Nimrooz
Vol. 18, No. 881, June 7, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۸۱ - چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۵
قاسم آخته
ايران در عهد شهريارى داريوش دوم (اخس)
در دام ملكه جاه طلب
نصرالله حدادى
نگاهى به حادثه نخستين ترور نافرجام ناصرالدين شاه
صفير گلوله در نياوران

قاسم آخته
ايران در عهد شهريارى داريوش دوم (اخس)
در دام ملكه جاه طلب
صداى ملكه پروشات مدام در محوطه كاخ مى پيچيد. پروشات زنى قدرتمند بود. زيبايى، هوش و مقدارى قساوت داشت. بعضى وقت ها سنگدل و بى رحم مى شد. حاضر بود براى محكم شدن پايه هاى قدرتش هر كارى بكند. نفوذ عجيبى بر روى شهريار اخس داشت به خصوص كه سن و سال ملكه از پادشاه بيشتر بود. پروشات اولين روزى كه همسرى اخس را پذيرفت به همه نشان داد كه نمى تواند افراد مزاحم حكمرانى اش را تحمل كند. اخس تهور اينكه بتواند با خاتونش مقابله كند يا او را در چنبره خود درآورد، نداشت و اختيار خودش را به دست ملكه سپرد. خواجه آرتكسارس كه فرد دوم محسوب مى شد و در رساندن اخس به قدرت نقش زيادى داشت، اسير كياست و سيطره پروشات شد. پروشات از آن زنانى بود كه اگر وارد قدرت شوند از عهده آن برمى آيند. بر همه كارها مسلط بود.
با اين حال احساسات و عواطف زنانگى كه يك مانع اصلى براى اعمال قدرت در زنان است بر روى او هم تأثير مى گذاشت. بازى قدرت ايجاب مى كرد كه بى رحم باشد. پروشات خوب مى دانست كه سخن چينى در دربار هخامنشى رايج شده است. شاهزادگان طعمه دسيسه مى شوند و بر روى يكديگر شمشير مى كشند. پارسيان با حيرت و اندوه اين وقايع را تماشا مى كردند و افسوس مى خوردند. آنها مى دانستند كه حاكم بايد در موقع لزوم خشن باشد، اما قلب هاى مهربانشان اين خشونت را نمى پذيرفت. پروشات در همين سال ها، در حرمسراى اردشير اوضاع را از نزديك با چشمان خودش ديده بود كه درون قصر امپراتورى ايران چه مى گذرد.
با اين سابقه او همسر اخس شد. پروشات با تسلط خودش هميشه رأى پادشاه را تغيير مى داد.
در ابتداى ورودش به كاخ با چند نفر تسويه حساب كرد و تكليف آرسى تس برادر اخس را كه با كمك آرتى فيوس فرزند مگابازوس و برادرزاده زوپير معروف، بر پادشاه شورش كرده بودند و از كمك يونانيان هم برخوردار بودند، روشن كرد.
اخس يك فرمانده به نام اردشير را به جنگ برادرش فرستاد و اردشير توانست در سه نوبت مدعيان را شكست دهد.
اخس، آرتى فيوس و برادرش را عفو كرد اما پروشات اصرار داشت كه آنها را بكشد. پس از آن به حساب فارناسياس خواجه كه هوادار پادشاهى سغديانوس بود، رسيد. چند روز بود كه پروشات احساس مى كرد خواجه آرتكسارس هم دستوراتش را با بى ميلى اجرا مى كند. قضيه را به پادشاه گفت و گوشزد كرد اين مرد خطرناك است، او مغرور شده و به تاج و تخت چشم دارد. ظن پروشات وقتى قوى تر شد كه آرتكسارس به رغم خواجه بودن براى خودش ريش گذاشت و با يكى از نديمه هاى حرمسرا ازدواج كرد. اخس دلايل پروشات را موجه دانست. خواجه آرتكسارس را با يك روش معمول براى اعدام، در اتاقى پر از خاكستر خفه كردند.
در اين اوضاع و احوال، پى سوت نس ساتراپ ليديا به اخس اعلان جنگ داد. ليديا يك ايالت مهم و سرنوشت ساز براى امپراتورى ايران بود. اين ايالت غربى راه مواصلاتى به دنياى غرب محسوب مى شد. زمانى كوروش كبير اين مسئله را دريافت و فوراً اين ايالت را مطيع كرد. به همين علت براى اداره اين ايالت ساتراپ هاى كاركشته و مورد اعتماد را انتخاب مى كردند.
وقتى كه پى سوت نس اخبار آشفتگى اوضاع دربار شوش را شنيد، با نيرويى از قواى تحت امرش و آتنيان به فرماندهى ليكون به قصد جنگ حركت كرد. اخس يك پارسى معروف به نام تيسافرنس فرزند هيدارنس را كه به تدبيرگر بزرگ پارس شهرت داشت به همراه سپهراد و پارمى سس، به جنگ ليكون فرستاد و به او گفت: اگر بتوانى پى سوت نس را شكست بدهى مقام ساتراپى ليديا را به تو خواهم داد. تيسافرنس سياست را خوب مى شناخت و مى دانست با يونانيان چگونه رفتار كند.
همين يونانيان با توطئه هاى خود ايالات غرب را عليه ايران تحريك مى كردند اما تيسافرنس شورش ها را خنثى مى كرد. تيسافرنس يونانيان را با پول مى خريد و مانع حمايت آنها از شورشيان مى شد.
تيسافرنس با قواى ايرانى به سمت سارديس مركز ليديا حركت كرد و پس از رسيدن به آنجا ليكون را تطميع كرد و همراه نفراتش به آتن فرستاد. پى سوت نس تنها ماند. اشتباه او اين بود كه با يونانيان متحد شد. يونانيان سست پيمان بودند.
پى سوت نس سراسيمه خودش را به تيسافرنس رساند و گفت: اگر زنده بمانم تسليم مى شوم. تيسافرنس قبول كرد و او را به شوش فرستاد اما اخس به افراد خيانتكار رحم نمى كرد. اگر هم از گناه آنها چشم پوشى مى كرد، پروشات آنها را نمى بخشيد.
آمرگس پسر پى سوت نس به انتقام خون پدرش و با حمايت اهالى پلوپونز عليه تيسافرنس قيام كرد، اما پلوپونزى ها مانند ديگر يونانيان پشتش را خالى كردند و صداى سكه هاى زر آنها را فريفت.
آمرگس به جزيره يازوس گريخت و در آنجا حكومت محلى تشكيل داد. تيسافرنس هم به پاداش اين خدمات ساتراپ ليديا شد. فرناباذ در كنار او اداره سرزمين هاى اطراف هلسپونت را به عهده گرفت.
دربار شوش آرام و فضاى متشنج قصر امن شده بود اما پايه هاى اين امنيت سست بود. جاه طلبى هاى پروشات آرامش را برهم مى زد. تيسافرنس و فرناباذ سلطه ايرانيان را به سبك جديد در غرب تداوم مى بخشيدند. تيسافرنس به آتن و فرناباذ به اسپارت نزديك شد. سرتاسر يونان را جنگ هاى خانمانسوز پلوپونزى فرا گرفته بود و آتن و اسپارت به جان هم افتاده بودند. اين به نفع پارسيان بود زيرا جنگ آنها را تضعيف مى كرد و در چنگال تدبير آنها اسير مى ساخت. به علاوه تيسافرنس به پادشاه پيشنهاد كرد كه در برابر آتن، از لاسه دمونى ها جانبدارى كند و اخس آن را پذيرفت. لاسه دمونى ها همه نوع كمك از ايرانيان دريافت مى كردند و نسبت به آتنى ها به پارسيان وفادارتر بودند.
در اين اوضاع آتن براى تصرف جزيره سيسيل جايى كه در مواقع ياس و درماندگى به آنجا پناه مى بردند، به آنجا يورش برد. وقتى كه تيسافرنس از اين حمله آگاه شد پيكى را نزد اخس فرستاد و به او پيغام داد: صلاح ما در اين است كه براى تداوم سلطه ايرانيان در آسياى صغير و يونان به اسپارت نزديك شويم.
اخس پيشنهاد والى اش را قبول كرد و به او فرمان داد يك نفر از لاسه دمونى ها را براى عقد پيمان به شوش بفرستد. خالسيدوس به شوش آمد و با شهريار اخس ملاقات كرد.
اخس به او گفت: از اين پس دشمن پارسيان و لاسه دمونى ها مشترك است و اگر اسپارت مورد حمله قرار گيرد پارسيان از آنها حمايت مى كنند. آتنى ها از اين اتحاد ترسيدند، اما نمى توانستند كارى انجام دهند.
تيسافرنس جزيره خيوس و شهر ميلت را كه همراه آتن با اسپارت مى جنگيدند دوباره به امپراتورى ايران بازگرداند و لاسه دمونى ها به جزيره يازوس هجوم بردند و آمرگس را كه پس از شكست در جنگ خونخواهى پدرش به آنجا رفته بود و با جمع كردن آتنى ها به دور خودش هنوز يك نيروى مخالف به حساب مى آمد دستگير كردند و او را تحويل تيسافرنس دادند.
تيسافرنس، آمرگس را به شوش فرستاد و او نيز همانند پدرش مجازات شد. آتنى هاى درمانده مجبور شدند سراغ آلسيبيادس يكى ديگر از مردان خود بروند. آلسيبيادس شاگرد بقراط حكيم بود و در آتن همه او را صاحب رأى مى دانستند. عطش جاه طلبى داشت، چهره اش زيبا بود و ثبات اخلاقى نداشت. براى او فقط پول و شهرت مهم بود.
آلسيبيادس آتنى ها را تشويق كرد به سيسيل حمله كنند. اين جزيره از زمان داريوش كبير به يك كانون توطئه عليه ايران تبديل شده بود. آتنى ها كه نتوانستند سيسيل را تسخير كنند آلسيبيادس را مقصر مى دانستند بنابراين او را از آتن اخراج كردند و به سرنوشت مردان ديگر دچار شد. آلسيبيادس كه مى ديد مزد زحماتش را همانند ديگر مردان آتن ندادند و در حقش خيانت كردند و قدرش را ندانستند نزد لاسه دمونى ها آمد. اين فرد با هوش سگى بسيار گران قيمت داشت اما دم آن را بريد تا مردم به او توجه كنند و دورش جمع شوند. آلسيبيادس در خودش كمبود احساس مى كرد و دوست داشت مردم را دنبال خودش بكشاند. وقتى به لاسه دمون رسيد خالسيدوس سفير معروف لاسه دمونى ها فوت كرده بود. لاسه دمونى ها به آلسيبيادس مظنون شدند و تصميم گرفتند او را بكشند. آلسيبيادس براى حفظ جانش به ليديا پناه برد و به تيسافرنس از لاسه دمونى ها شكايت و بدگويى كرد و متقاعدش كرد كه آتنى ها را فراموش نكند و هر دو را در چنگ داشته باشد. آلسيبيادس مى خواست به آتن برگردد اما روى بازگشت نداشت و دنبال راه چاره مى گشت. وقتى كه موافقت تيسافرنس را براى نزديكى به آتن جلب كرد و به جزيره دلوس رفت به آتنيان آن جزيره گفت: اگر مى خواهيد قلب پادشاه ايران را به دست آوريد حكومت ملى آتن را منحل كنيد. همين حكومت حكم اخراج آلسيبيادس را داده بود و اگر عمر آن به پايان مى رسيد آلسيبيادس انتقام خود را از آتنى ها مى گرفت. آتنى ها براى نزديك شدن به اخس حرف آلسيبيادس را گوش كردند اما فرى نيخوس يك سردار اهل آتن كه از نيات آلسيبيادس خبر داشت و مى دانست كه او دلش براى آتنى ها نسوخته و به دنبال تحقير آنان است دستش را رو كرد. ماجرا اين گونه بود كه فرى نيخوس مخفيانه به آستيوخوس فرمانده سپاهان لاسه دمون اطلاع داد كه آلسيبيادس عليه آنان كار مى كند و تيسافرنس را به سمت آتن كشانده. آستيوخوس فوراً ماجرا را به آلسيبيادس گفت و او نيز به آتنى هاى جزيره ساموس گفت فرى نيخوس را بكشند. آتنى هائى كه روى سوگند خود عليه لاسه دمونى ها پايبند بودند، پايگاهشان در ساموس بود. فرى نيخوس از اينكه آلسيبيادس رازش را فاش كرد خيلى دلخور شد و از فرمانده لاسه دمونى ها درخواست كرد همه آتنى ها را تكه تكه كند. نيرنگ بازى آلسيبيادس در بدنام كردن فرى نيخوس بى نتيجه ماند. يك دسته از آتنى هائى كه به ساموس كوچ كرده بودند به آتن آمدند تا زمينه بازگشت آلسيبيادس را به آتن فراهم آورند اما آتنى ها معترضانه گفتند: چگونه شخصى را كه به خدايان ما توهين كرده و رسوم ما را تمسخر مى كند بپذيريم؟
پيزاندروس ريش سفيد نمايندگان ساموس براى قانع كردن مخالفان آلسيبيادس گفت: لاسه دمونى ها در اين سال ها قوى شده اند زيرا از پشتيبانى پادشاه ايران برخوردارند. اگر بگذاريد آلسيبيادس به آتن بيايد به نفع شما است. هر اتفاقى كه مى افتاد به سود آلسيبيادس تمام مى شد. زيرا اگر به آتن مى آمد به هموطنانش مى گفت كه تيسافرنس از او حرف شنوى دارد و برعكس به تيسافرنس هم مى گفت كه متحد شدن با آتن به سود او است درحالى كه آلسيبيادس دنبال اهداف خودش بود. مردم آتن با آنكه از شيوه حكومت فردى بيزار بودند اما از ترس، استدلال آلسيبيادس را پذيرفتند. اما وقتى كه با تيسافرنس مواجه شدند دريافتند كه آلسيبيادس فقط آلت دست بوده و آنها را فريفته است.
تيسافرنس براى اينكه آتن و اسپارت را در چنگ داشته باشد مدتى از لاسه دمونى ها دورى كرد و پول و جيره آنها را نداد. نيروى دريايى اسپارت در جزيره رودس عاطل و بلاتكليف ماند. لاسه دمونى ها با وجود نرسيدن مواجب شان از ترس نزديكى تيسافرنس با آتن اتحادشان را با او حفظ كردند. تيسافرنس هم در پاسخ به اين وفادارى كه در ميان اسپارتيان بيشتر ديده مى شد پيمان اتحادش را با آنها در مآندر تجديد كرد. ليخاس سردار اسپارتى كه جايگزين فرمانده قبلى شده بود به تيسافرنس يادآور شد كه بند اول پيمان يك جانبه به نفع پارسيان است. تيسافرنس آن را تغيير داد و منافع هر دو طرف را در نظر گرفت. اين وقايع آتنى ها را مايوس كرد و به ساموس برگشتند. ساكنان آتن كه بيرون از شهر مى زيستند در ساموس براى خودشان پايگاه ساخته بودند.
سرانجام آتنى ها حاضر شدند شيوه حكومت فردى را كنار بگذارند. متحدين آتن هم از آنها تبعيت كردند. آتنى ها از هر جهت غائله را باختند و آلسيبيادس را مسئول ناكامى هايشان مى دانستند. آلسيبيادس آتنى ها را بازى مى داد و به وعده اش عمل نكرد. او به هموطنانش قول داده بود كه حكومت فردى را احيا كند و با ايرانيان متحد شود اما هيچ كدام عملى نشد. اگر تيسافرنس به آتن نزديك بود فرناباذ هيچ اعتماى به آنها نداشت و اهالى آتن را خائن مى دانست و هرگاه تيسافرنس به بهانه اى جيره لاسه دمونى ها را قطع مى كرد، فرناباذ وساطت مى كرد.
آلسيبيادس كه در آتن جايى نداشت نزد تيسافرنس آمد و او نيز براى خوشايند لاسه دمونى ها آلسيبيادس را توقيف و زندانى كرد. آلسيبيادس از زندان فرار كرد و جزاير بيزانس و كالسدون را تصرف كرد.
در شوش اخس فرزندش شاهزاده كوروش صغير را به ساتراپى كل منطقه به جز هلسپونت و ليديا فرستاد. كوروش در راه سفيرانى از لاسه دمون را ديد كه هراسان به شوش مى رفتند، زيرا آتنى ها موفق شده بودند به ديدار اخس بروند. كوروش از آنها دلجويى كرد و گفت: آتنيان هيچ امتيازى به دست نياورده اند. كوروش از مردم اسپارت خوشش مى آمد و شجاعت آنها را مى ستود. كوروش شخصاً ليزاندر فرمانده جديد نيروى دريايى اسپارت را ملاقات كرد. ليزاندر اميرى مجرب و لايق بود. طمع نداشت.
بين كوروش و ليزاندر صميميت وصف نشدنى اى ايجاد شد. ليزاندر از رفتارهاى تيسافرنس به كوروش شكايت كرد كه هر روز از اين شاخه به آن شاخه مى پرد و اسپارتى ها را كه از جان و دل با پارسيان متحد شده اند آزار مى دهد. كوروش به ليزاندر قول داد كه ديگر از جانب دولت ايران در حق آنها كوتاهى نخواهد شد و به نشانه صداقت گفتارش موافقت كرد مقررى سربازان اسپارتى را بپردازد.
دولت پارس به هر سرباز لاسه دمونى يك درخم جيره مى داد. تيسافرنس بعضى وقت ها اين مبلغ را نمى داد، يا نصف مى كرد. هدف كوروش اين بود كه آتن را به عنوان يك رقيب حذف كند. ليزاندر از اين تصميم كوروش مشعوف شد.
مساعدت پارسيان، بحريه اسپارت را تقويت كرد. آلسيبيادس كه تحمل ديدن صميميت ميان پارسيان و اسپارتى ها را نداشت و براى انتقام كشى با قواى خود به سواحل كاريه آمد و به غارت آنجا پرداخت. آلسيبيادس مدام آتنى ها را دلدارى مى داد كه دنيا به كامشان مى شود در حالى كه آتنى ها هيچ گامى در نزديكى به ايرانيان برنداشته بودند.
سفيران آنها در كاپادوكيه بلاتكليف مانده بودند. در اين زمان آلسيبيادس به تيسافرنس پيغام داد كه آتن و اسپارت را به حال خودشان رها كند تا يكديگر را نابود كنند اما كوروش عكس العمل شديدى در برابر آنها نشان داد. آتنى ها مطمئن شدند كه آلسيبيادس آدم نمى شود و از اين مرد عياش كه آنها را مسخره مى كرد متنفر شدند. اين دفعه آلسيبيادس به خرسونس رفت اما پس از مدتى به درخواست ليزاندر توسط فرناباذ به قتل رسيد.
كوروش شاهزاده اى جسور و آينده نگر بود. از همان ابتداى ورودش ده هزار تن از نفرات زبده اسپارتى را مجزا كرد و مشق نظامى پارسيان را به آنها تعليم داد. كوروش با عادات اجتماعى اسپارتى ها اخت شد و در آنجا روزگار خوشى را مى گذراند به خصوص كه هم پياله اى مانند ليزاندر را يافته بود. ليزاندر هم احساسى لذت بخش و مسرت آميز داشت به اين نشان كه مدتى قبل اسپارتيان ليزاندر را از مقام فرماندهى عزل كردند و كالى كراتيد را به جاى او گماردند.
كوروش نه تنها او را نزد خود راه نداد بلكه جيره سربازان اسپارتى را قطع كرد. در نتيجه سربازان روحيه شان را از دست دادند و در جنگى دريايى از آتن در محل آرگى نوز شكست خوردند، كالى كراتيد كشته شد و ليزاندر اين بار با محبوبيت بيشتر به مقامش بازگشت.
از سوى ديگر اخس به موفقيت هاى روزافزون فرزندش كوروش حسادت مى كرد، به همين علت به بهانه اينكه روزهاى آخر عمرش فرا رسيده او را به شوش فرا خواند. تيسافرنس در اين قضيه بى تقصير نبود زيرا از كوروش نزد اخس بدگويى كرده بود.
كوروش تيسافرنس را مسخره مى كرد و هيچ گاه او را جدى نمى گرفت. كوروش تمام اموال و نيروهاى ايرانى و اسپارتى تحت امرش را به ليزاندر سپرد و به او خاطرنشان كرد: براى انجام كارى به شوش مى روم. اگر پول نياز داشتى مى توانى از خزانه برداشت كنى. پس از رفتن كوروش ليزاندر نيروى دريايى آتن را در شهر اگس پوتامس شكست سختى داد.
آتن در وضعيت فلاكت بارى به سر مى برد. قحطى و گرسنگى در شهر بيداد مى كرد و امراض مختلف شيوع يافته بود. ليزاندر كه فاتحانه به آتن وارد شده بود امورات شهر را به دست گرفت. ايرانيان انتقام خيانت هائى را كه پس از فتح آتن توسط خشايارشاه نسبت به آنها شده بود به وسيله اسپارتى ها گرفتند.
در شوش اوضاع مناسب نبود، هوس هاى زنانه پروشات و زنان دربار سايه اش را بر همه چيز مى گسترد. اخس در برابر اين اوضاع ناخوشايند عكس العمل نشان نمى داد. ارتش قدرتمند ايران نظم درستى نداشت. دربار پارس بازيچه هوسبازى ملكه پروشات شده بود و رشادت و ابهت ايرانى كم رنگ شده بود. پروشات سيزده فرزند پسر و دختر براى اخس زائيد اما همه آنها در نزاع هاى خانوادگى كشته شدند.
كوروش كه مى ديد عظمت ايرانيان به دست يك زن بوالهوس و كينه توز بى مقدار شده و ارشك برادرش را به عنوان جانشين پادشاه انتخاب كرده حساب كار خودش را كرد. امپراتورى ايران با اهمال كارى اخس ضعيف شده بود و ارشك با نام اردشير دوم آن را تحويل گرفت. كوروش با دلخورى و قهر نزد اسپارتى ها برگشت.

نصرالله حدادى
نگاهى به حادثه نخستين ترور نافرجام ناصرالدين شاه
صفير گلوله در نياوران
پنج ماه پس از شهادت يگانه دوران، ميرزا تقى خان اميركبير در هفدهم ربيع الاول ۱۲۶۸ هجرى قمرى، در روز ۲۴ شهريور ۱۲۳۱ شمسى برابر با بيست و هشتم شوال ۱۲۶۸ در نياوران، ناصرالدين شاه قاجار با اسلحه گرم مورد سوء قصد قرار گرفت و از ناحيه لگن مجروح شد و اولين آثار ضعف و فترت دولت ميرزا آقاخان نورى عيان شد.
