Nimrooz
Vol. 18, No. 881, June 7, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۸۱ - چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۵
«دهخدا» و خاطره ها
003864.jpg
*گاه، تراكم رويدادها و مناسبت ها، مانع از پرداختن به برخى از آنها در «بازتاب» ما مى شود.
فرا رسيدن پنجاهمين سالگرد مرگ «على اكبر دهخدا»، فرهنگمرد برجسته ايران، (اسفند ماه گذشته) يكى از اين مناسبت ها بود كه با دريغ از روى آن گذشتيم. اينك ولى مجله بخارا، چاپ تهران با انتشار يادنامه اى براى دهخدا، فرصت از دست رفته را تجديد كرده است. به ويژه كه حرف ها و خاطره هائى، در يادنامه آمده كه گمان مى كنم تازگى داشته باشد.
پيشاپيش بايد گفت آنچه دهخدا را از بسيارى از فرهنگمردان ايران متمايز مى سازد، گذشته از گونه گونى زمينه هاى فرهنگى كه در آنها كار كرده، احساس تعهد، مسئوليت و نيروى پايدارى او در عرصه هاى سياسى و اجتماعى است. در همه دستاوردهاى فرهنگى او، نيروى پايدارى در برابر خودكامگى و استبداد از يك سو و جهل و خرافات از سوى ديگر، جلوه اى تمام دارد.
*
*على اكبر دهخدا در سال ۱۲۵۷ خورشيدى، در تهران زاده شد و تحصيلات نخستين خود را نزد شيخ غلامحسين بروجردى و شيخ هادى نجم آبادى گذرانيد و بعد در نخستين «مدرسه علوم سياسى»، به فراگيرى دانش هاى دنياى نو پرداخت. در سال ،۱۲۸۲ با مأموريت در سفارت ايران در بالكان، رهسپار اروپا شد. در وين اقامت گزيد و به رم و بخارست و پاريس سفر كرد. دو سال بعد و يك سال پيش از پيروزى بى سرانجام مشروطيت، به ايران بازگشت و به كار مترجمى براى يك مهندس بلژيكى پرداخت. از همين زمان است كه با انتشار «شب نامه»هائى تند و تيز به مبارزه با استبداد قاجارها برخاسته است.
دهخدا، يك سالى پس از برپائى مشروطه، از سوى ميرزا جهانگيرخان شيرازى به عضويت هيئت تحريريه روزنامه صوراسرافيل برگزيده شد و جائى مناسب براى قلمزنى هاى مبارزه جويانه خود پيدا كرد.
انتشار مقالات كوبنده و طنزهاى گزنده او، هر دو جبهه استبداد و ارتجاع را عليه او برانگيخت، يك سالى نگذشت كه همزمان با انتشار شماره سى و دوم صوراسرافيل، استبداد و ارتجاع دست در دست هم، عليه مشروطه نيم بند به پا خاستند. مجلس شوراى ملى به توپ بسته شد. ميرزا جهانگيرخان بازداشت و اعدام شد و دهخدا و تقى زاده و گروهى ديگر از مبارزان، به سفارت انگليس پناهنده شدند. با پا درميانى «سفير»، محمدعليشاه رضايت به «تبعيد» آنان داد. دهخدا ابتدا به پاريس و از آنجا به شهر «ايوردون» در سوئيس روانه شد.
او در «ايوردون» نيز، با وجود فقر و فاقه اى كه گريبانگيرش شده بود، مبارزه از راه دور را ادامه داد و با دست خالى، از نو صوراسرافيل را علم كرد. بعد به استانبول رفت و با يارى «انجمن سعادت ايران»، نشريه هفتگى «سروش» را به راه انداخت.
با شكست استبداد صغير و فتح تهران، راه براى بازگشت دهخدا به ميهنى كه شورمندانه به آن عشق مى ورزيد هموار شد و در دوره مجلس شوراى ملى، به نمايندگى از تهران برگزيده شد. با آغاز جنگ بين المللى اول و مهاجرت بسيارى از روشنفكران آزاديخواه به استانبول و بغداد و برلين، دهخدا در درون ماند، ولى از مركز دور شد. به دعوت خوانين بختيارى نزد آنان رفت. در اين دوره از پناهندگى غيررسمى بود كه توانست در خلوت به آن چه در ذهن داشت، بينديشد: تدوين لغت نامه و امثال و حكم!
دهخدا از سال ۱۳۰۶ به مديريت همان مدرسه اى برگزيده شد كه خود در آن درس خوانده بود: مدرسه علوم سياسى و اين مديريت، ۱۴ سال، تا زمان بازنشستگى او ادامه يافت.
-دهخدا در سال ۱۳۲۵ به عضويت نخستين كنگره نويسندگان ايران برگزيده شد كه از سوى انجمن روابط فرهنگى ايران و شوروى برپا شده بود و بزرگانى چون على اصغر حكمت، محمدتقى بهار، جلال همائى، بديع الزمان فروزانفر، پرويز ناتل خانلرى، صادق هدايت، احسان طبرى، رعدى آذرخشى، عبدالحسين نوشين، نيما يوشيج و فاطمه سياح و... در آن شركت داشتند.
-در ماجراهاى پيش و پس از كودتاى بيست و هشتم مرداد، دهخدا، همچنان از آرمان نهضت ملى و سياست هاى دكتر محمد مصدق حمايت مى كرد. همين حمايت، پس از واقعه، سبب اذيت و آزار او از سوى مقامات انتظامى و دادستانى ارتش شد.
-دهخدا، در سال ،۱۳۳۴ چند ماهى پيش از مرگ، سرنوشت «لغت نامه» را به دست «محمد معين» سپرد و در هفتم اسفند همان سال فارغ و سبكبال چشم از جهان فرو پوشيد.
*

«دفاع!»
*مجله بخارا علاوه بر سالشمار زندگى دهخدا، تكه هاى برجسته اى از زندگى او را نيز از زبان «سيدحسن تقى زاده» از شناسندگان نزديك او، به نقل آورده است. تقى زاده مى گويد، دهخدا كه به ايران بازگشت، به عنوان مترجم در مقاطعه مربوط به حاج حسين آقا امين الضرب، با ماهانه ۳۰ تومان حقوق، كار مى كرده، ولى قضيه انتشار صوراسرافيل را كه از «قاسم تبريزى» شنيده، او را به استخدام دهخدا تشويق كرده است.
-«شب قبل از به توپ بستن» مجلس هم، تقى زاده، دهخدا را از تحصن گاه او و يارانش در مجلس، به خانه خود برده كه پشت مسجد سپهسالار قرار داشته است. «روز تخريب مجلس» هم از در عقبى به خانه ميرزاعلى خان روحانى پناه برده... و اوائل شب به زحماتى به سفارتخانه انگليس رفته» و ۲۵ روز در آنجا مانده اند تا بالاخره به اروپا تبعيدشان كرده اند! تقى زاده همراه با «ده-دوازده نفر» ديگر از راه رشت به باكو رفته و دهخدا رهسپار اروپا شده است.
-نكته تأمل برانگيز ديگرى كه در حرف هاى تقى زاده جلب نظر مى كند، برمى گردد به دو مقاله معروف دهخدا كه با عناوين «ظهور جديد» و «دفاع»، در پى هم در صوراسرافيل انتشار يافته است. دهخدا در «ظهور جديد»، پنبه جانانه اى از عالمان دين زده و گفته است اينان كه نمى توانند، آب دماغ شان را بگيرند، چرك گوششان را پاك كنند يا ساق جورابشان را بالا بكشند، هر آينه آماده اند، پيغمبر و امام و نايب امام شوند و گونه اى رفتار مى كنند كه گوئى تمام ذارت وجودشان براى نزول وحى و الهام حاضر شده است و چنين است كه «ماشاءالله، خاك پر بركت ايران در هر ساعت يك پيغمبر تازه، يك امام نو و نعوذبالله يك خداى جديد توليد مى نمايد!» اين مقاله تير زهرآگينى بود كه در قلب عالم نمايان و دين فروشان مى نشست. چماق هاى تكفير بر سر نويسنده فرود آمد و فريادهاى «واشريعتا» به آسمان بلند شد. صوراسرافيل دو ماهى به محاق توقيف درافتاد و پس از آن كه به ميانجيگرى آزاديخواهان از توقيف درآمد، مقاله «دفاع» را با لحنى دو پهلو، ولى در نهايت در دفاع از آنچه در «ظهور جديد» آمده بود، انتشار داد. مقاله «دفاع» همانگونه كه «يحيى آرين پور» نيز در «از صبا تا نيما» يادآور شده «برخلاف سبك نگارش معمول دهخدا» نوشته شده است. تاكنون به نظر مى آمد كه دهخدا براى پاسخگوئى به اتهامات «علما» كوشيده از شيوه و زبان خود آنها بهره بگيرد. ولى «تقى زاده» چيز ديگرى مى گويد و خود را نويسنده «دفاع» معرفى مى كند:
-«اين جانب براى رفع شبهات و مرافعه از عقايد روزنامه (صوراسرافيل) در اولين شماره پس از تعطيل، مقاله مفصلى به نام «دفاع» نوشتم و آن به خواهش و اصرار مرحوم دهخدا بود...»
بد نيست تكه اى از «دفاع» را هم- چه دهخدا نوشته باشد و چه تقى زاده از زبان او، بخوانيم. به دل مى چسبد!:
-«... چه شد بعد از آن كه آفتاب در ممالك اسلاميه غروب نمى كرد، ظّل اسلام از ممالك دنيا رو به زوال گذاشت؟ چه شد كه به اين روز سياه مانديم.. و نفوس اسلاميه گرفتار تبعيت اجانب شدند؟ چه شد كه دين حنيف ما پيش خارجيان منافى تمدن و ترقى محسوب و العياذبالله منفور شد؟... زيرا كه بعضى از علماى ما از حقايق اسلام غفلت كرده و ظواهر قشريه آن را گرفته و تابع هوى و هوس خود كردند... زيرا...»
*

تطميع
*در بخشى ديگر از يادنامه دهخدا در «بخارا»، خاطراتى از او، به روايت از «سيدمحمد دبيرسياقى» از همكاران سازمان لغت نامه آمده كه يا از زبان خود او شنيده و يا از زبان همكاران او. از يكى از روايت هاى دبيرسياقى، آشكار مى شود كه او يك بار نيز در برابر نمايندگان مجلس، از خود و نظراتش به «دفاع» برخاسته است. او را به مجلس احضار كرده اند. هنگام ورود توجه پيدا كرده كه «دو سيد معمم... هر يك موز رى حمايل كرده، ايستاده اند» و بعدها فهميده كه قرار بر اين بوده اگر موفق از بازجوئى مجلس به درآيد، او را از بين ببرند. دهخدا خود گفته است كه چون «جوان بوده و حاضرالذهن و با مطالعه و آگاه به دلائل و براهين مخالفان و حاضر به گفتن پاسخ هاى منطقى». ... هر نكته اى را كه بر او و نوشته هايش مى گرفته اند، با «دلائل محكم، قاطع، مقنع»، «از سنخ سخن خودشان» پاسخ مى داده و «آيه را به آيه، حديث را به حديث و روايت را به روايت» رد مى كرده است.
كار به آن جا رسيده «كه همه مجاب شده و به برائت او رأى داده اند...» نايب رئيس مجلس كه چنين مى بيند، او را از درى ديگر با خود بيرون مى برد كه از سوى آن معممين مسلح صدمه نبيند. به خانه كه مى رسند، در تشويق او مى گويد: رفيق، در مجلس همه حرف هاى خودت را زيركانه تكرار كه كردى هيچ، اثبات هم كردى و مانند گاليله گفتى «با اين حال زمين مى چرخد!»
*
*استبداد هيچگاه دست از سر دهخدا برنداشته است. توقيف صوراسرافيل، تكفير و تهديد به قتل هم وقتى بى نتيجه مانده، محمدعليشاه و كارگزارانش براى همراه كردن او با خود يا خاموش ساختنش، از راه مرسوم ديگرى وارد شده اند: تطميع!
-«روزى در اداره روزنامه مشغول تحرير بوده» كه از پنجره مى بيند كه چند قزاق به صف در برابر اداره ايستاده اند. بعد فرمانده آنها، به طرف «پله هاى بالاخانه محل كار» به حركت آمده... كمى بعد در باز شده و آن مرد (فرمانده) به حالت خبردار در مدخل اتاق ايستاده، اداى احترام كرده و گفته است: اعليحضرت مرا مأمور فرموده اند، نزد شما بيايم و با قزاق هاى خود در فرمان شما باشم. اين را گفته و كيسه پولى را كه با خود آورده، نزد او نهاده و گفته «اين پول را هم براى شما فرستاده اند كه به مصارف لازمه خود و روزنامه برسانيد!»
دهخدا گفته كه هزينه روزنامه تأمين است و نيازى به پول ندارد. از فرمانده اصرار و از دهخدا انكار، سرانجام فرمانده گفته كه اگر در خدمت و به فرمان اوست، فرمان اين است كه پول را ببرد و ميان قزاق هاى خود قسمت كند!
*
*روايت ديگر دبير سياقى، از خاطرات دهخدا، برمى گردد به مرگ يكى از پسران ايرج ميرزا، شاعر شيرين سخن، كه با او دوستى و آمد و شد داشته است. دهخدا كه از «تصور رنج جانكاه پدرى فرزند از دست داده، دلى پر آتش پيدا كرده»، بيم داشته به تسلى دوست ديرين خود برود. بيم از آن كه در برخورد با وى نتواند كلماتى اميدبخش براى تسلاى خاطر او پيدا كند. در همين بيم و ترديد بوده كه خادم خانه خبر داده كه خود ايرج به ديدار او آمده است! «سرزنش اين حضور بر شرم آن قصور» افزوده شده است. «ايرج» ولى حال و هواى ديگرى داشته و بى توجه به آشفتگى حال دهخدا گفته است: «دواى خود را هم آورده ام!» دهخدا گفته است: «اين هم نوعى تسليم بود. تسليم به حادثه اى كمرشكن اما لاقيدانه!»
*
*دبير سياقى شرحى نيز بر فراگيرى و محبوبيت صوراسرافيل مى دهد كه بيشتر مقالات اصلى و «چرند و پرندهاى طنزآميز و برانگيزاننده آن را دهخدا نوشته است». «صوراسرافيل به زبان ساده و همه كس فهم نوشته مى شد و در روزنامه نگارى، مكتب ساده نويسى و نوشتن به زبان توده مردم را گشود... نتايج نامطلوب جهل و خرافه پرستى و آثار ستم مستبدان و جباران را... خوب و روشن نشان مى داد و در قلوب مردم نفوذ بسيار كرده بود و... به وسيله كودكان در كوى و برزن و همه شهرها پراكنده و نشر مى گرديد... ناگزير خواننده بسيار داشت... گفته اند تعداد هر شماره ۲۴ هزار نسخه بوده است... كه غير ممكن نمى نمايد...»

پِهِنِ قشون!
*همين شهرت و محبوبيت نوشته هاى دهخدا، به گفته دبير سياقى، رضاخان سردار سپه را نيز واداشت كه پس از كودتاى ،۱۲۹۹ از او تقاضاى «تحرير مجدد مقالات چرند و پرند» را بكند. البته دهخدا، كه اوضاع را چندان مساعد نمى ديده به اين اكتفا كرده كه قسمتى از همان مقالات قديمى خود را در «شفق سرخ» (روزنامه على دشتى) مجدداً به چاپ برساند.
دهخدا، يكى دو ديدارى را كه با «سردار سپه» داشته، بعدها براى يارانش تعريف كرده است:
-«مرد مقتدر، در آستانه احراز مقام رياست مملكت، مستقيم در چشم او نمى نگريسته و در طول ملاقات چشم به زير مى افكنده است... و احترام باطنى خود را بدينگونه نشان مى داده است!» دهخدا در جاى ديگرى نيز از توجه رضاشاه به خود ياد كرده است. حسن تقى زاده، وزير دارائى از سوى «رئيس مملكت» به ديدار او آمده تا ببيند، به چه كارى مشغول است. دهخدا گفته است هيچ كارى ندارد و نمى خواهد جز همين لغت نامه... چندى بعد دولت تصميم گرفته درآمد. حاصل از فروش «پِهِنِ قشون» را براى ادامه كار به دهخدا بدهند!... ولى چندى بعد «رئيس الوزراء» وقت، ذهن رئيس مملكت را مشوب كرده» و گفته كتاب لغت كار يك نفر نيست. در نتيجه، درآمد حاصل از پِهِنِ قشون هم از دهخدا دريغ شده است!

... كه مپرس!
*در يادنامه على اكبر دهخدا، در مجله بخارا، يادمانده ها و خاطراتى از زبان هاى ديگر نيز روايت شده است.
-مظفر بختيار، از زندگى پناهجويانه دهخدا در ميان بختيارى ها مى گويد و اين كه در نخستين روزهاى اقامت در جستجوى كتابى بوده تا «مونس تنهائى اش شود» و تنها كتابى را كه يافته يك «لاروس» كوچك بوده است. همين لاروس بوده كه دهخدا را به انديشه تدوين لغت نامه برده است. «به نيت گردآوردن لغات معادل هاى فارسى براى كلمات فرانسه مى جويد و در كنار آنها در صفحات لاروس ثبت مى كند...»
-مقاله ديگرى آمده است از يك پژوهشگر زبان فارسى در چين، خانم «دكتر تن هوى جو» كه رساله طنز دهخدا، را نوشته و آن را در گردهمائى استادان زبان و ادبيات فارسى دانشگاه هاى سراسر چين معرفى كرده است.
-«خسرو ناقد»، ياد و خاطره اى از دهخدا را از زبان «مهدى آذر» به نقل آورده است. علاوه بر آن يك مقاله و يك گفتگوى راديوئى از دهخدا در حمايت از دولت دكتر مصدق و نيز آخرين گفتگوى او با مجله «تهران مصور» درباره لغت نامه و تصويب بودجه دولتى براى تدوين و چاپ و انتشار آن از مطالب ديگر يادنامه است. دهخدا در اين آخرين گفتگو از جمله گفته است: «زبان مركب امروز ما، وسيع ترين السنه دنيا است. دليل آن هم اين است كه زبان آريائى و سامى با هم مخلوط شده و زبان امروزى ما را تشكيل داده است...»
*
*دكتر محمد معين كه دو روز پيش از مرگ به عيادت دهخدا رفته او را مصداق اين مصراع يافته است: «پوست بر استخوان ترنجيده»! دهخدا يكى دو بار گفته است: «كه مپرس!» و در واقع درخواستى بوده است از معين كه غزل معروف خواجه شيراز را با رديف «كه مپرس» بخواند و او چنين مى كند: «درد عشقى كشيده ام كه مپرس‎/ زهر هجرى چشيده ام كه مپرس‎/ تا مى رسد به آن جا كه‎/ هم چو حافظ، غريب در ره عشق‎/ به مقامى رسيده ام كه مپرس!*...»
Butilpa@aol.com

*بخارا، شماره ،۴۷ تهران، اسفند ،۱۳۸۴ ‎/ و با بهره گيرى از جلد دوم از صبا تا نيما، تأليف يحيى آرين پور.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   • 
•   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •