|
دكتر عباس مهاجرانى
دكتر عباس مهاجرانى
غروب ستاره اى از آسمان ادب ايران
مرگ دكتر عزت الله همايونفر
اى دريغا كه حريفان همه سر بنهادند
با ده عشق عمل كرد و ز پا افتادند
جناب پرويز اصفهانى، درگذشت دوست مشتركمان نويسنده توانا، اديب گرانقدر دكتر عزت الله همايونفر را به شما و به همه بازماندگان او و به همه كسانى كه از نوشته هاى آن مرحوم بهره مند بودند تسليت مى گويم، اين تسليت گفتن ها با توجه به حال آنها كه مانده اند گفته مى شود، زيرا عزيزى را از دست داده اند و جاى او را در كنار خود خالى مى بينند وگرنه او كه با ابديت پيوسته و از آلام جهان ماده خلاصى يافته است، در حقيقت شاد و خرسند است. اين حقيقت را عرفاء شامخين و انسان هاى آگاه، همه و به عبارات و زبان هاى گوناگون بيان كرده اند. مولانا بلخى رومى در دو غزل درباره مرگ سنائى اشاراتى دارد بسيار مهم، من غزل دوم را در اينجا مى آورم:
گفت كسى خواجه سنائى بمرد
مرگ چنين خواجه نه كاريست خرد
قالب خاكى به زمين باز داد
جان خرد سوى سماوات برد
ماه وجودش زغبارى برست
آب حياتش به درآمد ز دُرد
پرتو خورشيد جدا شد ز تن
هر چه ز خورشيد جدا شد فشرد
صافى انگور به ميخانه رفت
چونكه اجل خوشه تن را فشرد
شد همگى جان مَثَلِ آفتاب
جان شده را مرده نبايد شمرد
آنچه از همايونفر به زير خاك رفت، كالبد نحيف و رنجور او بود كه ديگر توان ماندن نداشت و آنچه كه حقيقت وجودى او را تشكيل مى داد روان او است كه از زندان تن نجات يافته و مجرد در عالم هستى باقى است. دوستان همايونفر و علاقمندان به او احساس رنج مى كنند كه يارى خردمند و ارزنده و وطن پرست را از دست دادند و جاى او را تا زنده اند در ايران و در جمع پراكندگان در ديار غربت خالى مى بينند، من با جناب عزت الله همايونفر سال هاى سال در ايران مرتبط بودم و خدمات او را به مردم در آن ايام هميشه به خاطر دارم پس از خروج از ايران و تحمل بار سنگين غربت بارها و بارها با هم نشستيم، همايونفر، اصالت خانوادگى و ادب انسانى و معاشرت كريمانه با ديگران داشت و هميشه از عوامفريبى و رياكارى و ظلم بر مردم ابراز انزجار مى كرد و متقابلاً از عوام بودن و فريب خوردن و عدم تشخيص كه دامنگير بسيارى از مردم است در رنج بود و مى كوشيد تا آنجا كه امكان دارد به مردم، بيدارى و قدرت تشخيص بدهد تا سره را از ناسره، حق را از باطل، صادق را از دروغگو و مخلص را از رياكار و فريبكار بشناسند و پيروى كوركورانه از كسى و يا جماعى نكنند.
دكتر عزت الله به راستى عزيز بود و از عزت نفس او بود كه با قناعت زيست و در ايام قدرت ثروت اندوزى نكرد و بر بيت المال و اموال مردم غارت نبرد و هيچوقت نخواست در رديف كسانى باشد كه مردم با حسرت و نفرت از ثروت آنها سخن مى گويند و به آنها ننگ و لعنت مى فرستند.
گاهى با هم مكاتبه داشتيم و گاهى نيز به دعوت او يا دوستان او، من به ژنو رفته و چند روز با هم نشسته و مى گفتيم: از هر چه بگذرى سخن دوست خوشتر است و گاهى نيز با نظمى از «اخوانيّات» چيزى گفته و احساس درونى را به زبان شعر با هم در ميان مى نهاديم و آخرين بار شعر ذيل را براى او سروده و حضوراً براى ايشان خواندم او با تبسم گفت: قافيه دشوارى را انتخاب كرده ايد، گفتم حقيقت با همه دشوارى آسان بر زبان و قلم مى آيد. اينك به ياد آن يار گرانقدر آن شعر را در اين مختصر نامه لطف كرده بگنجانيد تا در تاريخ زندگى آن خلد آشيان و در صفحات نيمروز باقى بماند:
عزت الله همايونفر، رفيق
اى در آداب جوانمردى دقيق
اى نمونه در سلوك راه عشق
پايدار اندر مقامات طريق
اى به هنگام سخن چون آبشار
وى سكوتت همچو دريائى عميق
دوستى در ديده ات كاخى رفيع
بى وفائى همچو گودالى سحيق
آتشى سوزان بر اعداء وطن
ليك بر ايران و ايرانى شفيق
حرمتت در نزد ياران قديم
همچو نزد مؤمنان بيت العتيق
بر سر پيمان چو كوهى استوار
در فتوت عزم تو جزم و وثيق
اى همه آزادگان دلداده ات
تو براى جمله يارانى عشيق
راستى از عاشقى بهتر چه هست؟
يا چه والاتر زانسانى صديق
نعمتى ارزنده باشد از خدا
داشتن همچون همايونفر رفيق
سحيق يعنى پست و ناهموار
عشيق به معناى معشوق
|