Nimrooz
Vol. 18, No. 880, May 31, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۸۰ - چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۵
سعدى
اى لعبت خندان
اقبال لاهورى
چراغ لاله
بيدل دهلوى
بى نيازى
محمود كيانوش
در خرگاه شب
صباحى بيدگلى كاشانى
طعنه مرغان گرفتار
مسعود عطائى
«دشمن من»

سعدى
اى لعبت خندان
اى لعبت خندان لب لعلت كه مزيد است
وى باغ لطافت به رويت كه گزيده است
زيباتر از اين صيد همه عمر نكرده است
شيرينتر از اين خربزه هرگز نبريده است
اى خضر! حلالت نكنم چشمه حيوان
دانى كه سكندر به چه محنت طلبيده است
آن خون كسى ريخته اى يا مى سرخ است
يا توت سياه است كه بر جامه چكيده است
با جمله برآميزى و از ما بگريزى
جرم از تو نباشد گنه از بخت رميده است
نيكست كه ديوار به يك بار بيفتاد
تا هيچ كس اين باغ نگويى كه نديده است
بسيار توقف نكند ميوه بر بار
چون عام بدانست كه شيرين و رسيده است
گل نيز در آن هفته دهن باز نميكرد
و امروز نسيم سحرش پرده دريده است
در دجله كه مرغابى از انديشه نرفتى
كشتى رود اكنون كه تتر جسر بريده است
رفت آن كه فقاع از تو گشايند دگربار
ما را بس از اين كوزه كه بيگانه مكيده است
سعدى در بستان هواى دگرى زن
وين كشته رها كن كه در او گله چريده است

اقبال لاهورى
چراغ لاله
چون چراغ لاله سوزم درخيابان شما
اى جوانان عجم! جان من و جان شما
غوطه ها زد در ضمير زندگى انديشه ام
تا به دست آورده ام افكار پنهان شما
مهر و مه ديدم، نگاهم برتر از پروين گذشت
ريختم طرح حرم در كافرستان شما
تا سنانش تيزتر گردد، فرو پيچيدمش
شعله اى آشفته بود اندر بيابان شما
فكر رنگينم كند نذر تهيدستان شرق
پاره لعلى كه دارم از بدخشان شما
مى رسد مردى كه زنجير غلامان بشكند
ديده ام از روزن ديوار زندان شما
حلقه گرد من زنيد اى پيكران آب و گل!
آتشى در سينه دارم از نياكان شما

بيدل دهلوى
بى نيازى
از طلب تا چند ريزى آب روى كام را
يك سبق شاگرد استغنا كن اين ابرام را
داغ بودن در خمار مطلب ناياب چند
پخته نتوان كرد ز آتش آرزوى خام را
مگذر از موقع شناسى ورنه در غرض نياز
پيش از آوازست نفرت آه بى هنگام را
روزى وصلت به قدر، دستگاه جست و جوست
قطع كن وهم و خيال و قاصد و پيغام را
زندگى تا كى هلاك كعبه و ديرت كند
به كه از دوش افگنى اين جامعه احرام را
از تغافل تا نگاه چشم خوبان فرق نيست
نشئه يك رنگ است اين جا درد و صاف جام را
كى رود فكر مضرت از مزاج اهل كين
مار نتواند جدا از زهر ديدن كام را

محمود كيانوش
در خرگاه شب
003852.jpg
كيانوش
دوست عزيز، پرويز اصفهانى، سلام
من دركلاس ششم ابتدايى كه بودم، غزلهاى عاشقانه مى ساختم. در مكتب خواندن غزلهايى از «حافظ» يكى از درسهاى ما بعد از تمام كردن قرآن و خواندن كتاب قرائت اوّل ابتدايى بود، و يك درس ديگرمان هم خواندن حكايتهايى از «گلستان سعدى»، امّا راستش اينكه من در كلاس ششم ابتدايى كه بودم مضمون غزلهاى «لاهوتى كرمانشاهى» را به حال و هواى نوجوانى خود نزديكتر مى يافتم و غزلهايى كه مى ساختم تقليدى از غزلهاى او بود. اما در كلاس دوم متوسّطه كه بودم، به نوشتن داستان كوتاه و گفتن شعر نو پرداختم. در آن زمان نوشته هاى صادق هدايت، بزرگ علوى، بالزاك، چخوف، داستايوسكى، ماكسيم گوركى، جك لندن، ارنست همينگوى، ارسكين كالدول، بالزاك، و مانند اينهارا مى خواندم، و شعرهاى فريدون توللى، هوشنگ ابتهاج (سايه)، سياوش كسرايى (كولى)، ايرج على آبادى (دريا)، محمد على اسلامى، نادر نادرپور، و مانند اينها را. ديگر از آن به بعد به سراغ غزل نرفتم، تا اينكه در سال ۱۳۵۱ خورشيدى در مجلّه اى غزلى خواندم از يكى از شاعران معاصر با مقدّمه اى دراز در حدّ يك مقاله در شأن نزول آن غزل. آن غزل چنان مايه و پايه اى نداشت كه معجزه اى به حساب بيايد و شاعر را به اندازه اى از نبوغ خود شگفت زده بكند كه خود را به نوشتن چنان ديباچه اى مكلّف بداند.
همين قدر به يادم مى آيد كه شاعر در آن ديباچه چيزى گفته بود به اين مضمون كه شبها در يك طرف تختخوابش ديوان حافظ را دارد و در طرف ديگر آن ديوان شمس تبريزى را، كه يعنى اين غزلى كه ساخته است فرزند راستين حافظ و مولوى است، و «پسر كو ندارد نشان از پدر، تو بيگانه خوانش، مخوانش پسر»، و لابد حتّى پيش خودش فكر كرده بود كه با آن غزل نه تنها روى آن دو تا پدر را سفيد كرده است، بلكه اندكى هم روى آنها را كم كرده است.
من يكدفعه به ياد غزل گويى خودم در كلاس ششم ابتدايى و اوّل متوسّطه افتادم و از خودم پرسيدم كه چرا اين شاعر به اصطلاح نوسرا و پيرو «نيمايوشيج» با گفتن يك غزل كم مايه بايد اين قدر به وجد بيايد و سر از پا نشناسد؟ آيا به اين دليل نيست كه از خودش انتظار نداشته است كه بتواند يك غزل بگويد و پيش از رسيدن به بيت سوّم از نفس نيفتد؟
البتّه بايد اين را هم بگويم كه غزلش با همه كم مايگى از همه چند تا غزلى كه از نيمايوشيج چاپ شده است، به مراتب بهتر بود.
اين مقايسه بر اساس واقعيتى است كه بر هر كس كه «سخن گفتنِ درى» داند، پوشيده نيست و اگر سخندانان معاصر من آن را از خلق پوشيده داشته اند، شايد به نيت آن بوده است كه عيب هاى «پيشوا» را بر ملا نكنند تا حقّانيت آيين آنها محفوظ بماند، حال آنكه در شاعرى، چنانكه در پيامبرى، هر شاعر واقعى اى آيينى براى خود دارد و حقّانيت آن را وابسته به هيچ پيشوايى نمى داند.
هيچ شاعرى در احساس و انديشه «مقلّد» هيچكس نيست و نوآوريهايى كه در فنّ و بيان پديد مى آيد، بخشى از ميراث فرهنگى هر نسل است، و مى دانيم كه آنچه در اين رهگذر از نيمايوشيج به نسل بعد از او رسيد، توجّه به وحدتِ مضمونى در شعر بود و بلندى و كوتاهى مصراعها در شعرِ موزون به تناسبِ نياز به كلام در بيانِ معنى، و كاربرد قافيه در جاهايى از شعر به نحوى كه بتواند در خدمت معنى باشد، و از اين ميراث فنّى كه بگذريم، هيچيك از شاعران برجسته معاصر در احساس و انديشه و زبان مقلّد نيما يوشيج نبوده است، امّا از آنجا كه سبك سخن در شعر كلاسيك را «آيينِ كهن» مى پنداشته است، ناگزير تغييرِ در سبك را هم «نو آيين» شدن مى گرفته است، و همواره خود را ستايشگر مؤمنِ نيمايوشيج قلمداد مى كرده است.
شايد لازم باشد كه يكى از آن چند غزل نيما يوشيج را كه در سنّ چهل و هفت سالگى گفته است، در اينجا بياورم تا هر كس كه در حقيقتِ اين اشارت ترديدى داشته باشد، بتواند آن را با هر غزل چاپ شده اى از هر يك از شاعران نوسراى برجسته معاصر كه آن را در هجده سالگى گفته باشد، مقايسه كند و به حقيقت واقع پى ببرد. اين غزل نيما يوشيج از صفحه ۵۷۸ «مجموعه كامل اشعار نيما يوشيج» (به گردآورى، نسخه بردارى و تدوين سيروس طاهباز، انتشارات نگاه، تهران، ۱۳۷۰) نقل مى شود:

گرچه شد عهده دلم با من و گفت اين نكنم
نيست يكدم كه به دل ياد تو سيمين نكنم
چون كنم با غم هجر تو به ياد رخ تو
گر تماشاى گل و لاله و نسرين نكنم
شاخى ار بر شكند باد ز عهد تو نشان
دهدم چون به دل انديشه غمگين نكنم
به بر آمد به من او دوش تواضع بينش
گرچه مى گفت كه من روى به مسكين نكنم
گفتم از تلخى غم گفت وليكن بهتر
كه بر اين موعظه بيهده تمكين نكنم
آسيائى است فلك ما چو در او ريختگان
ياد از اين جور و جفا را به چه آئين نكنم
رسم بد عهدى عهدى است كه با ما بستند
از چه من روى بر افسانه ديرين نكنم
گفتمش ياد رُخش عيش مرا شيرين كرد
گفت چون مى كنم از عيشم شيرين نكنم
عمر نيما بگذشت و تو دريغا در خواب
واندر انديشه اين كان بكنم و اين نكنم.
خلاصه آنكه پس از خواندنِ آن غزل از آن شاعر نوپرداز، كه بعدها در نوپردازى پيش رفت و رفت تا سرانجام به «فرا مدرنيسم» يا «پسا مدرنيسم» رسيد، اين ميل در من انگيخته شد كه با غزلى، تلنگرى به ذهن او بزنم واو را به آگاهى و فروتنى دعوت كنم. آن غزل را ساختم و براى دوستم دكتر «محمود عنايت» كه با مجلّه «نگينِ» او همكارى داشتم، فرستادم. بعد از چاپ شدن اين غزل، مدّتى كوتاه در دايره تفنّن غزل ساختن ماندم و آن هم به اين دليل كه در آن روزگار شايد در پرده غزل مى شد از ناگفتنيها چنان گفت كه معنايِ گفته ها، يا «پيغام سروش» از گوش نامحرمان نهفته بماند، و شايد نيز به اين دليل كه در اين عصر غزل نبايد گفت و اگر تفنّن كردى و گفتى، بايد توانسته باشى كه به كردار بگويى، و اين است آن غزل كه عنوانش «اشارتى» است:
خواهى كه آفتاب شوى، خاكِ خاك شو،
از عُجبِ «من» درآى و در «او» پاكِ پاك شو.
وِرد شراب فرصت مستى نمى دهد،
برخيز و خون به ساغر خاموشِ تاك شو.
آيينه وار هرچه تو دارى سوايِ توست،
از خود بتاب و در دلِ خود تابناك شو.
با يك دو قطره اشك «انا الحقّ» چه مى زنى!
درياى خون بياور و موجِ هلاك شو.
وقتى كه نيست همّتِ پرواز با عقاب،
با سنگپشتِ خاك نشين سر به لاك شو.
فتواى دردِ عشق گريبانِ چاك نيست،
فرهاد شو، شكافته سر، سينه چاك شو.
گر با خودى، چه باك و چه اندوه، اى دريغ
اكنون كه خود نئى، همه اندوه و باك شو.
دانى كه پندِ تلخ به نادان نمى دهيم،
خواهى كه آفتاب شوى، خاكِ خاك شو.
بعد از اين غزل، بيست و چندتايى غزل ديگر، و چند رباعى و دوبيتى گفتم و چندتايى از اين غزلها در همان مجلّه «نگين» چاپ شد تا اينكه يك روز «سياوش كسرايى» را در انتشارات نيل، چهار راه مخبرالدّوله، ديدم. مدّتى بعد از انتشار يكى از مجموعه هاى شعرهاى او با عنوان «خانگى» بود. من درباره اين كتاب نقدى نوشته بودم كه سياوش كسرايى را هيچ خوش نيامده بود. من و او و جمال مير صادقى و محمّد زهرى از جمله كسانى بوديم كه در «شوراى» كتاب كودك براى انتخاب كتابهاى برگزيده سال همكارى مى كرديم. يك روز كه سياوش كسرايى را در آنجا ديدم، چيزى گفت به اين مضمون: «كيانوش، ممنونم كه از من با نوشتنِ نقدى ياد كرده اى، امّا اين نقد به تمامى ناسزا بود!» از اين