Nimrooz
Vol. 18, No. 884, June 2, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۸۴ - جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۸۵
نوشته: فهيمه رحيمى
گندم
رمان تاريخى
شاهزاده خانم محكوم (۵)
نويسنده: (بانو داريا اليويه)
ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى

نوشته: فهيمه رحيمى
گندم
فصل هشتم
«يه چائى كه خورديم، شقايق ازمون خداحافظى كرد و رفت، گندم هم رفت كه تا دم در برسوندش. مش صفر هم استكان ها و كترى رو ورداشت و رفت كه كاميار بهم گفت:»
-مى خوام برم.
-كجا؟
كاميار: سراغ حكمت.
-الان؟!
كاميار: دلم براش خيلى تنگ شده.
-آخه الان ديره! درست نيست!
كاميار: دست خودم نيست! يه چيزى منو هى مى كشه طرفش!
-عاشق شدى آ!
«گيتارش رو ورداشت و بلند شد و گفت:»
-مى رم ببينم با من ازدواج مى كنه يا نه.
-اين وقت شبى؟!
كاميار: دوست داشتن وقت و بى وقت نداره كه!
-اونم دوستت داره؟ يعنى مى خواد زن ات بشه؟
كاميار: زن ات بشه چيه ديكتاتور! بگو اونم مى خواد باهات ازدواج كنه!
-خب، همين كه تو گفتى!
كاميار: آره، زنم مى شه!
-زهر مار!
كاميار: خداحافظ دوست عزيز! خداحافظ يار مهربان! خداحافظ پسر عموى عزيزم! من مى روم دنبال سرنوشت! از اين به بعد كاميار ديگه مى شه يه مرد متأهل و توام مثل يه سگ تنها مى شى! بعد از اين بايد تك و تنها و بى كس، مثل اين آدماى ننه مُرده، تو اين باغ، مثل يه روح سرگردان راه برى!
-بيچاره حكمت!
كاميار: توام بهتره همين دختره كولى رو بگيرى!
-بى ادب!
كاميار: باى باى! براى عروسى دعوتت مى كنم!
«گيتارش رو ورداشت و رفت! يه خرده كه رفت بلند گفتم:»
-انشاءالله خوشبخت بشى!
«از همون دور گفت:»
-به تو مربوط نيست!
«از كاراش خنده ام مى گرفت! راه افتادم برم طرف خونه مون كه گندم رسيد و گفت:»
-كاميار كو؟
-يه جائى كار داشت رفت.
گندم: مى خواهم باهات حرف بزنم. كارى ندارى؟
-نه، بگو.
«اومد نشست رو يه نيمكت و گفت:»
-اين چند وقتا خيلى فكر كردم. به حرفاى تو، به حرفاى كاميار!
-خيلى هم عوض شدى!
گندم: موقعيت جديدم رو قبول كردم. يعنى چاره اى نداشتم!
-مگه نمى خواستى برى خارج؟!
گندم: چرا اما اشتباه بود. شقايق هم حرفاى شما رو بهم مى زد! آقابزرگم خيلى باهام صحبت كرد. راستش فهميدم كه پدر و مادر اونى نيستند كه بچه رو به وجود آوردند؟ كسائى كه آدم رو بزرگ مى كنند و دوستش دارند، پدر و مادر اصلى آدم هستند!
-در هر صورت تصميم درستى گرفتى! خيلى خوشحالم! يعنى همه خوشحالند!
گندم: تو تو اين چندوقته چيكار كردى و كجاها رفتى؟
-ديگه ولش كن. هر چى بود، تموم شد.
گندم: بالاخره تونستى رو درخت قلب بكَنى؟
«بهش خنديدم و گفتم:»
-نه خيلى بيكار بودم!
گندم: دستت چطوره؟
-اى...! خوبه!
گندم: من واقعاً ازت خجالت مى كشم! اگر تو نبودى...
-قرار شد ديگه حرفش رو نزنيم!
گندم: بيا بنشين اينجا!
«رفتم و بغلش نشستم كه گفت:»
-تو هنوز جواب سئوال منو ندادى آ!
-كدوم سئوال؟!
گندم: همون سئوالى كه ازت كردم!
-كه چرا داشتم دزدكى نگاهت مى كردم؟!
«بهم خنديد! سرمو انداختم پائين. راستش خجالت مى كشيدم. دولا شد و صورتش رو آورد جلو صورتم و گفت:»
-خوابيدى؟!
«خنديدم و گفتم:»
-نه!
گندم: برات گفتنش سخته يا اصلاً...!
-نمى دونم.
گندم: اون چيزا كه پاى تلفن بهم مى گفتى دروغ بود؟!
-نه!
گندم: مى خواهى در موردش حرف نزنم؟
-نه! منظورم اين نبود اصلاً!
گندم: مى دونى سامان، اين چند وقته، چيزى كه منو نگهداشت، تو بودى و فكرت و...!
«بقيه اش رو نگفت.»
گندم: شايد چند بار به اين فكر افتادم كه برم تو خيابون و خودمو بندازم جلوى ماشين اما فكر تو نمى ذاشت!
«يه خرده مكث كرد و بعد گفت:»
-سيگار دارى؟
-سيگارى شدى؟
گندم: آدم از وقتى از دامن خانواده اش دور مى شه، هزار تا بلا سرش مى آد!
«يه آن ترسيدم! يه نگاه بهش كردم و گفتم:»
-سرِ توام اومد؟!
گندم: نه، فقط سيگارى شدم! يعنى يكى دوتا دونه مى كشم.
«يه سيگار بهش دادم و يكى هم خودم ورداشتم و روشن كردم. يه پك يه سيگارش زد و گفت:»
-هر بار كه احساس مى كردم تورو دارم، دلم گرم مى شد! دلم مى خواست يكى باشه كه دوستم داشته باشه! به خاطر خودم! نه به خاطر اين كه فاميلشم!
وقتى مى اومدى دنبالم، تو قلبم يه چيزى حس مى كردم! يه چيز خوب!
وقت از شعرائى كه مى خوندم، جامو پيدا مى كردى، يه احساس هائى برايم به وجود مى اومد! راستى چه جورى مى فهميدى؟!
«بهش خنديدم كه گفت:»
-خوب خدمت اون دختره رسيدم! جات خالى بود موقعى كه با اسپرى رو ديوار اتاقش اونارو مى نوشتم، قيافه اش رو ببينى!
«آروم و زير لبى گفتم:»
-دوستت دارم گندم.
گندم: ديوار اتاقش مثل...
«يه مرتبه ساكت شد و گفت:»
-چى گفتى؟!!
-گفتم دوستت دارم.
گندم: با اين كه مى دونى ديگه دختر عمه ات نيستم؟
-برام از اولش هم فرقى نمى كرد!
گندم: مطمئنى؟
-خيلى
«يه نگاه بهم كرد و گفت:»
-تو تموم اون مدت، فقط عشق تو منو نگه داشت! اگه سالم موندم و برگشتم، فقط به خاطر تو بود! حس مى كردم ديگه فقط تورو دارم! مى خواستم فقط پيش تو باشم! دلم نمى خواست تورو از دست بدم! خدا خدا مى كردم كه سرد نشى و منو واقعاً دوست داشته باشى و بيائى دنبالم! هر جا كه دنبالم مى گشتى و خبرش بهم مى رسيد، يه احساس غرور بهم دست مى داد و ضربه اى كه بهم خورده بود يه خرده جبران مى شد!
«يه مرتبه دستمو گرفت و گفت:»
-خيلى دوستت دارم سامان! هميشه فكر مى كردم كه تو پسر لوس و شلى هستى اما اشتباه مى كردم! يعنى اصلاً بهت نمى اومد كه انقدر محكم باشى! از بس ساكتى، آدم در موردت اشتباه فكر مى كنه!
-مى خواهى شلوغ باشم؟
گندم: نه!نه! اصلاً! من همينجورى دوستت دارم! ساكت و محكم!
«دستم رو تو دستاش فشار داد و گفت:»
-همينجورى بمون!

رمان تاريخى
شاهزاده خانم محكوم (۵)
نويسنده: (بانو داريا اليويه)
ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
فصل چهارم
هم مسلكان از (آنن كو) گله كردند
روز اول كه (پولين) با (آنن كو) آشنا شد تصور كرد كه فقط از ادب و نزاكت و وقار او لذت مى برد، ولى بعد از اين كه چند مرتبه او را ديد متوجه گرديد، كه فقط ادب و نزاكت افسر روسى را نمى پسندد بلكه يك چيز ديگر هم وى را به طرف آن جوان مى كشيد.
(پولين) بدون اين كه خود متوجه شود از تمام دوستان خود كناره مى گرفت كه بتواند اوقات خويش را صرف (آنن كو) كند و افسر جوان روسى هم براى ديدار (پولين) از آشنايان دورى مى گزيد.
دخترهاى جوان كه اميدوار بودند كه (آنن كو) شوهرشان بشود وقتى او را در منزل مادرش مى ديدند مى گفتند كه (آنن كو) شما كجا هستيد؟ براى چه در محافل و پذيرائى ها حضور بهم نمى رسانيد و افسر جوان مى گفت براى اين كه حضور در اين مجالس مرا كسل مى كند و به كنايه مى فهمانيد كه نمى خواهد زخم زبان مردم را بشنود. چون هنوز اشراف فراموشكار مسكو واقعه دوئل (آنن كو) را از ياد نبرده بودند و به خاطر داشتند كه وى يكى از افسران ارتش را به قتل رسانيده است و دوشيزه (دميدوف) كه (آنن كو) براى او دوئل كرد و زن ها مى گفتند كه (آنن كو) مجبور است كه با وى ازدواج كند، چون اسم خود را بر اثر اين دوئل روى او گذاشته، بعد از رفتن (آنن كو) به پايتخت او را فراموش نمود و يك جوان ديگر را انتخاب كرد.
(پولين) هر قدر بيشتر با (آنن كو) معاشرت مى كرد اعتبارش نسبت به او زيادتر مى شد براى اين كه مى فهميد كه افسر جوان، هرگز كلمه اى بر زبان نمى آورد كه نشان بدهد وى قصد دارد (پولين) را همسر خود نمايد.
(پولين) كودك نبود كه نداند جوانى كه مى خواهد دخترى را همسر خود بكند، بخصوص اگر متكى به ثروت خويش باشد رفتارش با آن دختر طورى ديگر است و بعد از چندين مرتبه ملاقات، آثار تصميم او به ظهور مى رسد.
(آنن كو) بيش از (پولين) از معاشرت با دختر فرانسوى و سبك تكلم او و لطائف و مضامين فرانسوى كه (پولين) مى گفت لذت مى برد.
(آنن كو) قبل از آشنائى با (پولين) با زن هاى متعدد دوست شده بود ولى نسبت به هيچ يك از آنها پابند نگرديد و خود نمى دانست كه براى چه به (پولين) بيش از زن هاى ديگر علاقه پيدا كرده است.
گاهى به خود مى گفت كه شايد اين دختر چون فرانسوى و خارجى مى باشد، در نظر من يك موجود تازه و دوست داشتنى جلوه مى كند ولى اين دليل را رد مى كرد.
چون در مسكو و سن پطرز بورغ زن هاى خارجى از جمله فرانسوى زياد بودند ولى (آنن كو) هرگز مجذوب آنها نشد.
اين بود كه دانست علاقه او نسبت به (پولين) ناشى از اين نيست كه دختر جوان فرانسوى مى باشد بلكه علتى ديگر وجود دارد كه چون نمى توانست آن را بيابد اسم علت را عشق گذاشت.
(آنن كو) طورى سرگرم (پولين) بود كه اشتغالات سياسى خود را فراموش كرد و از اين حيث مورد نكوهش يكى از دوستان سياسى قرار گرفت.
در آن موقع در روسيه، دو مجمع وجود داشت كه براى تحصيل آزادى فعاليت مى كرد يكى موسوم به مجمع شمال و ديگرى بنام مجمع جنوب.
(آنن كو) از اعضاى مجمع شمال به شمار مى آمد و در آن مجمع عده اى از افسران ارتشى، عضويت داشتند.
اعضاى اين مجمع براى روسيه خواهان قانون اساسى و آزادى بودند و همه آنها، بر اثر خواندن كتاب هاى فرانسوى و توسعه عقايد فلسفى فرانسوى ها در روسيه، به اين فكر افتاده اند.
يكى از مشخصات نهضت آزاديخواهى در روسيه، همين است كه در كشور تزارها كه كانون اشراف و نجباء بود كسانى كه براى مرتبه اول در صدد برآمدند كه آزادى و قانون را بسط بدهند اشراف و نجباء از قبيل (آنن كو) بودند.
در فرانسه، پرچم آزاديخواهى را منورالفكرهاى بى بضاعت بلند كردند و بعد، مردم به آنها ملحق شدند ولى در روسيه، پرچم آزادى به دست اشراف و نجباء بلند شد و اولين بار نام آزادى از دهان آنها خارج گرديد.
در اوقاتى كه (آنن كو) سرگرم (پولين) بود، يك روز دوست سياسى او به ملاقاتش آمد و گفت كه سرهنگ (ناريشكين) به من گفته از تو بپرسم براى چه در چند جلسه اخير مجمع ما شركت نكردى؟
(آنن كو) كه نمى توانست بگويد كه عشق يك دختر فرانسوى او را از وظائف سياسى بازداشته جواب داد فايده شركت من در جلسات مجمع چيست كه من به طور مرتب در مجمع حضور بهم رسانم؟
دوست او گفت: (آنن كو) اين حرف را قبل از اين كه به مجمع ما ملحق شوى بايد بپرسى نه امروز كه عضو اين مجمع هستى و اعضاى آن را مى شناسى و من حيرت مى كنم تو كه يكى از اعضاى با حرارت مجمع ما بودى چطور يك مرتبه اين طور سرد شدى؟
(آنن كو) گفت علت سرد شدن من اين است كه مى بينم (مجمع شمال) يك مجمع ادبى مى باشد كه در آن شعر مى گويند و خطابه مى سرايند و فصاحت و بلاغت خود را تحويل مستمعين مى دهند (آنن كو) بدوا نخواست كه اين موضوع را به دوست خود بگويد تا اين كه سبب كدورت وى نشود ولى بعد از اين كه ايراد او را شنيد حرفى را كه مدتى در دل نهان كرده بود گفت:
دوستش پرسيد چطور مجمع ما ادبى است.
(آنن كو) گفت شما تصور مى كنيد كه با سرودن اشعار و خطابه سرائى ميتوان يك حكومت استبدادى را تغيير داد و در كشورى مثل روسيه قانون اساسى به وجود آورد.
اگر با شعر و خطابه و مقاله مى شد رژيمى را تغيير بدهند در فرانسه پنج هزار سر از سرهاى افراخته اشراف و صاحبان تيول را از تن جدا نمى كردند.
كسانى كه در فرانسه مبادرت به انقلاب كردند دانشمندتر و فصيح تر از من و شما بودند. اولين دائرةالمعارف جهان را آنها نوشتند ولى آنها مى دانستند كه با گفتن و نوشتن نمى توان حكومت استبدادى فرانسه را از بين برد.
اكنون پانزده سال است كه در اين كشور صحبت از قانون اساسى و از بين بردن بردگى كشاورزى و تقسيم املاك بين زارعين مى شود و آيا يك قدم عملى در اين راه برداشته شده است؟
پانصد سال ديگر هم اگر ما هر روز در جلسات مجمع شمال جمع شويم و حرف بزنيم نتيجه اى غير از اين نخواهيم گرفت و به همين جهت است كه (در اين موقع آنن كو نظرى به ساعت خود انداخت چون مى خواست برود و پولين را ملاقات كند) من يك ملاقات دوستانه را به حضور در اين مجمع ترجيح مى دهم چون از ملاقات دوستانه لااقل لذت مى برم ولى حضور در اين جلسات جز كسالت فايده اى براى من ندارد.
دوستش گفت: (آنن كو) تصور نكن كه فقط تو به اين فكر افتاده اى زيرا ديگران هم اين فكر را كرده اند ولى متوجه شده اند كه لازمه برخاستن و اقدام نمودن، فداكارى است و همه حاضر نيستند كه فداكارى كنند.
يكى از دوستان و هم مسلكان ماتو هستى كه يكى از اشراف اين كشور مى باشى و آيا تو حاضرى كه بر اثر وضع قانون اساسى و از بين رفتن بردگى كشاورزى و تقسيم اراضى بين زارعين، املاك خود را از دست بدهى؟
(آنن كو) گفت بلى، مشروط بر اين كه ديگران هم املاك خود را به زارعين بدهند.
دوستش گفت اين جواب تو فرار از انجام تعهد است زيرا هيچكس حاضر نيست به طيب خاطر ثروت خود را به ديگران بدهد ولو آن ثروت را از راه دزدى و يغما به دست آورده باشد و بايد افراد را مجبور كرد تا اين كه مازاد ثروت خود را به سايرين بدهند و اين مازاد را هم بايد يك قوه قهريه معين نمايد زيرا هيچكس حاضر نيست كه اعتراف كند ثروت زائد دارد.
هر كارى را هم بايد از آغاز شروع كرد و در شروع بايد يك نفر حاضر شود كه املاك خود را به زارعين بدهد يا اين كه به زور املاكش را بگيرند و به كشاورزان بدهند و آيا تو حاضر هستى اولين كسى باشى كه در روسيه املاك خود را به بردگان كشاورزى بدهى و رعايا را از بردگى آزاد كنى (آنن كو) در بن بست قرار گرفت معهذا گفت بلى، من حاضرم كه آن قسمت از املاك خانوادگى را كه به خودم تعلق دارد بين زارعين تقسيم نمايم و تمام رعايائى را كه در آن املاك زندگى مى نمايند آزاد كنم و براى مرتبه دوم نظرى به ساعت خود انداخت و گفت وقت من ضيق است و بايد بروم دوستش گفت آقا موافقت مى كنى كه من اين موضوع را در اولين جلسه مجمع خودمان مطرح نمايم (آنن كو) گفت بلى مطرح كنيد و بعد از دوست خود جدا شد و به ملاقات (پولين) رفت.

تزار فوت كرده است
دوستى (آنن كو) با (پولين) طورى معروف شد كه مديره خياط خانه (كانون شيك پوش ها) تصميم گرفت كه ديگر در اين خصوص چيزى به (پولين) نگويد براى اين كه شايعه دوستى (آنن كو) نسبت به دوشيزه جوان فرانسوى عده اى از اشراف را كه هنوز مشترى (كانون شيك پوش ها) نبودند مشترى آن خياطخانه كرد.
اگر مديره خياطخانه، يكصد هزار منات صرف هزينه آگهى و پر و پا كاند مى نمود نمى توانست كه آنطور براى جلب مشترى نتيجه بگيرد.
ولى در همان موقع كه مديره خياط خانه از مناسبات دوستانه شاگرد خود با (آنن كو) خوشوقت بود (آنن كو) به (پولين) گفت كه ديگر در خياطخانه كار نكند و به اتفاق از مسكو بروند و در فصل تابستان در يك ويلاى ييلاقى كه در خارج مسكو قرار دارد زندگى نمايند.
(پولين) طورى نسبت به افسر جوان اعتماد پيدا كرده بود كه اين پيشنهاد را پذيرفت و بعد از اين كه دو دوست به ويلاى مزبور منتقل مى شدند مديره خياطخانه نامه اى به (پولين) نوشت و چون مى دانست كه (آنن كو) پولدار است گفت شما چون قبل از انقضاى مدت قرارداد كار خود را ترك كرده و از خياطخانه من خارج شده ايد بايد خسارت مرا بپردازيد.
(پولين) نامه مزبور را به (آنن كو) نشان داد و (آنن كو) گفت آيا در قرارداد تو، ماده اى راجع به پرداخت اين خسارت وجود دارد؟
(پولين) گفت: بلى. (آنن كو) اظهار كرد با اين كه اگر اين زن شكايت نمايد نخواهد توانست از تو خسارت بگيرد زيرا همه مى دانند كه من حامى تو هستم و تو را محكوم به پرداخت خسارت نخواهند كرد من حاضرم كه اين خسارت را بپردازم زيرا شرافت اقتضاء مى كند كه وقتى انسان قراردادى با كسى منعقد نمود به مفاد آن عمل كند و پس از اين كه به مسكو مراجعت كرديم، خود من راجع به مبلغى كه مديره خياطخانه حاضر است به عنوان جبران خسارت بپذيرد با او صحبت خواهم كرد.
ويلائى كه محل سكونت (آنن كو) و (پولين) بود انبارى داشت كه هزار و دويست قطعه ظرف چينى از چينى هاى اصل كشور چين در آن نهاده بودند و (آنن كو) مى گفت هنگامى كه پدرم حكمران سيبريه شرقى بود باب تجارت با كشور چين را مفتوح كرد و هر دفعه كه بازرگانان چين، كالاى خود را به روسيه مى آوردند هديه اى به پدرم مى دادند و اين ظروف چينى، هداياى آنهاست كه پدرم جمع آورى مى كرد و بعد از مرگ وى در اينجا ماند.
(ظروف چينى خانواده (آنن كو) تا زمان انقلاب روسيه باقى ماند و حكومت شوروى آن ظروف را به موزه ارمتياژ منتقل كرد و اكنون در آن موزه است.)
(پولين) از تماشاى ظروف مزبور سير نمى شد و هر وقت كه در خانه تنها مى ماند كليد انبار را از سرايدار كه در قديم نوكر پدر (آنن كو) به شمار مى آمد مى گرفت و وارد انبار مى شد و آن ظروف زيبا را كه كار صنعتگران چين بود تماشا مى كرد.
در فصل تابستان جلسات مجمع شمال تعطيل شد زيرا آنهائى كه در جلسات شركت مى كردند به ييلاق مى رفتند و در مسكو حضور نداشتند كه جلسات را تشكيل بدهند.
ولى اگر تشكيل مى دادند، (آنن كو) طورى سرگرم (پولين) بود كه در آن جلسات شركت نمى كرد و اصلاً آنچه به فكرش نمى رسيد، اين بود كه مبادرت به مبارزه سياسى بكند.
(پولين) در آن ويلا هر روز از عمر خود را يكى از روزهاى بزرگ سعادت بخش مى ديد و گاهى از نيك بختى خود حيرت مى كرد اما هر دفعه كه مى انديشيد ممكن است روزى بيايد كه (آنن كو) در كنار او نباشد، تكان مى خورد.
هر بامداد (آنن كو) پشت درب اطاق (پولين) مى رفت و در ميزد و دختر جوان از خواب بيدار مى شد و لباس مى پوشيد و بيرون مى آمد و دو دوست به اطاق غذاخورى مى رفتند و صبحانه صرف مى كردند و آنگاه سوار بر اسب يا پياده عازم صحرا مى شدند و (آنن كو) كه مثل همه مالكين روسى در خصوص حيوانات، اطلاعات زياد داشت چون يك معلم درس هائى در خصوص نباتات و جانوران جنگل هاى روسيه به (پولين) مى داد و (پولين) هم كه صحبت هاى دوست خود را با لذت مى نشينيد هر چه به او مى گفت به خاطر مى سپرد.
(آنن كو)، دوست خود را با ابنيه تاريخى نيز آشنا مى كرد و علاقه داشت كه (پولين) اسامى ابنيه تاريخى و معانى آنها را فرا بگيرد و فى المثل مى گفت اين كليسا بنام (نيكو لائى، كواس اش، نى زو ون) خوانده مى شود يعنى (نيكولا داراى ناقوس زيبا) و كلمات روسى را طورى بر زبان مى آورد كه هجى شود و دختر جوان بتواند آنها را به خاطر بسپارد و هر دفعه كه دختر جوان مى توانست كه يك جمله روسى را بر زبان بياورد (آنن كو) آفرين مى گفت و دست مى زد.
پس از اين كه از گردش خسته مى شدند به منزل مراجعت مى كردند و ناهار مى خوردند و هر يك به اطاق خود مى رفتند و استراحت مى كردند و عصر براى استحمام، راه رودخانه را پيش مى گرفتند آن وقت تا وقتى كه روز ادامه داشت (روزهاى تابستان روسيه طولانى است) در صحرا بسر مى بردند و شب به منزل مراجعت مى كردند و بعد از صرف غذا هر يك، به اطاق خود مى رفت.
(آنن كو) و (پولين) يكديگر را با عشقى واقعى دوست مى داشتند و تصميم گرفته بودند كه قبل از ازدواج رابطه طبيعى بين آنها برقرار نشود و به همين جهت در هيچ موقع، رابطه آنها از حدود معاشقه لفظى تجاوز نمى كرد براى اين كه مى دانستند كه طبع بشرى حريص و پرشور است و اگر معاشقه زن و مرد از حدود الفاظ تجاوز نمود جلوگيرى از طبع سركش مشكل يا غير ممكن است.
در اين مدت كه (پولين) و (آنن كو) با هم زندگى مى كردند، مرد جوان، دوست خود را از وضع زندگى خانوادگى خويش آگاه مى نمود و از جمله به او گفت كه من وارث املاك پدرم هستم ولى اداره اين املاك هنوز برعهده مادرم مى باشد زيرا مادر من به ثبوت رسانيده كه زنى لايق است، گرچه من بعضى از خشونت ها و بيرحمى هاى او را مورد تنقيد قرار داده ام ولى نمى توان انكار كرد كه يك زن شايسته و فعال مى باشد و من براى ازدواج، بايد از او اجازه بگيرم.
وقتى هوا خنك شد و دو دوست متوجه گرديدند كه بايد به شهر مراجعت نمايند (آنن كو) نامه اى حاكى از عشق فرزندى به مادرش كه در مسكو بود نوشت و از او درخواست كرد اجازه بدهد كه وى با (پولين) ازدواج كند.
بعد از سه روز جواب نامه (آنن كو) رسيد و مادر در جواب خود چنين نوشته بود: (فرزند، از وصول نامه تو خوشوقت شدم و اميدوارم پيوسته سالم باشى، وضع مزاجى من هم خوب است و از ديدار تو خوشوقت خواهم شد و اما در خصوص مطالب ديگر كه در نامه خود نوشته بودى چون ما با هم شوخى نداريم و هرگز شوخى نداشته ايم، راجع به مطالب مزبور چيزى نمى گويم ولى اگر اين شوخى جدى شود ترا از ارث خود محروم خواهم كرد) وقتى (آنن كو) نامه مادرش را خواند طورى متأثر شد كه رنگ از صورتش پريد.
(پولين) كه او را مى نگريست پرسيد براى چه حال تو تغيير كرد مگر مادرت چه نوشته كه اين طور ناراحت شدى؟
(آنن كو) نامه مادرش را به (پولين) داد گفت بخوان (پولين) نظرى به نامه انداخت و اظهار كرد كه اين نامه به زبان روسى است و من نمى توانم بخوانم.
(آنن كو) نامه را گرفت و متن آن را براى (پولين) ترجمه كرد و آنگاه سكوت برقرار شد!
پس از چند لحظه، جوان سكوت را شكست و اظهار نمود (پولين) همين فردا من تو را به وسيله كشيش اينجا عقد خواهم كرد براى اين كه هم تو رشيد و بالغ هستى و هم من و هيچيك از نظر قانونى براى ازدواج، احتياج به اجازه والدين خود نداريم.
(پولين) نظرى عميق به جوان انداخت و گفت: (آنن كو) اين كار را نكن، زيرا بعد از آنچه تو راجع به روحيه مادرت به من گفتى من يقين دارم كه او، تو را از ارث محروم خواهد كرد.
به فرض اين كه نتواند تو را از آن قسمت از املاك كه از پدرت به تو خواهد رسيد محروم كند وصيت خواهد كرد كه از املاك خود او چيزى به تو نرسد.
(آنن كو) گفت: اگر من از املاك پدرم نيز محروم شوم بيمى ندارم و ترا عقد خواهم نمود براى اين كه مى توانم نان خود و ترا با وسائل ديگر تحصيل نمايم.
(پولين) گفت: (آنن كو) من يقين دارم آنچه تو مى گوئى از روى صدق و صميميت است ولى من نمى توانم قبول كنم كه تو به خاطر من از تمام يا قسمتى از ثروت خود محروم بشوى زيرا تو، چون هرگز فقير نبوده اى قدر و ارزش ثروت را نمى دانى ولى من كه فقير بوده ام و اجبار داشتم كه روزى دوازده ساعت براى تحصيل نان كار كنم مى دانم كه ثروت، ارزش دارد و نبايد به خاطر دوستى آن را از دست داد به خصوص اگر انسان بداند كه مرور زمان، مشكل را حل مى كند.
(آنن كو) گفت در هر حال او نخواهد توانست كه مرا از املاك پدرى محروم نمايد.
(پولين) گفت: ولى چون مادرت يك زن مقتدر و با نفوذ است طورى در محافل اشراف شما را بدنام خواهد كرد كه زندگى كردن در روسيه براى شما تقريباً غير ممكن خواهد شد براى اينكه همه شما را به چشم يك انسان پليد خواهند نگريست.
(آنن كو) گفت: پس چه بايد كرد؟ (پولين) جواب داد نامه يك پيام خشك و بيروح است ولى انسان وقتى به ملاقات يك نفر برود و روبرو با وى صحبت نمايد ويژه آن كه وى مادر انسان باشد احساسات به جوش مى آيد و مادر وقتى دريافت كه پسرش سعادت خود را در ازدواج با زنى مى بيند كه او را دوست مى دارد، موافقت خواهد كرد.
اين است كه من عقيده دارم كه تو صبر كن و بعد از اين كه به مسكو مراجعت كرديم نزد مادرت برو و از او بخواه كه با ازدواج ما موافقت نمايد.
روز بعد از وصول نامه مزبور كاغذى ديگر از مادر (آنن كو) رسيد و مادر در آن نامه چنين مى گفت:
(من براى همسرى تو، دخترى را در نظر گرفته ام كه از همه حيث شايسته است و چون تو بايد با او ازدواج كنى، هر چه زودتر از اين زن فرانسوى كه معلوم نيست كيست و از كجا آمده و چه سوابقى دارد دورشو و چون اكنون هوا خنك شده، بهتر اين است ويلا را تخليه كنى و به شهر بيائى.)
وقتى (پولين) ترجمه اين نامه را از دهان دوست خود شنيد دو قطره اشك از چشم هاى او، روى گونه هايش غلطيد و (آنن كو) گفت: (پولين) مطمئن باش كه من هرگز از تو دور نخواهم شد و هر واقعه اى كه اتفاق بيفتد، با زن ديگر ازدواج نخواهم كرد.
فصل تابستان سال ۱۸۲۵ ميلادى با تمام مى رسيد و باد خنك آغاز پائيز وزيدن گرفت.
موقع مراجعت به شهر فرا رسيده بود ولى دو دوست تاريخ بازگشت خويش را به تأخير مى انداختند چون به طور مبهم احساس مى نمودند كه تا وقتى در آن ويلا هستند نيك بخت مى باشند و وقتى از آنجا مراجعت كردند نيك بختى آنها از بين مى رود يا اين كه آسودگى خيالشان مبدل به تزلزل مى شود.
گاهى فكر مى كردند چه خطرى ممكن است در مسكو دوستى آنها را تهديد كند و به خويش اطمينان مى دادند كه هر واقعه پيش بيايد، همديگر را دوست خواهند داشت و ديگران نمى توانند آنها را جدا نمايند.
وقتى اولين باران پائيزى شروع شد، (آنن كو) و (پولين) متوجه گرديدند كه نمى توانند بيش از آن مراجعت خود را به مسكو به تأخير بيندازند چون علاوه بر موضوع فرا رسيدن فصل سرما (آنن كو) مى بايد به سربازخانه خويش برگردد و نمى توانست بيش از آن، دوره مرخصى را طولانى نمايد.
در آغاز ماه نوامبر دو دوست، ويلاى خود را ترك نمودند.
قبل از اين كه حركت كنند (آنن كو) يك مرتبه ديگر به (پولين) گفت: حاضر است كه او را به وسيله كشيش محل، عقد نمايد و مادرش را در قبال امر انجام يافته قرار بدهد ولى (پولين) كه اميدوار بود برخورد پسر با مادر، سبب اصلاح شود اين پيشنهاد را نپذيرفت.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •