Nimrooz
Vol. 18, No. 880, May 31, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۸۰ - چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۵
قاسم آخته
پايان كار اردشير
جنگهاى ايران و روس

قاسم آخته
پايان كار اردشير
نكته
يونانيان هم كه از حمايت اهالى مصر و امير شورشى آن چيزى عايدشان نشد و همه كشتى هايشان را در آنجا از دست دادند تصميم گرفتند با اردشير صلح كنند. زيرا آنها به روشنى متوجه شدند كه هيچ گاه توان مقابله با ايرانيان را ندارند. در نتيجه كالياس پسر هيپ پونيكوس به نمايندگى از جانب آتن به شوش آمد و خدمت اردشير رسيد و گفت آيا شهريار پيشنهاد صلح يونان را مى پذيرد. اردشير پس از فكر كردن در اين مورد صلاح را در بستن پيمان صلح ديد و به كالياس پاسخ مثبت داد و شرايط صلح را جويا شد. كالياس گفت: جزيره قبرس به ايران بازگردانده مى شود و يونانيان هرگز به متصرفات ايران وارد نمى شوند.
بقاياى ابزار جنگى، بر روى خاك هاى داغ دشت پلاتيا بر جاى ماند. پارسيان به ايران برگشتند و در يك رخوت دور از التهاب فرورفتند. شور و شوق و آتش جنگ در احساساتشان زبانه نمى كشيد. اردشير پس از مدتى جديت و پشتكار براى اوضاع زندگى ايرانيان در قصر به فكر فرورفت كه بايد چه كار كند. علاوه بر اينكه او پادشاهى عشرت طلب بود از قوه تدبير و دليرى هم برخوردار بود. سوگلى حرمسرايش ملكه داما سپيا جاى ملكه آميستيريس را گرفته بود اما بانو آميستيريس هنوز هم صاحب رأى و نفوذ بود و در مواقع لزوم مى توانست در معيت دخترش آمه تيس فرامين ملوكانه اردشير را تغيير دهد.
روزگار هم آتن و اسپارت را در كنار هم قرار داد. لاسه دمونى ها در قدرت بازو و آتنى ها فكرشان خوب كار مى كرد. تيمستوكلس، ميلتيادس، اورى بيادس، پريكلس، آريستيد، سيمون و ديگران قواى جسمانى لاسه دمونى ها و نيروى فكرى آتنيان را با هم درآميختند و دورانى خوش براى يونان رقم خورد كه در برابر پارسيان مقاومت هائى پراكنده از خود نشان دادند. پس از جنگ پلاتيا وضع آتن رونق يافت. آنها بندرگاه پيره را ساختند و آن را به آتن وصل كردند و سپس اطراف شهر را براى مصون ماندن از تعرضات احتمالى ديوار حائل كشيدند.
غنائم جنگ براى بهبود اوضاع آتن مصرف شد. لاسه دمونى ها به اين عمل شديداً اعتراض مى كردند. هدف آتنى ها اين بود كه علاوه بر سرگرم كردن ايرانيان سرزمين هاى خودشان را در آسياى صغير آزاد كنند و از يورش احتمالى ايرانيان ممانعت به عمل آورند و يا در صورت بروز چنين واقعه اى آمادگى لازم را داشته باشند. يونانيان توان مقابله با پارسى ها را نداشتند آنها در معبد آپولون جمع شدند كه چاره اى بينديشند و سرانجام قرار گذاشتند كه در برابر ايرانيان با هم متحد شوند.
آريستيد كه به عادل معروف بود و قبلاً به يونانيان گفته بود پل هاى احداثى خشايارشاه را خراب كنند تا اگر تصميم او عوض شد و خواست به يونان برگردد مانع او شوند اكنون در نقش كاتب و خزانه دار صلح عمل مى كرد. آتن، اسپارت و جزاير مهم در اتحاديه عضو شدند. آريستيد خزانه كل را به جزيره دلوس انتقال داد. اعضا پذيرفتند كه اگر اتحاديه نياز به پول، سپاه و كشتى داشت در اختيارش قرار دهند. سيمون رئيس اتحاديه دلوس طرح جنگ با پارسيان را داد اما پارسيان تمايل نداشتند بجنگند. سيمون به تراكيه و قبرس آمد اما متحدين به زودى از وضعيت جنگى خسته شدند و با پرداخت پول به آتنى ها وظيفه تهيه و تدارك سپاه را به آنها واگذار كردند. در فاصله ميان جنگ پلاتيا و جنگ هاى پلوپونزى يونانيان خوش اقبال شدند. دورانى طلايى را كه به خصوص پريكلس براى آنها به ارمغان آورده بود مى گذراندند. آتن مركز ثقل تصميم گيرى شده بود. سيمون با دويست كشتى از نوع ترمى دم به سواحل امپراتورى ايران آمد. تيترس تس يكى از فرزندان خشايارشاه فرمانده قواى پارسى حوالى جزيره قبرس با او برخورد كرد اما يونانيان براى فريب دادن قواى پارسى، لباس هائى شبيه آنها پوشيده و پس از فتح كوچك اوليه در ساحل پناه گرفته بودند در حالى كه فردات برادرزاده خشايارشاه در برخورد نخستين قواى طرفين كشته شد. زيرا ايرانيان به تصور نيروهاى خودى عكس العمل نشان ندادند. سيمون پيروزى اتفاقى اش را در كنار رود اوريمدن جشن گرفت اما اين دلخوشى ناچيز چه تاثيرى مى توانست در عزم ايرانيان داشته باشد.
