Nimrooz
Vol. 18, No. 879, April 28, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۹ - جمعه ۸ ارديبهشت ۱۳۸۵
احمد گلچين معانى
بود و نمود
تهيه و تنظيم: پژواك
يادى از ميرزا ابوالحسن جلوه فيلسوف و شاعر انديشمند عهد قاجار
مردى كه ناصرالدينشاه به ديدن او شتافت و از محضرش كسب فيض كرد.

احمد گلچين معانى
بود و نمود
تو روى زحق در خلق، دارى و نميدانى
روى از تو بگردانند، تا روى بگردانى
چون موم بفرمانى، در دست بد انديشان
گه دستخوش اينى، گه دستكش آنى
بندى كه ترا برپاست، زين چرب زبانى هاست
بشنو ز بن دندان، گر زانكه سخندانى
گيرم كه گرانجانان، اقبال نمايندت
اقبال چنين بارى، بادا به تو ارزانى
تو فتنه بود خويش، غافل زنمود خويش
در عرصه صد خورشيد، چون ذره بجولانى
دانى كه نمود ما، خود چيست در اين دنيا،
كمتر ز خسى ناچيز، در قلزم طوفانى
اى رهرو ناهشيار، در اين ره ناهموار
بس تند همى رانى، زودست كه درمانى
بگذار درين ره پاى، آهسته و دانسته
تا باز توانى رست، از وادى حيرانى
در اين ره ناهموار، از راهبرى ناچار
باخضر رهى شو يار، نى غول بيابانى
بگذار خود اين غولان، افتند پى گولان
هستى تو زمقبولان، وين قدر نميدانى
» گلچين «بودت هر كار، فى الجمله ندامت بار
الا كه كنى كارى، در عالم انسانى

تهيه و تنظيم: پژواك
يادى از ميرزا ابوالحسن جلوه فيلسوف و شاعر انديشمند عهد قاجار
مردى كه ناصرالدينشاه به ديدن او شتافت و از محضرش كسب فيض كرد.
(به انگيزه يكصد و سيزدهمين سالگرد وفات او- ۱۳۱۴ هجرى قمرى)
ميرزا ابوالحسن جلوه فرزند سيدمحمد طباطبائى زواره اى اردستانى ملقب به مظهر، طبيب، اديب و شاعر است و از تأليفات او كتاب «احوال السلاطين» است و اين رباعى از اوست:
آن سرو بلند مى خراميد به ناز
سر در قدمش نهادم از روى نياز
گفتم هوس قد تو دارم، گفتا
كوتاهى عمر بين و اميد دراز
نامه دانشوران شرح حال جلوه را كه خود آن حكيم دانشمند براى اعتضادالسلطنه وزير علوم نقل كرده به شرح زير آورده است:
«شرح حال اين اقل السادات ابوالحسن بن سيدمحمد طباطبائى بر اين طريق است: مرحوم والدم كه در علم طب ماهر بود و در فنون شاعرى قادر و متخلص به مظهر، در اوان جوانى از راه قندهار و كابل به حيدرآباد هند رفت و من در احمدآباد گجرات در ذى قعده ۱۲۳۸ هجرى قمرى متولد شدم. مدتى به همين حالت در احمدآباد زندگانى مى كردم. بعد اسبابى فراهم آمد كه از احمدآباد به بمبئى آمدم. چندى كه در آنجا ماندم، اقارب اصفهان و زواره، خاصه مرحوم عمويم كه مردى فاضل و دانا بود، معايب توقف هندوستان و محاسن اقامت در ايران را نوشته و آدم مخصوصى را از اقارب به جهت اين كار فرستادند. والد قبول كرده متوجه اصفهان شدند. زمان توقف پدرم در سند و هندوستان ۳۶ سال بود.
چون اكثر اقارب در اردستان و زواره كه از مضافات اصفهان است، متوطن بودند و در زواره و هم در اصفهان خانه داشتيم، گاهى در زواره و گاهى در اصفهان متوقف بودند. من در ابتداى ورود به اصفهان هفت ساله بودم و هفت سال بعد از آن پدرم حيات داشت، سپس به ناخوشى و با در زواره درگذشت.
من چون به مرتبه اى نبودم كه بتوانم خود را حفظ كنم و غمخوار و پرستارى نداشتم، از مسافرت هندوستان آنچه پدرم اندوخته بود به تلف رفت و كار من به پريشانى كشيد. چون اين سلسله از قديم الايام اكثر از اهل فضل بودند، شوق تحصيل در من پيدا شد و با عدم اسباب به اصفهان رفتم و در مدرسه معروف به كاسه گران حجره اى گرفته مشغول شدم تا اين كه از مقدمات علوم الهيه در نزد ميرزا حسن حكيم به اعتقاد خودم فارغ شدم و چون فطرت ها در ميل به علوم مختلف است، خاطر من ميل به علوم عقليه كرده در تحصيل فنون معقول از الهى و طبيعى كه در ايران متداول است. با آن كه اول جوانى رفيق دوست بودم، صميميت با شعرا و ظرفا را خوش داشتم و گاه گاه به حسب وداد در مجالست با شعرا شعر مى گفتم، تا وقتى كه مرا از سخن آگاهى حاصل شد و خوب و بد شعر را تميز دادم و دانستم كه شعر خوب گفتن لازم ايام شباب است و همه دانند كه اينگونه معاشرت ها مانع همه چيز است، ولى من تحصيل خود را باز نداشتم و مشغول مطالعه و مباحثه شدم و آنى نياسودم و اتفاق چنان افتاد كه اكثر طلاب دقيق و با فهم با من در اين كار مراوده مى كردند. مدتى در اصفهان به همين كار اشتغال داشتم تا از درنگ در اصفهان به جهت شيوع تهى دستى و اصرار در عيب جوئى و متعرض شدن مردمان بدون جهت به يكديگر و واجب الاطاعه دانستن بعضى، دل تنگ شدم و به طهران آمدم.
برحسب انس و عادت و عدم قدرت بر تهيه منزل عليحده، به مدرسه دارالشفا فرود آمدم و الان كه سنه ۱۲۹۴ هجرى است، مدت ۲۱سال است كه در طهرانم و در اين مدت به جز امر بى فايده كه مطالعه و مباحثه علوم مذكور باشد، به شغلى و خيالى ديگر نپرداختم و چون دانستم تصنيف تازه صعب است، چيزى ننوشتم، ولى حواشى بسيار بر حكمت متعاليه كه معروف به اسفار است و غيره نوشته ام و اكنون در دست بعضى طلاب و محل انتفاع است. در اين مدت يا از روى فطرت يا اضطرار. قناعت را پيشنهاد خويش كردم و از من تقاضائى تحريراً و تقريراً به ظهور نرسيد و به دعوت اگر چه دوستان مشتاق بودند نرفتم و اكثر طلاب از شهرهاى مختلف كه ميل به معقول دارند گرد من جمعند، هر جمعى به خيالى: برخى محض آموختن اصطلاح و طايفه اى به جهت آراستن مجالس...»
ناصرالدينشاه قاجار در مدرسه دارالشفاء به ديدن جلوه رفت و از فيض سخنان عالمانه او بهره مند شد. (۱) از شاگردان معروف اين دانشمند بلندپايه چند نفرى را نام مى بريم:
مرحومان: حاج ميرزا يحيى دولت آبادى، ميرزا طاهر تنكابنى، سيدنصرالله تقوى، شيخ محمدحسين خلخالى، آقاشيخ ضياء دُرّى، ميرزامهدى آشتيانى، علامه استاد شيخ محمداسماعيل محلاتى نجفى، سيدعباس بن سيدعلى شاهرودى، سيدحسين صاحب الزمانى، حاج ميرزا ابوالفضل تهرانى صاحب تأليفات متعدد از جمله حاشيه بر مكاسب شيخ مرتضى انصارى، ديوان اشعار عربى و غيره... كه همه از فضلاى عصر و اساتيد به شمار مى روند.
مرحوم حاج ميرزا يحيى دولت آبادى (از شاگردان جلوه) در كتاب «حيات يحيى» چنين مى نويسد:
«جلوه- آقا ميرزا ابوالحسن زواره اى اردستانى است. در اصفهان اقامت داشته و بعد به تهران آمده سالهاست تدريس معقول مى نمايد. در انظار خواص احترام شايان تقدير دارد و به وى اظهار ارادت مى كنند. مردى بلندقامت، ضعيف جُثه، محاسن كمى دارد كه در اين وقت به حنا رنگ مى كند، لباس روحانيون در بر و عمامه بر سر مى گذارد. بى اهل و عيال زندگى مى كند، در فلسفه پيروى از مسلك مشائين مى نمايد و به تدريس آنها افتخار مى كند.
بقيه در صفحه ۲۶
كتب متأخرين مخصوصاً ملاصدراى شيرازى، اهميت به آنها نمى دهد. خصوصاً به اسفار كه آن را جمع آورى شده از كتب ديگران مى داند و تأليف آن كتاب را با اين صورت كه هست به شاگردان صدرالمتألهين نسبت مى دهد.
تشخيص مقام دانشمندى جلوه استاد معظم، از وظيفه من خارج است. بالجمله شخص مهربان، خوش محاوره و نغزگوست.
شعر نيكو مى گويد و سبك ناصرخسرو علوى را در شعر دارد.
آثار جلوه عبارتند از: كتاب: اثبات الحركه الجوهريه، رساله اى در تركيب و احكام آن، حواشى بر مبداء و معاد ملاصدرا، آثار منظوم او، تصحيح مثنوى مولوى، شرح حال سيدحسين طباطبائى متخلص به» مجمر «و ملقب به مجتهدالشعراء، شرح حالى از خود و پدرش براى نامه دانشوران.
استاد جلوه در ۷۶ سالگى در شب جمعه ۶ ذيقعده ۱۳۱۴ هجرى قمرى در منزل حاج كاظم ملك التجار درگذشت و جنازه آن دانشمند با احترام فراوان تشييع و در ابن بابوبه مدفون گرديد و شاهزاده نيرالدوله كه از ارادتمندان آن فيلسوف شهير بود بقعه اى بر مزارش بنا كرد و قطعه ذيل را» طرب اصفهانى «در تاريخ وفاتش سرود:
آه كز جور جهان و فلك شعبده باز
گنج دانائى و حكمت شده در خاك دفين
ميرزا، بوالحسن جلوه، حكيم دانا
آن كه در حكمت و دانش، نبدش مثل و قرين
روح پاكش چوز فردوس برين بود نخست
شد كنون طاير روحش سوى فردوس برين
ششم ماه، شب جمعه، مه ذيقعده
بر فلك جلوه كنان شد سوى فردوس برين
(برگرفته از سخنرانى سيدحسن طباطبائى اردستانى در انجمن ادبى كمال، به نقل از كتاب چهل گفتار از چهل استاد در ايران شناسى با ويراستارى پروفسور سيدحسن امين) .
۱- حرمت علم و استقلال اهل علم در فرهنگ ايرانى را از چنين حكاياتى مى توان يافت كه جلوه (حكيم مدرسه نشين) در تهران از ديدار ناصرالدينشاه تن مى زند و شاه به ديدن او به مدرسه دارالشفاء مى رود و اديب نيشابورى (اديب مدرسه نشين) در مشهد از ديدار قوام السلطنه والى مقتدر خراسان تن مى زند و قوام مجبور مى شود با تمهيدى در باغ ملى به ديدار او بشتابد!

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •