|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
عبدالرحمن جامى
تو بگو يار كيستى؟
گفتى بگوى عاشق و بيمار كيستى
من عاشق توام، تو بگو يار كيستى؟
بستى ميان به فتنه، كشيدى زغمزه تيغ
جانها فدات در پى آزار كيستى؟
دارم دلى زهجر تو هر دم فكارتر
تا خود تو مرهم دل افكار كيستى؟
هر شب من و خيال تو و كنج محنتى
تا با كه اى و مونس و غمخوار كيستى؟
تا چند گرد كوى تو گردم گهى بپرس
كاينجا چه مى كنى و طلبكار كيستى؟
(جامى) مدار چشم خلاصى زقيد عشق
انديشه كن ببين كه گرفتار كيستى؟
|
|
|
|
|
حاج ميرزا حبيب خراسانى
نقد امروز
باده پيش آر كه ما گوش به غوغا ندهيم
نقد امروز به انديشه فردا ندهيم
ما نداريم به جز يكدم و اين يكدم را
گردهى ملك ثرى تا به ثريا ندهيم
در نثار قدم باده كشان خاك كنيم
نقد عمرى كه به دنيا و به عقبى ندهيم
جام كيخسرو و آئينه اسكندر را
كه دل ماست، به صد كشور دارا ندهيم
وقت ما را مبراى خواجه به بيهوده سخن
باخبر باش كه ما زر به تماشا ندهيم
هر چه موجود بود غايت مقصود بود
فكر و انديشه به تصوير و تمنا ندهيم
دست از ما بكش اى خواجه كه ما دست ادب
جز بميناى مى و ساغر صهبا ندهيم
|
|
|
|
|
فروغى بسطامى
فرق دارد
خدا خوان تا خدا دان فرق دارد
كه حيوان تا به انسان فرق دارد
موحد را به مشرك نسبتى نيست
كه واجب تا به امكان فرق دارد
محقق را مقلد كى توان يافت
كه دانا تا به نادان فرق دارد
مناجاتى خراباتى نگردد
كه سير جسم تا جان فرق دارد
مخوان آلوده دامن هر كسى را
كه دامان تا به دامان فرق دارد
من و ابروى يار و شيخ و محراب
مسلمان تا مسلمان فرق دارد
من و ميخانه خضر و راه ظلمات
كه مى با آب حيوان فرق دارد
مخوان دور فلك را دور ترسا
كه دوران تا به دوران فرق دارد
مكن تشبيه زلفش را به سنبل
پريشان تا پريشان فرق دارد
مبر پيش دهانش غنچه را نام
كه خندان تا بخندان فرق دارد
رخش را مه مگو هرگز «فروغى»
كه خور با ماه تابان فرق دارد
|
|
|
|
|
وحيد دستگردى
يار و ديار
آموختيم تجربه از روزگار خويش
در ديده بهتر از گل اغيار خار خويش
شادم به روزگار پريشان خويشتن
كاشفته ديدمش چو سر زلف يار خويش
چون حس به دست موج نداديم اختيار
درياى سيل گريه بى اختيار خويش
در كشور وجود تو يك دل نهاده اند
يعنى كه باش يكدله با دلسپار خويش
هر شب به منزلى مه گردون نزول كرد
اينگونه كاست روشنى اعتبار خويش
آزاد نيست با همه آزادگى كه هست
سروى كه بر نمى دمد از جويبار خويش
آموزگار، ديو و دد آدم نمى كند
اين در به گوش ماست ز آموزگار خويش
هر جا كه يار ماست همانجا ديار ماست
مقصود ما ز شهر و ديار است يار خويش
|
|
|
|
|
سعدى شيرازى
دوستان وفادار
توانگران كه به جنب سراى درويشند
ضرورت است كه وقتى از او بينديشند
تواى توانگر حسن از غناى درويشان
خبر ندارى اگر خسته اند اگر ريشند
تو را چه غم كه يكى در غمت به جان آيد
كه دوستان تو چندانكه مى كشى بيشند
مرا به علت بيگانگى زخويش مران
كه دوستان وفادار بهتر از خويشند
غلام همت رندان و پاكبازانم
كه از محبت با دوست دشمن خويشند
هر آينه لب شيرين جواب تلخ دهند
چنانكه صاحب نوشند ضارب نيشند
تو عاشقان مسلم نديده اى سعدى
كه تيغ بر سر و سر بنده وار در پيشند
|
|
|
|
|
حاج ميرزا حبيب خراسانى
بنده ام، بنده
بنده ام بنده ولى بى خردم
خواجه با بى خردى مى خردم
خواجه خود ديد و پسنديد و خريد
بود آگاه ز هر نيك و بدم
بنده ام، بنده كه از فرمان سر
نكشم خواجه به هر سو كشدم
به سليمان برسانيد كه من
چون نگين در به كف ديو و ددم
من چو برگ گلم از باد صبا
كه بهر سو بوزد مى بردم
|
|
|
|
|
صائب تبريزى
گهر عشق
غير از گهر عشق كه پاينده و باقى است
باقى همه چون موج ز دريا گذرانند
من كيستم و در چه شمارم كه فلك ها
در دائره عشق ز بى پا و سرانند
جمعى كه نظر بسته گذشتند ازين باغ
انصاف توان داد كه از ديده و رانند
در دست چه دارند به جز ديده خالى
آنها كه در اين باغ چو نرگس نگرانند
آسودگى خلق فرومايه به صد عيب
زآنست كه معيوب به عيب دگرانند
|
|
|
|