شهرها و جزاير يونانى به آتن باج و خراج مى دادند. در اين ميان لاسه دمونى ها يا همان اسپارتيان به هيچ وجه نمى توانستند اين وضع را تحمل كنند چرا كه بيشتر از آتن براى اداره و سلطه بر يونان خود را مستحق مى دانستند. بنابراين زيرپاى سيمون را خالى كردند و با يك اتهام او را از مقام رياست اتحاديه خلع كردند و پريكلس معروف طراح دوران طلايى آتن را به جاى او نشاندند. پريكلس از ديگر اشخاص شهير آتن يك سر و گردن بالاتر بود. پريكلس فرزند كسان تيپ، نجيب زاده بود و پدرش در جنگ ميكال قواى يونانى را هدايت مى كرد. پريكلس سى سال در شغل هاى مختلف در آتن خدمت يا به عبارتى حكمرانى كرد. او در آتن يك پادشاه به حساب مى آمد. تصميماتش را همه اطاعت مى كردند و حرفش خريدار داشت و در احيا و بازسازى نيروى دريايى كه براى يونان نقش حياتى داشت بسيار موثر بود. پريكلس سخنران خوبى هم بود. آتن از اين دست افراد فراوان داشت كه خوب حرف مى زدند و آدم هاى سرسخت و مردد را جذب مى كردند. همين ناطقان كه پريكلس عمده ترين شان بود بازار علم را در آتن گرم مى كردند. فلاسفه و اديبان را در يكجا جمع كرد و بناهاى تاريخى در آتن ساخت. فيلسوفان، حكيمان و دانشمندان بعدى در يونان، شهرشان را تا حدود زيادى مديون پريكلس بودند. وانگهى او صنايع را گسترش داد و تجديد كرد. پريكلس اين روزگار خوش را ايجاد كرد اما يونانيان جماعتى نبودند كه قدر اين موهبت ها را بدانند زيرا در برابر پول و قدرت وسوسه مى شدند و خود را مى باختند. تدابير ايرانى خيالات يونانى را مى شناخت و مى توانست آنها را بى اثر، خنثى و نقش بر آب كند. در اين زمينه اردشير موفق بود. پريكلس آتن را سرور شهرهاى يونانى كرد و به آنها جسارت جنگ عليه ايرانيان داد و ستاره بختشان را پرفروغ كرد. اين لذات گذرا آتنى ها را در خواب غفلت برد اما پريكلس نزد وجدان خود راضى بود و در بستر مرگ براى توجيه اعمالش مى گفت: تا زمانى كه من حاكم بودم يك زن آتنى عزادار نشد. با اين وصف آتنيان اشتباه ديگرى مرتكب شدند. و به كمك مصريان شورشى شتافتند. از زمانى كه مصر تحت سلطه ايرانيان درآمد تاكنون چند بار شورش كرده بود. هرچند كه شهرياران هخامنشى به مردم مصر توجه زيادى نشان مى دادند و آنها را صاحب تمدن و شخصيت مى پنداشتند. اهالى سرزمين فراعنه ايناروس فرزند پسامتيك را كه حاكم ليبيا بود به پادشاهى خود برگزيدند و به اردشير اعلان جنگ دادند. مصريان از آتن درخواست كمك كردند و پاسخ مثبت شنيدند. اردشير فوراً سپاهى به فرماندهى عمويش هخامنش را به جنگ شورشيان فرستاد اما هخامنش ناكام ماند و كشته شد و قوا به كاخ مشهور و محكم معروف به قصر سفيد در حومه ممفيس پناه بردند زيرا اهالى پايتخت قلباً با ايرانيان بودند.
اين قصر را شاهان ايرانى ساخته بودند. ايناروس مصرى بود اما از ليبى به جنگ ايرانيان آمد به همين علت بيشتر مناطق مصر به استثناى دو شهر جزيره اى بيب لس و باتلاقى آميرته كه اولى توسط دوشاخه رود نيل محاصره و دومى بر مصب باتلاقى رود نيل واقع بودند، از ايرانيان حمايت مى كردند.
