|
مهدى قاسمى
رجزهاى كنار گود
«بنا بر تائيد مسئولان حكومتى آمريكا و اظهارات چندى از ديپلمات هاى خارجى و نيز پاره اى از تحليلگران ايرانى، در تعقيب نامه ى احمدى نژاد به پرزيدنت بوش، ايران به صراحت وقوع مذاكرات مستقيم ميان دو كشور را تقاضا كرده است....»
روزنامه واشينگتن پست- چهارشنبه ۲۴ماه مه
|
|
مهدى قاسمى
|
درست در حالى كه كشمكش بر سر «صواب و خطايِ» حمله ى نظامى آمريكا به ايران عمدتاً در عرصه هاى برون مرزى و اغلب آكنده از اتهامات متقابل ميان برخى از افراد منسوب به «اپوزيسيون» رژيم اسلامى، در اوجِ اوج ها است، منابع خبرى گزارش مى دهند كه دو دولتِ ايالات متحده و ليبى پس از قريب چهاردَهه افتراق و خصومت كه يكبار به بمباران محل اقامتِ معمر قذافى رئيس دولت ليبى و كشته شدن فرزند او به وسيله ى هواپيماهاى آمريكائى انجاميد، اينك تصميم گرفته اند كه مناسبات «دوستانه ى» خود را بازسازى و به تأسيس سفارتخانه هاى خود در خاك يكديگر و مبادله ى سفير اقدام كنند و طبعاً به تعبير حافظ ما «به شرط آنكه نگويند از گذشته حكايت».
شايد در نخستين نگاه، ميان اين خبر و كشمكش «عزيزانِ اپوزيسيونيِ ما» درباره ى «صواب و خطاى حمله ى نظامى به ايران» رابطه اى احساس نشود ولى اگر اندك حوصله اى به خرج دهيد من از درون گزارش هاى ديگرى كه در پيوند با غوغاى «بحران هسته اى» و مواضع جمهورى اسلامى و پاره اى از كشورهاى غرب- خصوصاً آمريكا- كمابيش ساير رويدادهاى سياسى جهان را تحت الشعاع قرار داده است- اين رابطه را بيرون خواهم كشيد و براى شما نقل خواهم كرد.
تجديد ارتباط سياسى ميان دولت ايالات متحده و دولت ليبى روز سه شنبه ى شانزدهم ماه مه، رسماً از سوى وزارت امورخارجه ى آمريكا اعلام شد و از همان لحظه راديوها و تلويزيون ها و از فرداى آن روز مطبوعات جهان اين خبر را همراه با تفسيرها و تعبيرهاى گوناگون پى گرفتند كه من به مصداق «مشتى از خروار» به سر مقاله ى روزنامه واشينگتن پست (هفدهم ماه مه- چهارشنبه) استناد مى كنم.
اين نشريه پس از شرح كوتاهى از كارنامه ى دولت قذافى، شامل ايجاد دسته هاى تروريستى، آدم ربائى ها، آدمكشى ها، ربودن هواپيماهاى مسافرى و باج خواهى ها و از جمله ساقط كردن هواپيماى پان آمريكن بر فراز شهرك دربى (اسكاتلند)، تا مرحله ى اخير كه در پى يك رشته گفتگوهاى پنهانى به سازشى ميان دو دولت منتهى شد، در قالب يك پرسش نتيجه مى گيرد: «آيا رويه اى كه با ليبى پيش گرفته شد و به يك توافق همه جانبه انجاميد در مورد ايران قابل اِعمال نيست؟»
آگاهيم كه مدت ها است، فرض «مذاكرات مستقيم با رژيم تهران» در محافل سياسى جهان و خصوصاً آمريكا مطرح است و با مشكلاتى كه بر سَرِ اتخاذ يك تصميم مشترك بر ضد جمهورى اسلامى در شوراى امنيت پديد آمد، اين فرض با هواداران بيشترى، قوت گرفت و گفتنى است كه برخى از عناصر متنفذ جمهوريخواه نيز در كنگره و بيرون از كنگره، نسبت به امكان موفقيت «راه مذاكره» با نظرِ موافق به ابراز عقيده نشستند كه البته يك دليل اساسى بروز چنين چرخشى در جبهه ى جمهوريخواهان، نزديك شدن انتخابات ميان دوره اى سنا و مجلس نمايندگان است كه در ماه نوامبر آينده برگزار خواهد شد و اين گروه احساس كرده اند كه با كاهش روزافزون مقبوليت سياست هاى كاخ سفيد كه (بهنگام تهيه ى اين مقاله) به موجب آخرين آمارگيرى ها به ۲۷درصد نزول كرده است، اگر اوضاع به ويژه در عراق و ساير درگيرى هاى آمريكا، به همين منوال ادامه يابد، بعيد نخواهد بود كه زمام كنگره و دست كم مجلس نمايندگان به دمكرات ها تعلق گيرد. به اين سبب، هر چند مقامات كاخ سفيد و شخصى رئيس جمهورى، ظاهراً خط خود را در مقابله با جمهورى اسلامى ترك نگفته اند ولى «اهل نظر» بر اين باورند كه دولت بوش با گسترش فشارهاى داخلى و خارجى- همانگونه كه در خط درخواست هاى خود از رژيم تهران به يك دگرگونى جوهرى دست زد- خرده خرده به انديشه ى «ارتباط مستقيم» نزديك خواهد شد و نشانه هاى فراوانى در ميان است كه اين پيش بينى تحقق خواهد يافت.
جالب توجه است كه حتى نامه ى احمدى نژاد به بوش، كفه ى ترازوى هواداران «ارتباط مستقيم» را برغم آن كه جز يك مشت عبارت «عبرت آموز» در برنداشت- سنگين تر كرد. آنها مى گويند در فراسوى محتواى نامه به اين نكته نيز بايد توجه كرد كه رژيم تهران پس از ۲۷ سال، با چنين اقدامى، تلويحاً خواسته است گوشه ى چشمى به كارآئيِ «گفتگوهاى روياروى» نشان دهد.
اگر چه با مخالفت هائى كه از سوى چندى از ملاهاى پر نفوذ بر ضد ارسال اين نامه ابراز شد ولى اين واقعيت را هم نبايد ناديده گرفت كه درون حكومت نيز انديشه ى پرهيز از تندروى زمينه يافته است و گذشته از اين نمى توان پذيرفت. احمدى نژاد سَرِ خود و بى هيچ شور و «صلاحديدى» بدينكار دست زده است.
در اين باره مقاله ى روزنامه ى واشينگتن پست در صفحه ى اول (شماره چهارشنبه ى ۲۴ ماه مه) خواندنى است. در بخشى از اين مقاله آمده است:
«بنابر تائيد مسئولان حكومتى آمريكا و اظهارات چندى از ديپلمات هاى خارجى و نيز پاره اى تحليلگران ايرانى، در تعقيب نامه ى احمدى نژاد به پرزيدنت بوش، ايران به صراحت، وقوع مذاكرات مستقيم ميان دو كشور را تقاضا كرده است.»
واشينگتن پست ادامه مى دهد:
اين ابراز علاقه نسبت به مذاكرات روياروى گواه بر يك تغيير عميق در سياست «ارتودوكسى» ايران است و در عين حال نشان از آن دارد كه «تابوى» پرهيز از ارتباط ميان دو كشور كه قريب ربع قرن بر سياست خارجى رژيم تهران چيره بود موكداً شكسته شده است.»
واشينگتن پست همچنان به اتكاء نظر مسئولان آمريكائى و ديپلمات هاى خارجى اضافه مى كند: «هر چند حكومت تهران در گذشته، به طور مستمر، بسيارى از شهروندان خود را به اتهام ارتباط با آمريكا (موسوم به شيطان بزرگ) راهى زندان كرد ولى نامه ى (هشتم ماه مه ى) احمدى نژاد، تلويحاً به وسيله ى آيت الله خامنه اى و چندى ديگر از آيت الله هاى كنسرواتيو مورد تائيد قرار گرفت.»
اين نشريه از قول يك تحليلگر ايرانى كه در گذشته، در حكومت مذهبى شركت داشته است مى نويسد:
«تا دو ماه پيش كسى باور نمى كرد كه آقاى خامنه اى و آقاى احمدى نژاد متفقاً كوششى به كار برند تا جرج بوش را به مذاكره فراخوانند... و اين هيچ نيست مگر نشانه اى از تغيير استراتژى دولت جمهورى اسلامى...»
البته من گمان نمى كنم «سياست بچگانى» كه عادت كرده اند، آنچه را گواراى طبع خود مى انگارند، حقيقت محض بخوانند و بر «بوق هاى» خود بِدَمند، ولى در عالم واقع، حاصل همه ى فرض ها اين است كه به رَغمِ قيل و قال ها و رجزها و عربده جوئى ها، از هر طرف كه باشند- حل «بحران هسته اى» به شيوه هاى سياسى و در انتها، به صورت آن فرضى كه من ماهها پيش از اين به نوعى «ليبى زاسيون» مسائل ايران تشبيه كردم، لااقل در هر دو سو بى زمينه نيست، ولى ماجرا در هر حالتِ قابل تصورى بايد به خصوص آنهائى را كه در پوست «اپوزيسيون» درباره ى ضرورت و عدم ضرورتِ يك حمله نظامى، به مبادله ى پرخاش مشغولند، بيدار كند تا بپذيرند در خلائى جدا از واقعيت ها پرسه مى زنند و نسبت به امرى كه در حوزه ى اختيارشان نيست، بيهوده گلاويز يكديگر شده اند و اگر تعقلى در كار خود داشتند، مسلماً فهم اين واقعيت را دشوار نمى يافتند كه اين «التجاى محض» به كرامت ديگران نه فقط بند گشا نيست كه چه بسا در نقطه هاى حساس و در آن مراحل كه «منافع» و حتى «منافع آنى» آنها بر هر چه پيشى مى گيرد، يكباره همه ى رشته هاى اميد و انتظارى كه به مردم تزريق كرده اند پنبه مى شود كه بدترين حاصل آن يأس و سرخوردگى است.
به چندى از مظاهر اين اميد پردازى هاى بى مايه و بى اساس استناد مى كنم:
آقاى بوش، از يكى دو ماه قبل از حمله ى نظامى به عراق، در يك سخنرانى با لحنى كه همگان، در آن حادثه ى گرانى را پيش بينى كردند، در پى مقدماتى، سه رژيم «بعثى عراق» و «جمهورى اسلامى ايران» و «رژيم كمونيستى كره ى شمالى» را در «محور شرارت» نشاند و تأكيد كرد كه اين سه رژيم با دستيازى به يك تروريسمِ بى مهار، صلح جهانى و «امنيت آمريكا» را تهديد مى كنند. كوتاه زمانى پس از آن سخنرانى، واقعه با حمله ى نظامى به عراق سرگرفت كه ظرف كمتر از ۲۰روز رژيم صدام فرو ريخت و آقاى بوش «عجولانه» اعلام داشت كه مأموريت ما در عراق «به كمال رسيد.»
پيش از آغاز جنگ، على رغم مخالفت آلمان و فرانسه و روسيه كه اين دو آخرين در شوراى امنيت از حق و تو برخوردار بودند (ولى آمريكا فرصتى به اِعمال اين حق نداد). بهانه ى آقاى بوش اين بود كه صدام اولاً دست اندركار توليد سلاح هاى كشتار جمعى است و ثانياً در ارتباط تنگاتنگ با گروه تروريستى «اُسامه بن لادن» عامِل فاجعه ى ۱۱سپتامبر (نيويورك و واشينگتن) امنيت جهان و خصوصاً آمريكا را به مخاطره افكنده است و آمريكا «با پيشدستى در جنگ» و «قبل از آن كه قارچ هاى اتمى در خاك ايالات متحده ظاهر شوند.» مصمم است، اين خطر را از سر راه بردارد. ولى در شرائط اشغال خاك عراق ماهها گذشت و كاوش هاى مستمر ثابت كرد كه در اين كشور، نه از آن سلاح ها نشانى هست و نه ارتباطى ميان صدام و بن لادن برقرار بوده و به عكس، نظر بازرسان سازمان ملل، مبنى بر فقدان چنين سلاح هائى صحيح و دقيق بوده است و افزوده بر آن موضوع خريد اورانيوم به وسيله ى صدام از آفريقا نيز پايه و مايه اى نداشته است. از آن پس بود كه «طرح خاورميانه ى بزرگ» به معناى «انتقال دموكراسى» به كشورهاى اين منطقه. جانشين دعاوى گذشته شد. بدينگونه، جنگ عراق، مخصوصاً با پيامدهاى خونين و مخرب آن در عين حال كه صدام حسين، يكى از وحشى ترين ديكتاتورهاى زمانه را از پاى انداخته بود، در بيرون به اختلافات ميان آمريكا و چندى از متحدان كليدى اروپائى اش ابعاد تازه اى بخشيد و در درون به رقيب يعنى دمكرات ها فرصت داد تا شكست هاى انتخاباتى خود را جمع و جور كنند و به مقابله اى وسيع با دولت بوش دست يازند. با اين همه جنگ عراق بدين شايعه قوت داد كه قاعدتاً هدف بعدى جمهورى اسلامى است.
كتمان نمى توان كرد كه سخنان بوش اگر در مورد حمله به عراق، مصداق عقل پسندى نيافت، در مورد رژيم حاكم بر ايران، عمدتاً در زمينه هائى كه خصلت «شرير» و استبدادى آن را دربرمى گرفت، مو به مو منطقى و واقع گرايانه مى نمود.
او بارها به اين نكته اشاره مى كرد كه در ايران «اقليتى بسيار كوچك بر سرنوشت ملت ايران چنگ انداخته و آرزوى دمكراسى خواهى اين ملت را پايمال كرده است.» - او در نخستين سفر خود به انگلستان، به طور تلويحى از سياست هاى گذشته آمريكا در منطقه ى خاورميانه، در روى كار آمدن عناصر مستبد انتقاد كرد و نيز تلويحاً با پيش كشيدن طرح «خاورميانه ى بزرگ» بر تعهد آمريكا مبنى بر استقرار دمكراسى در اين منطقه انگشت گذاشت. من در همان زمان در «نيمروز» طى چند مقاله و ضمن چند گفتگوى راديوئى بر اين داورى هاى آقاى بوش صحه گذاشتم ولى در پيوند با طرح «خاورميانه ى بزرگ» از شرح اين نكته نيز خوددارى نكردم كه «استقرار دموكراسى در هر كشور مفروض نه از راه جنگ ميسر است و نه از راه «عطيّه و اهداء» و به تفصيل توضيح دادم كه «دمكراسى» در عين حال كه مبيّن يك نظم سياسى و اجتماعى است، مبتنى بر يك «فرهنگ» است. تصور اين كه يك «فرهنگ» را مى توان در تراز يك «مال التجاره» و يا «هديه» در جائى بسته بندى و به جائى منتقل كرد، نشانه ى ناآگاهى به ژرفاى مفهوم اين گرانمايه ترين دست آورد بشرى است». همان زمان به ياد داريم كه سرنگونى رژيم وحشى صدام و سخنان آتشين و پُر «نويد» رئيس جمهورى آمريكا در گروه ها و افرادى از ما چنان شوقى آفريده بود كه «مژده ى» نوبت ايران پس از عراق را لحظه اى از زبان ها نمى انداختند گوئى «دوران ضجرت اسيران درون مرزى و هجرت فراريان برون مرزى از امروز تا فردائى به سر خواهد رسيد!» و نيز به خاطر دارم در يكى از راديوهاى فارسى زبان مُنتَسب به «اپوزيسيون» با نوئى كه پيدا بود بُغض گلويش را گرفته است از گرداننده ى برنامه پرسيد:
«حالا شما به من بگوئيد، به راستى اين آقاى بوش كارى هم براى ما خواهد كرد؟» و پاسخ شنيد: «خانم جان، مطمئن باشيد، من به شما قول مى دهم كه اين آقاى بوش. از آن جماعت نيست كه قولى بدهد و پاى آن نايستد. يقين بدانيد، تا همين سال تمام نشده، همه ى ما در ايران خواهيم بود.»
تا دنباله ى مبحث را بگيرم، مصلحتاً اين تذكر را لازم مى دانم تا نكند اين تصور غالب شود كه من با اين نقل ها خواسته ام بر فضل خود گواه بياورم خاصه كه چنان برداشت هائى از چند و چون پاگيرى مقولاتى مانند «دمكراسى» و «فرهنگ آزاد انديشى» از قلمرو اطلاعات هر دانشجوى سال اول رشته هاى تاريخ و جامعه شناسى و علوم سياسى نيز بيرون نيست و نيازى به يك «مغز» استثنائى ندارد.
به هر حال، پس از حمله ى نظامى به عراق و حتى پيش از آن به افغانستان، هر چند كه در اين دومى دولت آمريكا با درخواست هاى مكرّر و بى پاسخ خود از حكومت طالبان مبنى بر تحويل «بن لادن» كه به درستى عامل فاجعه ى ۱۱سپتامبر شناخته شده بود، به شيوه اى قانونى عمل كرد و حمايت بين المللى را هم برانگيخت- وقايع عراق و افغانستان در شرائط حضور ارتش خارجى روز تا روز نشان داد كه انديشه ى «تزريق دموكراسى از راه جنگ و يا در قالب يك «كالاى صادراتى» مايه ى منطقى و تجربى ندارد. زيرا هر چند حكومت سبع و واپسگراى طالبان در افغانستان سقوط كرد ولى متأسفانه رسوب انديشه ى منجمد طالبانى بر جاى ماند كه رأى يك به اصطلاح «دادگاه» رسمى و نوبنياد اين كشور به اعدام شخصى بنام «عبدالرحمن» تنها به دليل اين كه مذهب اسلامى خود را گردانده است. به خودى خود نشان داد كه تحجرّ طالبانى در تاروپود جامعه ى افغانى همچنان دوام آورده است و آنچه را هم از ظواهر «دمكراسى» در اين كشور نقّاشى شده است در غيبت ارتش متحدين در كوتاه زمانى زائل خواهد شد. در عراق نيز افزوده بر ظهور نشانه هائى از يك جنگ داخلى و مبتنى بر اختلافات ديرپاى قومى و مذهبى- آن هم در زير چتر ارتش ۱۸۰ هزار نفرى آمريكا و انگلستان- زمينه هائى پديد آمد كه ترديد به آينده ى اين كشور را دو چندان ساخت. گفتنى تر اين كه به گروه هائى از قماش «حزب الدعوه» و «شوراى عالى انقلاب اسلامى عراق» و «ارتش بدر» كه پرورده ى رژيم ملايان ايرانند و تا پيش از جنگ در فهرست «گروه هاى تروريستى» محسوب مى شدند، امكان داد با كسب اكثريت در «مجلس» نوخاسته ى همين كشور و مشاركت در حكومت، «مشروعيت» خود را به كرسى بنشانند.
در اين باره بحث از «قانون اساسى» تازه ى عراق كه عمدتاً بنابر «اصالت احكام دينى» شكل گرفته است به فرصتى مستقل نياز دارد. نمونه هاى ديگر از ثمرهاى اين دمكراسى «وارداتى» و سَر و دُم شكسته را در فلسطين و نيز در مصر شاهد بوده ايم كه در اولى گروه تروريستى «حماس» را مشروعيتِ «حكومتى» بخشيد و در دومى مختصر گذشت در انتخابات، بر خيل عظيمى از قديمى ترين بنيادگرايان اسلامى (اخوان المسلمين) راه گشود تا بيش از ۷۰ كرسى «نمايندگى» را در مجلس مصر اشغال كنند.
آيا اين نتايج دَمِ دست و محسوس، آن جماعت خوشباور (ملايم ترين صفتى كه به آنها مى توان داد) را بيدار نمى كند تا در بستر تجربه ها بپذيرند، دمكراسى يك مال التجاره و عطيّه نيست و صِرفِ «انتخابات» را نمى توان به جاى مفهوم ژرف و فرهنگى «دمكراسى» نشاند؟
در هر حال قصد من پيگيرى اين مقولات نيست كه در گذشته فراوان بدانها پرداخته ام، منظور من در اين مقاله اشاره ى كوتاهى است به آنها كه پيدا است يكشبه به جرگه ى «سياست پيشگان» و «سياست بازان» پيوسته و به قول ظريفى از امروز تا فردائى، آموزگار بيسمارك ها و چرچيل ها شده اند، آن هم در آن مقام كه به نمايندگى تام الاختيار مردم فتوا مى دهند و فصل نجات را در «جنگ» جار مى زنند و شگفتا جنگى كه نه آنها، بلكه «قرار است» ديگرى ساز كند و سخاوتمندانه حاصلش را به حضرات واگذارد و شگفت تر اين كه به آسانى نوشيدن يك جرعه آب در اين سودا خون هزار و هزارها انسان بى پناه را، آنقدرها در خور اعتناء نمى دانند و «منطقشان» هم اين است كه «آزادى هزينه اى دارد و بايد آن را پرداخت». -هزينه اى كه صد البته بر ساحل نشينان عافيت تعلق نمى گيرد.
اين همه را نيز به جاى خود بگذاريم و بگذريم و فقط سئوال كنيم كه اين «حمله ى پرشگون نظامى» و از جمله فرض فرو كوفتن تمامى مؤسسات اتمى رژيم، آيا در پايان، آن «نجات معهود» را هم سبب ساز خواهد شد؟
اين را هم نه من كه اهل تخصصّ بايد بگويند آيا چنين حمله اى، ماجراى مرگبار «چرنوبيل اوكراين» را تكرار نخواهد كرد؟
آيا هيچ اين «عاشقان سينه چاك ايران» به اين واقعيت پى برده اند كه آثار وحشتناك انفجار چرنوبيل، هنوز كه هنوز است حتى در دور دست ها از كانون فاجعه، همچنان جان مى گيرد؟
هيچ آن گزارش سازمان بهداشت جهانى را خوانده يا شنيده اند كه حتى در رومانى صدها فرسنگ دور از چرنوبيل، درصَدِ بزرگى از مردم به بيمارى هاى كشنده ى پوستى و سرطانى مبتلايند؟- اگر شنيده اند آيا اين هم از زمره ى همان «هزينه هاى» كذا است كه نه ايشان در كنار گود كه مردم فلك زده در درون گود بايد بپردازند؟
اما آن پرسش كليدى هنوز پاسخ مى خواهد كه در پى فاجعه، بر ذات و موجوديت رژيم حاكم چه خواهد رفت؟
آمديم و آنگونه كه بعض از اين «سياستگران نوخاسته» در بوق هاى خود مى دَمَند، پذيرفتيم كه تمامى ملاها و توابع نظامى و غير نظامى آنها سربه نيست خواهند شد (واقعاً كار و بار ما به چه نوابغى واگذار شده است؟!)
آرى آمديم و قبول كرديم كه در آن بمب ها و موشك ها چنان دقت نظر و هوشمندى هست كه فقط ملاها و توابع آنها را هدف خواهند گرفت و ذغال خواهند كرد. پرسش اين است: آيا از آن نيروى كمربسته و آماده كه قاعدتاً بايد جاى خالى رژيم را پر كند، كجا سراغ بايد گرفت؟ در اين افراد و گروه هاى پراكنده كه بر سَرِ پوچى ها گلاويز مانده اند؟ وانگهى در اين ميان نقش آن فرصت طلب هائى كه دو چشم دارند و دو چشم وام گرفته اند و روزگار تركتازى و تجزيه طلبى را انتظار مى كشند آيا هيچ در «محاسبات نبوغ آميز» ايشان رقمى خورده است؟
به آخرين سطور اين نوشته رسيده بودم، كه مشاهدى تازه ظاهر شد با حكايت از چرخش بيش از پيش آشكار آن «نويدهاى آزاديبخش» كه چگونه قصه ى خصمانه حضرات از (اقليتى كوچك كه آرمان دمكراسى خواهى ملت ايران را پايمال كرده است) و نيز چه آسان، آن «شوخ و شنگى هائى» كه با مژده ى «پس از عراق نوبت ايران است» با سخنان تازه ى نماينده ى دائمى ايالات متحده در سازمان ملل متحد به «جوهره عرض» تغيير يافته است:
بخوانيم اين سخنان را (نقل به معنا): «اينكه گفته مى شود آمريكا در انديشه ى تغيير رژيم تهران است، صحيح نيست. خواست آمريكا فقط اين است كه جمهورى اسلامى از دستيازى به سلاح هسته اى پرهيز كند و آنگاه...» و بقيه ناخوانده روشن است و همين جا است كه پوچى دعوى پاره اى از اين «ايران دوستان خودمانى طرفدار جنگ» بيش از پيش در گوش انسان زنگ مى زند كه مى گويند: «وقتى ما خود نمى توانيم (دُرستش را اگر بخواهند بگويند اين است: وقتى ما خود لياقت تصميم و اقدام نداريم) پس بگذار ديگرى بيايد و كار ما را راست كند.»
پاسخ بى پروا و بى تعارف به اين گروه كه اغلب خود در ساحل هاى عافيت، چون كاليفرنيا و لندن و پاريس و برلن و رم... لميده اند، اين است كه اگر كسى خود لياقت «زيستن» ندارد، رواترين تصميم آن است كه سرش را روى زمين بگذارد و جان به جان آفرين تسليم كند، زيرا آن «زيستى» كه مايه از «خويشتنى» ندارد، تمام معنايِ «اَنگلى» است و نَبودش بر بودش رجحان دارد.
ناگفته پيدا است كه اين پاسخ به آن قهرمانانى كه خودساخته اند و در كانون ستم، پشت به همّت و غيرت والاى خود، عذاب را بى مقدار كرده اند و هر بار قُقنوس وار از زير لايه هاى آتش ظلم سر برمى كشند و پرواز شَرَف بار خود را سر مى دهند- ربطى ندارد و بارها گفته ام كه اگر از اميد و آينده اى بتوان ياد كرد، از موهبت وجود آنها است. كاش در اين «پهلوان هاى كنار گود»، لااقل خرده تعقلى مى روئيد تا من هم مى نوشتم: عاقلان را اشارتى كافى است.
|