حرف تعجّب كردم و گفتم: «من يك كلمه در آن نقد نگفته ام كه نمونه اى براى تأييد صحّتِ آن كلمه نياورده باشم. خيلى خوشحال مى شوم كه دليل هاى تو را درباره ناسزا بودنِ آن نقد بشنوم. اگر اين دليل ها را بشنوم و براى خرد و منطق پذيرفتنى باشد، نه تنها علناً همه حرفهايم را پس خواهم گرفت، بلكه اعلام خواهم كرد كه از آن پس ديگر يك كلمه درباره هيچ چيز نخواهم نوشت.» قرار شد كه چند روز بعد، ساعت هفت بعد از ظهر همديگر را در كافه «تهران پالاس» ببينيم و جمال مير صادقى هم باشد. در روز مقرّر من و جمال ميرصادقى كمى پيش از ساعت هفت به آن كافه رفتيم و تا ساعت نُه نشستيم و سياوش كسرايى نيامد و موضوع فراموشش شد و بعد هم مدّتى دراز او را نديدم.
آن روز كه او را در انتشارات نيل ديدم، بر خلاف انتظارم، با خوشرويى و محبّت يك دوست واقعى با من احوالپرسى كرد. اصلاً در لحنش ذرّه اى آهنگ گلايه احساس نمى شد. انگار كه موضوع آن نقد به كلّى فراموش شده بود، و باز بر خلاف انتظار من، با همان لحن رفيقانه و صميمانه چيزى گفت به اين مضمون: «غزلهايت را خواندم. غزل يعنى اين. آنهايى كه نمى توانند اين طور غزل بگويند، بهتر است اصلاً نگويند.» به يادم نيست كه در جوابش چه گفتم. لابد بايد مى گفته بودم: «تفنّن كرده ام. مهمّ نيست.»
چند سال بعد به انگلستان آمدم. وقت داشتم كه شعرهاى پراكنده به صورتِ كتاب درنيامده خود را در دفترى گرد بياورم. اين دفتر را با عنوان «كتاب دوستى» در انگلستان چاپ و منتشر كردم. غزلها و رباعيها و دوبيتى ها از اين كتاب بيرون ماند. اخيراً ديدم كه در نقدى و جواب نقدى اين بيت از يكى از آن غزلها را نقل كرده اند:
در دستِ واقفانِ حقيقت قلم شكست،
رونق بساط مارنگاران گرفت باز!
ديدن اين بيت مرا به ياد آن غزلها و رباعيها و دوبيتى هاى به كتاب درنيامده انداخت، و نيز به ياد سياوش كسرايى كه يكى از آن غزلها را به او تقديم كرده بودم. گشتم و دفترچه اى را كه غزلها و رباعى ها و دو بيتى ها با خطّى خوش در آن نوشته شده بود، پيداكردم. در پايان اين دفترچه نوشته ام: «تمام شد، به خطّ محمود كيانوش در هجدهم مهرماه يكهزار و سيصد و پنجاه و هفت خورشيدى، در ايلينگ لندن، انگلستان». به صرافت افتادم كه آنها را، از چاپ شده و چاپ نشده، براى «نيمروز» بفرستم تا به مرور چاپ شود، و با غزل «شنگرفگون» شروع مى كنم كه در سال ۱۳۵۱ در تهران به دوست و شاعر آزاديخواه و انساندوست، سياوش كسرايى، تقديم كرده بودم.
ابرِ بهار بر ما شنگرفگون گذر كرد،
آوازِ نيكبختى از باغ خون گذر كرد.
تا آن نسيمِ گلبوى راهِ نفس فروبست
در سر هوايِ گُلگشت مستِ جنون گذر كرد.
آمد بلا و گفتيم: خواهد گذشت چون باد،
چون كوه ماند و بر ما سيلِ قرون گذر كرد.
هم راهِ عشق گُم شد، هم راهتوشه واماند
تا كاروانِ عشّاق بى رهنمون گذر كرد.
هر لاله اى كه خنديد، ساغر شكسته جان باخت،
پُرسى كه بادِ وحشى بر دشت چون گذر كرد!
ما را كه سيرِ بيرون رازِ درون نياموخت،
شايد كه وهمِ بيرون هم از درون گذر كرد!

صباحى بيدگلى كاشانى
طعنه مرغان گرفتار
بگذار كه دور از رخت اى يار بميرم
يكره بگذر بر من و بگذار بميرم
ميرم به قفس بهتر از آنست كه در باغ
از طعنه مرغان گرفتار بميرم
گفتى بتو گر بگذرم از شوق بميرى
قربان سرت بگذر و بگذار بميرم
ديوار و در كوى تو باشد بنظر كاش
بى روى تو چون روى به ديوار بميرم
هر مشكلى آسان شود از مستى و ترسم
ساغر شودم خالى و هشيار بميرم
من ميرم و از زارى من آگهى اش نيست
يارب كه دعا كرد چنين زار بميرم
با اين همه حسرت به قفس زيستم اما
آيد چو گل از باغ به بازار بميرم
خارم مشكن در جگر از بوى گل اى باد
بگذار كه از حسرت گلزار بميرم
بر سر زهما سايه ام افتاد «صباحى»
باشد كه درآن سايه ديوار بميرم

حبيببه عامرى سمنانى
ياد دوست
نقاش چيره دستم امشب بدست غم
نقشى بديع و دلكش و زيبا كشيده ام
وز جلوه جمال دل انگيز روى يار
دنياى ذوق و شعر و هنر آفريده ام
بنهاده ام ز شوق بچشمش شرار مهر
شفاف و دلفريب بدانسان كه ديده ام
چون خامه ام رسيد به لعلش، دلم طپيد
گويى به آب زمزم و رضوان رسيده ام
پنهان نمى كنم كه از آن لعل آتشين
طعم هزار بوسه شيرين چشيده ام
تصوير او تمام شد، اما دريغ و درد
ديدم كه حيف زحمت بيجا كشيده ام
تصوير زنده بود، ولى مهر ما نداشت
من نيز دل ز صحبت جانان بريده ام
در چشم دل سياه حبيبم، وفا نبود
يا اينكه بود مهر و وفا، من نديده ام
ليكن چگونه ديده بپوشم ز ديدنش
مهرش بدل گرفته و با جان خريده ام
گلزار مهر او كه بدل ريشه كرده است
با اشك چشم و خون جگرپروريده ام
من ماندم و «حبيب» و دل زار خويشتن
با ياد دوست گوشه عزلت گزيده ام

صفاى اصفهانى
سر كوى تو بود
سالها بود دلم آينه روى تو بود
خانه آئينه دل از خم ابروى تو بود
چه ندا بود كه دوش آمد ودل رفت ز دست
بود عمرى كه دل من به هياهوى تو بود
عشق هر سمت كه آورد گذرسمت تويافت
چشم هر سوى كه انداخت نظر سوى تو بود
از در دير طلب تا حرم فقر و فنا
هركجا پاى نهاديم سر كوى تو بود

اديب الممالك فراهانى
سه شنبه گشت دوشنبه
سه شنبه خواند مرا آن صنم بخانه خويش
كه مرهى نهد از راه مهر بر دل ريش
سه شنبه گشت دوشنبه، دوشنبه آدينه
كنون ببينم آدينه را چه آيد پيش
از آن زمان كه هلال دو هفته يعنى بدر
نهفته چهره ز من از دو هفته باشد بيش
درين دو هفته بود گل به پيش چشمم خار
درين دو هفته بود نوش در مذاقم نيش
شدست روزم چون نظره اش سياه و پريش

ظهير فاريابى
سرو ناز
گرفتارم بدام چين زلف عنبرين موئى
فرنگى زاده شوخى، كافرى زنار گيسوئى
دل ازيوسف برى، مجنون فريبى، كوهكن سوزى
زليخا طلعتى، ليلى وشى، شيرين سخن گوئى
سراپا ناز دلدارى، تذروى، كبك رفتارى
دو چشمش غمزه پر كارى بهم پيوسته ابروئى
يكى خال سيه جا كرده بر كنج لب لعلش
كه گويا بر لب آب بقا بنشسته هندوئى
رسيده گوشه ابرو بچشم سرمه ساى او
تو پندارى كمانداريست در دنبال آهوئى
دو پستانش زچاك پيرهن ديدم، بدل گفتم
تماشا كن كه سرو ناز، بارآورده ليموئى
به رو چون مه، به بوچون گل، معاذالله غلط گفتم
ندارد مه چنين روئى، ندارد گل چنين بوئى
به آهو نسبت چشمش چو كردم چين به ابرو زد
كه چشم شير گير ما ندارد هيچ آهوئى
ميان خوبرويان سربلندى مى سزد، او را
كه دارد چون «ظهير» او عاشق زار دعاگوئى

مسعود عطائى
«دشمن من»
شامگاهى كه درونم شبحى مى گرييد، ز خدا پرسيدم:
كيست اين دشمنِ من؟
دشمنِ شومِ روان وتنِ من؟
اين شبح كيست كه دانم به دلم چنگ زند؟
شيشه ى روح مرا سنگ زند؟
كيست اين خصم كه چشمانِ مرا تار كند؟
پرده ى غم بكشد روى همه خوبى ها، همه زيبائى ها؟
حالِ من زار كند؟
...
...
گفت برخيز و در آئينه نگاه كن يكدم،
هر كه را مى بينى، دشمنِ توست يقين آن آدم!

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
احزاب
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
مقاله هاى ايران
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   احزاب   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   مقاله هاى ايران   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •