Nimrooz
Vol. 18, No. 881, June 7, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۸۱ - چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۵
عبدالرحمن پارسا تويسركانى
نيشخند گل
فروغى بسطامى
نرخ بوسه
اديبالممالك فرهانى
تقديم عكس به دلبر
كليم كاشانى (همدانى)
مصيبت خانه دل
آتش اصفهانى
طالع نگر
عبدالرفيع حقيقت (رفيع)
ابرام در وفا

عبدالرحمن پارسا تويسركانى
نيشخند گل
نو بهار آمد، جهان را جلوه افزوده است گل
روى بنماى گل من، روى بنموده است گل
شادى گل مى بيار و مى بريزو مى بنوش
راه شادى را بروى خلق بگشوده است گل
ره به اين نزديكى از مينا به ساغر مى بريز
كز شبستان تا گلستان راه پيموده است گل
گل نه تنها بزم ما را شمع شادى بر فروخت
تا جهان بوده است، شادى را، ضمان بوده است گل
لطف طبعت گر بود سهل است سازش بابدان
در جوار خاربن يك عمر آسوده است گل
از دل خونين ما آن لب حكايت مى كند
دامن خود را ز خون بلبل آلوده است گل
نيشخندى بر جهان و اهل بد فرجام اوست
تا نگوئى خنده اش بيجاى و بيهوده است گل
خنده زن گل، نغمه خوان بلبل نشاط آور نسيم
(پارسا) گوئى كه بوى دوست بشنوده است گل
در چمن آى، اى گل من تا عيان بينند خلق
جلوه در جلوه است باغ و، توده در توده است گل

عبرت نائينى
كيست اين پرده نشين

كيست اين پرده نشين كاين همه افسانه از اوست
خويش ازو دوست ازو دشمن و بيگانه ازاوست
به يكى داده جنون، بردگرى داده خرد
دانش عاقل از او غفلت ديوانه از اوست
صبر بر درد نه ازهمت مردانه ما است
درد ازو، صبر ازو، همت مردانه از اوست

مجنون تويسر كانى
گاهى راست، گاهى كج

فتد در بوستان از باد گاهى راست، گاهى كج
قد گل، قامت شمشاد، گاهى راست گاهى كج
مگر دوش از صبا آشفته بود آن زلف مشك افشان
كه بر دوش تو مى افتاد گاهى راست گاهى كج
چه نيكو صورت است اين مه كه در تصوير او لغزد
زحيرت خامه بهزاد گاهى راست گاهى كج
نه اين بارم چو هر باراست جان بردن بود مشكل
كه مى بيند بمن صياد گاهى راست گاهى كج
نهاده است از ازل با عاشقان، مجنون نكويان را
بناى مهر و كين استاد گاهى راست گاهى كج

جلال الدين بلخى (مولوى)
حديث درد فراق

اگر نه روى دل اندر برابرت دارم
من اين نماز، حساب نماز نشمارم
ز عشق روى تومن روبه قبله آوردم
و گرنه من ز نماز وز قبله بيزارم
مرا غرض ز نماز آن بود كه پنهانى
حديث درد فراق تو با تو بگذارم
و گرنه اين چه نمازى بود كه من با تو
نشسته روى بمحراب و دل بيازارم
نماز كن بصفت چون فرشته ماندومن
هنوز در صفت ديو و دد گرفتارم
از اين نماز ريائى چنان خجل شده ام
كه در برابر رويت نظر نمى آرم

صادق سرمد
همسفرم بودى

هرجا كه سفر كردم تو هم سفرم بودى
و ز هر طرفى رفتم تو راهبرم بودى
با هر كه سخن گفتم پاسخ ز تو بشنيدم
بر هر كه نظر كردم تو در نظرم بودى
هر شب كه قمر تابيد، هر صبح كه سر زدشمس
در گردش روز و شب شمس و قمرم بودى
در صبحدم عشرت، همدوش تو ميرفتم
در شامگه غربت بالين سرم بودى
در خنده من چون ناز در كنج دلم خفتى
در گريه من چون اشك در چشم ترم بودى
چون طرح غزل كردم بيت الغزلم گشتى
چون عرض هنر كردم زيب هنرم بودى
آواز چو مى خواندم، سوزتو بسازم بود
پرواز چو مى كردم توبال و پرم بودى
هرگز دل من جز تو يار دگرى نگزيد
ورخواست كه بگزيند يار دگرم بودى
(سرمد) به ديار خود از راه نرسيده گفت:
هرجا كه سفر كردم تو همسفرم بودى

فروغى بسطامى
نرخ بوسه
گر نرخ بوسه را لب جانان بجان كند
حاشا كه مشترى سر موئى زيان كند
چون از كرشمه دست به تيرو كمان كند
كاش استخون سينه ما را نشان كند
در دست هر كسى نفتد آستين بخت
الا سرى كه سجده آن آستان كند
گر عقل خواند از قد او خط ايمنى
اول علاج فتنه آخر زمان كند
گر عشقم آشكار شد انكار من مكن
كاتش به پنبه كس نتواند نهان كند
من پير سالخورده ام او طفل خردسال
چندان مجال كو كه مرا امتحان كند
گاهى ز مى خرابم و گاهى ز نى كباب
كو حالتى كه فارغم از اين و آن كند
تنگ شكر شود همه كام و دهان من
چون دل خيال آن بت شيرين دهان كند
سيمرغ كوى قاف حقيقت كنون منم
كو عارفى كه قول مرا ترجمان كند
بايد رضا به حكم قضا بود و دم نزد
مرد خدا چسان گله از آسمان كند
طوطى ز شرم نطق (فروغى) شودخموش
هر گه بيان از آن لب شكرفشان كند

اديبالممالك فرهانى
تقديم عكس به دلبر
تقديم دوست كردم تصور خويشتن را
تا جاى من ببوسد آن روى چون سمن را
اى عكس چهره من چون ميرسى بكويش
در پاى او بر افشان يكباره جان وتن را
ز آن طره معنبر كان ماه را بچنبر
بستان بجاى شكر بوسى از آن دهن را
گر آن پرى شمايل باشد به مهر مايل
در گردش حمايل كن دست خويشتن را
پنهان ز لعل نوشش وز چشم عيب پوشش
آهسته زير گوشش بر گو تو اين سخن را
كايم شبى به كويت، گيرم كمند مويت
روشن كنم ز رويت خرگاه و انجمن را
هان اى امير بانو عشقت كشد ز هر سو
ازآن كمند گيسو بر گردنم رسن را
ماهى نهاده بر سر از مشك ناب افسر
سروى نموده در بر از لاله پيرهن را
مهرت بجان سپردم، در عشق پا فشردم
زين عشق تازه بردم از دل غم كهن را
اين راز از حبيب است وين درد با طبيب است
فرياد عندليب است كاشفته اين چمن را

كليم كاشانى (همدانى)
مصيبت خانه دل
ابر را ديديم چون ما چشم گريانى نداشت
برق هم كم مايه بود ازشعله سامانى نداشت
با مسيحا درد خود گفتيم پرسودى نكرد
زآنكه چون بيمارى چشم تو درمانى نداشت
سينه ما هيچگه بى ناوك جورى نبود
اين مصيبت خانه كم ديدم كه مهمانى نداشت
از در و ديوار ميبارد بلا در راه عشق
يك سرابم پيش ره نامد كه طوفانى نداشت
نامه ام را ميبرى قاصد، زبانى هم بگو
خامه شد فرسوده و اين شكوه پايانى نداشت
مايه حزان است هر بيتم ز سوز دل (كليم)
هيچ محنت ديده چون من بيت احزانى نداشت

آتش اصفهانى
طالع نگر
مرغ هواى عشقم و در پيش چشم من
آفاق دام و هستى ده روزه دانه ايست
دستم نمى رسد بسر زلفت اى دريغ
طالع نگر كه پنجه من كم زشانه ايست
بر هر كجا نظاره كنم بينمت به چشم
گيتى به عهد حسن تو آئينه خانه ايست
(آتش) گرت هواست به آزادگان رسى
تسليم برق كن اگرت آشيانه  ايست

عبدالرفيع حقيقت (رفيع)
ابرام در وفا
بايد وفا چو شمع به پايان رساند و رفت
جان راز عشق دوست به قربان كشاند و رفت
چون وصل دوست در گرو نيستى منست
خوشتر كه جان بخاطر جانان فشاند و رفت

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •