|
ترجمه و اقتباس ذبيح الله منصورى
رمان تاريخى
شاهزاده خانم محكوم
نويسنده: (بانو داريا اليويه)
فصل اول
دخترى در دفتر كار (شاتوبريان)
در آغاز پائيز سال ۱۸۲۳ ميلادى، يك دختر جوان كه لباس خاكسترى رنگ در برداشت وارد وزارت امورخارجه فرانسه در پاريس شد و درخواست نمود كه با آقاى (شاتوبريان) وزير امورخارجه ملاقات كند.
پيشخدمتى كه دختر جوان به او مراجعه كرده بود پرسيد خانم، آيا شما وقت ملاقات گرفته ايد، دختر جوان گفت بلى آقا، از طرف وزارت امورخارجه به من اطلاع داده شده كه امروز آقاى وزير را ملاقات كنم.
پيشخدمت گفت خواهش مى كنم در اطاق انتظار بنشينيد تا نوبت به ملاقات شما برسد دختر جوان وارد اطاق انتظار باشكوه وزارت امورخارجه شد و در گوشه اى روى نيمكت راحتى نشست.
كسانى كه در اطاق بودند با حيرت آن زن را مى نگريستند براى اين كه وضع ظاهر او، نشان مى داد كه از تيپ مراجعه كنندگان به وزارت امورخارجه نيست.
لباس او از پارچه ارزان قيمت و ساده بود و كفش هاى چرمى سياه، از نوع كفش هاى بازارى در پا داشت و ساير ارباب رجوع مى فهميدند كه دختر مزبور بى بضاعت و شايد از طبقه كارگران است.
آن دختر جوان، مدتى در اطاق انتظار وزير امورخارجه فرانسه نشست تا اين كه نزديك ساعت يازده صبح، پيشخدمت به او اطلاع داد كه وزير او را احضار كرده است.
زن از جا برخاست و كيف دستى خود را زير بغل گرفت و با قدم هاى آهسته، وارد اطاق وزير شد.
(شاتوبريان) وزيرامورخارجه فرانسه در آن موقع موهائى انبوه و سفيد و پيشانى عريض و قيافه اى مطبوع و نمكين داشت و روزنامه هاى موافق دولت وى را يكى از رجال سياسى بزرگ اروپا معرفى مى كردند ولى آن دختر جوان كه بوئى از سياست به مشامش نرسيده بود و سنش اجازه نمى داد كه از مسائل سياسى مطلع شود (شاتوبريان) را فقط از نوشته هاى او مى شناخت و مى دانست مردى است جهانگرد كه مدتى در كشورهاى بيگانه مى زيسته و مناظر طبيعت و آفاق دور دست را دوست مى دارد و خواندن كتاب هاى او انسان را به هوس مى اندازد كه برود و آن كشورها را ببيند.
چون اولين مرتبه بود كه خود را در اطاق يك وزير و مقابل قيافه باشكوه (شاتوبريان) مى ديد وقتى نشست دست هايش بارتعاش افتاد و (شاتوبريان) كه لرزه دست او را ديد براى اين كه وحشت دختر جوان را از بين ببرد با لحنى پدرانه شروع به صحبت نمود و گفت:
مادموازل، گذرنامه شما حاضر است ولى وقتى من شنيدم كه شما قصد داريد كه تنها به روسيه برويد خواستم گذرنامه شما را خودم بدهم تا اين كه از شما بپرسم كه آيا از اين مسافرت طولانى و رفتن به اين كشور دور دست بيمناك نمى باشيد.
بعد از اين گفته وزير امورخارجه فرانسه چشم به قيافه بيضوى و چشم هاى سياه و بادامى و لباس ساده دختر دوخت و با قدرى كنجكاوى منتظر شد كه بداند دختر جوان چه پاسخ خواهد داد و دختر گفت آقاى وزير امورخارجه، مادر من، زنى است فقير و من مجبورم كه كار كنم و اكنون فرصتى به دست آمده كه من بتوانم شغلى بالنسبه خوب داشته باشم و دور از عقل است كه اين فرصت را از دست بدهم.
(شاتوبريان) ديد كه وقتى دختر جوان حرف مى زند لب هاى او كه دهانى كوچك به وجود آورده، در دو طرف دهان دو گودى مليح به وجود مى آورد و بر نمك قيافه او مى افزايد و دندان هاى سالم و سفيدش را آشكار مى نمايد.
بعد از او پرسيد مادموازل، آيا دور از وطن، از غربت و تنهائى احساس ملال نخواهيد كرد؟دختر جوان كه بعضى از كتاب هاى (شاتوبريان) را خوانده بود جواب داد آقاى وزير، خود شما، در كتابهائى كه نوشته ايد به من آموختيد كه غربت و تنهائى را دوست داشته باشم و من اين قريحه را از شما فرا گرفتم.
(شاتوبريان) گفت مادموازل از ابراز لطف شما نسبت به نوشته هاى خودم متشكرم و مى بينم كه شما دخترى با عزم هستيد و مى توانيد كه تصميم خود را به موقع اجراء بگذاريد.
دختر جوان گفت آقاى وزير، من احساس مى كنم كه تقدير، راه مرا پيش پايم گذاشته و بايد از اين راه بروم كه شايد زندگى من و مادرم بهتر شود.
چون آن دختر به سادگى و از روى صميم صحبت مى كرد، سخنان او در (شاتوبريان) مؤثر واقع شد و گذرنامه اش را به او داد و گفت فرزند اميدوارم كه خداوند به شما توفيق بدهد ولى بدانيد كه در كشورى مثل روسيه بايد همت و استقامت داشته باشيد، خيلى چيزها در روسيه هست كه در فرانسه نيست.
دختر جوان گذرنامه خود را از دست وزيرامورخارجه گرفت و از اطاق خارج شد و از عمارت وزارت امورخارجه بيرون رفت و وارد خيابان گرديد.
با اين كه پنج سال از سكونت آن دختر به اسم (پولين) در پاريس مى گذشت، هنوز، وقتى در خيابان ها قدم مى زد مثل اين بود كه خود را در يك شهر غريب مى بيند. پنج سال قبل، پولين كه فرزند ارشد مادر بود براى دوزندگى از ولايات وارد پاريس شد و در خياطخانه شروع به كار كرد.
مادر، اميدوار بود كه دخترش (پولين) بعد از رفتن به پاريس، بهتر زندگى كند، و لااقل غصه لباس و كفش و كلاه او را نداشته باشد زيرا (پولين) چون بزرگ شده بود، نمى توانست مثل بچه هاى ديگر، لباس ژنده بپوشد و بدون جوراب از منزل خارج شود.
پدر (پولين) از افسران ارتش فرانسه به شمار رفت و در تمام جنگ هاى ناپلئون شركت كرد و بعد از اين كه فوت نمود، حقوق و مزاياى او را به خانواده اش مى پرداختند و زن و فرزندان وى به راحتى زندگى مى كردند.
ولى سقوط امپراطورى ناپلئون و تجديد سلطنت سلسله (بوربون) در فرانسه، تمام افسران دوره امپراطورى فرانسه را بيكار و مستمرى خانواده هاى مقتول را قطع نمود و مستمرى خانواده (پولين) هم قطع شد و مادرش با چهار فرزند بدون وسيله معاش ماند.
در ولايات، شغلى براى (پولين) يافت نمى شد و مادرش از روى اضطرار، دختر ارشد خود را به پاريس فرستاد.
(پولين) در پاريس، هر بامداد به خياطخانه مى رفت و شب، خسته و كوفته به اطاق كوچك خود مراجعت مى كرد و مثل اكثر كسانى كه در زندگى دچار عسرت هستند، به وسيله خيال، خود را تسلى مى داد و يكى از بهترين وسائل تسلاى او، كتاب هاى (شاتوبريان) بود.
شب وقتى به خانه برمى گشت و يكى از كتب او را به دست مى گرفت، با نويسنده به دشت هاى وسيع و سبز آمريكا مى رفت و با چشم هاى (شاتوبريان)، تپه هاى سبز و خرم را كه (آنقدر بالا مى رود تا به آسمان متصل مى شود) مى ديد و روى سبزهائى كه هرگز (لگدهاى يك انسان آنها را كثيف نكرده) مى نشست و گوش به صداى پرندگان و زمزمه شاخسار مى داد.
(شاتوبريان) كه دختر جوان را با خود به دشت هاى وسيع و سبز آمريكا مى برد به او مى گفت روزى كه ما از صحرا كوچ كرديم و شهرنشين شديم، به دست خود، خويش را در زندانى جاويد محبوس نموديم به طورى كه تا زنده هستيم بايد در اين زندان بسر ببريم و از سعادت محروم باشيم.
نيك بختى بدون غل و غش فقط در صحرا، در آغوش طبيعت به دست مى آيد و تا انسان قائل به اين حقيقت نشود نيكبخت نخواهد شد.
(پولين) بر اثر خواندن اين نوشته ها آرزو مى كرد كه روزى به آمريكا برود و در جلگه ى وسيع آنجا، كه زمين بدون ارزش است، قطعه اى زمين را براى سكونت انتخاب كند و از راه كشاورزى و تربيت دام، بدون اين كه رهين منت ديگران باشد، يا اوامر آنها را گردن بنهد، معاش خود را تأمين نمايد ولى هر دفعه كه سر از كتاب برمى داشت و نظر به اطراف خود مى انداخت مى ديد كه در چهار ديوار اطاق خود محبوس است و پاى گريز ندارد.
(پولين) عمه اى داشت كه ماهى يك مرتبه به منزل وى مى آمد و او را با خود براى گردش به صحرا مى برد و آن زن با بعضى از خانواده هاى محترم دوستى داشت. يك روز كه (پولين) در خياطخانه مشغول كار بود، ديد كه كالسكه اى مقابل خياطخانه توقف نمود و او و يك زن ديگر از كالسكه فرود آمدند و وارد مغازه گرديدند. آن دو نفر در آغاز به ملاقات مديره خياط خانه رفتند و بعد، نزد (پولين) آمدند و زن ناشناس به (پولين) گفت: مادموازل چون من با عمه شما دوستى دارم و مايلم خدمتى به شما بكنم آمده ام به شما پيشنهاد نمايم كه براى كار به مسكو برويد.
(پولين) از اين حرف كه هيچ انتظار شنيدنش را نداشت بسيار حيرت كرد و پرسيد آيا من مى توانم به مسكو بروم، آيا يك دختر جوان، قادر است كه به تنهائى در روسيه زندگى نمايد؟
زن ناشناس گفت: مادموازل، در مسكو عده اى از هموطنان شما زندگى مى كنند و زبان فرانسوى در آنجا دومين زبان ملى است و اگر شما موافقت كنيد كه به مسكو برويد، به شما بدنخواهد گذشت و در يكى از خياط خانه هاى آنجا شروع به كار خواهيد كرد و مزدى خوب خواهيد گرفت و پس از سه سال، وقتى به فرانسه مراجعت كرديد داراى سرمايه و جهيزى قابل ملاحظه خواهيد بود.
(پولين) بعد از مشورت با عمه اين پيشنهاد را پذيرفت، چون فهميد علاوه بر اين كه مزدى بيشتر خواهد گرفت، مسافرت به روسيه محيط زندگى او را تغيير خواهد داد و گرچه روسيه با آمريكا فرق دارد، ولى هر چه باشد كشورى است وسيع و داراى رودها و جنگل هاى بزرگ و او كه عاشق طبيعت است، مى تواند در آنجا از گردش در جنگل و روى رودخانه هاى وسيع روسيه كامياب شود.
آنوقت (پولين) قراردادى را براى رفتن به مسكو و كار كردن در يكى از خياط خانه هاى آنجا، در مدت سه سال امضاء كرد و موافقت نمود به محض اين كه گذرنامه اش حاضر شد، به وسيله كشتى از راه دريا، عازم روسيه شود.
وقتى دختر جوان درخواست گذرنامه كرد، پليس فرانسه، بدون اشكال با صدور گذرنامه موافقت نمود زيرا مناسبات دو كشور فرانسه و روسيه در آن موقع خوب بود.
فقط (شاتوبريان) وزير امورخارجه وقتى شنيد كه يك دختر جوان از خانواده اى محترم، كه پدرش يكى از افسران ارتش فرانسه بوده، مى خواهد به روسيه برود، حيرت كرد و خواست كه (پولين) را ببيند و به طورى كه گفتم (پولين) او را ملاقات نمود و گذرنامه اش را از دست او گرفت.
پس از دريافت گذرنامه چون ديگر در پاريس كارى نداشت از مديره خياط خانه و عمه اش خداحافظى كرد و نزد مادر رفت تا از او و ساير افراد خانواده هم خداحافظى كند.
مادر، دختر جوان خود را به يك ناخداى فرانسوى كه از بندر (لوهارو) با كشتى به (سن پطرز بورغ) پايتخت روسيه مى رفت سپرد و از قضا، ناخداى كشتى پدر (پولين) را شناخت و مثل فرزند خود تا (سن پطرز بورغ) از وى نگاهدارى كرد.
در آنجا خانمى كه از مسكو آمده بود (پولين) را پذيرفت و او را با خود به مسكو برد.
وقتى دختر جوان وارد مسكو شد و در خياط خانه اى بنام (كانون شيك پوش ها) شروع به كار كرد، با شگفتى بسيار تقريباً خود را در پاريس ديد.
در آن موقع كه زمان شروع تاريخ ما مى باشد در مسكو محله اى بود بنام پون-ده- ماشو (يعنى پل مارشال ها- مترجم) و اين محله مركز مغازه هاى خاطى و كتاب فروشى هاى فرانسوى به شمار مى آمد.
در سال ۱۸۱۲ ميلادى وقتى ناپلئون وادر مسكو شد و روس ها آن شهر را آتش زدند دو محله و يك عده از عمارات كه مورخين شماره آنها را سى عدد گفته اند از حريق مصون ماند.
آن دو محله عبارت بود از كاخ كرملين كه چون وسعت دارد، يك محله است، و محله (پون-ده- مارشو) مركز خياط خانه ها و كتابفروشى هاى فرانسوى.
اين دو محله و بعضى از عمارات، در نقاط مختلف شهر، از اين جهت مصون ماند، كه عمارات آنها را با آجر و سنگ ساخته بودند و هر چه خانه هاى چوبى در مسكو وجود داشت بر اثر حريق از بين رفت.
بعد از اين كه ناپلئون مسكو را تخليه كرد و سكنه شهر مراجعت نمودند محله فرانسوى ها كه نسوخته بود، زودتر از ساير نقاط شهر آباد شد و هنگام ورود (پولين)ن به مسكو، يعنى در پايان سال ۱۸۲۳ ميلادى، آن محله در بحبوحه آبادى و رواج و ميعادگاه تمام ثروتمندان و شيك پوش ها و اشراف روسيه بود.
روزى نبود كه در روزنامه هاى مسكو، آگهى هائى به زبان فرانسوى راجع به كالاهائى كه وارد اين محله مى شود منتشر نگردد و علاوه بر اين آگهى ها، خياط خانه هاى فرانسوى اين محله يك مجله براى خانم هاى اشراف روسيه منتشر مى كردند كه در آن صحبت از مدهاى جديد لباس و عطر و وسائل آرايش و جوراب هاى ابريشمى فرانسوى بود.
اشراف ثروتمند و بيكار و خوشگذران روسيه، مشترى هميشگى خياط خانه ها و مغازه هاى اين محله بودند و (كانون شيك پوش ها) يكى از خياط خانه هاى معروف محله فرانسوى ها به شمار مى آمد.
روزى كه (پولين) وارد خياط خانه شد، مديره خياط خانه، او را به اطاق خود برد و در را بست و گفت مادموازل من خوشوقتم كه شما را همانطور كه براى من نوشته بودند، مى بينم و يقين دارم كه همكارى شما با ما، خيلى براى جلب مشترى ها مؤثر واقع خواهد شد.
ولى چون شما تازه وارد هستيد و هنوز به رموز زندگى اين جا آشنا نشده ايد، لازم مى دانم كه بعضى از نكات را به شما تذكر بدهم.
يكى اين كه مؤسسه ما و ساير خياط خانه هائى كه در اين محله براى خانم ها لباس مى دوزند، فقط خياط خانه نيست، بلكه ميعاد ملاقات نيز هست و دخترهاى جوان و زن هاى شوهردار، در اين جا، دوستان خود را ملاقات مى نمايند و ما نه، مى توانيم از اين ملاقات ها جلوگيرى كنيم و نه صلاح ما اين است كه جلوگيرى نمائيم و به طور كلى، بعد از سالن هاى اشراف روسيه، محله فرانسوى ها پاتوق عادى اشراف مسكو مى باشد و آنها دوست دارند كه در خياط خانه ها و آرايشگاه ها و كتابفروشى هاى اين محله يكديگر را ببينند.
دوم اين كه اكثر كسانى كه به مؤسسه ما مى آيند عادت دارند كه از دوستان خود بدگوئى نمايند و منتظرند كه تصديق كاركنان اين خياط خانه را بشنوند ولى اگر شما حرف آنها را تصديق كنيد، عده اى ديگر از مشترى ها را با خود دشمن خواهيد كرد.
حتى موقعى كه مى شنويد خانمى از يك زن ديگر تحسين مى نمايد حرف او را تصديق ننمائيد چون تصديق شما ممكن است به گوش كسانى برسد كه با زن مورد بحث خصومت دارند و اين موضوع ما را از يك عده مشترى محروم مى كند.
سوم اين كه اشراف روسيه بيش از تمام كالاهاى فرانسوى خواهان زن هاى ما هستند، بخصوص اگر آنها مثل شما جوان باشند و شما از نخستين روزى كه در اينجا كار مى كنيد مورد توجه و مطمح نظر مردها خواهيد شد و آنها در صدد برمى آيند كه نسبت به شما ابراز علاقه كنند و اگر حس كردند كه شما نسبت به جوانى و شيكى آنها بى اعتناء هستيد در صدد برمى آيند كه با پول و جواهر شما را بفريبند.
ولى زنهار كه فريب اظهار عشق و پول و جواهر آنها را نخوريد چون بدبخت خواهيد شد و همين دو هفته قبل، يك دختر فرانسوى به اسم (سوزان) كه هم سن شما بود و قبلاً دوست يك افسر جوان شد، خودكشى كرد.
نكته ديگر كه بايد به شما بگويم خوددارى از اظهارنظر راجع به مسائل سياسى است. اين جا با فرانسه خيلى فرق دارد و در اين كشور نمى توان راجع به آزادى يا قانون اساسى و جمهورى يا مشروطيت صحبت كرد.
گرچه امروز در فرانسه هم مردم آزاد نيستند و نمى توانند آنچه مى خواهند بگويند ولى در آنجا كسى را به جرم اين كه آزاديخواه است به زندان نمى اندازند و حال آن كه در اين جا كسانى، به مناسبت اين كه يك مرتبه در محفلى از آزادى طرفدارى كرده اند، براى هميشه در زندان جا مى گيرند و تصور نكنيد چون شما زن هستيد ممكن است كه در مورد شما ارفاقى نمايند زيرا پليس روسيه، بين زن و مرد فرق نمى گذارد و اگر شما چند ماه در اين جا بمانيد خواهيد دانست كه اكنون عده اى از زن هاى برجسته روسيه در زندان به سر مى برند در صورتى كه بعضى از آنها جزو خانواده هاى درجه اول روسيه هستند.
(پولين) به زودى متوجه شد كه توصيه هاى مديره خياط خانه بسيار مفيد است و از روز اول كه در آنجا شروع به كار كرد دريافت كه ديدگان مردهائى كه به خياط خانه مى آيند به او دوخته مى شود و هر يك سعى مى كنند كه به طريقى خود را در دل وى جا بدهند.
(پولين) نه فقط مورد علاقه مردها شد، بلكه زنها هم او را دوست مى داشتند و هر خانم كه وارد خياط خانه مى گرديد، مايل بود كه لباس وى را (پولين) آزمايش كند و وقتى دختر جوان پارچه اى را مى پسنديد و مى گفت زيبا است خانم ها همان پارچه را براى لباس انتخاب مى نمودند.
(پولين) همه را با تبسم و احترام مى پذيرفت و دقت داشت كه وقتى با خانم ها صحبت مى كند، عنوان آنها را فراموش ننمايد.
يكى از چيزهائى كه (پولين) را نزد خانم ها و آقايان محبوب مى كرد اين بود، كه همه از وى رايحه پاريس را استشمام مى نمودند.
(پولين) چون تازه از پاريس وارد روسيه شده بود به گلى شباهت داشت كه تازه آن را از باغ چيده، به سالن آورده اند و (پولين) هم اخبار جديد پاريس را كه مربوط به مد لباس بود براى مشترى ها نقل مى كرد و با ظرافت و نزاكت زياد چين يك پيراهن، يا پليسه يك دامان را اصلاح مى نمود.
همانطور كه بعد از گشايش يك نمايشگاه، از بامداد تماشاچيان، وارد مى شوند و مقابل غرفه ها ازدحام مى كنند به محض اين كه درب خياط خانه باز مى شد، ورود خانم ها و آقايان شيك پوش و ثروتمند مسكو شروع مى گرديد و در بين آنها، عده اى از افسران جوان ارتش امپراطورى روسيه، وابسته به صنف هاى مختلف با لباس هائى كه از حيث زيبائى و شكوه در اروپا نظير نداشت به نظر مى رسيدند.
هر يك از افسران جوان، بعد از ورود به خياط خانه تملقى به (پولين) مى گفت و چون در روسيه، تمام افسران جزو اشراف بودند (طبق قانون و رسوم كشور غير از اشراف كسى نمى توانست در روسيه افسر شود- مترجم) و زندگى خوب و كاخ هاى زيبا داشتند از وى دعوت مى كردند كه در كاخ آنها ناهار يا شام صرف كند يا اين كه وى را به يكى از رستوران هاى شيك پايتخت دعوت مى نمودند.
ولى (پولين) به تبعيت از توصيه مديره خياط خانه و يكى از همكاران جوان خود كه او نيز فرانسوى بود از قبول دعوت آنها خوددارى مى كرد بدون اين كه از تنهائى ملول شود. زيرا فرانسوى هائى كه در مسكو بودند به يك كوچ نشين، يا سكنه يك قريه شباهت داشتند كه كنار هم مى زيستند و دائم از حال يكديگر با خبر بودند و به اتفاق به تماشاخانه و يا براى گردش به صحرا مى رفتند و در آن كوچ نشين فرانسوى (پولين) گل سرسبد بود.
همه مى كوشيدند كارى بكنند كه در مسكو به دختر جوان خوش بگذرد و از هيچ چيز در زحمت نباشد.
اگر يك روز، (پولين) در خياط خانه يا شب در منزل يكى از دوستان فرانسوى مى گفت كه ميل دارد رودرى هاى اطاق خود را تجديد كند پنج نفر داوطلب مى شدند كه براى وى پارچه جهت رودرى تهيه نمايند و آن را بدوزند و به دست خود، روى پنجره هاى او نصب كنند.
هنگامى كه (پولين) وارد مسكو شد از اثاث خانه غير از يك جامه دان كه با خود آورده بود چيزى نداشت و بعد از دو هفته اطاق او طورى مزين گرديد كه هر دفعه كه از خياط خانه مراجعت مى كرد و قدم به اطاق مى نهاد در دل تصديق مى نمود كه در تمام مدت عمرش، حتى موقعى كه پدرش زنده بود، در اطاق به آن قشنگى زندگى نمى كرد.
وقتى (پولين) به مسكو رسيد هنوز زمستان تمام نشده، خيابان ها و پشت بام ها سفيد بود و از هر ناودان يك قنديل منجمد آويخته به نظر مى رسيد و گاهى اطفال، در كوچه ها مى پريدند و دنباله يك قنديل را مى شكستند و يخ را در دهان مى نهادند و مى ميكدند تا ذوب شود.
دخترانى كه در خياط خانه كار مى كردند به (پولين) مى گفتند فرق بين مسكو و (سن پطرز بورغ) اين است كه (سن پطرز بورغ) پايتخت روسيه، فقط در فصل زمستان كه برف همه جا را پوشانيده زيبا است و همين كه بهار رسيد و برف ها ذوب شد، پايتخت مبدل به يك باطلاق بزرگ مى شود ولى مسكو در بهار هم مثل زمستان زيبا است و بهار مسكو مثل زمستان آن، يك مرتبه فرا مى رسد و بين زمستان و بهار، دوره فترت و حد متوسط وجود ندارد.
|