حرم و حرمسرا
دركتاب تاريخ اجتماعى ايران تعريف مختصر و مفيدى در مورد حرم و حرمسرا در ايران آمده است كه در اينجا براى شناختن دو محيط ياد شده قسمت هائى از آن مطالب را نقل ميكنيم.
حرم به معنى دقيق كلمه، به منطقه و حريم مقدسى گفته ميشد كه زن ها در آنجا منزل داشتند، يعنى آن بخشى از منزل كه خانواده، يعنى زن ها و بچه ها در آن سكونت ميكردند و كاملاً به روى اجانب بسته بود. قبل از اسلام زنان وابسته به طبقات ممتاز محدوديت هائى داشتند، اما زنان وابسته به طبقات محروم در تمام ساعات در كوى وبرزن به كار و فعاليت هاى معمولى خود مشغول بودند.
حرمسرا عبارت از ساختمانى بود شامل حياط مشجر و گلكارى شده و آبدان (حوض) و ايوان و مهتابى وغيره كه زنان درآن زندگى ميكردند و غير از مردان خانواده، احدى به محوطه آن قدم نميگذاشت، مگر كنيزان، و احيانا خادمان كه به عنوان خدمتكاردر قسمت اندرونى زندگى ميكردند. با اين حال، گاهى فالگيران، ستاره شناسان، پزشكان كه كمابيش دوره گرد بودند، مگر آنها كه دكان پزشكى يعنى عطارى داشتند و كسبه دوره گرد و نقالان به داخل حرمسرا خوانده ميشدند. در اين موارد زنان نخست خود را در حجاب مخفى مى كردند و سپس با آنان وارد گفتگو مى شدند.
حرم محل زندگى خانوادگى بود. تعدد زوجات با آنكه شرعا تجويز شده بود، اصل كلى و مورد علاقه عموم مردان نبود، چه نگهدارى چندين زن در يك خانه، گذشته از جنبه اخلاقى، از نظر مالى و اقتصادى براى همه كس امكان پذير نبود. زيرا ازدواج و پرداخت مهر و نگهدارى و تامين غذا و ساير تنقلات آنها و تحمل اعتراضات زنان و مخارج فرزندان فقط از عهده اعيان و اشراف بر مى آمد و ناچار اكثريت مردم به يك زن قناعت ميكردند.
در دوران قرون وسطا، قسمت اعظم عمر بانوان در محيط خانه، يعنى در حرم سپرى ميشد، فقط در موقع ديد و بازديدهاى دوستانه و شركت در تشريفات خانوادگى يا هنگام رفتن به حمام زنانه، حرم را ترك ميكردند. در آن روزگار عملا اجتماعات مردان از زنان مجزا بود و مردان فقط با مردان گفتگو و آميزش ميكردند، و از مسائلى كه از لحاظ مردان مهم و جالب بود سخن مى گفتند.
در شب نشينى ها و ميهمانى هاى شبانه، بيشتر مردان شركت ميكردند، و تنها به رقاصه ها و كنيزان اجازه ورود به محفل داده ميشد. در ادبيات درخشان قرون وسطى همواره مخاطب مردان بودند و جز در موارد استثنائى، نامى از زنان در ميان نيست. حتى مردان وابسته به طبقه اشراف هنگام محاوره با زنان خود، رعايت ادب و احترام را نميكردند. مردان كمتر با زنان خود سخن ميگفتند و هرگز با آنان از خانه خارج نميشدند. ملاقات و گفتگوى آنان بيشتر در محيط خانه و هنگام صرف غذا بود. حتى هنگام اعياد بزرگ و تفريحات و شادمانى هاى خانوادگى مانند عروسى و ختنه سوران و غيره، زنان و مردان به اتفاق هم در جشن ها، شركت نميكردند.
وقت زنان وابسته به طبقات ممتاز بيشتر به كارهاى داخلى منزل و تعليم و تربيت فرزندان و آرايش خود و ترتيب دادن مهمانى هائى براى دوستان سپرى ميشد. هنگامى كه بانوان از هم پذيرايى مى كردند، اختگان، خانه را با گل مى آراستند، حوضخانه و روى فرش اتاق از شاخه هاى ياسمن و گل سرخ پر ميشد. خواجگان مخده ها و نازبالش ها را در محل خود قرار ميدادند، سپس دانه هاى معطر و شاخه هاى عود و تكه هائى از عنبر اشهب در مجمر مى افكندند.
در ساعت مقرر مهمانان كه بعضى از آنها روى خر و استر و برخى بر تخت روان نشسته و كاملاً خود را پوشانيده بودند وارد منزل ميزبان خود ميشدند و بيدرنگ چادر زيباى رنگارنگ و ابريشمين را از سر برمى داشتند و كفش ها را از پا بيرون مكردند. بلافاصه خدمتكاران با لباسى آراسته و قيافه اى متبسم، در حالى كه گلابدانى نقره اى در كف داشتند، به ميهمانان نزديك ميشدند و در دست هر يك از آنان گلاب مى ريختند و به آنان بادبزن و فوطه ابريشمين مى دادند، تا چادر خود را در آن بگذارند. به تدريچ هر يك از مهمانان بر روى بالش و مخده اى كه براى آنان پيش بينى شده بود مستقر ميشدند و گفتگوهاى پايان ناپذير زنان، در موضوعات مختلف آغاز ميشد و راجع به شكل و مد لباس ها، طرق خودآرايى و بزك، امور خرافاتى وعقيدتى و راه دلبرى از شوهران و ديگر مسايل مربوط به زنان، نظير عروسى، تولد نوزاد و مخارج زندگى، در تمام مدت روز صحبت و گفتگو ميكردند. انديشه هاى خرافى در زندگى مردم آن روزگار تاثيرى عميق داشت و كسانى كه غيبگوئى و پيشگوئى ميكردند، فروشدگان حرز و تعويذ و معجون ها و مشروبات شهوت انگيز و جادوگران مورد توجه عموم بودند.
همين كه موقع خوردن عصرانه فراميرسيد خدمتكاران با سينى هاى بزرگ با انواع خوراكى ها وآچارها (پرورده ها) و نقل و حلواها تزئين شده بود، نزد بانوان مى آمدند و آنها با ميل و اشتهاى فراوان به خوردن مشغول ميشدند، و با حركاتى عشوه انگيز بازوبند و دستبند خود را به صدا در مى آوردند و با مهارت انگشترى و ناخن هاى براق و درخشان خود را به رخ رقيبان مى كشيدند. براى تفريح خاطر بانوان خوانندگان و رقا صه هاى زن، هنرنمائى ميكردند و گاه هيأتى از خنياگران، خوانندگان و جوارى (كنيزان، دختران) در مجالس شركت ميكردند، استادانى هنرمند كه از نعمت بينايى بى نصيب بودند مى توانستند در حرم وارد و با ديگر نوازندگان همكارى كنند. زندگى زنان با اينكه كمابيش به خوبى مى گذشت از لحاظ روحى و سطح فكر، بسيار منحط و پائين بود.
پيشداديان
نشانه اى از عيش و عشرت
گرچه در كتب تاريخى كمتر سخنى از پيشداديان مى توان يافت و اطلاعات آگاهى لازم در مورد اين سلسله بسيار ضعيف است، اما با تمامى اين نقيصه ها، چون به مصداق اين بيت كه گفته شده:
نخستين خديوى كه كشور گشود
سر پادشاهان كيومرث بود
و كيومرث پادشاه پيشدادى را نخستين فرد اين سلسله خوانده اند، لذا ما نيز به مطالبى كه در مورد اين سلسله درروضه الصفا مسطور است بسنده ميكنيم و از اين مختصر درمى يابيم كه توجه به زن و فراهم ساختن بساط عيش و عيشرت در آن دوره چگونه بوده است.
در روضهةالصفا وقتى سخن از طهمورث ديوبند است، ضمن آنكه از او به عنوان پادشاهى خردمند و شهريارى با عدل وانصاف ياد شده، از خوشگذرانى و بزم آرائى و قدح پيمايى وى نيز مطلبى نوشته شده است.
همه شب تا سحر با گلعذاران
نشسته بر كنار جويباران
ز شادى ونشاط باده نوشان
بيندازند خرقه، خرقه پوشان
وصاحب روضه الصفا بعد از بيان اين عياشى ها و دل سپردن به حورى وشان و ميگسارى طهمورث، از دادن پند و اندرز به بزرگان و سلاطين نيز غفلت نميكند... و به بديهه عقل معلوم است كه چون نگهبان كشور و قهرمان لشكر بضاعت عنفوان شباب را در شكار شراب صرف كند، كجا به كفايت مهام انام (خلق- مخلوق) قيام نمايد و چگونه از عهده وظايف ارزاق خدم و حقوق مواجب سپاه و حشم بيرون آيد.
چو خسرو كند ميل مستى و خواب
شود بى گمان خاندانش خراب
صاحب روضةالصفا معتقد است كه براى نخستين بار پيشداديان به وجود شراب پى بردند، و جمشيد اولين كسى بود كه سبب ظهور شراب شد، حال آنكه در همان كتاب در بيان پادشاهى طهمورث از مى و ميگسارى سخنى بميان آمده، اما داستانى كه آورده نشان ميدهد جمشيد و كنيزى از كنيزكان وى به نوبه خود در كشف شراب سهمى داشته اند.
در روايت آمده است كه كنيزك جمشيد مايع محتوى ظرفى را سهم مهلك مى پندارد و براى نجات از زندگى كه براى او هميشه توام با بيمارى سردرد بوده است آن را مى نوشد تا از قيد زندگى راحت شود و جان به جان آفرين تسليم كند، لكن خود را صحيح المزاج يافته، صورت واقعه را به عرض پادشاه ميرساند و جمشيد به مجرد اين خبر مست فرح و سرور گشته به شرب مدام قيام مى كند و در اكثر امراض شراب را به كار مى برد و باعث شفاى بيماران ميشود و بهمين خاطر آن را شاه دارو مى خوانند.
بهرحال وجود شراب وشرب مدام آن، حكايت ازسر خوشى و مستى و خوشگذرانى آن پادشاهان دارد و وجود زنان متعدد را در دستگاهى مانند دربار پيشداديان ثابت ميكند.
(ادامه دارد)
نوشته: م. مؤدب پور
گندم
«سيگارش رو خاموش كرد و گفت:»
- برو تو اون چمدون رو نگاه كن و ببين چند تا طرح توش داره خاك مى خوره! شامپويى كه همين پارسال يكى اختراع كرد كه باعث مى شه آدم مو دربياره! صابونى كه به همه پوستى مى سازه! پودر لباسشويى اى كه فلان مى كنه و خيلى چيزاى ديگه! همه شون اونجا تلنبار شدن و كسى كه قرار بود يه روزى اونا رو به ثبت برسونه و بسازدشون، انجا جلو روتون نشسته و يه وقت خماره و يه وقت نشئه! اين همه بدبختى كشيدم و مدركم رو گرفتم كه بشم يه عملى و ديوثى كنم!
«دو مرتبه شروع كرد به داد كشيدن! روش رو كرده بود طرف پنجره وداد زد مى كشيد!»
- آهاى معلم كلاس اول ام كجايى كه ببينى!؟ با بدبختى مداد رو دادى دستم و يادم دادى جاى اينكه سيگار لاى انگشتم بگيرم! حالا كجايى كه ببينى شاگردت چى شده؟ آهاى آقايون مديرا كه ده تا آزمون و امتحان برگزاركردين تا بذارين بيام تو مدرسه تون درس بخونم! بياين نيگاه كنين شاگرد اول مدرسه تون شغلش چيه! اى روزنامه اى كه عكس منو انداختى و زيرش نوشتى نفر..... كنكورسال.....! بيا الان يه عكس ازم چاپ بكن و زيرش بنويس نفر اول ديوثى در رشته....!
«يه دفعه از جاش بلند شد و رفت طرف پنجره و واستاد و داد كشيد و گفت»- بياين افتخارتونو ببينين! كجايى دبير شيمى كه هر وقت شلوار كهنه و پاره ام رو مى ديدى، مى زدى رو شونه هامو مى گفتى تو فقط درس ات رو بخون كه همه اينا جبران مى شه!؟ مگه تموم نمره هامو ازت بيست نگرفتم؟! پس كو اون وعده هائى كه بهم دادى؟! اون بيست و نوزده ها يه قرون ارزش نداشت!
«يه مرتبه شروع كرد سرش رو كوبيدن به ديوار! يه جمله مى گفت و يه بار سرشو مى كوبيد به ديوار!»
- رياضى بيست! فيزيك بيست! شيمى بيست! رياضى بيست! فيزيك بيست! شيمى...
«كاميار و من دويديم طرفش و از پشت گرفتيمش! گريه مى كرد و مى خواست سرشو بكوبه به ديوار! كاميار بغلش كرد و گفت»
- نصرت جون چرا همچين ميكنى آخه؟!
نصرت- آخه تو نمى دونى من چى مى كشم! من قرار بود نابغه شيمى بشم! همه بهم مى گفتن تو آخرش يه چيزى مى شى! خودمم مى دونستم بالاخره يه چيزى واسه خودم مى شم، اما نمى دونستم اين مى شم! نمى دونستم كارم به اينجاها مى كشه! كجايى آقا ناظم كه ببينى شاگردت دختراى مردم رو واسه.... مى فرسته دبى!
كاميار- اگه بخواى اينكارا رو بكنى ميذاريم مى ريم آ! داريم با هم حرف مى زنيم ديگه! چرا خودتو داغون مى كنى؟!
«آرام برديمش سرجاش نشونديم و كاميار سه تا سيگار روشن كرد و يكى داد به نصرت و يكى ام به من و ديگه يه كلمه ام هيچكدوم حرف نزديم! سيگار كه تموم شد، سرشو بلند كرد و گفت»
- خواهره كه مُرد، پول نداشتيم جنازه اش رو بلند كنيم! اين دفعه ام ديگه همسايه ها بهمون رو نشون ندادند! يعنى اون بيچاره هام دست شون خالى بود! من و بابام و حكمت نشسته بوديم بالا سرجنازه و زانوى غم بغل گرفته بوديم و نمى دونستيم چكار كنيم! نمى دونم اين وسط، كدام شيرپاك خورده اى به همون يارو كه ازش عرق مى گرفتم خبر داد. يه وقت ديدم در وا شد و اومد تو و تا چشمش به ما و جنازه افتاد، زد زير گريه و از اتاق رفت بيرن. بلند شدم رفتم پيشش كه بهم سرسلامتى داد و دست كرد جيبش و يه مشت اسكناس درآورد و گذاشت تو جيبم!
خدا عوضش بده. همسايه ها كه ديدن پول اومد تو جيب من، يكى يكى پيداشون شد و جنازه رو حركت داديم! وقتى رسونديمش مرده شور خونه، رفتم يه گوشه نشستم! نه گريه مى كردم، نه چيزى! فقط نگاه مى كردم! همسايه ها دوروور بابامو گرفته بودند و مثلا داشتن آرومش مى كردن.
يه وقت ديدم حكمت جلو غسالخونه واستاده و گريه مى كنه و اين ورو اون ور رو نگاه مى كنه! دويدم طرفش و بغلش كردم كه ديدم به هق هق افتاده! خواستم آرومش كنم اما مگه مى شد! هق هق مى كرد و هى مى گفت «داداش چرا حشمت رو اينجورى مى شورن!؟»فهميدم رفته تو مرده شور خونه و از پشت شيشه اين چيزا رو ديده! دعواش كردم كه چرا رفتى اونجا و بعدش گرفتمش تو بغلم و اونقدر نازش كردم و باهاش حرف زدم تا يه خرده آروم شد.
همينجور كه داشتم با حكمت حرف مى زدم، يه خانمى اومد دم درمرده شور خونه و بلند داد كشيد و فاميلى ما رو صدا كرد! دويدم طرفش كه گفت «تو فاميل حشمت... هستى؟»
گفتم آره. پرسيد «كى اش مى شى؟»گفتم داداششم. گفت: «اسمت چيه؟»گفتم نصرت. يه نگاه به من كرد و بعد يه پاكت رو داد به من و گفت اين لاى لباساش بود. بگير! واسه تونوشته.
پاكت رو ازش گرفتم و رفتم يه گوشه نشستم. حكمتم اومد بغلم نشست و گوشه بوليزم رو گرفت تو دستش! طفل معصوم مى ترسيد!
پاكت رو وا كردم كه ديدم توش يه نامه است. درش آوردم و شروع كردم به خوندن!
«نصرت به اينجا كه رسيد بلند شد و آروم رفت سر يه صندوق چوبى و از توش يه چمدون درآورد و توش رو يه خرده گشت و يه پاكت رو گرفت طرف كاميار. كاميار پاكت رو واكرد و از توش يه نامه درآورد. سرمو بردم جلو و شروع كردم خوندن»
«سلام داداش نصرت. مى دونم الان كه دارى اين نامه رو مى خونى، من ديگه تو اين دنيا نيستم.
داداش نصرت، دستت رو ماچ مى كنم. پاتو ماچ مى كنم. الهى من پيش مرگ تو داداش خوب و مهربون و باغيرت بشم كه مى دونم دارم مى شم. راضى راضى ام هستم. هميشه از خدا همينو مى خواستم كه اگه قراره تو طورى بشى، من جات بشم. داداش نصرت من مى دونم تو چقدر زحمت كشيدى. از وقتى كوچيك بودى كار كردى تا ماها يه خرده راحت ترزندگى كنيم. اما مى دونم كه تو خودت همين الان شم يه بچه اى. اما با همين سن كم به اندازه يه مرد بزرگ كار كردى و زحمت كشيدى.
داداش نصرت، من خيلى وقته كه درد دارم، اما نگفتم، چون مى دونستم كه كسى نمى تونه هيچ كارى برام بكنه. هرچى خدا بخواد همون مى شه. فقط ازت يه چيزى مى خوام. اولا وقتى من مردم برام گريه وزارى نكنى و غصه نخورى. نذار حكمت غصه بخوره. الان ديگه نه مامان هس، نه من هستم. خرج مون كم شده ديگه. فقط بذار حكمت هر چقدر مى خواد درس بخونه. خودتم درس ات رو ول نكن. اگه منو دوست دارى كه مى دونم دارى، يه كارى كن هردوتون برين دانشگاه. آرزوى من فقط همينه. مى دونم كه مرده آگاهه و همه چيزو مى فهمه. تا هر وقت كه شماها درس بخونين، منم اون دنيا خوشحال مى شم. مامانم خوشحال مى شه. فقط بهم قول بده كه درس بخونين.
صد هزار دقعه روى تو و حكمت رو ماچ مى كنم و ازتون خداحافظى مى كنم. ايشاالله صد و بيست سال با خوبى و خوشى زنده باشين.
از بابام خداحافظى كن. يادت نره كه من ازت قول گرفتم.
داداش جون واسه مردن من ناراحت نباش. من دارم خيلى درد مى كشم. همين الان كه دارم اين نامه رو برات مى نويسم انقدر پهلوهام درد مى كنه كه مى خوام فرياد بكشم اما جلوى خودمو مى گيرم. بعد از من غصه نخور كه من راحت مى شم. الهى قربون تو داداش با غيرت برم. الهى قربون اون خواهر خوشگلم برم. نمى خوام ازت كاراى سخت بخوام، اما وقتى به اميد خدا، به اميد خدا مدرك تونو گرفتين و هر كدوم مهندس شدين، برين سراغ عزت و پيداش كنين. شايد وضع اش خوب نباشه.
داداش نمى خوام اين دم آخرى دلت رو بسوزونم، اما دلم مى خواست يه چيزى ازت بپرسم. اونم اينه كه چرا بايد وضع ما اينطورى باشه كه آرزوى يه موز خوردن به دل مون بمونه. آرزوى يه شيكم سير غذا به دل مون بمونه.
داداش نصرت، حكمت رو به تو، تو رو به خدا مى سپرم. اون دنيا با مامان برات پيش خدا دعا مى كنيم. يادت نره بهم قول دادى. سپردمتون به خدا. دستت رو ماچ مى كنم. پاتو ماچ مى كنم. خيلى خيلى خيلى خيلى دوست تون دارم.
خداحافظ تون باشه داداش جون.
پيش مرگت حشمت
«نامه كه تموم شد، كاميار دستش رو گرفت جلو چشماش و همونجورى نشست!
نامه رو از دستش گرفتم و دوباره خوندم! دفعه اول كه خوندم، بغض گلومو گرفت! اين دفعه عرق شرم نشست رو تنم!
نامه رو گرفتم طرف نصرف. خجالت مى كشيدم تو چشماش نگاه كنم! نامه رو ازم گرفت و ماچ كرد و گذاشت تو پاكتش و گفت:»
- نور به قبرت بباره خواهر قشنگم! من به قولم وفا كردم. هم خودم درس ام رو تموم كردم و هم گذاشتم حكمت درسش رو بخونه و بره دانشگاه! ايشاالله تا چند وقت ديگه ام يه دكتر كامل از اونجا مى آد بيرون اما حشمت جون درس و مشق واسه من اومد نداشت!
«يه سيگار روشن كرد و گفت:»
- نكته اصلى متن زندگى يه نفر نيس! نكته اصلى، لحظات تغييرو تحول تو زندگى يه! لحظاتى كه باعث مى شه زندگى يه نفر از اين رو به اون رو بشه! براى منم اين تغيير و تحول اين جورى شد!
يه وقتى شرف داشتم اما پول نداشتم خواهرام رو يه دكتر ببرم! يه وقتى شرف داشتم اما پول نداشتم يه كيلو پرتقال بخرم بدم خواهرم بخورن! يه وقتى شرف داشتم اما نمى توانستم چهار سير گوشت بخورم ببرم خونه و بپزم و بدم خواهرام بخورن كه جون بگرن!
حالا شرف ندارم اما خواهرم تو يه خونه خوب زندگى مى كنه! حالا غيرت ندارم اما رخت و لباس خواهرم خوبه! حالا آبرو ندارم اما كتاب و دفتر خواهرم جوره! حالا ناموس ندارم اما شهريه دانشگاه و كلاس تضمينى و رفت و آمد و خورد و خوراك خواهرم به موقع است!
يه وقتى براى تموم اينا كه داشتم، يكى حاضر نبود يه قرون كف دستم بذاره! واسه اينم كه بى ناموسى و بى شرفى و بى غيرتى ام از يادم بره، هروئين مى كشم!
- اون وقت يادت مى ره؟
نصرت- نه آدم وقتى بى آبرو شد، هيچوقت يادش نميره!
«دو تا پك ديگه به سيگارش زد و گفت:»
- يه وقتى كه بيست سال ام بود، دلم مى خواست با يه دختر دوست بشم با هم حرف بزنيم، رفت و آمد كنيم، درد دل كنيم! كشش عجيبى نسبت به جنس مخالف خودم داشتم! اون وقت نه پول اش رو داشتم نه امكانش رو. حالا امكاناتش برام فراهمه! اين همه دختر كه همه شونم اين كاره ن، تو دست و بالم ريخته اما ديگه اون ميل و كشش توم كشته شده!
يه جوون دنيايى واسه خودش داره! صبح دست ميذاره تو اين دنيا و تا آخر شب دنيائى مثل بهشت واسه خودش مى سازد و فقط كافى يه كه وقتى داره با همكلاسى اش تو خيابون قدم مى زنه، بگيرنش! تموم دنيا براش مى شه آشغال!
من چيز زيادى از زندگى نمى خواستم آقا سامان! يه شيكم سير غذا براى خودم و خونواده ام چهار ديوارى معمولى كه سرمونو بكنيم توش! يه درس و مشق و مدرسه براى همه مون! اينا چيزى زياديه؟ نه بخدا!
الان ديگه تو اين دوره و زمونه حق ماس كه يه خرده راحت تر و آزادتر زندگى كنيم! هزار سال پيش كه نيس الان! اين همه اختراع! اين همه تكنولوژى! اين همه پيشرفت! يه وقتى اگه مى خواستى يه خبرى از يه فاميلت تو يه شهر ديگه بگيرى، يه سال طول مى كشيد! حالا از اون ور دنيا، تو يه دقيقه باخبر مى شى! خب وقتى همه تو اين ممكت دارن از اين تكنولوژى استفاده مى كنن، يه چيزايى ام تو حاشيه اش هس ديگه! مثلا كسى كه سوار ماشين مى شه و مى خواد صد كيلومتر رو جاى چند روز تو ساعت طى كنه بايد خطر تصادف شم قبول كنه ديگه!
گاهى وقتا فكر مى كنم كه قديمياى ماها چه زندگى راحتى داشتن! پدربزرگا و يكى دو پشت قبل از ما! نه هواى آلوده! نه اين همه پدرسوختگى! الان تكون مى خورى يه چاه جلو پات وا مى شه كه يه مرتبه هزار تا جوون رو مى كشه تو خودش!
وقتى به يه نفر مزه يه چيز رو چشوندى و بهش نشونش دادى، ديگه نمى تونى ازش منع اش كنى! قديميا خيلى از اين چيزايى رو ماها ديديم، نديدن! تنقّلات شون، گندم شاه دونه بوده و ماماجيم جيم! خيلى كه مى خواستن تفريح كنن براى بچه هاشون سقز مى گرفتن! حالا تو هر سوراخى كه سر مى كنى، تو ويترين هزار جور شكلات و آدامس و پفك و چى و چى و چى گذاشتن! بايد ده تا مشت بزنى تو شكمت و بهش بگى كه از اين چيزا نخواد!
تلويزيون سريال درست مى كنه كه دختر و پسر عاشق هم مى شن و مى رن با همديگه بيرون و حرف مى زنن و حالا يا با همديگه عروسى
مى كنند يا نمى كنند! اون وقت تا مى خواى به يه دختر سلام كنى، چپق ات رو برات چاق مى كنن! اون چيه اين چيه؟!
منم اين وامونده رو شروع كردم كه چى؟ كه وقتى مى كشمش يا تو رگم تزريق اش مى كنم، براى خودم يه كشور بسازم كه توش يه نفر گشنه نباشه! يه بچه به خاطر ندارى از درس و مدرسه نيفته! يا به خاطر اينكه مدادش رو زود به زود مى تراشه از باباش كتك نخوره!
براى خودم يه ايرانى بسازم كه همه توش خونه و زندگى و رخت و لباس داشته باشند! اما وقتى اين وامونده رو مصرف مى كنى، فقط بدبختيا
مى آد جلو چشمات!
«كترى رو ورداشت و استكانامونو پر كرد و گفت:»
- شعر حافظ و سعدى و بقيه رو بايد يه بار ديگه معنى كرد و يه طور ديگه! بايد معنى اى پيدا كرد كه با وضع الان ما جور باشه. اصلا مى خوام بدونم كه اينا اين شعرا رو براى كيا گفتن؟ براى پيرمردا و پيرزنا؟ يا براى ما جوونا! يا اصلا براى دل خودشون؟ شماها مى گين اگه حافظ همين الان زنده بود و قرار بود دوباره شعر بگه، چه جور شعرايى مى گفت؟
«كاميار سرشو بلند كرد و گفت»
- شايد اصلا ديگه شعر نمى گفت و مى افتاد تو كار بساز و بفروشى!
نصرت- كاميار جون به نظر تو سقراط كار درستى كرد يا گاليله؟! بهتر نبود كه اونم توبه مى كرد و كشته نمى شد؟
كاميار- به نظر من از همه اينا عاقل تر بهلول بود كه خودشو زده بود به ديوونگى كه حداقل به خاطر حرفايى كه مى زد نكشنش!
نصرت- اونام دنبال آزادى بودن و هر كدامشون آزادى رو به يه شكل شناختن و پيداش كردن! حالا بايد ببينى آزادى اصلاً چيه و چه شكليه؟!
كاميار- آزادى ام يه چهارچوب كليشه ايه كه ماها خودمون درستش مى كنيم و قبولش داريم و هركى پاشو از خط هاش اين ورتر بذاره زندانى اش مى كنيم!
پس آزادى ام يه چيزى يه كه مى شه تغيير داد!
نصرت- پس همه اين آدما دنبال يه چيزى هستن كه خودشون اندازه ها شو درست كردن و بازم به اندازه هاش نرسيدن!
«چاى اش رو ورداشت و شروع كرد به خوردن! يه خرده بعدش گفت»
- حشمت رو كه خاك كرديم و برگشتيم، همسايه ها رفتن و مونديم من و حكمت و بابام! خونه عجيب خالى شده بود! سه نفر از خونواده رفته بودن!
ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى نويسنده: بانوداريااليويه
شاهزاده خانم محكوم
فصل دوم
بهار در مسكو
اين گفته در گوش دختر جوان بود، تا اينكه در آخر ماه مارس ۱۸۲۴ «ميلادى» شبى از خياط خانه به منزل مراجعت كرد و بخارى خود را روشن نمود و بعد از اينكه اطاق گرم شد خوابيد و بامداد خوانندگى مرغ چرخ ريسك او را از خواب بيدار كرد و به طرف پنجره رفت و آن را گشود و با حيرت حس كرد كه هواى خارج خيلى گرم شده و درخت ها جوانه زده اند در صورتى كه تا ديروز نه چرخ ريسك مى خواند و نه درخت ها داراى جوانه بودند.
آنوقت فهميد كه چگونه در مسكو در ظرف يك شب زمستان مى رود و بهار مى آيد.
آن روز وقتى «پولين» از خانه خارج شد مشاهده كرد كه همه مردم خوشحال و خندان هستند و حتى پاسبان ها فربه و سبيل كلفت مسكو، كه هرگز تبسم نمى كردند، به عابرين مى خنديدند زيرا همه مى دانستند كه دوره سختى و سرماى زمستان سپرى شده و بهار گرم رسيده است.
صدها كليساى شهر، ناقوس هاى خود را به صدا درآوردند و در كوچه بر اثر ذوب برف جوهاى آب روان گرديد ولى مردم از راه رفتن در وسط آب خشمگين نبودند چون پيش بينى مى كردند كه تا روز بعد، كوچه ها را آب پاشى كنند تا اينكه گردوغبار به آسمان نرود.
در روزهاى بعد، وقتى «پولين» از منزل به طرف خياط خانه مى آمد دورترين راه را انتخاب مى نمود كه بتواند در خيابان هاى شهر قدم بزند و آسمان آبى بهار مسكو را تماشا كند و بوى گل هائى را كه در باغ هاى شهر شكفته بود استشمام نمايد و صداى ناقوس كليسا را بشنود.
زن هاى روستائى سبدهاى بزرگ پر از كنگر و ريواس بر سر نهاده از قراء و جنگل هاى اطراف به شهر مى آوردند تا اينكه به خانه دارها بفروشند و بعضى از آنها به پولين مى گفتند مادر كوچك آيا شما كنگر يا ريواس نمى خواهيد؟ و «پولين» كه قدرى زبان روسى آموخته بود تبسم كنان مى گفت نه متشكرم، من اكنون بر سر كار خود مى روم و فرصت خريدن سبزى ندارم.
زن هاى روستائى خنده كنان جواب ميدادند متاع ما سبزى نيست بلكه كنگر و ريواس است و «پولين» مى گفت در فرانسه، ما كنگرو ريواس را هم جزو سبزى مى دانيم.
وقتى «پولين» به خياط خانه مى رسيد به همكاران خود مى گفت سكنه اين شهر نيك بخت ترين سكنه شهرنشين اين دنيا هستند زيرا از لحظه اى كه از خانه خارج شدم تا موقع ورود به خياط خانه، يك قيافه غمگين نديدم و تمام مردم، از زن و مرد و پير و جوان شادمان بودند.
روزى كه «پولين» وارد مسكو گرديد تصميم داشت كه حقوق خود را بعد از وضع مخارج خويش و پولى همه ماهه براى مادرش به فرانسه بفرستد، پس انداز كند و در بازگشت به فرانسه يك دكان خياطى بگشايد ولى بعد از اين كه چندى در مسكو توقف كرد به همكاران خود گفت من به قدرى اين كشور را دوست مى دارم كه مايل نيستم به فرانسه برگردم و پس از اين كه مدت قرار داد سه ساله منقضى شد، يك دكان خياطى در اين جا يا در «سن پطرز بورغ» خواهم گشود و اسم آن را «روسى زيبا» خواهم گذاشت.
ولى همكارانش عقيده داشتند كه اگر نام دكان خود را «فرانسوى زيبا» بگذارد بهتر است زير اسم دكان، با وصف صاحب آن، مطابقت نمايد و از آن گذشته يك زيباى خارجى بيش از يك زيباى داخلى مورد توجه روس ها واقع مى شود.
همكاران «پولين» راست مى گفتند چون از زمان كاترين دوم امپراطريس روسيه اشراف و اصيل زادگان كشور، خيلى به خارجى ها ارادت مى ورزيدند و به ويژه، نسبت به فرانسويها زياد علاقه داشتند و هر چه از فرانسه مى رسيد بدون عيب جوئى از طرف اشراف روسيه پذيرفته مى شد. يكى از چيزهائى كه در روسيه رواج داشت اين بود كه هر خانواده متعين روسى خود را مكلف مى دانست كه يك آموزگار فرانسوى براى تربيت فرزندان خود استخدام كند و آموزگاران از اين بين زن هاى جوان فرانسوى انتخاب مى شدند و اين رسم تا آخرين روز حكومت امپراطورهاى روسيه، تا سال ۱۹۱۷ ميلادى در آن كشور ادامه داشت.
در آن دوره اكثر آموزگاران فرانسوى كه در خانواده هاى اشراف روسيه مشغول تدريس بودند، دختران اشراف فرانسه به شمار مى آمدند كه در دوره انقلاب كبير خانواده آنها، از فرانسه به روسيه مهاجرت كرده و دخترها كه هنگام ورود به روسيه طفل بودند در آنجا بزرگ شدند و بعد در خانواده هاى
نجباء شروع به تدريس نموده و «پولين» با يكى از آنها دوست صميمى شد.
با اين كه دختر آموزگار چند سال كوچكتر از «پولين» بود، طورى بين دو دختر جوان دوستى برقرار شد كه «پولين» از هر فرصت براى ديدن دوشيزه آموزگار به اسم «كامى» استفاده ميكرد.
«كامى» دخترى بود بلند قامت با موهاى بور خيلى روشن، شبيه به سفيد، كه در كودكى به اتفاق والدين خود از فرانسه گريخت و به روسيه آمد و در آنجا پدرش مرد و او و سه خواهرش بدون سرپرست شدند ولى چون فرانسوى بودند اشراف روسيه، آنها را در منازل خود پذيرفتند و از جمله «كامى» در منزل يكى از اشراف، معلمه زبان فرانسوى شد.
در يكى از روزهاى بهار كه «پولين» براى ديدار دوست خود به منزلى كه «كامى» در آن معلمه بود رفت در باغ به يك دختر جوان روسى كه از
طرف مقابل مى آمد برخورد و طورى حواس آن دختر پرت بود كه «پولين» را نديد.
پس از اينكه «پولين» وارد اطاق «كامى» شد ديد كه سه طفل كه شاگردان كوچك او بودند، در آن اطاق حضور دارند و «كامى» به آنها ديكته مى گويد كه بنويسند.
وقتى «كامى» دوست خود را ديد با شعف برخاست و او را بوسيد و كنار خود نشانيد و بزبان فرانسوى به اطفال گفت هر وقت كه «پولين» اين جا
مى آيد شما به جاى يك آموزگار، داراى دو آموزگار مى شويد.
«پولين» برحسب تقاضاى دوست خود قدرى با اطفال به زبان فرانسوى صحبت كرد بعد از «كامى» پرسيد اين دختر جوان كه از اينجا رفت و من او را در باغ ديدم كه بود.
«كامى» با اشاره به «پولين» فهماند كه چون بچه ها حضور دارند، نمى تواند به آزادى صحبت كند همين كه جلسه درس خاتمه يافت و اطفال براى بازى به باغ رفتند «كامى» به دوست خود گفت اين دختر جوان كه تو امروز او را ديدى يكى از خويشاوندان خانم است و امروز، بين او و خانم صاحب اين كاخ، مشاجره شديدى درگرفت و من بعضى از اظهارات آنها را مى شنيدم و فهميدم كه خانم اين دختر مورد عتاب قرار ميدهد و ميگويد بخاطر تو دو نفر از افسران جوان امپراطوربا هم دوئل كردند و يكى از آنها كشته شد و اگر تو با عشوه و دليرى اين جوانها را مجذوب خود نمى كردى اين واقعه پيش نمى آمد.
«پولين» پرسيد بعد چه شد؟ «كامى» گفت بعد دختر جوان به خشم درآمد و اظهار كرد خانم شما طورى به من پرخاش مى كنيد كه مثل اين كه من قاتل آن جوان هستم و خانم بانك زد:
بين كسى كه با دست خود ديگرى را به قتل مى رساند و شخصى كه محرك قتل يك جوان بى گناه مى شود، تفاوتى ندارد و من ميل ندارم كه بعد از اين شما را ببينم.
وقتى دختر جوان اين جمله را شنيد فهميد كه خانم او را از خانه خود بيرون مى كند و با غضب خارج شد و به همين جهت وقتى در باغ از مقابل تو عبور مى كرد، تو را نديد، زيرا طورى حواسش پرت بود كه نتوانست تو را ببيند.
(پولين) پرسيد اسم اين دختر چيست؟ وى جواب داد اسم او دوشيزه (دميدوف) مى باشد.
اگر روز بعد، (پولين) اين دختر جوان را در خياط خانه نمى ديد شايد اين موضوع را فراموش مى كرد ولى در فرداى روزى كه (پولين) با دوست خود اين صحبت را كرد همين كه چند دقيقه از افتتاح (كانون شيك پوش ها) گذشت، در باز شد و دوشيزه (دميدوف) با دو افسر جوان وارد خياط خانه گرديد.
دربان خياط خانه مقابل دوشيزه (دميدوف) سر فرود آورد و دخترى كه دفتردار خياط خانه بود، از پشت ميز خود برخاست و در همان حال به (پولين) اشاره كرد كه از مشترى مزبور به خوبى پذيرائى كند.
(پولين) بدواً متوجه نشد زنى كه وارد خياط خانه گرديد همان است كه روز گذشته او را ديده بود و پس از اين كه وى را شناخت، سعى كرد كه علائم حيرت در قيافه اش آشكار نشود.
دو صاحب منصب قشون كه با آن زن بودند، بلندبالا و نازك اندام به نظر مى رسيدند و يكى از آنها گندم گون و ديگرى مو طلائى و پيشانى بلند داشت.
اونيفورم افسرى آن دو جوان نشان مى داد كه جزو افسران سپاه (شواليه- گارد) هستند و اين لباس عبارت بود از شلوار ماهوت سبز تيره داراى يراق پهن، در سراسر شلوار و نيم تنه ارغوانى روشن، مزين به سردوشى طلائى با يخه راست، به رنگ سفيد نقره اى و كمربندى زرين و واكسيل سفيد به رنگ يخه.
جوان گندم گون صورتى باريك و دراز داشت و بعد از اين كه وارد خياط خانه شد، چندان به (پولين) توجه نكرد ولى آن كه داراى موهاى طلائى بود بعد از ورود به خياط خانه، دائم (پولين) را مى نگريست و (پولين) مى ديد كه او، صورتى بيضوى و چشم هاى آبى متمايل به خاكسترى دارد.
(پولين) از نگاه هاى طولانى افسر طلائى مو، قدرى ناراحت شده بود، براى اين كه خود را مشغول كند، انواع پارچه ها را مقابل دوشيزه (دميدوف) گذاشت و مشخصات هر پارچه را براى او بيان كرد ولى از اين فكر غافل نبود كه چگونه زن مذكور كه به خاطر او دو افسر ارتش، با يكديگر دوئل كرده و يكى از آنها كشته شده، باز با دو افسر جوان، قدم مى زند زيرا با اين كه (پولين) هيچ يك از دو افسر مزبور را نمى شناخت و از مناسبات آنها با (دميدوف) اطلاع نداشت به خود مى گفت كه اينها نبايد از خويشاوندان نزديك اين زن باشند.
(دميدوف) قدرى پارچه ها را نگريست و به زبان فرانسوى خطاب به (پولين) گفت: مادموازل، من براى حضور در يك مجلس بال احتياج به يك (اشارپ) دارم آيا شما مى توانيد كه يك (اشارپ) مناسب را به من نشان بدهيد.
(پولين) قفسه اى را گشود و يك (اشارپ) در آن بيرون آورد و گفت خانم من تصور مى كنم كه اين (اشارپ) خيلى به شما مى آيد.
(دميدوف) گفت آيا فكر نمى كنيد كه اگر اين را به دوش بيندازم رنگ مرا تيره نشان خواهد داد.
(پولين) گفت خانم آئينه آزمايش لباس هست و خواهش مى كنم كه اشارپ را به دوش بيندازيد و خود را مقابل آئينه ببينيد.
(دميدوف) اشارپ را به دوش انداخت و به طرف آئينه آزمايش لباس كه همه مى دانند داراى سه سطح است رفت و (پولين) هم به او ملحق شد تا كمك كند كه دختر جوان روسى، اشارپ را با نزاكت روى دوش بيندازد.
موقعى كه مشغول كمك به مشترى خود بود حس كرد كه چشم هاى افسر طلائى مو از عقب به او دوخته شده و بعد از اين كه اشارپ، به نحو رضايت بخش روى دوش مشترى قرار گرفت براى اين كه قيافه و اندام مشترى را ببيند نظر به آئينه انداخت و نگاه او با نظر افسر طلائى مو برخورد كرد و همين وقت افسر مزبور گفت: خيلى زيباست.
(دميدوف) كه طبعاً فكر مى كرد كه افسر اشارپ او را مورد تمجيد قرار مى دهد روبرگردانيد و خنده كنان گفت آيا راست مى گوئيد و اين اشارپ به من مى آيد؟
افسر جواب داد به شما اطمينان مى دهم كه خيلى زيبا شده ايد ولى (پولين) متوجه گرديد كه وقتى افسر مزبور گفت (خيلى زيباست) چشم هاى خود را به ديدگان او دوخته بود و براى اين كه سرخ شدن خود را از انظار پنهان كند، خم شد و دامان اشارپ (دميدوف) را اصلاح كرد.
در همين موقع دربان خياط خانه، در را به روى يك خانم بلندقامت و بسيار زيبا باز كرد و زن كه يك پالتوى پوست نازك از نوع پالتوهاى پوست بهارى دربرداشت مانند ملكه اى كه وارد كاخ مى شود و انتظار دارد كه همه مقابلش سر فرود بياورند قدم به خياط خانه نهاد.
(پولين) زن مذكور را مى شناخت و مى دانست كه شوهرش يكى از ژنرال هاى معروف روس است و به تازگى از پايتخت به مسكو آمده و ضيافت هاى مجلل مى دهد ولى با اين كه خوشگل و باهوش است، ولى ديگران از زخم زبان او مى ترسند.
خانم ژنرال بعد از ورود به خياط خانه (دميدوف) را شناخت و از مشاهد او طورى اظهار حيرت كرد كه همه كاركنان خياط خانه متوجه تعجب او شدند.
دو افسر جوان كه با (دميدوف) آمده بودند وقتى خانم ژنرال را ديدند با شتاب، براى تقديم احترام و بوسيدن دست، به طرف وى رفتند و دستش را بوسيدند.
دوشيزه (دميدوف) نمى توانست تجاهل كند و چنين نشان بدهد كه متوجه ورود آن زن نشده و لذا روى برگردانيد و به آن زن تبسم كرد و خانم ژنرال با صداى بلند به زبان فرانسوى به طورى كه همه بفهمند گفت: عزيزم، من تصور نمى كردم كه شما اينجا بيائيد.
(دميدوف) گفت دوست عزيز، براى چه تصور نمى كرديد كه من به اينجا نيايم.
خانم ژنرال گفت خود شما علت اين موضوع را بهتر مى دانيد و لازم نيست كه من توضيح بدهم.
سپس چشم هاى خانم ژنرال، متوجه دو افسر جوان شد و با نگاه خود از آنها تصديق خواست ولى آنها كه در محظور قرار گرفتند نمى توانستند كه گفته آن زن را تصديق بنمايند و زن كه ديد آن دو نفر چيزى نگفتند به يكى از كاركنان خياط خانه گفت من آمده ام كه بادبزن هاى جديد شما را ببينم.
(مقصود بادبزن هاى دستى خانم هاست كه تا مى شد و در كيف خود مى گذاشتند.- مترجم).
دوشيزه (دميدوف) با كم اعتنائى مخصوص اشراف نسبت به كالاهائى كه خريدارى مى كنند اشارپ مورد نظر خود را به (پولين) نشان داد و گفت مادموازل اين اشارپ را به آدرس من بفرستيد ولى متوجه باشيد كه فوراً به من برسد زيرا براى مجلس بال فردا مى خواهم از آن استفاده كنم و بعد به افسر موطلائى كه با او بود گفت شما هم آدرس مرا به مادموازل بدهيد كه بداند اشارپ را به كجا بايد بفرستد.
افسر مزبور براى اطاعت از امر (دميدوف) با سرعت آدرس او را روى يك قطعه كاغذ نوشت و به دست (پولين) داد ولى پولين هنگام دريافت كاغذ از شرم با هيجان سرخ شد و بعد (دميدوف) و دو افسر جوان از خياط خانه خارج شدند و سوار درشكه گرديدند و لحظه اى بعد صداى حركت اسب هاى درشكه آنها به گوش رسيد.
وقتى خانم ژنرال يقين حاصل كرد كه آنها رفته اند و (دميدوف) صداى او را نخواهد شنيد مانند كسى كه دشمن خصوصى خود را مورد توهين قرار مى دهد بانك زد راستى خيلى انسان بايد وقيح و بى ملاحظه باشد كه اين طور رفتار كند.
كاركنان خياط خانه چون مى دانستند كه خانم ژنرال از كه بدگوئى مى كند سكوت نمودند و آن زن كه بادبزن را به دست گرفته بود و مى نگريست و انتظار داشت كه ديگران حرفش را تصديق نمايند خطاب به دوشيزه (پولين) گفت مادموازل آيا شما هم مثل من حرف او را شنيديد... يا اين كه من اشتباه مى كنم.
چون (پولين) مستقيم طرف خطاب قرار گرفته بود نمى توانست كه از اداى جواب طفره بزند و پرسيد خانم كدام قسمت از حرف او را مى فرمائيد.
زن گفت آيا شما هم شنيديد كه او مى گفت كه اين اشارپ را براى مجلس بال فردا مى خواهد! (پولين) گفت بلى خانم.
خانم ژنرال گفت من تصور نمى كنم كه فردا جز مجلس بال خواهرشوهر من مجلس بال ديگرى در مسكو منعقد شود؟ (پولين) گفت بلى خانم و فردا يعنى فردا شب، غير از مجلس بال خواهرشوهر بزرگوار شما ضيافتى ديگر در مسكو داير نخواهد شد و ما افتخار داريم كه از چند روز به اين طرف مشغول تهيه لباس هاى اين ضيافت هستيم.
خانم ژنرال گفت من فكر مى كنم كه اين زن، آيا آنقدر وقاحت دارد كه مى خواهد فرداشب در مجلس بال خواهرشوهر من حضور بهم برساند و آيا جرأت مى كند با (او) به آن مجلس بيايد.
(پولين) گفت خانم معذرت مى خواهم... مگر دوشيزه (دميدوف) نبايد به مجلس بال بيايد؟... و آيا حضور در آن مجلس براى او جائز نيست؟
خانم ژنرال يك مرتبه صدا را بلند كرد و به طورى كه تمام كاركنان خياط خانه مى شنيدند گفت مادموازل وقتى انسان مثل اين زن مسئول قتل يك جوان است بايد در محافل و مجالس حاضر شود و بهتر آن كه در خانه خود بماند يا اين كه از مسكو برود و در ولايات زندگى كند ولى اين زن علنى در اين شهر گردش مى كند و آنقدر بى ملاحظه است كه (او) را هم همه جا با خود مى برد.
(پولين) گرچه فهميد كه منظور خانم ژنرال از (او) يكى از دو افسرى است كه هم اكنون با (دميدوف) وارد خياط خانه شدند ولى براى اين كه بفهمد كه كدام يك از آن دو مطمح نظر زن است پرسيد خانم منظور شما از او كيست؟
اگر كسى كه در آن موقع به صداى قلب (پولين) گوش مى داد مى شنيد كه قلب او در انتظار جواب خانم ژنرال مى طپد و مى خواهد بداند كه زن مغرور و بدزبان راجع به (او) چه مى گويد و خانم ژنرال گفت: مادموازل منظور من ستوان (آنن كو) مى باشد كه امروز شما او را با اين زن ديديد و (آنن كو) همان افسر جوان بود كه موهاى طلائى و چشم هاى آبى خاكسترى داشت و چند روز قبل در دوئل به وسيله طپانچه يكى از افسران جوان امپراطور را به قتل رسانيد.
من (آنن كو) را گناهكار نمى دانم براى اين كه او هم مانند ساير افسران جوان ما وقتى مورد وسوسه و تحريك قرار گرفت به غضب درمى آيد و با ديگران دوئل مى كند بلكه گناهكار حقيقى (دميدوف) است كه اين جوان را عليه افسر مقتول برانگيخت وگرنه (آنن كو) كه جوانى باهوش و خون گرم است خود مبادرت به اين كار نمى كرد و در اين شهر، تمام دختران جوان او را دوست مى دارند.
(پولين) جواب نداد ولى مايل بود كه باز هم خانم ژنرال راجع به ستوان (آنن كو) صحبت كند و از مزاياى او سخن براند و خانم ژنرال مثل اين كه مى دانست كه دختر چه مى خواهد به صحبت مربوط به (آنن كو) ادامه داد و گفت:
(آنن كو) افسرى است جوان كه مثل ساير افسران ما از بيكارى كسل مى باشد و در پى فرصت و بهانه اى مى گردد كه خود را مشغول كند ولى زن ها نبايد اين فرصت و بهانه را به دست افسران جوان بدهند تا اين كه آنها يكديگر را به قتل برسانند زيرا اگر مقدر شود، كه زن ها با يك كرشمه يا حرف معنى دار، افسران جوان را به جان هم بيندازند عنقريب ارتش امپراطور بدون افسر خواهد شد. دوازده سال قبل اين افسران جوان ما بر اثر جنگ هاى ناپلئون فرصت نداشتند كه به يك زن توجه كنند تا چه رسد به اين كه به خاطر او با هم دوئل نمايند ولى امروز هم جنگ هاى ناپلئون خاتمه يافته و هم منطقه قفقازيه امن شده و هم يونانى ها از پا درآمده اند و نظامى ها، از اول تا آخر سال بيكار هستند و در اين موقع، نبايد آنها را كه از بيكارى كسل هستند، خشمگين كرد.
(پولين) پرسيد خانم آيا اين افسر جوان.. اين ستوان (آنن كو)، بر اثر عشق مبادرت به قتل افسر ديگر كرد؟
خانم ژنرال بعد از شنيدن اين حرف چهره را درهم كشيد و با لحنى كه تحقير و نفرت او را نسبت به (دميدوف) نشان مى داد گفت آيا شما تصور مى كنيد كه اين زن كسى است كه جوان ها خواهان او شوند؟... نه مادموازل... همانطور كه امروز ديديد اين زن بى حيا و بى شرم دو نفر را عقب خود انداخت و اين جا آمد، در گذشته نيز دو نفر از افسران را با خود همه جا مى برد و يكى از آنها (آنن كو) بود و ديگرى جوانى كه به دست وى مقتول گرديد و يك روز، بر سر اين زن، بين آن دو جوان گفت و شنود شد و قرار گذاشتند كه با هم دوئل كنند و (آنن كو) حريف را كه جوانى بسيار شريف بود به قتل رسانيد ولى (آنن كو) بر سر اين واقعه از دو جهت بدبخت شد.
يكى از اين جهت كه همه به مناسبت قتل آن جوان از وى رنجيده شدند و ديگر اين كه اگر به زندان برود بعد از خروج از زندان مجبور است كه با (دميدوف) ازدواج نمايد.
دختر جوان وقتى صحبت ازدواج (آنن كو) را با (دميدوف) شنيد بدون اين كه علت آن را بداند برودتى در قلب خود احساس كرد و براى اين كه بفهمد چرا (آنن كو) مجبور است كه با (دميدوف) ازدواج كند، پرسيد مگر نمى خواهند كه او را به زندان بيندازند؟
خانم ژنرال گفت هنوز اين موضوع قطعى نيست ولى امپراطور روسيه، دوئل را قدغن كرده و هر كس مبادرت به دوئل كند محبوس مى شود ليكن چون (آنن كو) مورد توجه مى باشد شايد از محبوس كردن وى صرف نظر نمايد. اما اگر از خطر زندان رهائى پيدا كند باز خطر ازدواج با (دميدوف) براى او باقى است.
(پولين) گفت خانم چرا اين خطر براى (آنن كو) باقى است خانم ژنرال گفت: نظر به اين كه (آنن كو) بنام طرفدارى از (دميدوف) با جوان مقتول دوئل كرده و اكنون خانواده (دميدوف) مى گويند كه شما با اين اقدام به طور رسمى خود را عاشق دختر ما معرفى كرده ايد و همه شما را به عنوان خواستگار او مى شناسند و ديگر كسى براى خواستگارى دختر ما، قدم به جلو نمى گذارد و بنابراين مايل نيستند كه با دختر ما ازدواج كنند ولى مادموازل، من تقريباً مى توانم به شما قول بدهم كه اين ازدواج صورت نخواهد گرفت چون امپراطور، براى اين كه (آنن كو) را از حبس نجات بدهد او را از اينجا دور خواهد كرد و به يكى از پادگان هاى دور دست خواهد فرستاد و ديگر دست اين دختر بى حيا به (آنن كو) نخواهد رسيد وانگهى (آنن كو) زيباتر و جالب توجه تر از آن است كه خود را گرفتار زنجير ازدواج زنى مثل (دميدوف) كند.
در اين وقت چون يك مشترى جديد وارد خياط خانه شد و (پولين) ناگزير بود كه از او پذيرائى كند، خانم ژنرال مجبور گرديد كه به صحبت خاتمه دهد و سرگرم مشاهده بادبزن ها و پارچه ها والبسه جديد از مدهاى پاريس شود.
آيا ممكن است يك جوان ثروتمند و زيبا يك دختر فقير را دوست بدارد
روزهاى بعد، زندگى (پولين) مثل سابق مى گذشت جز اين كه هر دفعه كه دوست خود دوشيزه (كامى) آموزگار اطفال را مى ديد سعى مى كرد كه راجع به (آنن كو) اطلاعاتى از او به دست بياورد.
از چيزهائى كه دختر مزبور مى گفت (پولين) فهميد كه امپراطور، (آنن كو) را به پادگان دور دست نفرستاده بلكه وى را از مسكو به سن پطرز بورغ يعنى پايتخت احضار كرده تا اين كه (آنن كو) از محلى كه در آنجا دوئل كرده بود دور باشد.