ترور ناصرالدين شاه اولين سوءقصد به جان شاهان ايران نبود، اما داراى دو وجه مشخص بود. اول آن كه با اسلحه گرم صورت گرفت و دوم از سوى مردم و به عبارت بهتر، غيردرباريان صورت گرفت. نادر شاه و آقا محمدخان قاجار به وسيله سلاح سرد و از سوى منسوبين دربار راهى ديار عدم شده بودند، اما در مورد چهارمين شاه قاجار، اين مصداق ها وجود نداشت و سرانجام پس از نيم قرن سلطنت، سلاح گرم ديگرى، آن هم در كف ميرزا رضا كرمانى، به حيات او خاتمه داد و از اين نظر ناصرالدين شاه، به گونه ديگرى فنا شده است، همان گونه كه بعدها صدراعظم او، ميرزا على اصغرخان اتابك اعظم راهى ديار عدم شد و شاه قاجار اولين كشته شده با اسلحه گرم در ايران است. آشنايان با تاريخ مى دانند كه يكى از فتنه هاى به پا خاسته در دوران قاجار، به راه افتادن فرقه بابيه در دوران محمدشاه قاجار است. شكست هاى خفت بار از روسيه در دوران فتحعلى شاه و محمدشاه و انعقاد دو عهد نامه گلستان و تركمانچاى و فساد دربار قاجار و درباريان وابسته آن در مناصب گوناگون و عوام سالارى حاكم بر جامعه، وضعيت را به گونه اى رقم زده بود كه هر ادعاى بى جايى مى توانست زمينه رشد پيدا كند، چنانكه فتنه آقاخان محلاتى و ادعاهاى باب موجب به پا شدن بلوا در گوشه و كنار كشور شد. داستان باب در دوران محمدشاه آغاز شد و با عمل نابخردانه حاج ميرزا آغاسى وسعت گرفت و با تدبير اميركبير مى رفت تا براى هميشه از صفحه روزگار برافتد، اما حذف امير از صفحه سياست ايران و نوع برخورد ميرزا آقاخان نورى با بقاياى اين فرقه و بعضاً مظلوم نمايى آنان، آتشى را افروخت كه هفتاد سال دامنگير آن بوديم. ادعاى باب، با تدبير امير، به رغم نابخردى درباريان قاجار، سركوب شد و پس از زدودن هاله دروغين معنوى از او تيرباران شد، اما پيروان متعصب او تصميم به انتقام گرفتند و در زمانى كه ميرزا آقاخان نورى توانست با توطئه خود و يارانش اميركبير را فنا سازد و غفلتى عظيم شاه و درباريان و ملت را فرا گرفت، اين عمل از قوه به فعل آمد و زخمى شدن شاه توسط هواداران باب، بهانه اى شد تا تعداد بسيارى به بدترين شكل ممكن اعدام شوند و از آن پس داغ بابى گرى بر پيشانى فرهيخته ترين افراد اين ملك زده شد تا هيچ حق خواهى، جرأت به زبان آوردن حرف حق را نداشته باشد. از شيخ هادى نجم آبادى تا سيدجمال الدين اسدآبادى، از ميرزا رضا كرمانى تا ميرزا حسن رشديه. و جا دارد بر اين نكته تأكيد گذارم، آثار زيانبار تبعات اين ادعاى دروغين و نابجا، بيش از آن كه متوجه پيروان اين فرقه شود، اسباب عقب ماندگى ايران و ايرانى را فراهم آورد و فرقه اى كه «... با دعوى امام زمانى آغاز گشت، به مرام بى وطنى و اجنبى پرستى انجام پذيرفت» صد البته نمى توانست سرنوشت بهترى داشته باشد و تنها اين ملت ايران بود كه در اين آتش سوخت و تهمت بابى گرى، وسيله اى شد كه سال ها باعث سوءاستفاده اين و آن شد. اما ماجراى ترور شاه و سرنوشت تروركنندگان؛ پنج ماه و اندى پس از وفات امير و نه ماه پس از بركنارى او و دو سال پس از اعدام باب در تبريز در روز دوشنبه ۲۷ شعبان ۱۲۶۶ هجرى قمرى، عده اى از هواخواهان باب، به خونخواهى او قصد جان شاه كردند و او را مجروح ساختند. ملاشيخ على ترشيزى از داعيان باب، به قصد خونخواهى او به تهران آمد و «... خواست فتنه اى برپا كند. او را ميسر نشد در اول، و آن تفصيل اين است كه همين ملاشيخ على در سال ۱۲۶۸ در دارالخلافه طهران بناى فتنه را ساز كرد و پيروان خود را در خانه حاجى سليمان خان پسر يحيى خان تبريزى كه او نيز با ملاشيخ على در اين فتنه همداستان بود جاى داد و حاجى سليمان خان اسلحه و آلات خروج به جهت اين طايفه ضاله آماده كرد و جماعتى را مقرر داشتند كه در زواياى خفايا اتفاق كرده، در لباس رعيتى به بهانه اظهار تظلم و ابراز عرايض، در معبر حضرت شاهنشاه عالم پناه درآمده، خنجرهاى بران و حربه هاى سوزان در زير قبا پنهان داشته به انتهاز فرصت بسر برند، تا چون مجال يابند بر حضرت شاهنشاه خلدالله ملكه و دولته درآيند... و مدتى به جمع آورى اسلحه جنگ مشغول بودند، كه بعد از قصد حضرت شاهنشاه اسلام پناه خلدالله ملكه، قصد علما و اعاظم و اعيان شهر نمايند و به ملاحظه اين كه موكب همايون در نياوران تشريف ملوكانه دارند و شهر خلوت است، گفتند اول بايد شهر را به تصرف درآورده و ارك را تصرف نمود.
چون شهر و ارك و خزينه و توپخانه به دست آيد كارها بر مراد شود. لهذا جماعتى در شهر متوقف گشته و گروهى به نياوران شميران كه ييلاق حضرت و قصر سلطنت بود متفرق شدند و شب و روز در آن حوالى سيرهاى متوالى داشتند. تا آن كه شنيدند كه حضرت ظل الله را اراده شكار و سوارى است و با خواص به طرف رودبار به شكار كبك تشريف فرما خواهند شد. دوازده نفر از آن طايفه بدسرشت، اسلحه هاى سوزنده و برنده خود را در زير لباس كهنه نهفته، به حوالى قصر حضرت شاهنشاهى آ مده و به طرف معبر متفرق شده و منتظر فرصت گشتند. تا دو ساعت از طلوع آفتاب روز يكشنبه ۱۸ شوال ۱۲۶۸ ۱ هجرى اعليحضرت ظل اللهى، به عزم شكار و تفرج چون قرص خورشيد، بر خانه زين قرار گرفت.
ناگاه شش نفر از آن طاغيان مخذول نما، كه در كمين گاه نشسته بودند، فرصت غنيمت شمرده، در لباس رعايا و مظلومين، از هر طرف نزديك آمده اظهار تظلم و دادخواهى نمودند. شاهنشاه عدالت دستگاه عنان كشيدند كه داد مظلوم و ملهوف دهند. ناگاه آن ظالمان مظلوم صورت و آدميان شيطان سيرت گرد آمده... پياده رخ به گرد سمند پيل پيكر پادشاهى آورده و اظهار ستم رسيدگى نمودند. يكى از آن بدبختان ديوسيرتان دست در جيب و گريبان برده، به جاى مكتوب و عريضه، طپانچه آتش فشانى درآورده، به جانب آن وجود مبارك انداخت. به فضل خدا و عون ائمه هدى، از رميدن اسب خاصه، آن تير خطا كرده، ناپاكى ديگر از آن سوى از زير عبا شمشيرى كشيده، پيش دويده حمله آورد. ديگران نيز طپانچه به جانب آن وجود مبارك رها كردند.
اعليحضرت شاهنشاهى از كمال تغير كه در اين كار حيران مانده بودند، نخواستند كه دست مبارك به خون آن ناپاكان بيالايند. جمعى از ملتزمين جلادت شعار در آن جسوران متهور درآويختند و خون آ ن خبيثان كافر را ريختند. مهدى نام كه از ملازمان مستوفى الممالك وزير ماليه بود، در آن مهالك درآمده، از قمه يك نفر از آن ملعونان سرش زخمى كارى يافت. به ناگاه جمعى از ملتزمين ركاب را خون حميت در دل طبيعت به جوش آمده در اندك وقتى آن مخاذيل را اسير و قتيل كردند. با وقوع اين حادثه، عزيمت موكب همايونى را از اين شكار فسخ نمودند.
اعليحضرت شاهنشاهى به عمارت خاصه نياوران مراجعت كرده و عامه ملازمان درگاه را به حضور مبارك احضار فرمودند... دو روز بعد را، اعليحضرت همايونى سلامى عام فرمودند.» ۲ خبر ترور شاه خيلى سريع به سفارتخانه هاى انگليس و روس رسيد و آنگونه كه ليدى ميشل مى گويد، وحشتى عظيم تهران را فرا گرفت و سفارتخانه هاى اين دو كشور، بلافاصله مسلح شدند و تنها با دريافت خبر سلامتى شاه، قدرى از بار وحشت مردم كاسته شد.3 و آن وقت نوبت دستگيرى متهمان شد. «... مسئوليت دستگيرى محركين و همدستان آنها را به عزيزخان آجودان باشى محول نمود. او به كمك على خان حاجب الدوله محمودخان نورى كلانتر تهران و كدخدايان محلات فعاليت خود را آغاز كرد، تا اين كه در روز آخر ماه شعبان حاجى على خان فراشباشى از محل اجتماع بابى ها در خانه حاجى سليمان خان مطلع شد و با يورش به آنجا سليمان خان و دوازده نفر ديگر را به اسارت درآورد. توقيف شدگان را به خانه ميرزا آقاخان نورى صدراعظم بردند و جست وجوى وسيع براى دستگيرى بقيه بابى ها ادامه يافت. با كوشش كلانتر و فراشان هر روز چند نفر از بابى ها گرفتار مى شدند. ملا شيخ على ترشيزى كه به يكى از دهات شميران گريخته بود، با چند نفر از اصحابش دستگير شد و پس از تحقيق و بازجوئى از او معلوم شد كه محرك اصلى توطئه او بوده و محمدصادق نامى كه در نياوران به سوى شاه شليك كرده، نوكر وى بوده است.» ۴
نام اين نوكر، ملافتح على قمى بود و ناصرالدين شاه تا زمانى كه به دست ميرزا كرمانى كشته شد، در هراس از ترور باقى ماند و آنگونه كه اعتماد السلطنه مى گويد، بقاياى ساچمه هاى شليك شده، در زيرپوست بدن او قرار داشت.
اعتمادالسلطنه مى گويد: «... وارد عمارت شده در كنار حوض جوش جلوس فرمودند. من هم در حضور همايون بودم. روزنامه مى خواندم كه يك مرتبه شخصى فرياد زد امان از دست زرگر باشى. من خيلى مشوش شدم، برخاستم جلو شاه ايستادم، چرا كه اين شاه جوان نيست. اما الحمدلله جوان بخت است. با وجودى كه در سى و چهار سال قبل بابى هاى عليه ماعليه بدن مبارك را با چهارپاره مجروح كردند كه هنوز اثر چهارپاره باقى بلكه دو سه چهارپاره زير جلد موجود است، به هيچ وجه احتياط نمى فرمايند.» ۵
ميرزا آقاخان نورى، نهايت حيله را در كشتار عاملين اين سوءقصد به كار برد و تمامى شاهزادگان و درباريان را به گونه اى با اعدام سوءقصدكنندگان درگير كرد و قصد آن داشت كه دامان خود را از اين امر برى نگاه دارد و از آن پس بود كه چماق بابى گرى بر فرق سر ملت نگون بخت ايران فرود آمد و ازآن پس هر كه با هر كه خرده حساب داشت و قصد تسويه حساب مى نمود، انگ بابى گرى، بهترين راه حصول به نتيجه بود و شاه و درباريان از اين تهمت بيشترين بهره را مى بردند.
حاج سياح محلاتى پيرامون اين بليه در عصر قاجار مى گويد: «... از بدبختى ضعفا و بى كسان بهانه اى به دست... شاه و ديوانيان افتاد كه ميرزا على محمد باب و اتباع او كه فتنه در مملكت راه انداختند بهانه قتل و غارت و هتك آبرو و خانه خرابى هاى مردم براى شاه و درباريان و حكام شدند. در نياوران اتباع باب تيرى به شاه زدند و رانش زخمى شد، بعد از آن هر كس را كه گفتند بابى است، دچار هزاران خسارت و حتى قتل گرديد... بسيارى يكديگر را به واسطه حسد، به اين تهمت از انظار انداختند. از كدخدا و كلانتر و فراش و هر كس هر بيچاره را خواست لخت كند گفت: فلان قدر بده يا تو بابى هستى و گرفت. شاه اگر خواست كسى يا دودمانى را نابود كند، اين اسم را به سر آنها گذاشت، حكام در ولايات به اين وسيله دخل ها كردند و آدم ها كشتند و خانواده ها برچيدند.» ۶ بازار داغ تهمت در دوران انقلاب مشروطه، داغ تر شد و سرانجام همين تهمت و دستاويز سبب ساز انقراض سلسله قاجار در كنار ديگر عوامل شد؛ پس از آن كه ماژور ايمبرى در تهران و در خيابان شيخ هادى در تابستان ۱۳۰۳ به تهمت بابى گرى كشته شد، بهترين فرصت براى رضاخان سردار سپه فراهم آمد تا با اعلان حكومت نظامى، آخرين ميخ را بر تابوت نظام فرسوده قاجار استوار گرداند و يك سال بعد، خود را شاه جديد بخواند و با انقراض سلسله قاجار، سلسله پهلوى را بنيان نهد.
پى نوشت ها:
۱ ـ يكشنبه ۱۸ شوال صحيح نيست و ۲۸ شوال صحيح است.
۲ ـ فتنه باب، اعتضادالسلطنه، به كوشش عبدالحسين نوايى، انتشارات بابك، چاپ سوم، ۱۳۶۲.
۳ ـ خاطرات ليدى ميشل، همسر جستين ميشل، ترجمه حسين ابوترابيان، نشر نو، ص، ۲۵۳ تهران، ۱۳۶۳.
۴ ـ تهران به روايت تاريخ، مسعود نوربخش، جلد دوم، ص ۵ ـ، ۷۳۴ انتشارات علم، ۱۳۸۱.
۵ ـ روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه، ص، ۳۲۰ چاپ سوم، ۱۳۵۶.
۶ ـ خاطرات حاج سياح، ص، ۴۷۵ چاپ دوم، ۱۳۵۶.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •