Nimrooz
Vol. 18, No. 884, June 2, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۸۴ - جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۸۵
ابراهيم نبوى
عبدالمالك رو ولش، مريم رو بگير
003837.jpg
عبدالمالك رو ولش، مريم رو بگير
فرح ك. مشغول ايجاد شبكه عنكبوت است، پشت سر او مريم كاشانى در سمت راست با ابراهيم نبوى در سمت چپ مشغول ايجاد هماهنگى هاى خبرى هستند.
تصوير حسين باستانى پاريسى، معروف به شجاع الدين شفا (اين تصوير ۲۵ سال قبل در دوره جوانى حسين باستانى برداشته شده است. )
مريم كاشانى در اسرائيل در هنگام ملاقات با گروهى از جاسوسان موساد، شخص سمت راست وى رابط مريم با پنتاگون است كه قرار بود شماره عبدالمالك را از وى به دست بياورد.




مسعود بهنود در اسناد ساواك علاوه بر همكارى با اين سازمان، سابقه همكارى با «شبكه زيتون» ، شاخه موساد در ايران رژيم پهلوى را نيز دارد. [گابريل گارسيا شايانفر، روزنامه كيهان]
(داستانى كه مى خوانيد يك ماجراى تخيلى است كه براى نويسنده آن اتفاق افتاده است. كليه شخصيتهاى داستان، غير از كسانى كه نام آورده مى شوند زائيده ذهن نويسنده اند، حتى خودش. )
خلاصه قسمت اول: وقتى نواده قاجار در روستاى كرمان به دنيا آمد، ليبرال و ليبرال زاده بود، اگرچه از همان ابتدا تئودور هرتضل و گلداماير متوجه شدند كه ولادت ماشو ايرانمنش كمكى است كه خداوند براى صهيون فرستاده است. سارا از سوى صهيونيست ها ماشو را دزديد و وى را با هليكوپتر به فرودگاه انتبه برد و در آنجا وى به عنوان يك صهيونيست با نام «موشه بن نود» (موسى فرزند بانوى برهنه) مأمور تشكيل شبكه زيتون شد. موشه به رشت بازگشت و باغهاى آلبالوى رودبار را خريد و همه آنها را از بين برد و به جاى آن باغات زيتونى كاشت تا در سايه درختان زيتون به جاسوسى براى اسرائيل بپردازد، اما حسن و حسين (هر دو ش. ) به راز وى پى بردند و با كمك مصطفى ميمى ر سين لامى ميم تلاش كردند كه نيمه پنهان وى را آشكار كنند. موشه بن نود از طريق روزنامه نگارى اطلاعات لازم را براى موساد تامين مى كرد، اما سرانجام شبكه زيتون تصميم گرفت تا موشه را براى يك عمليات ترور به پاريس بفرستد، موشه در بيمارستانى در اورشليم تغيير جنسيت داد و تبديل به ميشل بن نود شد، دانيال اسلحه اى برايش آماده كرد تا ابوعمار را در هتل رافائل پاريس ترور كند، اما ميشل جذاب و زيبارو كه ابوعمار عاشقش شده بود، موفق به اين عمليات نشد، به همين دليل دوباره تغيير جنسيت داد و به ايران برگشت. از سوى ديگر مريم كاشانى، نوه دخترى آيت الله كاشانى نيز كه در پاريس درس خوانده بود و در كنار روزنامه نگارى، به بازيگرى نيز روى آورده بود، با نام مستعار ژوليت بينوش در فيلمهاى كيشلوفسكى بازى كرد و يك بار هم همراه كيارستمى به ايران آمد. سرانجام موشه بن نود كه همزمان با انقلاب به ايران بازگشته بود، با نام مسعود بهنود در ايران روزنامه نگارى را در كنار جاسوسى براى انگليس، آمريكا و اسرائيل ادامه داد، اما او با وجود اينكه اطلاعات زيادى داشت، اما هيچ كسى نبود كه اطلاعات را از او بگيرد، او به لندن رفت و در آنجا شبكه عنكبوت را به راه انداخت. . اينك ادامه داستان.)
همه كسانى كه در خيابان پيكادلى لندن قدم زده اند، كيوسك قرمز تلفن گوشه خيابان را به ياد دارند. پشت كيوسك تلفن قرمز رنگ كوچه آنتونى راهى باريك به قلب محله هارلم لندن بازمى كند، جايى كه هيچ كدام از اعضاى اسكاتلنديارد امكان ورود به آن را ندارند. چون محله هارلم اصلا در لندن نيست كه اسكاتلنديارد بتواند به آسانى وارد آن شود.

شبكه عنكبوت در تارهاى طلايى ملكه
وقتى فرح ك. وارد كوچه آنتونى شد، هيچ كس جز مسعود بهنود و سه نفر ديگر از اعضاى شبكه عنكبوت نمى توانستند او را ببينند. فرح ك. كه قبلا ملكه افسانه اى دربار پهلوى بود، حالا ديگر از راهى كه به قلب بئاتريكس، ملكه پنجاه و سه ساله (يا به عبارت ديگرهفتاد و چهار ساله) دربار هلند باز كرده بود، به عنوان وسيله اى براى ايجاد يك شبكه جاسوسى مى خواست استفاده كند. فرح ك. ديگر سالها بود كه نام شوهر مقتدر سابقش را رها كرده بود. او حتى از نام سابق ديبا كه هميشه به آن علاقه داشت، نيز استفاده نمى كرد. ملكه سابق همان روزى كه پسرش تصميم گرفت حكومت سلطنتى را به يك رفراندوم دموكراتيك بگذارد، بدون آن كه به روى خودش بياورد، از در اتاق بيرون رفت، اشك هايش را پاك كرد و ديگر نفهميد چه مى كند، دو روز بعد ملكه سابق در آغوش دوست سابقش بئاتريكس به هوش آمد. در لاهه، بئاتريكس به او پيشنهاد كرد با نام مستعار وارد مجلس هلند شود. بئاتريكس به او پيشنهاد كرده بود كه ملكه هلند بشود، اما فرح اين را نپذيرفت، چون اگر اين كار را مى كرد، مجبور بود بئاتريكس را نماينده پارلمان هلند كند و هرچه فكر مى كرد در پشت چهره خندان ملكه شرايط لازم را براى عضويت پارلمان هلند نمى ديد، به همين دليل نامش را تغيير داد و نام خانوادگى كاف را از جدول حروف الفبا بيرون آورد، و به عنوان نام خانوادگى خودش انتخاب كرد. بارها اشخاص مختلف تصميم گرفتند ببينند كه منظور او از ك چيست. گروهى با شنيدن حرف كاف ياد عباس ميلانى مى افتادند و گروهى تصور مى كردند كه وى همان ليلا هويدا بوده است، اما هيچكس نمى توانست از اين راز سردربياورد. حالا ديگر فرح ك. نماينده پارلمان هلند بود. در تمام اين سالها عكاسانى كه عكس فرح ك. را مى گرفتند، گاهى به اين فكر مى افتادند كه اين تصوير را قبلا ديده اند، اما هيچكس يادش نمى آمد كه فرح ك. همان فرح ديبا يا فرح پهلوى سابق است.
فرح ك. پس از پياده شدن از قطار در ايستگاه اسرارآميز كينگزكراس لندن سوار بر يك تاكسى سياهرنگ شد و مستقيما به خيابان پيكادلى رفت. در كافه، نورى كمرنگ چهره چهارنفر از اعضاى شبكه را روشن مى كرد؛ مسعود بهنود، ابراهيم نبوى، مريم كاشانى و حسين باستانى پاريسى (كه با نام شجاع الدين شفا شناخته مى شد) در حالى كه در نور كمرنگ بسختى همديگر را مى ديدند، متوجه شدند كه در باز شد و سايه زنى به چشم آمد. ابراهيم نبوى گفت: «بچه ها حرف نزنين، از سايه اش معلومه كه ايرانى يه» اما فرح ك. مستقيما سر ميز آنها آمد. حالا ديگر شبكه عنكبوت تشكيل شده بود. در كافه مونپارناس محله هارلم لندن، دور ميزى كه نور بسيار اندكى ميز را روشن مى كرد. نور آنقدر كم بود كه هيچ كدام از آنها متوجه نمى شدند كه دارند چه مى نويسند و فرداى آن روز وقتى مى خواستند تشكيلات مرموز عنكبوت را كه شب قبل دور ميز همه جزئيات آن را نوشته بودند، ايجاد كنند، دريافتند كه دست نوشته هاى هيچ كدام شان به درد نمى خورد، آنها در تمام آن ساعات حساس به اين فكر نيفتادند كه چراغ پايه دار كنار ميز را روشن كنند.

خانه عنكبوت ويران نمى شود
كسى به خاطر نمى آورد كه سالها قبل، وقتى موشه بن نود (مسعود بهنود بعدى) در حال بازسازى شبكه زيتون در ايران پس از انقلاب بود، وى با نفوذ در مهم ترين بخش هاى اطلاعاتى وزارت اطلاعات ج. ا. ا. معروف به معاونت سينمايى وزارت ارشاد اسلامى، فيلمنامه اى به نام خانه عنكبوت نوشته بود. هيچ كدام از ۳۵۶۷۸۱ نفرى كه اين فيلم را در سالن سينماهاى ايران ديده بودند، هيچ چيز از اين فيلم را كه اولين اقدام شبكه عنكبوت در داخل ايران بود، بخاطر نمى آورند. از اين ۳۵۶۷۸۱ نفر فقط ۳۲۵ نفرشان از مرگ هاى مشكوكى كه توسط شبكه زيتون صورت گرفت، جان سالم به در بردند، اما هر ۳۲۵ نفر دچار آلزايمر شدند. حميد ن. ف. كه تا سه سال قبل هنوز آلزايمر شديد نگرفته بود، در يك ملاقات با جاسوس سيا در لارناكا گفته بود كه فقط يك صحنه از فيلم را به ياد دارد كه در آن يك نفر به ديگرى مى گفت: «من خوبم، تو چطورى؟» حميد ن. ف. پس از گفتن اين جمله بلافاصله دچار آلزايمر شديد شد و در اثر برخورد يك سوزن باريك كه روى آن آرم ستاره داوود بود، در لارناكا كشته شد. چرا هيچ كس هيچ صحنه اى از اين فيلم را بخاطر نداشت؟ چرا مسعود بهنود فيلمنامه خانه عنكبوت را نوشته بود؟ و چرا بعداً همين خانه عنكبوت در لندن با نام شبكه عنكبوت كارش را آغاز كرد؟

شمعدان هفت شعله باستانى پاريسى
جيمز مك روبين، پليس ۳۶ ساله اسكاتلنديارد، صحنه خروج اعضاى شبكه عنكبوت را از رستوران مونپارناس در محله هارلم لندن ديده بود، اما گزارش جيمز (يا به قول همسرش جيمى) هرگز نوشته نشد، چرا كه جيمز اگرچه اعضاى شبكه را در هنگام خروج از رستوران ديده بود، اما هيچ چيزى در مورد آنها نمى دانست. او براى بردن مادر پيرش كه روبروى رستوران در خانه سالمندان زندگى مى كرد، به آنجا آمده بود. به همين دليل اصلا اين موضوع به او ربطى نداشت و به همين دليل هم هيچ گزارشى از اين موضوع ننوشت. اگر هم گزارشى مى نوشت به هيچ دردى نمى خورد، چون جيمز اگرچه پليس اسكاتلنديارد بود، اما فقط مسووليت دستشويى ها و تأسيسات اسكاتلنديارد را برعهده داشت. درست در لحظه اى كه جيمز مادرش را سوار ماشين مشكى جاگوار قديمى اش مى كرد، فرح و مسعود و حسين و ابراهيم و مريم از رستوران بيرون رفتند. حسين چه كسى بود و چه نقشى در شبكه عنكبوت داشت؟ حسين در حالى كه نقش پرنده اى را كه روى عصاى سياهرنگش حك شده بود، كف دستش احساس مى كرد، به ياد روزهايى افتاد كه در پاريز، منطقه اى نزديك به كرمان در روستاى پدرى اش اولين بار عنكبوتى را ديد كه روى سقف راه مى رفت.
حسين باستانى پاريسى، كه در شناسنامه اش نام وى محمدابراهيم باستانى پاريزى نوشته شده بود، اما در خانه به او شجاع الدين شفا مى گفتند، يكى از رازداران اعضاى شبكه زيتون بود. او در كتابهايش به نامهاى ناى هفت بند، كوچه هفت پيچ، خاتون هفت قلعه، آسياى هفت سنگ، سنگ هفت قلم، اژدهاى هفت سر، زير اين هفت آسمان، و هشت الهفت... با مهارت تلاش كرده بود كه در مورد عدد هفت سخن بگويد، فقط تعداد كمى از جمله دن براون مى دانستند كه منظور او از عدد هفت، همان شمعدان هفت پايه صهيونيسم بود. حسين باستانى (در عمل شجاع الدين شفا) كه حالا ديگر با نام باستانى پاريزى در ايران و با نام شجاع الدين شفا در آمريكا زندگى مى كرد، مسووليت شبكه عنكبوت را در پاريس به عهده گرفت. او هرگز اعتراف نكرد كه در حقيقت سالها با گفتن نام پاريز رد گم مى كرد تا ام اى سيكس (و طبعا وزارت اطلاعات) متوجه محل اقامت او در پاريس نشود.

پنتاگون همه شماره ها را مى داند
آن روز هوا گرم بود. زمين هم گرم بود. طبيعتا جاهاى ديگر هم گرم بود. مريم كاشانى، معروف به ژوليت، تصميم گرفت با عبدالمالك، رهبر يكى از گروههاى ترور در زاهدان گفتگو كند، پيدا كردن شماره تلفن عبدالمالك كار دشوارى بود. او تصميم گرفت از طريق رابطش در پنتاگون شماره پرويز مشرف را پيدا كند و از طريق پرويز مشرف ردپايى از القاعده به دست بياورد تا از طريق آنها بتواند شماره تلفن شبكه الجزيره را در قطر به دست آورده و از طريق شبكه الجزيره به شماره عبدالمالك ريگى دست پيدا كند. براى اين كار لازم بود كه ابتدا شماره پنتاگون را به دست بياورد، وى به يكى از همكارانش در بخش بى بى سى فارسى تلفن كرد و از او خواست تا شماره تلفن پنتاگون را به او بدهد، اما دوستش (با نام مستعار ناهيد نيك اختر، كارمند بخش بى بى سى فارسى، فرزند اسماعيل، شماره شناسنامه ۳۵۹۶ متولد بندرانزلى) به او گفت كه چون مشغول گفتگوى تلفنى با عبدالمالك ريگى است، نمى تواند شماره پنتاگون را به او بدهد. مريم از كجا فهميد كه او مشغول گفتگوى تلفنى با عبدالمالك ريگى است؟ آيا او مى توانست تلفن هاى بى بى سى را كنترل كند؟ همه چيز را ناهيد گفت. و او هميشه همه چيز را مى گفت. مريم كاشانى شماره تلفن عبدالمالك ريگى را گرفت و منتظر ماند تا صداى او را بشنود. اين مصاحبه مسير زندگى هزاران نفر را تغيير داد. آيا هزاران نفر كافى است؟ نه، اين مصاحبه مسير زندگى ميليونها نفر را تغيير مى داد.

عبدالمالك رو ولش كن، مريم رو بچسب
سعيد هاشمى (نام اصلى كامبيز. ن) و سعيد هاشمى (نام اصلى خدايار. م) و سعيد هاشمى (نام اصلى پوريا. س) سه مأمورى بودند كه پرونده عبدالمالك ريگى را در وزارت اطلاعات اداره مى كردند، اما در ساختمان وزارت كه دور انبوهى از ديوارهاى با سيم خاردار احاطه شده بود، فقط اين سه نفر نبودند كه روزانه ۲۴ ساعت پرونده مخوف ترين و جديد ترين گروه تروريستى و مواد مخدر كشور را اداره مى كردند، ۳۸ نفر ديگر با نام مستعار سعيد هاشمى (يك نفر حسين هاشمى) نيز مأمورانى بودند كه در اين پرونده از طرق مختلف اطلاعات جمع آورى مى كردند. وقتى مصاحبه مريم كاشانى با عبدالمالك ريگى منتشر شد، سعيد هاشمى متن مصاحبه را برداشت و به اتاق سعيد هاشمى رفت، وى گفت كه ردپاى مهمى را از عبدالمالك ريگى به دست آورده است. سعيد هاشمى متن مصاحبه را خواند و دور اسم مريم كاشانى خط كشيد. او گفت: «حالا ديگه لازم نيست عبدالمالك رو بگيرين، حالا بايد مريم دستگير بشه.» يك سعيد هاشمى ديگر گفت: «ولى عبدالمالك اعلام كرده مى خواد چند گروگان رو آزاد كنه.» سعيد هاشمى گفت: «بهش پيغام بدين فقط به شرطى با آزادى گروگانها موافقت مى كنيم كه مريم كاشانى دستگير بشه.» سعيد هاشمى پنجم گفت: «ولى برادر! اون كه در مقابل آزاد كردن گروگانها چيزى نمى خواد.» سعيد هاشمى گفت: «بهش پيغام بدين اگر گروگانها رو آزاد كنه، ما اونها رو به گروگان مى گيريم و تا وقتى مريم كاشانى رو به ما تحويل نده ما هيچ گروگانى رو آزاد نمى كنيم... .»
داستان مى تواند ادامه يابد...
اين داستان مى توانست تا ابد ادامه يابد، اما اين جمله از نظر منطقى نادرست است، اصولا هيچ داستانى نمى تواند تا ابد ادامه يابد، بخصوص وقتى كه معجزه هزاره سوم، داستانى است كه بعداً آنرا خواهيد خواند.
[ادامه ندارد]

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   • 
•   بازتاب   •   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   • 
•   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •