سراى بزرگ طوس خواسته است!» او با لحنى طنزآميز چيزى گفت به اين مضمون: (آقاى كيانوش، ما كه شما را مى شناسيم. آن شعر شما را كه براى «پويان» گفته بوديد و در مجلّه سخن چاپ كرديد، ولى البتّه بعد سانسور شد، خواندم، خيلى عالى بود. بله، ما شما را مى شناسيم. شما خيال مى كنيد آنها از شما نمايشنامه «از خون سياوش» مى خواهند؟ نخير! من آن را خوانده ام و مى دانم. هيچوقت اجازه چاپ چنين نمايشنامه اى را نمى دهند!)
جمله «ما شما را مى شناسيم» او مرا به فكر انداخت. از خودم پرسيدم كه منظور او از «آنها» چه كسانى مى توانند باشند؟ وزير فرهنگ و هنر و معاونانش؟ آنها خودشان كه «بررس كتابها» نيستند. كسانى مثل همين آقاى دكتر ادبيات و استاد دانشگاه هستند كه هم اشخاصى مثل مرا مى شناسند، هم به جاى آنها فكر مى كنند كه چاپ چه كتابى به صلاح آنها هست و چاپ چه كتابى به صلاح آنها نيست. امّا اين آقاى «دكتر استاد» در تعبير سانسورچيانه خود از يك شعر من دچار اشتباه شده بود. شعرى كه در مجلّه سخن چاپ شده بود و سانسور هم نشده بود، «از سر صخره يا سخره» عنوان دارد و شعرى است سمبوليك با همان معنايِ دوگانه «آشكار» و «نهفته». بسيار كم بودند كسانى كه به معناى نهفته آن راه بيابند. اندك زمانى بعد از اعدام «خسرو گلسرخى» آن را گفته بودم و چنان گفته بودم كه بتواند معناى تراژدى بزرگترى را در نمايش ِشكستِ پيروزمندانه «حقّ ِناتوان» در برابر پيروزى شكسته سرانه «باطل ِ توانا» در بر داشته باشد. بديهى است كه در بالاى آن ننوشته بودم: «تقديم به خسرو گل سرخى». اوّل اين شعر را مى آورم و بعد بقيه حكايت آن «دكتر استاد» را مى گويم:
ديدى كه گوزن از سر ِ صخره،
يا از سر ِ سخره، خود ندانم من،
تن را چو كبوترى به زير افكند!
او راهِ گريز داشت تا مأمن،
امّا همه خشم شد، درنگى كرد،
خود را چو نداشت حربه، سنگى كرد
و آنگاه به سوى شرزه شير افكند.
اكنون چه بخوانمش كه آن باشد؟
زيرا كه گوزن ِ عاقلى مى گفت:
«او هول حيات از ضمير افكند.»
اين معنى اگر بر او روان باشد،
من باز شكسته سر به خود گويم:
«افكند، ولى چه دلپذير افكند!
اينش شب ِ غفلت ِ مرا آشفت،
زيرا كه غرورِ شير را در زير
بر لاشه هول ِ خود حقير افكند.»
اين شعر در مضمون و تصويرها و تركيب وزن و كلام بسيار فراتر از آن رفته بود كه نه تنها بررسان تيز بين و ريز ياب نمى توانستند به پهنه معناى آن برسند، بلكه بسيارى از شاعران ِ به تغزّل اجتماعى اشتهار يافته معاصر هم از دريافت بلندى پايه معنى و هنر آن محروم بودند، چنانكه از گشتِ آگاهانه درپهنه شعر جهانى هم محروم مانده اند. براى اينكه آن «دكتر استاد» را از اشتباهش بيرون بياورم، گفتم: (دكتر، آن شعر كه بررسان تصور كرده بودند در ستايش ِ «پويان» گفته شده است، در سخن نه، در مجلّه ديگرى چاپ شده بود، و اصلاً ربطى به «پويان» نداشت، و عنوانش نماز عشق بود.) و حالا مى گويم كه شعرى بود به معناى واقعى سمبوليستى و در آن تصويرهاى جنگل وشير و گوزن و مانند اينها نمى خواست به «واقعه جنگل» اشاره اى داشته باشد. در آن خواسته بودم بگويم كه در طبيعت، حيات گوهرى است يكپارچه و عشق به حيات همه را به هم پيوند مى دهد، چنانكه وقتى كه از ديد ما انسانها چنگال قهر شير سينه گوزن مقهور را مى درد، اين فاجعه در صحنه حيات گويى نماز عشق است كه در آستان قدس طبيعت خوانده مى شود.
خلاصه آنكه «دكتر استاد» تمجمج كرد تا من به فراست دريابم كه براى نمايشنامه «ازخون سياوش» اجازه چاپ و انتشار داده نخواهد شد، و دستنوشته آن هم كه به اداره كلّ نگارش داده شده بود حالا معلوم نيست كه پيش كيست و بهتراست كه آن را گم شده بگيرم. اين نمايشنامه بيست و نه سال بعد، يعنى در ۱۳۸۴ به وسيله «نشر قطره» در تهران منتشر شد. و حالا براى اينكه تفاوت «نهفته گويى» در غزلى مثل «چونان كه عشق داند و افتاد» با «بيان سمبوليستى» در شعرى مثل «نماز عشق» تا اندازه اى روشن شود، آن را در اينجا مى آورم:
مى آيد از ميانه جنگل
سرشار از محبّتِ باران،
امّا
با خشم ِ زلزله.
در چشمهاى او
ديدارى از شكوفه آتش
در چشمهاى آب.
در ذهن ِ او
هنگامه دميدن ِ صد بيشه گوزن.
با هر فرود آمدن ِ گام
جنگى بزرگ،
و ز كشته
پشته پشته
فرو هشته
در نشئتِ عميق ِ هماغوشى.
مى آيد از ميانه جنگل
سردارِ وحش
با تبخترِ عاشق؛
معشوق ِ او، گوزن
-- در چشمها طلوع ِ ساده آزرم
آميخته به سايه وحشت -
با انتظارِ آمدنش سخت بيقرار.
اينك:
چنگال ِ قهر و سينه مقهور؛
اكنون نمازِ عشق
در آستان ِ قُدس طبيعت!
نهفته گويى با بيان سمبويك خيلى تفاوت دارد. بيشتر شعرهاى اجتماعى و سياسى اى كه گفته شده است، در حقيقت سمبوليك نيست، بلكه در آنها از سمبولها براى نهفتنِ ِ معنى اصلى، استفاده شده است، و اين سمبولها هم بيشتر در واقع نشانه هائى است آشنا بين گوينده و خواننده همزمان ِاو. بعضى نهفته گويى با كاربرد استعاره هاى سمبوليك را عين سمبوليسم مى دانند، امّا من همچنان ميان اين دو تفاوتى جوهرى مى بينم. سعدى شيرازى وقتى كه در يكى از قصيده هاى خود مى خواهد امير انكيانو، حاكم فارس، را مدح كند، قصيده را اين طور آغاز مى كند:
بس بگرديد و بگردد روزگار
دل به دنيا در نبندد هوشيار
اى كه دستت مى رسد، كارى بكن
پيش از آن كز تو نيايد هيچ كار
اين كه در شهنامه ها آورده اند
رستم و روئينه تن اسفنديار
تا بدانند اين خداوندان مُلك
كز بسى خلق است دنيا يادگار...
و بعد تا نزديك به پايان ِ قصيده استادوار و پدروار او را نصيحت مى كند و آنگاه تا مرتبه سخن خود را بر ممدوح و مردم آن روزگار و روزگاران ِ آينده معلوم دارد، مى گويد:
سعديا چندان كه مى دانى، بگوى
حقّ نبايد گفتن، الاّ آشكار
هر كه را خوف و طمع در كار نيست
از ختا باكش نباشد، و ز تتار...
و بعد در قصيده اى ديگر در مدح همين حاكم فارس مى گويد:
دنيا نيرزد آنكه پريشان كنى دلى
زنهار بد مكن، كه نكرده ست عاقلى
اين پنج روزه مهلت ِ ايّام ِ آدمى
آزار مردمان نكند جز مغفّلى
بارى نظر به خاك عزيزان ِ رفته كن
تا مُجمل ِ وجود ببينى مفصّلى...
و بعد از پندهاى تلخ ديگر، باز نزديك به پايان قصيده، مى گويد:
گر من سخن درشت نگويم، تو نشنوى
بى جهد از آينه نبرد زنگ صيقلى
حقّگوى را زبان ملامت بود دراز
حقّ نيست اين كه گفتم؟ اگر هست، گو بلى!
شايد سعدى با حاكم فارس مى توانست با چنين زبانى سخن بگويد و حقّ را «آشكار» بگويد و بلايى بر سرش نازل نشود، امّا قرنها بعد، وقتى كه «فرّخى يزدى» خواست در شعرى چند كلمه با حاكم يزد از حقّ سخن بگويد، حاكم يزد چنان خشمگين شد كه دستور داد لبهاى او را با نخ و سوزن به هم بدوزند و او را به زندان بيندازند، و بعد هم همين شاعر كه نخواست دست از «آشكار گويى» حقّ بردارد، در سال ۱۳۱۹ با تزريق آمپول هوا در زندان رضا شاه كشته شد. شايد او، قرنها بعد از سعدى، بايد اين واقعيت را در مى يافت كه حقّ نه قرن به قرن، بلكه سال به سال ناشنيدنى تر شده است و مى بايد: «لفظِ سكوت و معنى فرياد زيست!»