وقتى كه اردشير از كشته شدن سردارش آگاه شد سفيرى به نام مگابيز را به لاسه دمون فرستاد كه آتنى ها را از حمايت مصريان منصرف كند. مگابيز به رغم صرف پول زياد به هدفش نرسيد زيرا خاطره لشكركشى خشايارشاه هنوز در ياد لاسه دمونى ها مانده بود. مگابازوس و آرته باذ، ساتراپ هاى ايالت انطاكيه و كليكيه به كمك ايرانيان رفتند، اردشير به آنها فرمان داد كار جنگ را يكسره كنند، سيصدهزار تن بدون كشتى به مصر اعزام شدند به همين علت قواى كمكى ناچار شدند مدت يك سال انتظار بكشند تا فينيقيان و اهالى قبرس براى آنها كشتى بسازند. در اين مدت سپاه ايرانى آموزش، تمرين و مشق نظامى را گذراند و آماده جنگ شد و ايناروس هرچه سعى كرد قصر سفيد را متصرف شود موفق نشد. رشادت و مقاومت ايرانيان ايناروس و مزدوران آتنى را عقب مى راند. با رسيدن كشتى ها مگابازوس و آرته باذ با قواى تحت امرشان به ساحل رود نيل و ممفيس حركت كردند و در طى جنگ سخت، شورشيان را شكست دادند. ايناروس و آتنى ها به شهر بيب لس و آميرته گريختند. ايرانيان شهر بيب لس را محاصره كردند. اين محاصره طولانى شد و ايرانيان براى تسخير شهر و دستگيرى ايناروس آب يكى از شاخه هاى رود نيل را به نهرهاى انحرافى منتقل كردند و به اين طريق وارد شهر شدند. ايناروس به همراه آتنى ها تسليم شدند و برخى از مزدوران هم به شهر آميرته رفتند. ايناروس و آتنى هاى همراهش را به شوش نزد اردشير بردند اما با وساطت مگابازوس و آرته باذ آنها را بخشيد و به وطنشان بازگرداند. سپس فرماندهان ايرانى با وجود مقاومت آتنى ها و افراد سپاه ايناروس كه به آمير ته رفته بودند آنها را محاصره و دستگير كردند و بعد مورد عفو قرار گرفتند.
در سال ۴۵۴ مصر آرام و مطيع شد. مگابازوس و آرته باذ نشان لياقت دريافت كردند. ايرانيان هميشه از وجود اين فرماندهان زبده قله هاى كاميابى را مى پيمودند. همين مگابازوس فرزند زوپير و نوه مگابازوس معروف يكى از شش تن ايرانى بود كه پدر و جدش به داريوش در جنگ بابل و قتل بردياى دروغين مدد رساندند. و حالا به خاطر شفاعت مگابازوس، ملكه آميستيريس كه مى خواست ايناروس و يونانيانى را كه به شوش آورده بودند به تلافى كشته شدن هخامنش بكشد، از تقصير آنها گذشت. اما مدتى بعد ملكه و اردشير، ايناروس را مجازات كردند. مگابازوس از اين كار به شدت رنجيد و به انطاكيه رفت و از آنجا عليه اردشير قيام كرد. اردشير ابتدا يك مصرى به نام اوزيريس را به مقابله او فرستاد و سپس برادرزاده اش منوس تان پسر آرتاريوس والى بابل را براى اين كار مأمور كرد. اما هر دو اسير شدند. آمه تيس خواهر اردشير و همسر مگابازوس از پادشاه درخواست كرد كه شوهرش را ببخشد و اردشير او را بخشيد و به دربار فراخواند.
مگابازوس آنقدر به اردشير خدمت كرده بود كه بتواند به رغم شورش، مورد عفو قرار گيرد. در ابتداى سلطنت اردشير، مگابازوس پادشاه را از نقشه اردوان آگاه كرد و اكنون با خواباندن غائله مصر قدرت اردشير را در آنجا استقرار داد.
يونانيان هم كه از حمايت اهالى مصر و امير شورشى آن چيزى عايدشان نشد و همه كشتى هايشان را در آنجا از دست دادند تصميم گرفتند با اردشير صلح كنند. زيرا آنها به روشنى متوجه شدند كه هيچ گاه توان مقابله با ايرانيان را ندارند. در نتيجه كالياس پسر هيپ پونيكوس به نمايندگى از جانب آتن به شوش آمد و خدمت اردشير رسيد و گفت آيا شهريار پيشنهاد صلح يونان را مى پذيرد. اردشير پس از فكر كردن در اين مورد صلاح را در بستن پيمان صلح ديد و به كالياس پاسخ مثبت داد و شرايط صلح را جويا شد. كالياس گفت: جزيره قبرس به ايران بازگردانده مى شود و يونانيان هرگز به متصرفات ايران وارد نمى شوند. اردشير پذيرفت و در عوض موافقت كرد شهرهاى يونانى تحت سلطه ايرانيان مطابق قوانين خودشان اداره شوند و ايرانيان بين شهر فازليس و جزاير سى يانه در نزديكى هلسپونت دريانوردى نكنند. اردشير با آينده نگرى از جنگ صرف نظر كرد و از شوش كنترل يونان را به دست گرفت. طلا و ثروت هنگفت ايرانيان، آتنى ها را آنقدر فريفت كه خيلى زود همانند گذشته همه چيز را فراموش كردند. ميان آتن و اسپارت دشمنى و نفاق ايجاد شد و خورشيد دوران طلايى غروب كرد. هركدام براى نزديكى به ايران از ديگرى سبقت مى گرفت. اين رقابت كينه جويانه به جنگ هائى دامن زد كه ۲۷ سال (۴۳۰-۴۰۴ ق.م) به طول انجاميد. حسادت لاسه دمونى ها به آتن كه با دانش مردانش به ترقى رسيده بود، اختلاف نژادى و تفاوت در نوع حكومت و تقسيم ناعادلانه منافع هركدام براى شروع جنگ كافى بود. يونانيان از نژاد ينيانى و لاسه دمونى ها دريانى بودند. البته بخل و حسادت در جامعه يونانى ريشه دار بود بنابراين دودستگى شكل گرفت. آتن با جزاير ساموس و شهرهاى نزديك به آسياى صغير در مقابل اسپارت كه با كورنيت، تيس و ديگر شهرها متحد شده بود قرار گرفت. لاسه دمونى ها به شيوه حكومتى ايرانيان متمايل بودند و حكومت فردى را مى پسنديدند اما آتنى ها طرفدار حكومت ملى بودند. در نتيجه لاسه دمون بيشتر طرف توجه پارسيان قرار گرفت. افزون بر آن ايرانيان از جانب آتن خيانت هاى فراوان ديده بودند. ماحصل جنگ هاى پلوپونز به برترى اسپارت انجاميد كه توسط ايرانيان حمايت مى شد. اما سياست دولت ايران اين بود كه هر دولت را همزمان در چنگ داشته باشد كه البته آتن هيچ گاه موفق نشد مستقيم با شوش ارتباط برقرار كند و اسپارت هم با ساتراپ هاى ليديه و آسياى صغير مذاكره مى كرد. به اين ترتيب اردشير از بسط دادن امپراتورى به شيوه جنگ چشم پوشيد. يونانيان دربار ايران سعى كردند او را همانند خشايارشاه به جنگ ترغيب كنند اما اردشير هيچ گاه به حرف هاى آنها گوش نكرد، و پس از چهل سال پادشاهى در سال ۴۲۴ ق.م به اتفاق همسرش ملكه دامادسپيا در يك روز درگذشت. فرزندش خشايارشاه دوم نيز سلطنتى چهل روزه را به دست گرفت و كينه توزى برادر به او مجال حكومت نداد.
همسران ديگر اردشير، آلوگونه و كسمارتى دين هر دو اهل بابل بودند، اما ملكه قدرتمند، پروشات يكى ديگر از همسران او بحث جداگانه اى دارد. پروشات خانمى زرنگ، بادرايت و نفوذ بسيار در امپراتورى ايران شد و در حكومت دو پادشاه نقش مهمى ايفا كرد. او بى رحم و مقتدر بود و پادشاه را در چنگالش اسير كرد.
سلطنت خشايارشاه دوم كوتاه بود. شبى كه در حالت مستى به اتاق خوابش مى رفت به وسيله زخم دشنه سغديانوس فرزند آلوگونه برادر ناتنى اش و با همدستى خواجه فارناسياس به قتل رسيد و همراه جسد پدر و مادرش به مقبره شاهان هخامنشى در تخت جمشيد منتقل شد.
سغديانوس بلافاصله خواجه بغ راز را كه نزد اردشير و ايرانيان خيلى عزيز بود كشت. اين عمل سغديانوس موجب تنفر شديد ايرانيان از او شد. سغديانوس سعى كرد دل آنها را به دست آورد اما آنان حاضر نشدند از اشتباه فاحش او بگذرند. خبط ديگر سغديانوس ترديد بى مورد به برادر ناتنى ديگرش اخس فرزند كسمارتى دين بود. اما اخس از تصميم برادر مطلع شد و به دعوت برادرش كه او را از باختر كه والى آنجا بود به پايتخت فراخوانده بود پاسخ داد اما تعلل كرد. در اين بين آرباريوس فرمانده سواره نظام ايرانيان در مصر با كمك آركسانس ساتراپ مصر و خواجه آرتكسارس كه او هم به اردشير وفادار بود، وقتى از حركت اخس آگاه شدند تاج شاهى را بر سرش گذاردند و او را پادشاه رسمى ايران خواندند. اين بار اخس، سغديانوس را به باختر دعوت كرد. سغديانوس در رفتن ترديد داشت. اطرافيان هم او را از رفتن بازداشتند اما بالاخره سغديانوس نزد برادر رفت. اخس او را اعدام كرد و خودش با نام داريوش دوم، پادشاه ايران شد.

جنگهاى ايران و روس
گزارش ژنرال گاردان را درباره وضعيت قشون ايران تا جايى مرور كرديم كه به وضعيت توپخانه و توپچيان ايران مى پرداخت. گاردان فرستاده ناپلئون به دربار فتحعلى شاه قاجار بود كه براى مهيا كردن شرايط اجراى فصل هائى از قرارداد فين كنشتاين به تهران آمد. او و همراهان نظامى اش وظيفه داشتند قواى ايران را براى مقاومت در برابر هجوم روس ها به قفقاز سامان دهند و در عين حال شرايط جغرافيايى و وضعيت راه هاى ايران را براى لشكركشى احتمالى فرانسوى ها به هند بررسى كنند. چنانكه خوانديد او گزارش خود را با اين جمله روشنگر آغاز كرده بود كه: «اوضاع نظام ايران قابل اهميت و اعتبار نيست» . گاردان سپس به شرح عده نفرات، شيوه سازماندهى، مقدار مواجب، شرايط سلاح ها و اسب ها و توپخانه قشون ايران پرداخته و چنين ادامه داده بود:

قشون
باروت سربازان هم مثل گلوله هاى ايشان ناقص است چرا كه مواد آن را بد با هم تركيب مى كنند. به همين جهت ايرانيان باروت اروپايى را ترجيح مى دهند.
لباس: لباس متحدالشكل به هيچوجه در ايران معمول نيست. شيوه تهيه عليق اسب را ايرانيان نمى دانند و فقط انبار كردن كاه در آبادى هاى خارج شهر معمول است و در زمستان از آن نقاط به شهر كاه مى آورند و چون تهيه انبار عليق مرسوم نيست، فقط در مواقع وجود علف به خارج مى روند و در اوايل تابستان و اوايل پائيز به شهر بر مى گردند.
مريضخانه: مريضخانه به هيچوجه در ايران نيست. در آبادى هاى خارج شهر فقط بعضى از مردم به عنوان دلاكى اين حرفه را از پدر به ارث مى برند و به گرفتن خون (حجامت) و ساير اعمال جراحى مى پردازند.
سان: سان قشون در دو موقع به عمل مى آيد، يك دفعه در اواخر بهار موقع رفتن به ييلاق، ديگر در اواخر تابستان موقع مرخصى. در اين قبيل موارد شاه يا وليعهد در چادر خود جلوس مى كنند و قشون در سمت دست چپ او سان مى دهد و صاحب منصبى ايشان را فوج به فوج به اسم مى خواند و صاحب منصب ديگرى حضور ايشان را جواب مى گويد. مقررى سربازان هر شش ماه تأديه مى شود و هر كس به شخصه حقوق خود را مى گيرد.
اردوگاه: اردوگاه هيچ گونه نظم ندارد. شب قراول صحيحى نيست، فقط توپ ها را بالاى اردو قرار مى دهند و شترها را در محلى كه يكى دو فرسخ تا اردو فاصله دارد مى خوابانند. در جلوى اردو و راهى كه بايد پيموده شود، وزرا و اعيان حاضر خدمت مقر دارند. جلوى چادر اعيان بازار مكاره است و اصناف مختلف، از نانوا و خياط و سراج و ميوه فروش و غيره با اردو حركت مى كنند.در جلوى اردو دو تير به نام درخت عدالت نصب كرده اند و بيرق سرخى روى هر كدام از آنها نصب است.
دور اين تيرها سواران ايلات چادر مى زنند و اسبان خود را بدون رعايت ترتيبى در اطراف چادرها مى بندند. ايرانى ها عادت دارند كه چادرها و اموال خويش را در سفر با خود ببرند ولى از ميان ايشان فقط شاهزادگان مى توانند زن هاى خود را هم همراه داشته باشند.
شب به كسانى كه بايد دور چادر شاه يا وليعهد كشيك دهند دستور مى دهند و معمولاً عده اين جماعت به پانصدنفر مى رسد.
به علاوه بستگان پادشاه يا وليعهد هم هركدام مستحفظينى دارند كه منظماً كشيك مى دهند و تمام شب براى اينكه غافل نشوند، به صداى بيدارباش يكديگر را مى خوانند.
نقشه جنگى: هيچ قسم نقشه اى در ايران موجود نيست. فقط دور هر قصبه اى حصارى است از گل داراى برج هاى مرتفع آجرى كنگره دار و گرد شهرها خندق نيز كنده اند. تنها در تهران جلوى هر دروازه اى از ۲۰۰ تا ۳۰۰ قدم برجى گلى ساخته اند و روى آن را اندود كرده و خندقى نيز گرداگرد تهران هست كه هيچ قسمت آن از قلعه ديده نمى شود.سرباز ايرانى قانع و مطيع و در تحمل سختى بردبار است، ولى احتياج به سرمشق و ترتيب صحيح دارد.
عدالت: احقاق حق با اعيان و وزرا و روساى ايلات است. اعليحضرت شاه هم در روزهاى «سلام» به دادخواهى مى نشيند. «سلام» يك نوع سان قشونى است كه در آن روز تمام اعيان و رجال نيز نزديك ظهر به خدمت شاه مى رسند.
بحريه: هيچ قسم بحريه (نيروى دريايى) وجود خارجى ندارد. ( «ماموريت ژنرال گاردان در ايران» ترجمه عباس اقبال- با اندكى تغيير و تلخيص)
مقايسه گزارش انتقادى گاردان در مورد قشون ايران با اقدامات اصلاحى عباس ميرزا در «نظام جديد» (كه به تدريج اتفاق افتاد) نشان مى دهد كه اين اصلاحات كاملاً تحت تأثير نظرات گاردان بوده است.
به ياد داريد كه عباس ميرزا در اجراى «نظام جديد» خود، دوازده هزار جوان آذربايجانى را با «مواجب و جيره و ملبوس و تداركات» فراهم آورد و به آنها آموزش «چابكى و تيراندازى و نشانه زنى و سربازى» داد. او همچنين به «ساختن توپ و مشق توپ اندازى اهالى ايران»، «تعليم مهندسان» ، «ساختن قلعه هاى رفيع به طرز قلعه هاى فرنگ» و استخدام «سپاهيان و معلمان توپ و تفنگ و صناع زيرك و طبيب و جراح» از كشورهاى اروپايى همت گماشت. («مآثر سلطانيه» عبدالرزاق مفتون دنبلى، تصحيح و تحشيه غلامحسين زرگرى نژاد).
چنان كه پيدا است در ابتدا هم گاردان در سامان دادن به وضع قشون ايران از طريق آموزش سپاهيان جدى بود و هم شاهزاده عباس ميرزا ضرورت اين كار را به فراست دريافت و به جد به آن پرداخت. اما تغييرى كه مدتى بعد در روابط روسيه و فرانسه به وجود آمد و به انعقاد معاهده تيلسيت انجاميد، مسير ماجراها را به كلى تغيير داد.

داستان اين معاهده
قرارداد فين كنشتاين در تاريخ ۴ مه ۱۸۰۷م بين فرستاده فتحعلى شاه قاجار و نماينده ناپلئون منعقد شد. اين قرارداد حدود هشت ماه بعد كه ژنرال گاردان به تهران رسيد، توسط فتحعلى شاه به امضاء رسيد. گاردان، گروهى كارشناس نظامى و مهندس همراه داشت كه وظيفه داشتند ضمن كمك به سازماندهى مجدد قشون ايران و افزايش توان رزمى آن، راه ها و امكانات لشكركشى فرانسه به هندوستان از طريق ايران را بررسى كنند. «افسرانى كه مأمور تربيت و تعليم سپاه جديد ايران بودند در تهران و آذربايجان به كار خود مشغول شدند و به ظاهر در حدود ۳۵هزار نفر پياده نظام ترتيب دادند،» فابويه «متخصص توپخانه در اصفهان كارخانه توپ ريزى تأسيس نمود و به دستور فتحعلى شاه ۲۰ توپ سبك صحرايى در مدت ۸ ماه فراهم آورد.» بن تان «و» لامى «مأمور شدند كه در اردوى عباس ميرزا خدمت كنند.
افواج سمنانى و مازندرانى در تهران و ۲۰ هزار پياده آذربايجانى در تبريز و ۱۴هزار نفر سرباز در اصفهان تحت تعليم نظامى افسران فرانسه قرار گرفتند و بعد از يك سال عده سپاه تعليم ديده به ۳۵ هزار رسيد كه با سواران چريك اردوى عباس ميرزا متحداً در جنگ هاى قفقازيه شركت كردند.» («ايران در دوره سلطنت قاجار» ، على اصغر شميم).

نامه
اما در حالى كه به نظر مى رسيد همه چيز به خوبى پيش مى رود، خبر انعقاد معاهده «تيلسيت» ميان روسيه و فرانسه به تهران رسيد. اين معاهده روز هشتم ژوئيه ۱۸۰۷م (حتى پيش از رسيدن گاردان به تهران) ميان ناپلئون و الكساندر اول، تزار روسيه، بسته شده بود. ناپلئون برخلاف آنچه براساس قرارداد فين كنشتاين به عهده گرفته بود، به هنگام انعقاد قرارداد صلح با روس ها موضوع گرجستان را مطرح نكرده بود.
به نظر مى رسد فتحعلى شاه نسبت به اين اقدام اعتراض كرده بود كه گاردان در نامه اى به تاريخ فوريه ۱۸۰۸ به او نوشت: «چاپار ايرانى كه از قسطنطنيه رسيده از دولت مطبوع من مراسلاتى آورده است. اعليحضرت ناپلئون كبير انتظار آن را داشته كه جنگ بين ايران و روسيه قطع شود و اين انتظار نتيجه اظهار تمايل اعليحضرت شاه ايران به برقرارى صلح بين دولتين است.
اعليحضرت (ناپلئون) تصديق مى كند كه در عهدنامه» تيلسيت «راجع به ايران ماده اى گنجانده نشده و علت آن اين است كه اولاً در آن تاريخ هنوز دولت ايران عهدنامه اتحاد بين فرانسه و ايران را تصويب نكرده بود؛ ثانياً دربار تهران امكان داشت كه آن معاهده را تصديق نكند. به همين جهت چون اعليحضرت هيچ نوع اطمينانى در باب روابط آينده خود با ايران نداشت، نمى توانست در باب روابطى كه هنوز استحكام نيافته بود با روس ها صحبتى بدارد
.با تمام اين احوال اعليحضرت بدون اينكه منتظر رسيدن خبر تصويب عهدنامه شده باشد مرا مأمور كرده است كه به اعليحضرت پادشاه ايران اطمينان دهم كه دولت روسيه در حال حاضر با هر مملكتى كه متحد فرانسه باشد طريق دوستى پيش خواهد گرفت. از اين مراتب گذشته اعليحضرت ناپلئون به من اجازه داده است كه دولت فرانسه را بين ايران و روسيه واسطه آشتى قرار دهم و مذاكراتى كه در تهران بين صدراعظم ايران و يك نفر سفير روس واقع خواهد شد، كاملاً به نفع ايران كه اعليحضرت ناپلئون آن را مثل مملكت خود مى داند، به انجام رسد.
اعليحضرت آرزو دارد و صميمانه مايل است كه اين مذاكرات منتهى به عقد صلحنامه اى شود كه مقتضى شرافت و متناسب با حيثيات مملكتى نظير ايران باشد.»

انگليسى ها
گاردان در ادامه نامه خود به فتحعلى شاه شرحى از اوضاع اروپا و جهان ارائه مى كند و نشان مى دهد كه بسيارى از بنادر جهان بر روى كشتى هاى انگليسى بسته شده است.
او سپس توقع ناپلئون را مبنى بر قطع رابطه با انگلستان يادآورى مى كند و مى نويسد: «اعليحضرت امپراطور ما نمى تواند ببيند كه در تمام دنيا فقط باب ايران بر روى انگليسى ها باز بماند. اعليحضرت به استظهار اطمينان هائى كه از طرف اعليحضرت پادشاه ايران چندبار به او داده شده، انتظار آن را دارد كه دولت ايران هم بر ضد انگليس كه جنايت كارى او مخفى نيست، به اقدامات شديده مبادرت نمايد.
اعليحضرت ما مى خواهد كه هر نوع تجارتى بين ايران و انگليس مقطوع گردد و تمام عمال و كارگران اين مملكت از جميع بلاد و بنادر ايران طرد شوند و مكاتباتى را كه بين انگليس و هندوستان از راه ايران به عمل مى آيد اولياى امور ايران ضبط و مفتوح نمايند.»
فتحعلى شاه به تدريج متوجه مى شد كه با وضعيت جديد و عهدنامه صلحى كه بين فرانسه و روسيه بسته شده است، ديگر نمى تواند روى اتحاد با فرانسه چندان تكيه كند. اما هنوز كاملاً نااميد نشده بود. بنابراين پاسخى مناسب به نامه گاردان داد تا به اطلاع ناپلئون رسانده شود.
او پيشنهاد مذاكره با روس ها (با ميانجيگرى فرانسه) را نيز پذيرفت، اما طولى نكشيد كه ناچار بار ديگر رو به انگليسى ها آورد.
چنانكه ديديم انگليسى ها پس از مطلع شدن از انعقاد پيمان فين كنشتاين به صرافت افتادند كه بار ديگر رابطه خود را با پادشاه ايران ترميم كنند و به همين منظور فرستادگانى راهى تهران كردند.

واكنش
خبر انعقاد معاهده صلح تيلسيت بسيارى از اميدهاى فتحعلى شاه قاجار را به اتحاد با فرانسه از ميان برد. او ابتدا در پى يافتن متحدى قدرتمند براى مقابله با توسعه طلبى روس ها، به انگلستان روى آورده بود؛ اما هنگامى كه انگليسى ها به تقاضاى كمك او اعتنا نكردند، به ناپلئون متمايل شد. تعهداتى كه فرانسوى ها در معاهده فين كنشتاين به عهده گرفتند تا حدود زيادى نظر شاه ايران را تأمين مى كرد. از جمله مهمترين اين تعهدات ارائه كمك هاى آموزشى و تجهيزات نظامى به ايران بود.
تعهد مهم ديگر آنها اين بود كه فرانسوى ها مى بايست تمام توان ديپلماتيك و نفوذ خود را براى بازگرداندن گرجستان به ايران به كار گيرند. اما آنها هنگامى كه با روسيه پيمان صلح تيلسيت را امضا مى كردند، هيچ اشاره اى به حق ايران بر گرجستان در آن نگنجاندند. پيدا بود كه ايران با توجه به معاهده فين كنشتاين انتظار داشته است
فرانسوى ها در مذاكرات صلح با روسيه موضوع گرجستان را مطرح كنند. اما چنانكه ديديم ناپلئون در پيامى كه به وسيله ژنرال گاردان براى شاه ايران فرستاده بود، يادآور شد كه هنگام امضاى معاهده تيلسيت هنوز پيمان فين كنشتاين به تصويب شاه ايران نرسيده بود و او از اجرايى شدن آن اطمينان نداشته است.
او با وجود اين بر انتظار خود از ايران مبنى بر راندن انگليسى ها و قطع رابطه سياسى و تجارى با آنها تأكيد كرده و وعده داده بود كه ميان روسيه و ايران ميانجيگرى خواهد كرد و اختلافات را به نفع ايران خاتمه خواهد داد.

پاسخ
فتحعلى شاه در نامه اى به تاريخ ۱۷ فوريه ۱۸۰۸م. (ذيحجه ۱۲۲۲ه ق) به نامه گاردان (حاوى پيام ناپلئون) چنين پاسخ داد:
«بعد از اداى مراسم و آداب معموله اعليحضرت پادشاه ايران از مراقبات سرتيپ گاردان در ابلاغ سريع نيات اعليحضرت ناپلئون اظهار كمال رضامندى مى نمايد و مسرت خود را از صفاى نيت و مراتب اخلاص او در طريق ارتباط با دربار ايران اشعار مى دارد...
شرحى كه از نيات اعليحضرت ناپلئون امپراطور برادر معظم مكرم ما خلدالله ملكه در باب قطع محاربه بين ايران و روسيه اظهار داشته و حاضر بودن خود را در شراكت با وزراى ايرانى در عقد معاهده صلح با سفير فوق العاده روسيه بيان نموده بوديد، دوستى و محبت ناپلئون كبير را نسبت به ما و تخت و تاج ايران در نظر ما اظهر من الشمس و اجلى من السماء كرد.
در اينكه اين دو دولت ابد مدت معاً طريق وداد مى پيمايند و در سراء و ضراء (شادى و گزند) شريك و سهيم يكديگرند شك و شبهه اى نيست.
نيات صادقانه برادر معظم ما و مجاهدات دائمى او در حفظ منافع ممالك ما و صفاى ضمير و صداقت او در اين مرحله پيش ما محتاج به اقامه برهان نيست. بنابراين اطمينان داريم كه بناى اتحاد و دوستى اين دو دولت روز به روز مستحكم تر و تا قيام قيامت برقرار خواهد ماند.
در خصوص قطع روابط ايران با انگليس خاطر محترم بايد مسبوق باشد كه از روزى كه دولتين عليين ما دست اتحاد به يكديگر داده اند جميع ابواب ارتباط بين مردم ايران و انگليس مسدود گرديده و سفيرى كه از جانب ايران به هندوستان مأمور شده بود (منظور محمد نبى خان است) به امر ما احضار گرديده است(؟).
گذشته از اين مراتب جميع انگليسى هائى را كه در بلاد يا در بنادر ما بوده اند از ايران خارج كرده اند.» ( «مأموريت ژنرال گاردان در ايران» ، ترجمه عباس اقبال)

انگليسى ها
اما ببينيم انعقاد قرارداد فين كنشتاين در ماه مه ۱۸۰۷م. چه تأثيرى بر انگليسى ها داشت. دنيس رايت در «انگليسى ها در ميان ايرانيان» در اين مورد چنين توضيح داده است:
«اين موفقيت فرانسه (متحد شدن با ايران عليه انگليس و روسيه) در لندن و كلكته هراس فراوان برانگيخت و به علاوه به فعاليت هاى ديپلماتيك خارق العاده اى انجاميد كه بيانگر گيجى و سردرگمى مقامات انگليسى بود و تنها در ادوار بعد با نگريستن به آنچه گذشته بود مى شد آن فعاليت ها را خنده آور يافت.
توضيح آنكه هم از انگلستان و هم از هندوستان فرستادگانى به ايران گسيل شدند تا شاه را به قطع رابطه با فرانسه و عقد پيمان جديدى با بريتانيا ترغيب نمايند.
از انگلستان سر هارفورد جونز به ايران فرستاده شد و از هندوستان جان مالكوم كه قبلاً رياست هيأت سال هاى ۱۸۰۰ و ۱۸۰۱ را به عهده داشت و اكنون اختصاصاً براى ايفاى مأموريت جديد، به درجه سرتيپى ارتقاءيافته بود.
هارفورد جونز كه تقريباً بيست سال از عمر خود را در بصره و بغداد در استخدام كمپانى هند شرقى گذرانده بود و طى آن مدت، دوبار از ايران ديدار كرده و زبان فارسى را آموخته بود، بسيار شايق بود كه به عنوان نماينده به ايران برود...
هارفورد جونز در سال هاى ۱۸۰۶ و ۱۸۰۷ در لندن بود و در آن هنگام از پشتيبانى بعضى از مديران كمپانى هند شرقى كه از اسراف و ريخت و پاش مالكوم در طى نخستين مأموريتش شديداً خشمگين بودند برخوردار شد.
جونز به مقامات مربوطه قبولانده بود كه نمى توان از شاه انتظار داشت كه با فرستاده اى كه صرفاً توسط كمپانى هند شرقى منصوب شده باشد سروكله بزند و بنابراين به سمت فرستاده دولت بريتانيا در ايران منصوب شد و با عنوان» بارون «منصب لردى يافت. در همان هنگام مالكوم كه بسيار مايل بود به ايران بازگردد، در كلكته دست به تحريك و دسيسه زد...»
ادامه دارد

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
احزاب
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
مقاله هاى ايران
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   احزاب   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   مقاله هاى ايران   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •