Nimrooz
Vol. 18, No. 879, April 28, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۹ - جمعه ۸ ارديبهشت ۱۳۸۵
دكتر مصطفى الموتى
عبدالحسين مفتاح و پدرش مفتاح السلطنه
عبدالحسين مفتاح مى گويد در واقعه ۲۸ مرداد نقش مهمى داشته است
دكتر عباس مهاجرانى
دكتر عباس مهاجرانى
غروب ستاره اى از آسمان ادب ايران
مرگ دكتر عزت الله همايونفر
اى دريغا كه حريفان همه سر بنهادند
با ده عشق عمل كرد و ز پا افتادند

دكتر مصطفى الموتى
عبدالحسين مفتاح و پدرش مفتاح السلطنه
عبدالحسين مفتاح مى گويد در واقعه ۲۸ مرداد نقش مهمى داشته است
003825.jpg
در انگلستان دولت كارگرى كه طرفدار ملى شدن نفت بود كنار رفت و دولت محافظه كار روى كار آمد و چرچيل نخست وزير و ايدن وزيرخارجه شد. در آمريكا ترومن كه از دولت مصدق تا حدودى كه انگليس ها رنجيده خاطر نگردند حمايت مى كرد كنار رفت و آيزنهاور به رياست جمهورى انتخاب شد و با توجه به روش هميشگى «كه دمكرات ها مخالف شاه و جمهوريخواهان موافق شاه و سلطنت بودند» اين امر كمك مهمى به دوام رژيم سلطنت كرد. روش منفى مصدق و مشاورين او موجب گرديد كه پيشنهاد بانك بين الملل كه به نظر اغلب كارشناسان نفتى در آن شرايط بهترين پيشنهاد براى ايران بود و مصدق هم آن را پذيرفته بود به علت مخالفت كارشناسان مشاور او رد شود و در محافل جهانى اينطور انعكاس يابد كه دولت مصدق به هيچوجه حاضر به حل مسئله نفت نيست و «شيشه عمر حكومت خود را» نمى گذارد كه به اين سهولت شكسته شود بنابراين با توجه به نفوذ حزب توده و اين كه در مطبوعات داخلى و خارجى نوشته مى شد برنامه اين است كه مصدق رئيس جمهور و حسين فاطمى معاون رئيس جمهور شود و پس از چند ماه زمام كار به دست حزب توده بيفتد و دكتر رادمنش از طرف حزب توده با پشتيبانى شوروى ها به رياست جمهورى برسد در داخل و خارج مبارزه عليه حكومت مصدق هماهنگ شد.
***
به دنبال گفته ها و نوشته هاى مفتاح در حمله به جبهه ملى، نشريات وابسته به جبهه ملى نوشتند كه وقتى مفتاح معاون وزارت خارجه بود و در جلسات هيأت دولت به جاى دكتر فاطمى شركت مى كرد مطالب دولت را به اطلاع انگليس ها مى رسانيد و در گزارشات سفارت انگليس كه اشاره شده شخصى با نام مستعار (عمر) ما را از گزارشات دولت آگاه مى كرد منظور او است در حالى كه دوستان و بستگان و نزديكان مفتاح آن را تكذيب كرده اند ولى دكتر صديقى در پاسخى درباره مفتاح چنين نوشت:
در مقدمه كتاب مفتاح خواندم ده ماه با مصدق و ده ماه با زاهدى كار كرده و در هر حال عبدالحسين مفتاح مانده است و هر چه كرد براى ايران كرد نه براى اين و آن... واقعاً چگونه ممكن است با مصدق پاكباز و سپهبد آنچنانى همكارى كرد. مؤلف بايد داورى تاريخ را گردن نهد و بداند كه پارگى ها را نمى توان رفو كرد.
«بر لبم قفل است و در دل رازها
لب خموش و دل پر از آوازها»
***
بهروز صوراسرافيل درباره مفتاح چنين نوشت:
اهل «اصول» بود. بر همين اساس، از جنبش ملى شدن نفت به رهبرى دكتر مصدق با تمام وجود و توان حمايت كرده بود، اما آن هنگام كه ديد كار به دست عوامفريبان، و «دكان داران نفت» افتاده، با آن كه خود معاون وزارت امورخارجه بود، در برابر آنان ايستاد. سپس در كابينه زاهدى به خدمت پرداخت، اما در آنجا نيز هنگامى كه سياست هاى دولت را منطبق با باورها و آرمان هاى خود نيافت، كنار كشيد.
ستايشگر رضاشاه كبير و از پروردگان دوران او بود. در نخستين كتاب خود «آرمان ايران» كه يكبار در ايران و بار ديگر در فرنگستان چاپ شد، به سختى به سياست و رفتار روس و انگليس نسبت به ايران تاخته بود و راه حل هاى راديكال، اما «ايرانى» پيشنهاد مى كرد. دومين كتابى كه به قلم او چاپ شد «راستى بيرنگ است» بود كه خاطرات سياسى اش را از آبان ۱۳۳۱ تا پايان ۱۳۴۳ در برمى گرفت و بى ترديد يكى از متون بى همتا و گزارش هاى دست اول رويدادهاى آن دوران پر تلاطم تاريخ معاصر ايران است. در اين كتاب، اعمال دكتر مصدق و اطرافيان او، به ويژه در ماه هاى آخر حكومتش مورد انتقاد شديد قرار گرفته بود، اما درباره جانشينان او نيز با همان معيارها داورى شده بود. در اين كتاب نوشته بود: «كمك هاى مالى آمريكا به ايران پس از سقوط مصدق ساده و بى آلايش نبود و انتظار آثار نامطلوبى از آن مى رفت. طولى نكشيد كه كنسرسيوم نفت تشكيل شد و كشور بار ديگر خود را در يك دستبند يا زنجير اقتصادى يافت. آيا اين همان اثر نامطلوبى كه همه در انتظارش بودند نبود؟»
كتاب ديگرى نيز نوشته بود كه نسخه دست نويسش را خواندم، اما نه خود او و نه ما- دوستان- نتوانستيم پيش از مرگش مقدمات و وسائل چاپش را فراهم كنيم.
نامش را به خاطر ندارم، اما مفتاح با تفحص دقيق در مدارك وزارت خارجه انگليس و جاهاى ديگر به اثبات رسانده بود كه مسأله بركنارى رضاشاه، به اصرار انگليس ها و به دست متفقين، دسيسه اى دقيق بوده كه پله به پله، به وسيله مأمورين انگليسى با سياستمداران «آنگلوفيل» كه در اطراف شاه گماشته شده بودند، اجرا شده است. مفتاح عقيده داشت به رضاشاه دروغ گفتند و او را وادار به واكنش هائى كردند كه بهانه اخراجش از كشور به وسيله نيروهاى اشغالگر فراهم آمد. به اين جهت و به هزار و يك دليل ديگر، مفتاح چنان كينه اى از انگليس ها داشت كه تنها با عنوان «پدركشتگى» مى توان از آن ياد كرد و شگفتا كه همسر انگليسى او- كه ديگر به راستى ايرانى شده و بانوئى متشخص و فرهيخته است- اين همه را مى شنيد و تحمل و تأييد مى كرد.
با مرگ عبدالحسين مفتاح، ايران، يكى از رجال سياسى خود را از دست داد. از رجالى كه قدرش هنوز چنانكه بايد شناخته نشده است، اما نبودنش ضايعه اى بزرگ براى ايران و ايرانى است. مفتاح از آن «از شمار دو چشم يك تن كم- از شمار خرد هزاران بيش» ها بود. براى ما كه ده دوازده سالى با او دمخور بوديم، ماجرا از اين هم فاجعه بارتر است. زيرا مفتاح از آنها بود كه هم در ميان رجال كهنسال و هم در نسل جوان ايران، متأسفانه ويژگى هاى اخلاقى و ملى اش را كمتر مى بينيم.
او تا روزى كه نفس مى كشيد چنان بار گرانى از مسئوليت مبارزه در راه نجات وطن و ساختن ويرانه هايش بر دوش ما گذاشت كه هرگز نخواهيم توانست جز با تحقق آرزوهاى ملى او بر زمينش بگذاريم. از آن بارهاى امانت كه آسمان نيز نتوانست كشيد.
سياوش بشيرى كه خاطرات مفتاح را با عنوان (راستى بيرنگ است) منتشر ساخته درباره او مى نويسد:
اگر تاريخ شصت سال اخير دشتى بيكران باشد مفتاح بى شبهه از تك درختان تناور آن است. ده ماه با دكتر مصدق و ده ماه با زاهدى كار كرد و هر چه كرد براى ايران كرد.
مفتاح بعد از فاجعه زلزله كويته كه همسر انگليسى اش را از دست داد و خواهر همسرش مجروح شد، با او ازدواج كرد و درباره اين ازدواج هم گفت (اين ازدواج عاشقانه نبود، او پايش در زلزله كويت شكست و من خود را مسئول آينده او مى دانستم.)
مبارزه سرنوشت ساز براى آينده ايران حضور مردانى نظير مفتاح را ضرورى مى سازد كه افرادى (راست و بى رنگ) هستند.
عبدالحسين مفتاح، پسر ميرزا داوودخان مفتاح (مفتاح السلطنه)، پسر ميرزا محمودخان مفتاح (مفتاح الملك اول) پسر ميرزا يوسف خان مستوفى لشكر (وكيل الدوله) معروف به حكيم نورى، پسر ميرزاحسين مستوفى نورى، پسر محمدخان بيك، پسر حاج معصوم بيك، پسر حاج ذوالفقار بود. از سوى مادر، نسب از ممتحن الدوله، خان قشقائى مى برد.
تحصيلات خود را در مدرسه ايران و آلمان، در طول جنگ جهانى اول به پايان رسانده و در سال ۱۲۹۸ به خدمت وزارت امورخارجه درآمده بود تا به قول خود «رشته خدمات صد و پنجاه ساله خانواده مفتاح در كار وزارت خارجه نگسلد.»
پدرش در آن زمان سركنسول ايران در دهلى بود و عبدالحسين جوان نيز به هندوستان رفت و ۱۸ماه در اوج تلاش مردم هند به رهبرى گاندى براى به دست آوردن استقلال خود در دهلى زيست و سپس به تهران بازگشت.
به زودى دوران اقتدار رضاشاه آغاز شد و مفتاح احساس كرد روزنه اميدى براى تحقق آرزوهاى هميشگى اش براى ايران باز شده است. مدتى بعد به عنوان وابسته ايران به لندن رفت و آنگاه به دبير دومى سفارت در بروكسل رسيد. پنج سال در اروپا ماند و سپس به ايران بازگشت.
پدرش با نصرت الدوله فيروز اختلاف داشت و عبدالحسين خان با پسر او مظفر فيروز. بنابراين با اعمال نفوذ نصرت الدوله از وزارت امورخارجه رانده شد و در بانك ملى كه در آن زمان به وسيله «ليندن بلات» آلمانى اداره مى شد به كار پرداخت. اما چندى بعد باز او را به
زارت امورخارجه خواستند و با سمت كنسوليارى عازم كويته (پاكستان بعدى) كردند. در كويته، زلزله اى مهيب، همسرش را كشت و خود او را به سختى مجروح كرد. او را با حال نزار به ايران آوردند. چند روز بعد به دستور رضاشاه براى معالجه و انجام مأموريتى در زمينه روش هاى حفظ و نگهدارى اسناد و مدارك در وزارتخارجه هاى اروپا عازم برلن شد و يك سال و نيم در اين مورد به تحقيق پرداخت.
پس از بازگشت، به مأموريتى در آنكارا رفت و آنگاه مأمور تأسيس سركنسولگرى ايران در هامبورگ شد.
پس از انتخاب دكتر حسين فاطمى از سوى دكتر مصدق به وزارت امورخارجه، دكتر فاطمى او را احضار كرد و به معاونت وزارت امورخارجه منصوب ساخت. مفتاح تا روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و انتصاب زاهدى به جاى مصدق در اين سمت ماند.
در نخستين كابينه سپهبد زاهدى به عنوان كفيل وزارت خارجه معرفى شد. در كابينه زاهدى از طرفداران تجديد رابطه با انگلستان بود، چون مسأله نفت را از مسأله سياسى با لندن به كلى جدا مى دانست و اين نظر را با شهامت بيان مى كرد. با اين حال پس از مدتى به دليل مخالفت با تشكيل كنسرسيوم نفت و عضويت ايران در پيمان بغداد، ناگزير شد از كابينه كناره بگيرد. او را به عنوان وزير مختار ايران به لاهه (هلند) فرستادند. چهار سال در لاهه ماند ولى از آنجا كه هرگز جلوى زبان خود را نمى گرفت و بى پروا از آنچه نمى پسنديد انتقاد مى كرد، پس از بازگشت به ايران، روز ۲۱ آبان ۱۳۳۷ در ۵۸ سالگى بازنشسته شد. پس از بازنشستگى نيز چندى عضو كميسيون رسيدگى به وضع پرسنلى وزارت امورخارجه بود. سپس مدتى مشاغل كم اهميت تر ديگرى چون سرپرستى شاپورعلى، فرزند شاهپور عليرضا و عضويت كميته بايگانى ملى يونسكو را برعهده داشت.
اما بار ديگر به سفارت تونس و سفارت نروژ انتخاب شد. مأموريت «اسلو» (نروژ) آخرين مرحله از خدمات چهل و پنج ساله او در وزارت امورخارجه بود.
مفتاح از سياست هاى دولت هاى پياپى شاهنشاهى و رفتار بسيارى از مأموران بلندپايه آن دولت با خود گلايه هاى فراوان داشت و به شخص محمدرضاشاه نيز ايرادهائى مى گرفت. اما به او اعتقاد داشت و هرگز از آن عدول نكرد. او مى گفت: «تجربه به من ثابت كرده است كه تماميت و استقلال ايران بسته به وجود شاه، اين مظهر وحدت ملى و پيشينه باستانى ايران است» و تا دم مرگ اميدوار بود رژيم مشروطه سلطنتى به ايران بازگردد.

دكتر عباس مهاجرانى
دكتر عباس مهاجرانى
غروب ستاره اى از آسمان ادب ايران
مرگ دكتر عزت الله همايونفر
اى دريغا كه حريفان همه سر بنهادند
با ده عشق عمل كرد و ز پا افتادند
جناب پرويز اصفهانى، درگذشت دوست مشتركمان نويسنده توانا، اديب گرانقدر دكتر عزت الله همايونفر را به شما و به همه بازماندگان او و به همه كسانى كه از نوشته هاى آن مرحوم بهره مند بودند تسليت مى گويم، اين تسليت گفتن ها با توجه به حال آنها كه مانده اند گفته مى شود، زيرا عزيزى را از دست داده اند و جاى او را در كنار خود خالى مى بينند وگرنه او كه با ابديت پيوسته و از آلام جهان ماده خلاصى يافته است، در حقيقت شاد و خرسند است. اين حقيقت را عرفاء شامخين و انسان هاى آگاه، همه و به عبارات و زبان هاى گوناگون بيان كرده اند. مولانا بلخى رومى در دو غزل درباره مرگ سنائى اشاراتى دارد بسيار مهم، من غزل دوم را در اينجا مى آورم:
گفت كسى خواجه سنائى بمرد
مرگ چنين خواجه نه كاريست خرد
قالب خاكى به زمين باز داد
جان خرد سوى سماوات برد
ماه وجودش زغبارى برست
آب حياتش به درآمد ز دُرد
پرتو خورشيد جدا شد ز تن
هر چه ز خورشيد جدا شد فشرد
صافى انگور به ميخانه رفت
چونكه اجل خوشه تن را فشرد
شد همگى جان مَثَلِ آفتاب
جان شده را مرده نبايد شمرد
آنچه از همايونفر به زير خاك رفت، كالبد نحيف و رنجور او بود كه ديگر توان ماندن نداشت و آنچه كه حقيقت وجودى او را تشكيل مى داد روان او است كه از زندان تن نجات يافته و مجرد در عالم هستى باقى است. دوستان همايونفر و علاقمندان به او احساس رنج مى كنند كه يارى خردمند و ارزنده و وطن پرست را از دست دادند و جاى او را تا زنده اند در ايران و در جمع پراكندگان در ديار غربت خالى مى بينند، من با جناب عزت الله همايونفر سال هاى سال در ايران مرتبط بودم و خدمات او را به مردم در آن ايام هميشه به خاطر دارم پس از خروج از ايران و تحمل بار سنگين غربت بارها و بارها با هم نشستيم، همايونفر، اصالت خانوادگى و ادب انسانى و معاشرت كريمانه با ديگران داشت و هميشه از عوامفريبى و رياكارى و ظلم بر مردم ابراز انزجار مى كرد و متقابلاً از عوام بودن و فريب خوردن و عدم تشخيص كه دامنگير بسيارى از مردم است در رنج بود و مى كوشيد تا آنجا كه امكان دارد به مردم، بيدارى و قدرت تشخيص بدهد تا سره را از ناسره، حق را از باطل، صادق را از دروغگو و مخلص را از رياكار و فريبكار بشناسند و پيروى كوركورانه از كسى و يا جماعى نكنند.
دكتر عزت الله به راستى عزيز بود و از عزت نفس او بود كه با قناعت زيست و در ايام قدرت ثروت اندوزى نكرد و بر بيت المال و اموال مردم غارت نبرد و هيچوقت نخواست در رديف كسانى باشد كه مردم با حسرت و نفرت از ثروت آنها سخن مى گويند و به آنها ننگ و لعنت مى فرستند.
گاهى با هم مكاتبه داشتيم و گاهى نيز به دعوت او يا دوستان او، من به ژنو رفته و چند روز با هم نشسته و مى گفتيم: از هر چه بگذرى سخن دوست خوشتر است و گاهى نيز با نظمى از «اخوانيّات» چيزى گفته و احساس درونى را به زبان شعر با هم در ميان مى نهاديم و آخرين بار شعر ذيل را براى او سروده و حضوراً براى ايشان خواندم او با تبسم گفت: قافيه دشوارى را انتخاب كرده ايد، گفتم حقيقت با همه دشوارى آسان بر زبان و قلم مى آيد. اينك به ياد آن يار گرانقدر آن شعر را در اين مختصر نامه لطف كرده بگنجانيد تا در تاريخ زندگى آن خلد آشيان و در صفحات نيمروز باقى بماند:
عزت الله همايونفر، رفيق
اى در آداب جوانمردى دقيق
اى نمونه در سلوك راه عشق
پايدار اندر مقامات طريق
اى به هنگام سخن چون آبشار
وى سكوتت همچو دريائى عميق
دوستى در ديده ات كاخى رفيع
بى وفائى همچو گودالى سحيق
آتشى سوزان بر اعداء وطن
ليك بر ايران و ايرانى شفيق
حرمتت در نزد ياران قديم
همچو نزد مؤمنان بيت العتيق
بر سر پيمان چو كوهى استوار
در فتوت عزم تو جزم و وثيق
اى همه آزادگان دلداده ات
تو براى جمله يارانى عشيق
راستى از عاشقى بهتر چه هست؟
يا چه والاتر زانسانى صديق
نعمتى ارزنده باشد از خدا
داشتن همچون همايونفر رفيق



سحيق يعنى پست و ناهموار
عشيق به معناى معشوق

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •