در عالم واقع در نقشه اى كه گربه عزيز ايران در وسط آن آرميده، در بيست سال گذشته تغييرات اساسى گرفته است. از فروپاشى آخرين ابرقدرتى كه همسايه ايران بود تا تحولات اخير بعد از آمدن نيروهاى خارجى به شرق و غرب ايران.
آن شب مرداد ماه كه با شكست كودتاى نيم بند نظامى در شوروى سابق، فروپاشى بلوك شرق قطعى شد، در مصاحبه اى گفتم امشب براى اولين بار در تاريخ پانصد ساله، ما مى خوابيم بى آن كه با ابرقدرتى بزرگ تر از خود همسايه باشيم.
اشاره به اين بود كه حتى تا دهه اول قرن بيستم هم ايران ما با سه ابرقدرت زمان همسايه بود، عثمانى، روس و انگليس. تا قرن بيستم پايان گيرد همه مضمحل شدند يا رفتند از منطقه اى كه بريتانيا بخش هائى از آن [شبه قاره هند] را پاره اى از خاك خود كرده بود. همه تكه تكه شدند و ايران كه در قرن نوزدهم كوچك ترين تكه منطقه بود، در همان اندازه خود ماند و در پايان قرن بيستم بزرگ ترين شد و همواره چشمان كسى به اين لقمه و در پى تكه كردنش، تا براى بلعيدن آسان تر شود. خوابى كه با بودن رجال ميهن پرست ايرانى- كه معمولا قدرشان را هم نمى دانيم- و جنگ مدام آنان با شاهان فاسد و قدرت هاى طماع خارجى، تعبير نشد. دو بارى حتى در مجامع جهانى روى كاغذ آمد. اما گربه ما همان گونه ماند كه بود، سرش در آذربايجان و دلش در تهران پاهايش در آب هاى خليج فارس و بحر عمان.
اما همان شب كه مژده دادم كه ديگر بى ترس از همسايه ابرقدرت مى خسبيم، اين را هم گفتم كه اگر اين شرايط جديد را خوب درك نكنيم و نشناسيم بايد نگران بود كه از اين حكايت سودى نصيبمان نشود. چرا كه ما ايرانى ها به شهادت تاريخ معاصر، كلنجار با قدرت هاى زمانه را آموخته بوديم و بازى در منطقه تعادل بين ابرقدرت ها را معلوم شد كه خوب مى دانيم اما شرايط تازه، سياستى ديگر مى طلبد. با همسايگانى كه كوچك ترند، حساس ترند، نگران ترند، بايد هم مراعاتشان كرد و با مرزنشينان ما همزبانند.
تا وقتى ابرقدرت ها بودند، مردم زجركشيده از ترس استالين و از ظلم انگليسى ها در بين النهرين و شبه قاره هند به ايران پناه مى آوردند اما اينك اين تكه پاره هائى كه از ابرقدرت ها به جا مانده اند هر كدام سازى جدا مى زنند به آهنگى آشنا براى مرزنشينان، از سوى ديگر وضعيت اقتصادى اكثرشان هم به گونه اى كه قند در دل ها آب مى كند، تازه بر اين ها بايد دموكراسى را هم افزود كه وقتى انفجارها و ترورها پايان گيرد لابد براى منطقه باقى خواهد ماند.
مثال اول، آه حسرتى است كه با ديدن آسمانخراش ها و پيشرفت هاى مادى سرزمين بى نفت و كوچكى مانند دبى از سينه ايرانى ها بر مى آيد. همان جا كه با همه كوچكى، امن و ضمانش باعث شده كه چند برابر ما از راه صادرات دوباره درآمد داشته باشد، هر سال ميلياردها دلار از راه تجارت ايران درآمد دارد و خوش جايگاهى براى جلب مغزها و استادان و بازرگانان و سرمايه هاى ايرانى شده است.
مثال دوم اين دموكراسى است كه در سرزمين خشك و عقب افتاده اى در شرق ايران رخ نموده و به نظرمى رسد تا نهادى نشود لشكرهاى خارجى تركش نمى كنند.
همان جا كه رئيسش با رأى مستقيم مردم انتخاب شده و هفته گذشته در تهران هم از مقامات ايرانى خواست كه افغان ها را با تانى مرخص كنند و هم از بازرگانان ايرانى خواست كه به كشورى با اقتصاد آزاد، بى فساد و با سرعت در كارهاى ادارى براى سرمايه گذارى رو كنند. هنوز هم چيزى نشده سرمايه داران ايرانى كارخانه پودرهاى شوينده دارند در آنجا علم مى كنند كه به ظاهر اگر هم جان آدمى در امان نباشد سرمايه امن ترست. به قول كرزاى در تهران، جايى كه به جاى دو سه سال در عرض چند ساعت موافقت اصولى داده مى شود.
مثال هاى ديگر يا اين تلاطمى كه تا به چشم مى آيد در غرب ايران در جريان خواهد بود و نقش و سهمى كه شيعيان و كردها در آن يافته اند. اين مافيابازى كه در شمال ايران حاكم شده كه همزمانش به طفيل ثروتى كه در دلشان هست- و خود نمى توانند از آن بهره گيرند- شركت هاى چندمليتى ميهمانشان شده اند كه معمولا در تدارك امن و امان خود، در مسائل جامعه ميزبان هم مداخله مى كنند.
اينها همه ما را وامى دارد تا به سامانه رفتار با خودمان توجه بيشتر كنيم. اين مديران اعزامى با مردم مناطق دور چه مى كنند كه آنها چنين خشمگينند كه به نسيمى به حركت مى افتند. ديگر ايجاب نمى كند كشور را چنان بى در و پيكر جلوه دادن كه هر اتفاقى را به جايى ديگر منتسب كردن. اين همه در زدن اتهام وابستگى به بيگانگان گشاده دست نباشيم، در ذهن كارگزاران فرودست نكاريم كه هر كس را به اعتراض و انتقاد ديدند او را جاسوس خارجى بپندارند. وقتى با بشقاب هاى كوچك و قابل نهان كردن صدا و تصويرهاى همسايه در مناطق مرزى به آسانى ديده و شنيده مى شود، با زبان قومى آنان. وقتى در آن جعبه ها نشان داده مى شود كه همسايه منع و بند ندارد و وقتى مرغ همسايه غاز است، چاره جز تقويت همبستگى ملى نمى گذارد.
حوادثى كه هفته گذشته رخ نمود با همه ناگوارى اين خبر داشت كه در سر ايران، آذربايجان رخ داد. محكم ترين بند ستون فقرات آن گربه. از قضا امن تر و آبادتر جاى مجموعه مرزنشينان ايران. آذرى زبان ها به تعداد بيشترند از هر قوم ديگر در زير اين لحاف چهل تكه. كافى است در نظر آوريم كه تهران بزرگ ترين شهر آذرى زبان ها در همه جهان است. همين روزها كه صدمين سال قانونگذارى و مشروطيت ايران جشن گرفته مى شود، تاريخ را از هر سر بخوانيم تبريز سر حادثه است. كسى از آنان ايرانى تر نيست. با وجود و حضور آنان كسانى كه دل به حادثه اخير بسته بودند از ابتدا پيدا بود كه آب در هاون مى كوبند.
چنين نيست كه آذربايجانى به يك شوخى زشت چنان كند كه ايران دشمن شاد شود و چنين نيست كه آذربايجانى سختى نديده باشد و زودرنج. دردى در دل مردم هست كه بايد شنيد. اگر چيزى را بايد چاره كرد سامانه وحدت كشور است. مردم به يك كلام از دولت خود خدمت مى جويند، راحت و رفاه مى خواهند. ماشين هاى كوكى نيستند كه با زندگى آنها بتوان مديريت آموخت، براى خريدن رأى آنها بيت المال را حراج كرد و فرصت توسعه را از آنها گرفت.