پروازها
براى محمد زهرى
اى به چشمان چشمه چشمه رازها،
پهنه پهنه راز در پروازها؛
هر نگاهى سينه سينه آرزو،
آرزو را ناى ناى آوازها:
پرده پرده من در آواز تو سوز،
سوزها را گوشه گوشه سازها.
ساختنها بوسه بوسه سوختن،
سوختن در غنچه غنچه نازها.
طرفه طرفه در توام پايان و، باز
نظره نظره در توام آغازها:
هم صفاى بال بال ِ كفتران،
هم جفاى چنگ چنگ ِ باز ها.
من همين كو كوى تنها با همه،
تو مرا با هيچ هيچ انبازها.
تهران ۱۳۵۳
در حاشيه اين غزل
غزل را هميشه، از همان زمان «رودكى»، كه چنگ بر مى گرفت و مى نواخت و سرود مى انداخت، با آواز ِ خوش و همراه با ساز مى خواندند، و هنوز هم چنين مى خوانند. حافظ شيرازى در بعضى از غزلهايش به خوشخوانى و خوش آوازى و خوش لهجگى خود اشاره كرده است: «غزل گفتى و دُر سفتى، بيا و خوش بخوان، حافظ / كه بر نظم تو افشاند فلك عقد ِ ثريا را»، «ز ِ چنگِ زهره شنيدم كه صبحدم مى گفت: / غلام حافظِ خوش لهجه خوش آوازم». به كلمه هاى «سرود»، «رقص»، «شعر» و «ترانه» كه حافظ آنها را در اين بيت آورده است، توجه مى كنيم:
سرودِ مجلست اكنون فلك به رقص آرد
كه شعر حافظِ شيرين سخن ترانه توست!
پيداست كه مراد حافظ از «شعر» غزل اوست كه با شيرين سخنى ساخته شده است، اما وقتى كه آن را در مجلسى با آوازِ خوش و همراه با ساز بخوانند، نه شعر خوانى، بلكه سرودخوانى است، و در چنين حال و هوايى شعر يا غزل مقام «ترانه» پيدا مى كند.
بديهى است كه خواندن هر غزلى را به خوبى نمى توان با آهنگِ ساز همراه كرد، يعنى كه موسيقى خودِ غزل بايد مايه اين هماهنگى را داشته باشد، چنانكه اگر آن غزل را بى همراهى ساز و آهنگى درخور هم بخوانند، موسيقى ِ غزل در حد ِ خود شورى در خواننده پديد بياورد، شورى كه معمولا از شنيدنٍ موسيقى در انسان پديد مى آيد. موسيقى ِ اصلى ِ غزل، وزنى است كه شاعر در تناسب با مضمون انتخاب مى كند، و عنصرِ ديگرى كه بر غناى وزن مى افزايد، موسيقى ِ قافيه، يا قافيه و رديف است، كه در پايانِ هر بيت، در حكمِ نوايِ نمايان يك ملودى و آغاز پاره اى ديگر از آهنگ است تا دوباره به نواى نمايان ملودى برسد. و باز شاعر با قافيه هاى ميانى و انواع جناس مى تواند موسيقى غزل را غنى تر كند. آنچه مهم است، اين است كه هر هنرمايه اى كه شاعر در ايجاد موسيقى افزوده بر وزن ِ اصلى به كار مى گيرد، در خدمت معنى باشد، و جدا از معنى و از سر تفنن نيامده باشد.
عنصر اصلى در ايجاد آهنگ «تكرار» است، چنانكه وزنهاى شعرى هم با تكرار پايه هاى معين ايجاد مى شود: فعولن، فعولن... فعلاتن، فعلاتن... مفتعلن، مفتعلن... و غيره. اما در متن موسيقى وزن در بيتهاى يك غزل، تكرار سنجيده و هنرمندانه كلمه هائى نيز مى تواند موسيقى افزوده اى باشد، و گاه اين «موسيقى تكرار» معنى را بسيار نمايان تر و درخشان تر مى كند. براى نمونه بخشى از يك غزل «حكيم سنايى غزنوى» را مى خوانيم كه جلال الدين مولوى در شورآفرينى آهنگين در غزل، بسيار درسها از او آموخته بود. در اين غزل شاعر معشوق خود را با كلمه «جان» صدا مى كند، كلمه اى كه ما در گفت و گوى روزمره، در خواندن عزيزان و دوستان زياد به كار مى بريم. مى بينيم كه تكرار كلمه «جان»، سواى جاى اصلى آن كه «رديف» است، چگونه بر موسيقى كلام در خدمت معنى افزوده است:
تماشارا يكى بخرام در بستان ِ جان، اى جان
ببين در زير پاى خويش جان افشان ِ جان، اى جان
نخواهد جان دگر جانى، اگر صد جان بر افشاند
كه بس باشد قبول ِ تو، بقاى جان ِ جان، اى جان
تو را باد است بس در جان ز ِ بهر ِ آنكه نشناسم
ز ِ خوبان جز تو در عالم همى دربان ِ جان، اى جان
ز ِ بهر ِ چشم خوب تو براى دفع ِ چشم بد
كمال ِ عافيت باشد همه قربان ِ جان، اى جان...
ضمنا شاعر براى همخوانى قافيه با رديف: كه كلمه «جان» است، كلمه هاى بستان، افشان، دربان، قربان، و مانند اينها را قافيه گرفته است، تا در هنگام خوشخوانى ِ غزل، تا اندازه اى تكرارهمان موسيقى رديف باشد. مولوى، كه با غزلگويى مى خواسته است شور عشق عارفانه خود را بخواند يا گاه فرياد كند، به موسيقى غزل بيشتر توجه داشت تا استحكام و مهارت در تركيب كلامى غزل، و گاه به شيوه سوررئاليستها اختيار كلام را به ضمير ناخودآگاهش مى سپرد و از موسيقى افزوده بر وزن، علاوه بر رديف، به صورت قافيه هاى
ميانى در مصراعهاى دوپاره بهره مى گرفت. در اينجا پنج بيت از يك غزل دوازده بيتى او را مى خوانيم:
اى سر ِ مردان، برگو، برگو
وى شه ِ ميدان، برگو، برگو
اى مه باقى، واى شه ساقى
جان ِ سخندان، برگو، برگو
قبله جمعى، شعله شمعى
قصه ايشان برگو، برگو
اى همه دستان، ساقى مستان
راز گلستان برگو، برگو
هم همه دانى، هم همه جانى
خواجه ديوان، برگو، برگو...
در غزلهاى عاشقانه، از قديم تا به امروز، معشوق اگر دلدار يا دلبر زمينى شاعر نباشد، دوست است، زندگى است، زيبايى است، حقيقت است، طبيعت است، آزادى است، يا «حقيقت الحقايق» است كه در نام «خدا» خلاصه مى شود، و مترادف است با راز همه رازهاى هستى، رمز همه رمزهاى عالم وجود.
در غزل «پروازها» هر يك از اين مخاطبها آيينه ديگرى است، چنانكه گويى شاعر در برابر همه آنها ايستاده است و خود نيز گاه بازتابى از آنها در آيينه آگاهى است. نمونه هاى موسيقى افزوده بر وزن در اين غزل كم نيست، و نمايان ترين ِ آنها تكرار كلمه هاى يكسان است كه در آنها تكرار پايه ايجاد معنايى تازه است، چنانكه مثلا «پهنه پهنه» به مفهوم «دو پهنه» نيست، و از «پهنه ها» هم معناى وسيع ترى دارد و تقريبا به معنى «بسيار پهنه ها» يا «بيشمار پهنه ها» ست. و چنانكه در يادداشتى ديگر اشاره كرده بودم، خود در شرح و تفسير اين غزل هيچ نمى گويم، و در عوض غزلى از حافظ مى آورم كه در آن علاوه بر هنرمايه هائى در ايجاد موسيقى ِ افزوده بر وزن، شاعر در آوردن ِ كلمه هاى تقريبا همصدا و متفاوت در معنى، هنرنمايى ِ شوخ طبعانه اى كرده است. مثلا در تكرار، «دريابند» (بفهمند يا بشناسند) را در كنار ِ «دُر يابند» (دُر يا گوهر پيدا كنند) آورده است، و «بر دارند» (برخوردار هستند) را در كنار ِ «بر دارند» (بر سر چوبه دار هستند). چند بيت آخر اين غزل ضبطهاى اندك متفاوت دارد، و اين كه مى خوانيد، يكى از آن ضبطهاست. در اينجا بر روان دوست شاعر ِ آزاده انساندوستِ خود، محمد زهرى، كه غزل «پروازها» به او تقديم شده است، درود مى فرستم:
سمن بويان غبار ِ غم، چو بنشينند، بنشانند
پرى رويان قرار از دل، چو بستيزند، بستانند
به فتراك ِ جفا دلها چو بربندند، بر بندند
ز ِ زلف ِ عنبرين جانها، چو بگشايند، بفشانند
ز ِ چشمم لعل ِ رمانى چو مى بارند، مى خندند
ز ِ رويم راز ِ پنهانى چو مى بينند، مى خوانند
به عمرى يك نفس با ما چو بنشينند، برخيزند
نهال ِ شوق در خاطر، چو برخيزند، بنشانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند، ناز آرند
كه با اين درد، اگر در بند ِ درمانند، در مانند
سرشك ّ گوشه گيران را چو دريابند، دُر يابند
رخ ِ مهر از سحرخيزان نگردانند، اگر دانند
دواى درد ِ عاشق را كسى كو سهل پندارد
ز ِ فكر آنان كه در تدبير ِ درمانند، در مانند
چو منصور از مراد آنان كه بر دارند، بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو مى خوانند، مى رانند.