*دو هفته پيش، در نيمروز ،۸۸۲ از سرگذشت غم انگيز اركستر سنفونيك تهران گفتيم و از «نادر مشايخى» كه به تازگى به عنوان «رهبر دائمى» آن برگزيده شده است و گفتيم كه اركستر پس از انقلاب اسلامى، از اين رهبران «دائمى» بسيار پيدا كرده است. هر كس كه آمده، با همه شور و شوقى كه در آغاز داشته، دو ماهى يا حداكثر شش ماهى بيشتر دوام نياورده و عطاى رهبرى اركستر را به لقاى كارگزاران فرهنگى نظام اسلامى بخشيده است! اينها، اركستر سنفونيك را هم، به عنوان ابزارى براى پيشبرد هدف هاى سياسى خود به كار گرفته اند. پس از انقلاب، دو سه سالى درش را بستند و پس از تصفيه هاى لازم، راه نفسى برايش گشودند تا سرودهاى انقلابى اسلامى را به گوش امت هميشه در صحنه برساند. آن هم چه سرودهائى كه خداوند نصيب گوش گرگ بيابان نكند! هر چه نياز نظام به ويترين هاى فرهنگى بيشتر شد، اركستر مجال بيشترى براى كار پيدا كرد تا دوره خاتمى كه نياز، مطلق شد، اركستر هم پر و بالى درآورد. رهبران جوان، يكى پس از ديگرى آمدند و رفتند و حتى گاه نيمى از پيكره اركستر را همانگونه كه زيره به كرمان مى برند، به شهرهاى دست دوم و سوم اروپائى و آسيائى بردند تا درجه فرهنگ پرورى و هنردوستى نظام را جار بزنند. البته اين رهبران جوان، غالباً حسن نيت داشتند و همه شان در اين فكر بودند كه با وجود همه دشوارى ها و رياكارى ها، شايد بشود كارى كرد. شايد بشود اركستر از پاى درآمده را «سرحال» آورد و اين ميراث هفتاد ساله را از فروپاشى درامان نگاه داشت. همه آنها ولى به زودى دريافتند كه «خانه از پاى بست ويران است.» اركستر را نمى شود تنها با تبليغ هاى آنچنانى سرپا نگاه داشت. بى مايه فطير است. پيش از هر چيز بودجه مى خواهد. اهل حرفه مى دانند كه وضعيت زندگى نوازندگان تا چه حد غم انگيز است. حقوق ماهيانه يك نوازنده درجه يك اركستر، به قول مشايخى، رهبر تازه آن، به اندازه هزينه دوبار تاكسى سوار شدن است! «على رهبرى»، رهبر دائمى قبلى اركستر كه دو ماهى بيشتر دوام نياورد، گفته است شرم مى كرده در چشم نوازندگان اركستر نگاه كند.
حالا چنين اركسترى با رهبرى تازه مشايخى، گرفتار خشك انديشى هاى كارگزاران فرهنگى دولت تازه نيز شده است. مگر خدا به داد رهبر تازه كه اسم و رسمى هم در اروپا پيدا كرده، برسد! در خبرهاى شفاهى صحبت از بازنشسته شدن شمارى از نوازندگان و اخراج شمارى ديگر درميان است. دوباره زمزمه هاى ستيزه جوئى با موسيقى از زبان ملايان به گوش مى رسد. بالا گرفتن اختلاف با غرب بر سر انرژى هسته اى و غرور قدرت طلبى كاذبى كه از سوى رسانه ها به جامعه تزريق مى شود، ديگر نياز به «ويترين فرهنگى» را براى خوش درخشيدن در غرب، كاهش داده است. ديگر كيست كه به اركستر سنفونيك تهران فكر كند. ظاهراً بايد يك دوره «برهوتى» ديگر را از سر بگذراند، ولى...
در اين حال و هوا است كه ناگهان خبرى ديگر از رسانه ها بيرون مى زند و شگفتى مى آفريند:
اركستر سنفونيك تهران براى شركت در يك جشنواره موسيقى در آلمان دعوت شده است! خبر آن چنان داغ و شگفتى آور است كه هفته نامه معتبر اشپيگل نيز آن را به شيوه خود گزارش مى كند.
*
*اشپيگل مى نويسد اگر چه صحبت تنها از يك «جشنواره» در ميان است، ولى دعوت از اركستر سنفونيك تهران، در اين شرايط، يك بُعد سياسى به قضيه مى دهد. بعد اشاره به سخنانى مى كند كه آن را به آيت الله خمينى نسبت مى دهد. او ۲۷ سال پيش گفته بود: «هر كس به موسيقى گوش كند، در آن دنيا، در جهنم، سرب داغ در گوشش خواهند ريخت»!
گزارشگر اشپيگل سپس از ديدار خود در دفتراركستر سنفونيك تهران با يك دختر نوازنده ويولن ياد مى كند كه با آن كه ۲۳ سال بيشتر ندارد و در دوره جمهورى اسلامى متولد شده، اين حرف هاى عجيب و غريب را نمى پذيرد و مى گويد «چطور مى شود كسى اين زيباترين وسيله بيان احساس را، گناه و حرام تلقى كرده باشد؟ گزارشگر پيش از آن كه به ماجراى اركستر و دعوت از آن بپردازد، مى افزايد در ايران امروز همه زيبائى ها به گناه آلوده است. به خصوص وقتى كه از غرب آمده باشد، آن هم در زمانى كه قدرت طلبى هاى سياسى، كشور را بر سر دو راهى جنگ و صلح قرار داده است. براى بنيادگرايان اسلامى، پيروكوفيف و موتسارت و بتهوون نمايندگان فرهنگى هستند كه مى خواهد فرهنگ اسلامى را خوار و خفيف سازد.
گزارشگر كه معلوم مى شود از زير و زبر كارها آگاهى پيدا كرده، مى نويسد، اگر چه اركستر سنفونيك تهران توانسته انقلاب و پيامدهاى آشفته ساز آن را از سر بگذراند، ولى رنجور مانده است. براى سازهاى تازه و رهبران كارآزموده، پولى در بساط ندارد. بالاترين دستمزد نوازندگان حرفه اى به زحمت به ۳۰۰ دلار در ماه مى رسد (مشايخى، از رقمى به مراتب كم تر از اين سخن گفته بود/ نيمروز ۸۸۲) و آنان چاره اى ندارند كه يك يا دو كار ديگر نيز براى خود انتخاب كنند، مثل رانندگى، فروشندگى و يا كار در گروه هاى ديگر موسيقى.... گزارشگر از گذشته اركستر، در دوره پيش از انقلاب نيز غافل نيست. زمانى كه رفته رفته نامى در جهان پيدا مى كرد و در منطقه خاورميانه يكتا بود. زمانى كه براى ميهمانان دولتى كنسرت مى داد و در جشنواره هاى هنرى شركت مى كرد. برجستگانى چون «جان كيج»، هربرت «فون كارايان» و «آرنولد شونبرگ» را به سوى خود مى كشيد (گزارشگر البته در مورد شونبرگ اشتباه مى كند. گمان نمى كنيم او به ايران آمده باشد. ديگرانى چون او ولى بسيار آمده اند.) اينها همه اگر چه به گفته گزارشگر براى آن بود كه نظام مى خواست خود را از نظر فرهنگى هم سطح با كشورهاى غربى نشان دهد و باز به گفته او شايد همين خودخواهى ها و بلندپروازى ها سبب سقوط آن شده باشد، ولى به هر حال اركستر را سرزنده و فعال نگاه مى داشت.
گزارشگر هنوز تصوير اين گذشته «باشكوه» را بر ديوار سالن تمرين اركستر ديده است: زنان بلوند خوش پوش با مردانى با فراك و پاپيون، در حال اجراى قصيده «به شادى»، چهارمين موومان سنفونى نهم بتهوون! كمى بعد از آن، نوازندگان برجسته، در قالب يك گروه نظامى براى سربازانى مى نواختند كه به جبهه جنگ ايران و عراق رفته بودند!
*
هنر، بازيچه سياست
*گزارشگر مى گويد حالا ولى اميد تازه اى براى اركستر پيدا شده است كه خود را به يك اوج خلاقيت هنرى برساند، آن هم نه در ايران، بلكه در آلمان و در «جشنواره مشرق زمين» در شهر «اوزنابروك». «ميشائيل دِرِيِر» مدير هنرى جشنواره خود به تهران رفته و اركستر را دعوت كرده است كه در ماه اوت سال جارى به آلمان سفر كند و توانائى هاى خودش را با رهبرى تازه نفس (نادر مشايخى) نشان بدهد. «دِرِيِر» البته مى داند كه با اين كار يك ژست سياسى نيز ابراز كرده است و مى داند كه امروز در ايران هر امرى، سياسى است يا مى تواند سياسى هم بشود. ولى با اين همه، «زمان» براى سفر او به ايران و دعوت از اركستر، مناسب نبود. مصادف شده بود با ارسال نامه هجده صفحه اى محمود احمدى نژاد براى جرج بوش و بالا گرفتن اختلاف با اروپائى ها و پيشنهاد دادن راكتور آب سبك و پاسخ احمدى نژاد: «خيال مى كنند با بچه چهار ساله روبرو شده اند گردو و شكلات به ما بدهند و طلا را از دستمان دربياورند!» آيا دعوت دِرِيِر از اركستر سنفونيك هم در صورت لزوم، مثل گردو و شكلات تلقى نخواهد شد؟!
گزارشگر مى گويد پيشنهاد و دعوت «ميشائيل دِرِيِر» در محافل سياسى تهران چندان با ابراز احساسات روبرو نشده است. نشانه ها مثبت نيست. پيش از اين، درخواست سفيران اروپائى كه مى خواستند يك گروه «باروك» انگليسى را براى روز اروپا (۹مه) به تهران بياورند، پذيرفته نشده و برنامه رسيتال يك پيانو نواز، زن آلمانى در اصفهان كه قرار بود اوائل ماه مه برگزار شود، به هم خورده است. سبب، نيز آن بوده كه اتستيتوگوته خواسته مردان نيز بتوانند در جمع شنوندگان حضور پيدا كنند!
-با وجود اين «محمدحسين همافر» از مسئولان موسيقى كه مثل رئيس جمهور، كاپشن را روى پيراهن يقه باز بدون كراوات پوشيده است، متظاهرانه از «ايده جشنواره» حمايت مى كند و مى گويد «ما در برابر فرهنگ هاى ديگر، مسالمت جو هستيم و مى خواهيم اين را نشان بدهيم!»
*
*از سوى ديگر دولت آلمان نيز بدش نمى آيد كه فرهنگ را بازيچه دست سياست كند از اين روى ايده «ميشائيل دِرِيِر» را مى پسندد كه هنر گاهى مى تواند شكاف هائى را كه در عرصه سياست پيش مى آيد، پر كند. از همين روى هم هست كه «اشتاين ماير» وزيرخارجه آلمان، طرح موسيقى ايران- آلمان را زير حمايت خود گرفته و بنياد فرهنگى فدرال، ۵۰هزار يورو براى اين حمايت اختصاص داده است. «دانيل بارن بويم» رهبر اركستر نيز حاضر شده تالار اپراى دولتى برلين را براى كار در اختيار همكاران ايرانى خود بگذارد. يك بنياد سياسى به نام «لوئى هارون برگ» نيز پذيرائى باشكوهى از هنرمندان ايرانى را برعهده گرفته است. مى بينيد كه ممكن است از يك جشنواره كوچك، يك رويداد سياسى زاده شود كه از نظر بين المللى اهميت فراوان داشته باشد. البته اينها هم در صورتى است كه اركستر بتواند در جشنواره شركت كند. همه چيز در دست محمود احمدى نژاد است كه اين روزها همه جهانيان را انگشت به دهان نگاه داشته است.
*
*گزارشگر اشپيگل، غير از اركستر و نوازندگانش از آدم ها و چيزهاى ديگرى نيز كه ديده است حرف مى زند.
-هنرمندانى را ديده است كه نهايت كوشش را به كار مى برند تا هنر خود را از خطر سياست درامان نگاه دارند. آنها مسائل مهم جامعه خود را نه در «انرژى هسته اى» كه در جاى ديگرى مى بينند. در آلودگى محيط زيست، در سركوفتگى هاى جنسى و در اعتياد روزافزون به مواد مخدر، مسائلى كه با بالا رفتن تب هسته اى، كمتر كسى از مسئولان به آنها فكر مى كند.
-درجاى ديگرى، از ديدار خود با «محمد جواد لاريجانى» از تئوريسين هاى نظام اسلامى ياد مى كند كه در شمال تهران دفترى باشكوه براى خود فراهم آورده است. او كه تحصيل كرده دانشگاه بركلى در آمريكاست در ايران امروز به طبقه تئوكرات هاى مدرن تعلق دارد و براى هر پرسشى نيز پاسخى دارد. درباره اختلاف هسته اى با غرب مى گويد «ما برنامه خود را طبعاً ادامه مى دهيم ولى خوشبين هستيم كه سرانجام با غرب به وحدت نظر مى رسيم! و اما درباره «موسيقى» هم نظرى دارد. موسيقى وقتى حرام است كه رفتارهاى جنسى را برانگيزاند!»....
*
*گزارشگر رجعتى مى كند به اركستر سنفونيك تهران كه اينك با رهبر تازه در تالار رودكى مشغول تمرين است. «پيتر و گرگ» اثر پروكوفيف در دستور كار است. مشايخى، هنگامى كه پيتر به آرامى خود را از چشم گرگ پنهان مى كند، به «زهى»ها اشاره مى كند: آهسته تر!*
***
كاوه نود ساله!
*فصلنامه كاوه كه به همت دكتر محمد عاصمى در آلمان منتشر مى شود، با انتشار شماره تازه از دوره جديد (۴۳)، نودمين سال زندگى خود را نيز پشت سر مى گذارد. كاوه را سيدحسن تقى زاده، در سال ۱۲۹۵ (۱۹۱۶ ميلادى) در برلين بنياد كرد تا به يارى ياران مبارزش بتواند «صدائى به صداى اولاد بيدار ايران» بدهد و از راه دور عليه ظلم و استبداد درون ايران بجنگد. تقى زاده كه ياران هم انديشه خود را در «كميته برلين» گرد آورده بود، در نخستين شماره روزنامه كاوه نوشت: «بدبختانه فريدونى در ايران پيدا نشد و قيام ايران بر ضد دشمنان، كار خود ملت است و بس... در اين حال، تكليف ماست كه باز بيكار نمانيم و اگر از دور هم باشد براى بيدار ساختن و برانگيختن هموطنان خود فرياد زنيم و براى همراهى با اردوى جهاد ملى، استغاثه نمائيم»!
-دشوارى هاى طاقت فرساى كار انتشار كاوه را در آن روزگار و انفسا نيز مى توان از زبان «سيدمحمدعلى جمالزاده» شنيد كه نزديكترين همكار كاوه و تقى زاده بوده است:
-«تقى زاده و من مجبور بوديم همه كارها را خودمان انجام بدهيم. بايد مقالات را بنويسيم، به چاپخانه بفرستيم، نمونه هاى چاپخانه را گاهى تا پنج بار تصحيح كنيم و صدها كار ديگرى كه لازمه روزنامه نگارى است در يك كشور بيگانه...»
-با اين همه تقى زاده و جمالزاده بيش از ۶سال نتوانستند دوام بياورند. با آن كه «كشگول گدائى» هم به دست گرفتند و سراغ «صاحبان همت» رفتند، ولى همت ها توخالى از كار درآمد و آن دو مجبور شدند «طفل عزيز خود را... به خاك بسپارند.»
*
-چهل سال بعد محمد عاصمى در ديدارى با تقى زاده، در خانه جمال زاده، قصد خود را براى احيا و انتشار كاوه با او در ميان گذاشت كه «مورد التفات» قرار گرفت. هشدار تقى زاده اين بوده كه «كارى جانكاه است» و «بايد تاب بياورى!»... و عاصمى چهل و سه سال است كه تاب آورده است. او در سرآغاز شماره تازه مى نويسد،
-چه درد انگيز است كه امروز، همچنان بايد همان چيزهائى را براى ايران آرزو كنيم كه ۹۰سال پيش آرزوى بنيانگذاران كاوه بوده است! اوضاع ايران حتى از زمان تقى زاده ها نيز آشفته تر است. «دوران، دوران سقوط است. سقوط معناها از واژه ها و سقوط هر چه نيكى و پاكى است. گوئى ملتى در انتظار سقوط خود نشسته است!
*
*كاوه تازه، «شعرك»هائى را از «محمد زهرى» بر پيشانى خود نشانده است. از جمله اين را: «من نوشتم از راست/ تو نوشتى از چپ/ وسط سطر رسيديم به هم»! بعد مطلبى از «احسان طبرى» باز چاپ شده در رابطه «مذهب و كلام» كه تاريخ ۱۳۴۸ را دارد. طبرى «لاهوت» را ؟ نتيجه جهل بشر و عجز بشر در برابر قواى طبيعى و اجتماعى است.»
-«جلال الدين آشتيانى» و «محمدعلى نجفى» كه از پاهاى ثابت كاوه در دوره جديد به شمار مى روند، همچنان به موضوعات مورد علاقه خودشان پرداخته اند. لابد پيش خود مى انديشند كه موضوعاتى چون تصوف و شهود و الهام و كرامت و معجزه رفته رفته تبديل به مسائل جدى جامعه امروز ايران شده است! اگر خواندن مقالات آشتيانى، به خاطر محتواى سنگين شان وقت و نيروى زياد مى طلبد، در «پژوهش»هاى نجفى، اشكال زبان و بيان، دشوارى خواندن را دو چندان مى كند. (اميدواريم از اين نكته بينى، نه نويسنده محترم برنجد و نه مدير گرامى كاوه!)
-منوچهر تهرانى، نگاه كاوشگر خود را بر «فقه مسلمانان» افكنده است. در گستره بسيار پهناور اسلامى، «حتى يك كشور را نمى توان جست و يافت كه بتوانش با تساهل و تسامح، اندكى مرفه، اندكى بهروز و اندكى پيشرفته شناخت.» در اينجا اين، پيش مى آيد كه آيا «اسلام به ذات خود ندارد عيبى؟» و عامل همه «نگون اقبالى ها و سيه روزگارى هاى مسلمانان، خودشان هستند؟»
-دكتر كاظم وديعى به موضوع «قدرت سياسى ايران و تلاش براى مردسالارى» پرداخته و «عباس ميلانى» در گفتگوئى با «سيروس على نژاد» اين نظر را داده است كه «روشنفكران، ناجيان جامعه نيستند»، پس چه كسانى هستند؟» گفتگو جواب دقيقى به اين پرسش نمى دهد- يا ما درنيافتيم! در هر حال ميلانى هميشه حرف هاى تأمل برانگيزى دارد. ايرج هاشمى نژاد، از «مرگ يك دگرانديش»، مصطفى لنكرانى، خبر داده و نگاهى انداخته است بر زندگى سياسى و نظرات او كه از ناراضيان حزب توده به شمار مى رفت. از شجاع الدين شفا، محمدتقى برومند، باقر مؤمنى، صدرالدين الهى، عباس پهلوان، فرهنگ فرهى، هادى خرسندى، مسعود عطائى، مسعود سپند، مجيد فلاح زاده، بهرام معصومى و... مطالب متنوعى در سياست و فرهنگ، شعر و قصه و طنز، در كاوه تازه آمده است...
-در ميان شعرها، شعر بى نامى از «عطا مهاجرانى» ذهن را نوازش مى دهد!
با هم بخوانيمش:
-«به روى آب روان/ فكر باغ افتاده است/ پر از شكوفه/ پر از غنچه/ آب مى گذرد/ نگاه باغچه از نور ماه لبريز است.../ نسيم/ خواب سحر را زشاخه مى چيند/ شكفتن گل سرخى/ ستاره سحر است/ زگرد راه/ نسيم طلوع مى آيد...!»**