Nimrooz
Vol. 18, No. 880, May 31, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۸۰ - چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۵
بازتاب- آوازه
شبى با «فُرسى»
*هنوز نوشتن بازتابِ هفته گذشته با عنوان «توانِ پراكنده كارى» و درباره «جواد مجابى»، به پايان نرسيده بود كه شاهد ديگرى بر اين «توانائى ممكن» از راه رسيد!
-بهمن فُرسى، كه نشر تازه پاى «پامَس»، آخرين مجموعه  قصه هايش را انتشار داده، آمده بود به آلمان و شهر كلن، تا در مراسم معرفى مجموعه شركت كند و يكى دوتائى از قصه هايش و شعرهايش را براى حاضران بخواند.
فُرسى يكى از توانمندانِ برجسته پراكنده كارى است. از نخست چنين بوده و تا امروز هم در ادامه راه پايدارى كرده است. تفاوت عمده اى كه ميان او و توانمندان اندك ديگر هست، اين است كه در هر عرصه اى كه كار مى كند، مى كوشد از پيروى از سبك هاى رايج بپرهيزد و زبان و بيانى ويژه خود پيدا كند. اين كوشش و توفيقِ استمرار آن طبعاً به مذاق نوآوران خوش مى آيد. ولى گاه آنچنان تند و تيز و بى مهار مى شود كه صداى، به قول خود فرسى، «بزرگان استخوان سائيده معاصر» و «استخوان تركانده معاصرتر» را درمى آورد!
فرسى كه در سال ۱۳۱۲ در تبريز زاده شده، از سه چهار سالگى به تهران آمده و از «دومين سال دبيرستان، نوشتن را آغاز كرده است!» از تيره «نيم درس خواندگان و فارغ التحصيل نشوندگان از دانشكده هاى زندگى است!» از نوزده سالگى به كار پرداخته، كارهائى كه بيشتر با نوشتن در ارتباط بوده است، مثل مديريت روابط عمومى، مديريت سازمان انتشاراتى، سرپرستى كتابفروشى، ويراستارى و قلم زدن هاى تبليغاتى. همپاى اين كارها نيز قصه و نمايشنامه و فيلمنامه نوشته، شعر سروده، نقاشى كرده، پيكره ساخته، نقد نوشته، بازى و كارگردانى كرده و براى راديو و تلويزيون برنامه ساخته و.....
-در همين دوره درازمدتِ غربت، بيش از ۱۰ كتاب در زمينه هاى مختلف انتشار داده، ۱۵ نمايشگاه نقاشى و پيكره سازى برگزار كرده، چند سفرنامه نوشته و چندين نقد در نشريات برونمرزى منتشر كرده است.
كار با ارزش ديگر فرسى «ويرايش، پرداخت و اجراى دراماتيك يك تنه، از پنج داستان شاهنامه است» كه دو سه سالى پيش در يك آلبوم صوتى (ديسك) به بازار آمده است.
*
*بهمن فرسى در مقدمه اى كه بر «يك پوست يك استخوان»، مجموعه «گويه»هاى خود (شعرهاى كوتاه متأثر از فرمِ رباعى) نهاده، قضيه شگفت زده شدن ديگران را از اين همه توان پراكنده كارى به نقلى طنزآميز آورده است. او خود را «عنصرى چند خطه و در نتيجه خط خطى» مى بيند كه «هيچگاه مثل بچه آدم ننشسته است به يك چيز بند كند و تنه همان چيز را در كالبد خودش... تناور سازد» و «در نتيجه، نشده است كه ميان اين همه سر، كه سرى هم نيستند، ما هم سرى باشيم كه آن هم سرى نباشد...»! از اين فروتنى ريشخندانه كه بگذريم، فرسى سپس در پاسخ آنها كه مى پرسند: «آقا شما چطور مى توانيد؟» مى گويد «راستش ما نمى دانيم، چطور مى توانيم! ولى مى بينيد- يا نمى بينيد- كه چاره ديگرى نداشته ايم و نداريم»! و در برابر اين حرف كه «اگر فقط به يك خط از خطوط مى چسبيديد... چه پهلوانى از كار درمى آمديد؟» مى افزايد: «غرض سرشت ما... لابد رسيدن به مقام پهلوانى نبوده است» و بعد ادامه مى دهد: «ما هميشه از اين شاخ پريده ايم به آن شاخ... اگر هم ميخى از ما در جائى كوبيده شده باشد، عمدى بودن آن بدين وسيله تكذيب مى شود و از شاخى كه ميخ مان در آن فرو شده، طلب بخشش داريم!» فرسى سپس گوشه اى نيز به انبوه «تك خطى»ها مى زند: «درود مى فرستيم به خيلِ مردمان يك خطه و بر سر يك شاخ زيسته، و بر سر يك شاخ مُرده!...»
*
*با اين همه، توجه فرسى از همان آغاز ورود به عرصه هاى هنرى بيش از هر چيز به نوشتن، معطوف شده است. اگر چه نخستين نوشته اش، «نبيره هاى بابا آدم» در سال ،۱۳۳۳ انتشار يافته، ولى انتشار و اجراى نمايشنامه «گلدان» تكانى به زندگى او داده و «سرش را در ميان سرهائى كه سرى هم بودند!» بلند كرده است. خودش نيز اين را مى داند و «گلدان» را يك «كار فوق حرفه اى» قلمداد مى كند. تئاتر فوق حرفه اى «تئاتر فكر و ذكر» است. «و نه تنورى كه نانى هم از آن دربيايد»! نقد مثبت «جلال آل احمد» روى گلدان، «كوبيدن ميخ» اعتبار را روى شاخه ادبيات، براى فرسى آسان تر مى كرد. آل احمد به نويسندگان ديگر هشدار داده بود: «آماده باشيد حريف تازه نفسى وارد ميدان مى شود!»
-نمايشنامه هاى ديگر او نيز چون «چوب زير بغل»، «صداى شكستن»، «بهار و عروسك» و «آرامسايشگاه» نيز به پشتوانه توفيق گلدان، پياپى انتشار يافته و روى صحنه بازى شده اند، ولى «سرشت چند خطه» فرسى، نمى گذاشت كه همه نيرويش را روى صحنه بگذارد. پاى قصه و شعر نيز در ميان بوده، علاوه بر آن روى شاخه هاى دورتر، نقاشى و پيكره سازى نيز مى پريده است. البته خودش مى گويد كه از نقاشى «در فاصله دو مرحله نوشتن» بهره مى گرفته است. «نقاشى بسيار هنر مفرحى است... در نقاشى و مجسمه سازى شما با ميدان عمل محدود و وسائل معين سر و كار داريد و هر لحظه با تحول حس و انديشه، خود روبرو مى شويد... يعنى كار، يك نوع آفرينش دَم به دَم است... هر تكه رنگى كه مى گذاريد، هر سر قلم موئى كه مى كشيد، يا هر تكه سنگ و چوبى كه با قلم و مشته، مى پرانيد، لحظه به لحظه شاهد تحول خلاقيت خود هستيد...» با اين همه فرسى تماماً دل به نقاشى نسپرده چرا كه آن را به عشق «نوشتن» باخته است! هميشه دوست داشته از نقاشى به عنوان رفع خستگى ها و التيام رنج هاى ناشى از نوشتن، استفاده كند.
-فرسى مى گويد در مورد شعر «هيچگاه، هيچ مسابقه اى، با هيچكس» نداشته است» و اگر شعرى از راه مى رسيده، هنگامى آن را به خود راه مى داده كه واقعاً چيزى به همراه داشته باشد.
-در زندگى غربت زده برونمرزى البته وضع تفاوت كرده و در ميان همه مقوله ها، نقاشى شده است «نان دائى او.» اگر پولكى درمى آيد و زندگى را مى چرخاند از نمايشگاه هائى است كه توانسته اين سو و آن سو برگزار كند: بماند كه اين يكى هم اخيراً به مشكل برخورده است. مقدار زيادى كار تازه دارد كه جائى براى نمايش آنها پيدا نمى كند..»

قصه و شعر
*مجموعه داستان تازه بهمن فرسى، عنوان يكى از قصه ها را كه «غورراپ، غورراپ» نام دارد. برخود نهاده است كه همان ابوعطا خواندن قورباغه باشد! حالا چگونه باشد آن حكايت، بايد فرصتى دست دهد تا آن را همراه با چهار داستان ديگر مجموعه به دقت بخوانيم و بازتابانيم. فرسى در مراسم معرفى كتاب، قصه «غورراپ غورراپ» را نمى دانيم به چه علت نمى خواند و مى رود به سراغ آخرين قصه مجموعه كه «وطنى، در خارجه» نام دارد و اشاره هائى دارد طنزآميز و عبرت آموز به جريان نمايش فيلم هاى وطن در جشنواره هاى جهانى. فرسى خود آن را يك «رپرتاژ مانند نقد مانند در قالب سناريو مانند» از جريان نمايش يك فيلم معرفى مى كند. او پيش از آن «سناريوى نمايش فيلم وطنى را كه «وطنى» هم نام دارد، آغاز كند، اداى يكى دو توضيح را ضرورى مى داند. از جمله مى گويد كه به جاى كلمه اجنبى «سكانس»، از واژه خودى «لقمه» مساعده گرفته شده كه در عالم نوشتار سينمائى، سابقه كاربرد ندارد...» و ديگران آن كه «اصطلاح جهان سوم ديگر يك وصله نخ نما شده در كتاب جامعه شناسى است- پيش از آن كه پاره اى از نويسندگان جهان سومى خيال كنند كه ادبيات شان جهانى شده، خود جهان، ترتيباتش به هم ريخت! جهان امروز در عمل فقط دو تا جهان است، جهان يكم و جهان بقيه جهان...!»
بعد سناريوئى مى سازد از نمايش سناريوى فيلم «وطنى» در هجده لقمه بزرگ و كوچك! محتواى سناريو و قصه هاى ديگر- همانطور كه گفتيم- بماند براى فرصتى ديگر...
*و اما بهمن فرسى ما را از شنيدن «گويه» هاى خود نيز بى نصيب نمى گذارد. پيش تر از او در جُنگ گويه ها (يك پوست، يك استخوان) خوانده بوديم كه علاقه به «شعر موجزه را از پدر به ارث برده است، كه «حاشيه كتاب هايش پر بود از مصراع و تك بيت و دو بيتى و رباعى». البته مردم را هم مى ديده است كه لابلاى سخن، هرگاه به شعر متوسل مى شوند به همين طول! از شعر، به همين كميت كيفى در شعر بسنده مى كردند... اين شد كه از همان اوان «مشاهده» كه يك الف بچه بوده و هزار الفبا، پرسش» نه تنها مصراع و بيت كه به ويژه عشق «رباعى» به دلش افتاده است: «به چشم من، رباعى شعر چكيده ناب بود. شعر تمام و كامل، اضافه و كم نداشت و به خود راه نمى داد.... پس افتادم به جان افق ها تا رد اين سوگلى شعرانه را در طومار شعر سرزمينم بيشتر بيابم و چند و چونش را بهتر بشناسم...»
فرسى حالا هم در اين شب معرفى، باز واله و شيداى رباعى باقى مانده است و آن را يكى از زيباترين و غنى ترين فرم هاى شعر فارسى مى داند. شاعر مى تواند در اين فرم، «با كم ترين كلام گاه مضامين بلندى را مطرح كند. فرسى به رغبت تازه اى كه در شاعران برونمرزى و شايد به پيروى از انها در ميان شاعران درون پيدا شده نيز توجه دارد.
ولى معتقد است كه غالب آنها كه به سراغ رباعى مى روند، كار را دست كم مى گيرند. فكر مى كنند اين كوتاه ترين شكل بيانى است. اوج گيرى ارتجاع فرهنگى در داخل هم كه رجعت به فرم هاى كهنه را تشويق مى كرد، به ايجاد موج تازه رباعى سرائى يارى مى رسانيد. متأسفانه محتواى خيلى از اين رباعى ها نشان دهنده دست كم گرفتن اين فرم از سوى شاعران امروز است. نه فهم و دريافت تازه اى از آن.
فرسى مى افزايد كه با آن كه عاشق اين فرم بوده و از پنجاه سال پيش هميشه فكر او با آن انس و الفت داشته، همه رباعى هائى كه ساخته، از بيست فقره بيشتر نمى شود. چون هيچ فكر نمى كرده كه با كسى مسابقه مى دهد. «رباعى اگر آمده، خودش آمده است.» او ولى هميشه فكر مى كرده كه آيا مى شود در اين فرم- كه اختراعى منسوب به رودكى است- باز هم كلام كم ترى را به كار گرفت ولى شعرى پديد آورد كه همان حال و هوا را داشته باشد. اين بوده كه او بى هيچ انگيزه رقابتى با كسى، به مرور به تجربه هائى در اين راه دست زده نتيجه همين تجربه ها را بعداً در «جنگ گويه ها» انتشار داده است. «يك پوست يك استخوان» عنوانى است بر اين جنگ، كه نهايت ايجاز را مى رساند.
فرسى سپس چندتائى از اين «يك پوست و يك استخوانى»ها را كه كلمات كمترى از رباعى را در خود دارند، بازخوانى مى كند:
*گفتمش بمان‎/ برفت‎/ گفتمش برو، بماند‎/ رفت و ماند‎/ ماند و رفت.
*گفتم از كدام سو؟‎/ گفت روبرو؟‎/ گفتمش چگونه جويمت‎/ گفت: موبه مو!‎/ گفتمش اگر نيافتم‎/ گفت با كسى مگو!
*گفتم، آينه‎/ نفس‎/ گفت آرزو‎/ قفس‎/ آرزو شكست و آينه خميد‎/ در خم قفس، نفس بريد.
*گفتمش درون، برون‎/ گفت، دم، كلام دل، پيام خون‎/ خون وزيد و ما سرنگون شديم‎/ جسته از درون‎/ رسته از برون‎/ يار خون شديم.
*گفتمش، ترانه، عاشقانه، آب‎/ گفت دانه آشيانه، خواب
آب و دانه ريختم‎/ آشيانه اش شگفت‎/ خواندمش ترانه اى‎/ عاشقانه، خفت»!
*گفتم آن، آسمان، بى كران، هست بين‎/ گفت اين، برزمين، بى قرين، پست بين‎/ نيست بين، هست بين.
*گفتم آشتى، گفتم آفتاب‎/ گفت قرص نان، گفت جاى خواب‎/
سوده جان و سرد بود‎/ زن نبود، مرد بود!
*در خيال خام خلق‎/ قند شادى آب شد‎/ كه سپيده زد، شب خراب شد‎/ در افق ولى‎/ باز هم سراب بود‎/ همچنان اسير بادها‎/ صفحه نخوانده اى از كتاب بود.
*فرسى در شعرى ديگر از ويژگى شعر مى گويد كه بايد برهنه باشد و بشود با آن خوابيد! زيرا كه خواندن و شنيدن، شعر را ويران مى كند. فرسى و ما ولى در آن شب دلپذير، شعر را خوانديم و شنيديم، بى آن كه آن را ويران كرده باشيم!

گروه موسيقى «خُنيا»
*گروه موسيقى خُنيا، در هفته هاى گذشته، گشت و گذار هنرى تازه اى را در شهرهاى مختلف آلمان و چند شهر ديگر اروپائى، برگزار مى كرد. گروه خنيا را «پرى ملكى»، آوازخوان و مدرس موسيقى، در سال ۱۳۷۳ بنياد كرده و طبق مقررات محيرالعقول نظام اسلامى، با آن تنها مى توانسته در جمع بانوان برنامه بگذارد. چند سال بعد كه از شدت عمل ها كاسته شده، به صورت «همخوانى» نيز در كنسرت هاى عمومى شركت جسته و مهمتر از آن در برنامه گذارى هاى برونمرزى، با آسودگى بيشترى آواز خوانده است.
«پرى ملكى»، موسيقى را نزد «نصرالله ناصح پور» و «على جهاندار» آموخته و تصنيف هاى قديمى را از «امير پايور» فرا گرفته است. تحصيل كه به پايان رسيده، دست به كار تدريس شده و در «مركز حفظ و اشاعه موسيقى» و نيز در چند «فرهنگسرا» به پرورش هنرجويان آواز پرداخته است. ملكى همپاى آموزش، از برگزارى كنسرت نيز غافل نمانده و به گفته خودش در بيست سال گذشته، بيش از صد كنسرت ريز و درشت در ايران، فرانسه، آلمان، انگليس، اتريش و سوئيس برگزار كرده و در تهيه چند فيلم مستند و داستانى با كارگردانانى چون خسرو سينائى و كيومرث پوراحمد همكارى داشته و سرانجام در جشنواره فجر چهار سال پيش به خاطر «تلاش مستمر در عرصه موسيقى» مورد قدردانى قرار گرفته است.
*
*چيزى كه به ويژه در نگاه اول، در گروه موسيقى خنيا جلب نظر مى كند، جوان بودن نوازندگان آن است كه نشان از گرايش جوانان پس از انقلاب به موسيقى سنتى دارد. قطعات اجرائى گروه نيز غالباً حاصل ذوق و دانش همين جوانان است. يا خود آهنگ ها را ساخته اند و يا ساخته هاى ديگران را براى گروه تنظيم كرده اند. همان يكى دو قطعه اول را كه مى شنويم، پختگى و انسجام اجرا، تحسين مان را برمى انگيزاند. بيشتر آهنگ ها و تنظيم ها از حميد بهروزى نيا (۲۴ساله)، مسلم عليپور (۲۴ ساله) و نيما نيك طبع (۲۶ ساله) است كه سازآرائى هايشان، صدادهى خوبى دارد. اين سه تن به ترتيب تار و كمانچه و دف و دايره نيز مى نوازند و نواخته هايشان شيرين و بى عيب و ايراد است. علاوه بر آنان، سه تن ديگر نيز در گروه شركت دارند. مهسا گلمكانى (۲۸ساله)، آوا ايوبى (۲۸ساله) و بامداد ملكى (۲۱ساله) به ترتيب سنتور، تارباس و تنبك مى نوازند.
*
*پرى ملكى، اگر نه صدائى پر حجم، ولى شيرين و ظريف دارد. درست عمل مى كند كه بيشتر به تصنيف مى پردازد. برخلاف نظر آوازخوانان قديمى، تصنيف چيز «سبك» و ساده اى نيست. گاه پيچيدگى هائى بيشتر از آوازخوانى دارد و مناسب ترين جا در عرصه موسيقى سنتى است كه مى توان در ان نوآورى كرد.
-چند تصنيف قديمى: نوبهار (مهدى خالدى)، لاله رو (رحمت الله بديعى) و «ديگر عاشق شدن فايده ندارد» در ميان قطعات اجرائى است كه ياد گذشته ها را در ذهن زنده مى كند. البته «نوبهار» را در بروشور برنامه، به خطا از روح الله خالقى دانسته داند. در حالى كه از آنِ مهدى خالدى است. دو سه آهنگ را نيز همان آهنگسازان جوان بر روى غزليات مولوى نهاده اند كه كمابيش حق مطلب را ادا كرده اند. گروه خنيا به فكر موسيقى بى كلام- در واقع رها مانده از قيد كلام نيز بوده است. «رقص باز» از عليپور، «هجوم»، «وصال» و «يادستان» از بهروزى نيا، از آن جمله اند.
*
*در گفتگوئى كه در پايان كنسرت گروه خنيا در شهر كلن با سرپرست و اعضاى آن پيش مى آيد، همه در يك مورد همرأى به نظر مى رسند: پايبندى هاى متعصبانه در اجراى موسيقى سنتى ايران ديگر در خور نسل امروز نيست. اين هنر ملى را نيز با نوآورى مى توان زنده و سرزنده نگاه داشت. البته نوآورى تا آن جا كه به گوهره اصلى موسيقى ملى آسيب نرساند.
-برنامه هاى گروه خنيا كه تاكنون در هفت سى دى انتشار يافته نشان از كوشش هائى دارد كه پرى ملكى و همكاران جوانش در اين راه- راه نوآورى- به كار مى زنند.
Butilpa@aol.com

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
جدول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
احزاب
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
مقاله هاى ايران
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   جدول   •   طنز   • 
•   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   احزاب   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   مقاله هاى ايران   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   از رسانه ها   • 
•   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •