دل تا غبارِ صحبتِ ياران گرفت باز
در ديده اشك شيوه باران گرفت باز
سرماى ِ سرخ و بادِ سپيد و سكوتِ زرد
رنگ از اميدِ سبز ِ بهاران گرفت باز
خاموشيِ ستاره بيدار ِ كاروان
افسون به خوابِ راهگذاران گرفت باز
ميعادِ عشق لجّه دريايِ راز بود
عاشق نياز ِ جوى كناران گرفت باز
در دستِ واقفان ِ حقيقت قلم شكست
رونق بساطِ مارنگاران گرفت باز
افتادگان ِ گمشده را در اميد و بيم
چشم ِ خيال، راهِ سواران گرفت باز.
تهران، ۱۳۵۱
سخنى در حاشيه اين غزل
حالا چند كلمه درباره اين غزل بگويم. سمبوليسم در غزل، يا به طور كلّى در شعر، چيز تازه اى نيست و آن را غربيها باب نكرده اند. از همان زمانى كه انسان سخن گفتن آغاز كرد، و براى اينكه زندگى و جهان را بشناسد، از همه چيز با زبان شعر، با تشبيه و استعاره و مجاز، تعبيرى يا تعبيرهايى ساخت، در اين بازآفرينى شاعرانه از هستى، در اين انسانى كردن معناى هستى، از سمبول سازى هم يارى گرفت.
حافظ شيرازى منتظر نماند تا در غرب، يا در فرانسه قرن نوزدهم ميلادى جنبش سمبوليسم با شارل بودلر، آرتور رمبو، پل ورلن، استفان مالارمه و ديگران، شكل بگيرد،
و او بگويد:
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل:
كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها!
يا بگويد:
ز تند باد حوادث نمى توان ديدن
در اين چمن كه گلى بوده است يا سمنى.
از اين سموم كه بر طرف بوستان بگذشت،
عجب كه بوى گلى هست و رنگ ياسمنى!
به صبر كوش تو اى دل كه حقّ رها نكند
چنين عزيز نگينى به دست ِ اهرمنى.
مزاج دهر تبه شد در اين بلا، حافظ،
كجاست فكرِ حكيمى و رأى برهمنى!
و يكى از موجبات روى آوردن ِشاعران به بيان سمبوليك، نهفته گويى براى دورماندن از گزند آشكارگويى در زمانه بيداد است. در سال ۱۳۵۱ كه من غزل گفتن را براى مدّتى كوتاه دنبال كردم، اين كار، در آغاز، صورت تفنّن داشت، امّا خيلى زود حال و هواى غزل به من گفت كه با يك يا دو غزل مى توان تفنّن كرد و آن را به كنار گذاشت، امّا اگر بيش از اين مى خواهى از قالب و امكانات من كه «غزل» هستم، كار بگيرى، از اوضاع زمانه بگو، و چنان بگو كه اهل انديشه آنچه را كه مى گويى دريابد، امّا گوش نامحرمان در برابر پيغام سروشى تو سنگين بماند.
با اين مقدّمه كوتاه، در نگرش به غزل «مارنگاران»، اوّل مى گويم كه كلمه «باز» كه در اين غزل در مقام «رديف» آمده است، اشاره به اين واقعيت دارد كه آنچه اكنون از آن سخن مى رود، تازگى ندارد. در گذشته هم اتّفاق افتاده است، بارها اتّفاق افتاده است.
«صحبت ياران» بايد در حقيقتِ خود براى هركسى مطبوع باشد، امّا در سالهاى بعد از شكست جنبش آزاديخواهى، يعنى از مرداد ماه، ۱۳۳۲رفته رفته در اهل انديشه و ادبيات دگرگونى اى پديد آمد. آرمان جويى نسل جوان كه بيشتر به عشقى آتشين شباهت داشت، با شكستِ جنبش، انگار با خيانتِ معشوق مواجه شده بود، و بسيارى ازعاشقان ِ مأيوس روى از «خرد» گرداندند و به دامن «مخدّرات» درافتادند. جمعى هم سنّشان كه كمى بالا تر رفت، رقصيدن با ساز زمانه را ياد گرفتند و معشوق ِ قبليشان، «آزادى»، را فراموش كردند و با معشوقى جديد، يعنى «رفاه» ازدواج كردند. از گروه اوّل، كسانى كه جسمشان توانست در برابر آسيبهاى مخدّرات تاب بياورد، نه تنها يأسشان را در نوشته هاى جديدشان آشكار كردند، بلكه انگار مى خواستند به اين يأس ِ ناشى از شكست رنگِ پشيمانى بدهند، چنانكه اگر پيش از شكست جنبش خواسته بودند «سمندر» شوند و بر آتش «مردم» بنشينند، باز هم «سمندر» ماندند، اما بر آتش «حسرت» نشستند. و درهمين گروه اوّل كسانى هم بودند كه راه آرمانشان را عوض كردند و به پرسه زدن ميان دانشگاه و مسجد و بازار پرداختند، و خفقان از آنها قهرمان هايى از آسيب در امان ساخت، غافل از اينكه در اين پرسه بى حقيقتِ خود دارند راه را براى شكستى تلختر باز مى كنند.
در اين جوّ بى اصالت كه همچنان ادامه يافت و همواره بر غلظتِ تعفّنِ آن افزوده شد، «حرفها» روشنفكرانه و حقيقت پرستانه بود، امّا «عملها» از دروغ و رياكارى مايه مى گرفت. اكثر نويسندگان و شاعران همنسل من، كه در اين غزل از آنها با كلمه «ياران» ياد كرده ام، دايره انديشه خود را در حدّ فروكردنِ نيشهاى پنهان به گردانندگان نظام سياسى جامعه تنگ كرده بودند، چنانكه گويى ادبيات چيزى جز اين فرو كردنِ نيش نيست. بعضى از همين نيش آزمايان آرزوشان اين بود كه به سبب يكى از همين نيشهاى پنهان چند ماهى به زندان بيفتند تا از زندان كه درآمدند، كتابهاشان بيست هزار و سى هزار نسخه با جلد سفيد بيرون بيايد و به اصطلاح «زير ميزى» به فروش برود. ستاره هاى بيدار كاروان را قهر بيداد خاموش كرده بود، و راهگذاران در خوابهاى خوش ِ افسونى سير مى كردند.
به يادم مى آيد كه يكى از همين نيش آزمايان يك بار به من چيزى گفت به اين مضمون: «تو چرا در شعرهايت اين قدر جهانى فكر مى كنى؟ چرا از آنچه در جلو چشمهايت اتّفاق مى افتد، چيزى نمى گويى؟» گفتم: «من انچه را كه در جلو چشمم اتّفاق مى افتد، از آنچه امروز در اطراف جهان اتّفاق مى افتد، جدا نمى دانم. و آنچه را كه اتّفاق مى افتد از تاريخ كردارهاى انسان جدا نمى دانم!» آن شب مرا و دو دوست ديگر را دعوت كرد كه به كافه اى برويم كه گرداننده آن يك بانوى، شايد، ارمنى بود. در آنجا به من گفت كه مدّتى است كه در سر كوره هاى آجر پزى بررسى اجتماعى مى كند. ظاهراً اين بررسى را براى يكى از مؤسّسات وابسته به دانشگاه مى كرد و ظاهراً براى اين كار وجه قابلى هم مى گرفت. براى اينكه به من حالى كند كه بايد به جلوى خودم نگاه كنم، نه به افقهاى دور، برايم تعريف كرد كه در سر كوره ها يك خانوده نُه نفرى، هفته اى نيم سير گوشت مى گيرند و با آن آبگوشت درست مى كنند و خوردن اين آبگوشت براى آنها جشن هفتگى است. وقتى كه بعد از خوردن اندك چيزهايى از آن كافه بيرون مى آمديم، او كه ميزبان بود، در آن زمان هفتاد تومان پرداخت. در تمام مدّتى كه داشت دل مرا با شرح بدبختى آن خانواده نُه نفره آتش مى زد، از او نشنيدم كه يك روز جمعه با نصف آن هفتاد تومان به آن خانواده نُه نفره سر كوره هاى آجر پزى چلوكباب داده باشد.
در همان زمان بود كه عدّه اى از همان آرمان جويان ِ بعضاً زندان ديده، تجربه قلمرانى و سخن بافى خود را براى توجيه پيشرفتهاى اقتصادى و فرهنگى و سياسى نظام عرضه كرده بودند، و اصلاً نمى دانستند كه مملكت كوره هاى آجر پزى هم دارد و در اطراف اين كوره ها زندگيهايى مى سوزد و با شعله اين زندگيها آجرهاى ويلاهاى شمال آنها پخته مى شود. اينها كه زمانى «ميعاد عشق» برايشان دل به لجّه درياى آرمان زدن بود و باكى از طوفان نداشتند، عاشقانى بودند كه اكنون نياز به آسودن در جوى كناران پيدا كرده بودند. با مارنگاريهاى آنها بود كه قلم در دست واقفان حقيقت مى شكست.
خلاصه آنكه در آن زمان كه غزل «مارنگاران» را ساختم، واقعاً صحبت، يا همنيشنى و همسخنى با اينگونه «ياران» بر دلم غبار مى نشاند، و اگر اشك در ديده سر شيوه باران نمى گرفت، در ديده دل مى گرفت. در همان دوره هم بود كه اتّحاد شوروى (سرماى سرخ)، باد سپيد (امريكا و اروپاى غربى) و سكوت زرد (چين) هم معامله و مدارا با نظام سياسى ايران را بر انداختن گوشه چشمى به خواستهاى واقعى مردم ايران ترجيح مى دادند.
و سخن كوتاه، بيت پايانى غزل حكايت دوره اى از زندگى من و همنسلان من است كه افتادگانِ گمشده اى بوديم، و در فاصله بيم امروز و اميد به فردا به بازيهايى دلخوش بوديم، و در اين بازيها چشم خيالمان ما را بر اسبهاى افسانه و افسون، به جايى مى برد كه نمى دانستيم كجاست!