در يادداشت هاى دير و دورم، داستان كوتاهى از «كريلف» نويسنده ى روس را يافتم كه آن را خيلى با روز و روزگار خودمان، مطابق ديدم... روزگارى كه آقايان «علما»! فقط، گوش هاى شنوا مى خواهند كه هر چه مى گويند، شنيده شود و چون و چرا در كار نباشد...
مذهب و هر نوعى ايدئولوژى بر چنين اساسى بنا شده است. بايد بى اندكى ترديد، همه ى تعليمات آنها را كه سراسر ترديد است، پذيرفت!... «كريلف» چنين نوشته است:
-جانوران، خبر شدند كه پادشاهشان، شير، فيل را به نديمى برگزيده است!....
هر كدام، اين خبر را مطابق سليقه ى خود، تعبير و تفسير كردند و همه مى پرسيدند، چه شده است كه اين فيل نتراشيده و نخراشيده، با آن خرطوم و هيكل، به نديمى پادشاه، مفتخر شده است؟!....
روباه گفت: حالا اگر پوست و دم پر بار و پر موى مرا داشت، باز مطلبى بود و نمى شد حيرت كرد...
خرس گفت: يا اگر پنجه هاى نيرومند مرا داشت...
گاو غرغركنان، شاخى تكان داد و گفت: شايد دندان هاى عاج او را شاخ فرض كرده اند!... اما چه اشتباهى!....
خر، كه به هيچوجه خر نيست، فرياد زد: همه ى شما اشتباه مى كنيد و هيچكدامتان نفهميده ايد، آن چيزى كه خوش آيند مقام والاى «آقا»!.... قرار گرفته، گوش هاى دراز فيل است.
شرنگ