جنون داريم و ترديدى در اين نيست،
بلايى بد تر از ما بر زمين نيست!
سواى نفرت از همنوع آخر
چرا با خون ما چيزى عجين نيست؟
به ناموس قديم عشق سوگند
كه اين قانون دنيا، حكم دين نيست!
به درگاه خدا تزوير كرديم،
دغامان را دعا تعبير كرديم!
بديها حاصل تقصير ما بود،
شكايت از بد تقدير كرديم!
در آورديم گند بندگى را،
خدا را از خدايى سير كرديم!
نه انسانيم اكنون، نه پلنگيم،
براى اين دو نام اسباب ننگيم!
كه بر عكس پلنگان، ما هميشه
ميان خود غيورانه به جنگيم
به كام خستگان تشنه آتش،
به پاى رهروان خسته سنگيم!
نهاده تاج اوهام و خيالات،
زده خوش تكيه بر اسباب و آلات،
نمى گرديم بر گرد فضائل،
كه ننشيند به ما گرد كمالات!
اساس زندگيمان ممكنات است،
بناى فكرمان مشتى محالات!
به ميدان جنايت يكه تازيم،
برادر مى كشيم و سرفرازيم!
به جز باطل نمى دانيم كارى،
دم از حق مى زنيم و حقه بازيم!
ضعيفى؟ بر سرت در پايكوبى،
قوى باشى، به پايت در نمازيم!
چه شيرين است در جشن بهاران
كه رقصد باد گرد شاخساران،
كه خندد عطر در جام شكوفه،
كه ريزد نغمه از طنبور باران،
به يك جا كشته عشاق ناكام،
به جايى اشك و آه سوگواران!
چو باشد زندگانى را هدف جنگ،
خوشا هر لحظه و در هر طرف جنگ!
نيارد صلح غير از ننگ چيزى،
ولى آرد براى ما شرف جنگ!
كند با مهر ما را نرم دل صلح،
دهد شمشير كين ما را به كف جنگ!
تويى، اى جنگ، خود يك شعر موزون،
سراييده شده در بحرى از خون!
تو را ويرانه ها جمع بدايع،
در آن ويرانه ها اجساد مضمون!
به نامت كرد با اين قطعه زشكى
نظام مدح را در شعر وارون!