افسانه رستم و سهراب در شاهنامه فردوسى تاكنون بسيار مورد توجه و بررسى قرار گرفته است، اما روى دو مسئله مهم كمتر بحث شده است:
-نخست چگونگى زايش سهراب
-و دوم چرائى و چگونگى گردآورى سپاه و حمله به ايران توسط سهراب. افراسياب فرمانده سپاه توران از جبهه نبرد مى گريزد. رستم براى شكار به نزديك سمنگان مى رود و هنگامى كه در حال استراحت است رخش او ناپديد مى شود، ردپاى رخش را گرفته و وارد شهر سمنگان مى شود، شاه شهر از او به گرمى استقبال مى كند و مجلس عيش و نوش و سرگرمى را فراهم مى آورد و شبانه دختر خويش را نيز به رختخواب رستم مى فرستد:
چو يك بهره زان تيره شب درگذشت
شب آهنگ بر چرخ گردان بگشت
يكى بنده شمعى معنبر به دست
خرامان بيامد به بالين مست
پس بنده اندر، يكى ماهروى
چو خورشيد تابان پر از رنگ و بوى
ازو رستم شير دل خيره ماند
بر او بر جهان آفرين را بخواند
بپرسيد ازو گفت نام تو چيست؟
چه جوئى شب تيره، كام تو چيست؟
چنين داد پاسخ كه تهمينه ام
تو گوئى دل از غم بدو نيمه ام
يكى دخت شاه سمنگان منم
زپشت هژير و پلنگان منم
ترام كنون گر بخواهى مرا
نبيند همى مرغ و ماهى، مرا
و ديگر كه از تو مگر كردگار
نشانه يكى كودكم در كنار
چنانچه در افسانه هاى كهن بوده است و فردوسى آن را سر داده است تهمينه فقط براى گذراندن شبى با رستم به رختخواب او رفته است و اينكه از او فرزندى داشته باشد، زيرا همه آگاه بوده اند كه رستم را آشيانه اى و كاشانه و كانونى است در ايران و به عنوان فرمانده سپاه ايران، هرگز براى تهمينه در سمنگان نخواهد ماند و تهمينه نيز نخواهد توانست با رستمى كه داراى كاشانه و كانون خانواده است به ايران برود.
استاد فردوسى كه همواره تلاش نموده است عنصر ايرانى را فردى آزاده و پاك و خردمند نشان بدهد حتى كسانى كه كارهاى نادرست انجام داده اند را او با سروده هاى زيبايش فقط به خاطر اين كه ريشه ايرانى داشته اند، گرامى داشته است و تنش آفرينى در ميان ايرانيان را جايز ندانسته است. زيرا همين فرزند تهمينه كه از نژاد رستم است، تا به پانزده سالگى مى رسد و پى مى برد كه پدرش رستم است و فقط او ثمره يكشب همخوابگى رستم با مادرش بوده است به خشم مى آيد و با جمع آورى سپاه به ايران حمله مى كند و دژ سپيد را مى گيرد و با گرد آفريد مى جنگد... اما استاد بزرگ سخن فردوسى آنچنان كشته شدن سهراب به دست رستم را زيبا مى سرايد كه تراژدى بزرگ تاريخ مى شود تا جائى كه كين خواهى سهراب را در هجوم به ايران همه از ياد مى بريم. پس از اين كه تهمينه راز مهم را به سهراب مى گويد:
تو پور گو پيلتن رستمى
زدستان سامى و از نيرمى
سهراب از ايران و ايرانى به خشم مى آيد و هوس حمله به ايران را در خود مى پروراند (چيزى شبيه افسانه اسكندر)
سهراب مى گويد:
كنون من ز تركان و جنگ آوران
فراز آورم لشكرى بيكران
برانم به ايران زمين كينه خواه
همى گرد كينه بر آرم به ماه
برانگيزم از گاه، كاووس را
ببرم از ايران پى توس را
نه گودرز مانم نه نيكو سران
نه گردان جنگى و نام آوران
با چنين دشمنى و كينه اى سهراب سپاه بزرگى فراهم مى آورد و افراسياب نيز سپاه خود را در اختيارش مى گذارد و او به ايران و پايگاه هاى استراتژيك و نظامى ايران حمله مى كند. استاد فردوسى براى اين كه جلو كينه تاريخى ايرانيان به سهراب را بگيرد اضافه مى كند كه سهراب به مادر مى گويد كه هدف او از حمله به ايران نوعى كودتا است تا قدرت را به پدرش رستم بدهد و او را شاه ايران كند:
به رستم دهم گرزو تخت و كلاه
و بعد به مادرش نيز وعده شهبانو شدن مى دهد:
ترا بانوى شهر ايران كنم
غافل از آن كه رستم سرسپرده شاه است و هميشه در برابر هجوم بيگانگان فدائى و جان بر كف نجات ميهن است و در جنگ و معركه سهراب نيز چنين مى شود و رستم براى سركوب سپاه بيگانگان كه به ايران تاخته اند مأموريت مى گيرد و سهراب را كه فرمانده سپاه مهاجم به ايران است مى كشد. اما اين افسانه را آنچنان زيبا و دل انگيز، استاد توس فردوسى بزرگ پرورانده است كه مسئله هجوم به ايران در برابر ايرانى الاصل بودن سهراب گم شده است و گوئى فردوسى خود خواسته است تا عشق و همخوابگى موقت و فرزند را بى پدر رها كردن و دهها مسئله ديگر را در طول تاريخ به يك برگ و يك سند بفروشد و آن ريشه ايرانى داشتن است كه به اعتقاد فردوسى عنصر ميهنى هر جا و از هر مادرى كه زاده شده باشد ايرانى است و بايد با او بسان ديگر شهروندان برخورد شود.
www.awesta.net