|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
وحيدزاده (نسيم)
غزل
|
|
|
|
|
|
|
طلعت بصارى
چاره
كو آن كه كند چاره درد دل ما
يا حل كند از راه وفا مشكل ما
گوئى كه سرشته اند از روز ازل
با دست غم زمانه آب و گل ما
|
|
|
|
|
دكتر محمدجعفر محجوب
آب اشك
كى زان مه دو هفته خبر مى رسد مرا
شام فراق كى به سحر مى رسد مرا
در پرتو تجلى خورشيد حسن دوست
نخل مراد كى به ثمر مى رسد مرا
تا آتش درون بنشانم به آب اشك
هر دم مدد ز ديده تر مى رسد مرا
از پيك زهره هر سحر اى رشك مهر و ماه
زان چشم نيم خواب خبر مى رسد مرا
دلبر برفت و خصم گران جان ز در رسيد
دردى نرفته درد دگر مى رسد مرا
كى عكست اى ستاره رخشان آرزو
در ديده ستاره شمر مى رسد مرا
تا عشق تست منبع الهام شعر من
گر لاف مى زنم زهنر، مى رسد مرا
|
|
|
|
|
فريدون مشيرى
زمزمه اى در بهار
دو شاخه نرگست، اى يار دلبند
چه خوش عطرى در اين ايوان پراكند
اگر صد گونه غم دارى، چو نرگس
بروى زندگى لبخند، لبخند
*
گل نارنج و تنگ آب و ماهى
صفاى آسمان صبحگاهى
بيا تا عيدى از حافظ بگيريم
كه از او ميستانى، هر چه خواهى
*
سحر ديدم درخت ارغوانى
كشيده سر به بام خسته جانى
به گوش ارغوان آهسته گفتم
بهارت خوش، كه فكر ديگرانى
*
چه مى شد اى درخت پر جوانه
كه مى ماند اين طراوت جاودانه
چه مى شد دست جلادان گيتى
ببينم گل به جاى تازيانه
*
دلى از بوى گلها مست دارى
كتاب و ساغرى در دست دارى
دلى را هم اگر خشنود كردى
به گيتى هر چه شادى هست دارى
*
هوا خرم، چمن تازه، زمين تر
صفا در پاى گندم زار خوش تر
اميد تازه را درياب و برخيز
غم ديرينه را بگذار و بگذر.
|
|
|
|
|
نظام وفا
گل بهشتى
بهار آمد و برقع گل از جمال فكند
بتا، زچهره بر انداز پرده گل مانند
گل بهشتى من در ميان باغ خرام
به شاهدان چمن باز تازه كن پيوند
درون پرده چه خسبى كه گل به استهزاء
بروى پرده نشينان كنون زند لبخند
زبان بلبل سر گشته آن كسى داند
كه خود به عشق گلى، همچو من بود پا بند
ببين بخار و به بد خوئيش كه دلشادست
از آن كه كرده دلى را ز تيغ ظلم، نژند
تو بردبارى گل بين دلا كه مى خندد
به آن كه چيدش از شاخه و ز كار افكند
(نظام) زندگى از آن بود عزيز كه شخص
ز خويش خاطر آزرده اى كند خرسند
|
|
|
|
|
ميرزاعباس پيرش ساروى
اينجاست؟
سلطان ازل كه رخش قدرت راند
كس در بر او چون و چرا نتواند
ديوانه به راحتست و فرزانه به رنج
اينجاست كه عقل مات و حيران ماند
|
|
|
|
|
وحيدزاده (نسيم)
غزل
هرگز نديده چشمى زين خوبتر جمالى
يا دلبرى بدين خوى هم صاحب كمالى
در گلستان گيتى ناديده كس به عمرى
خرم گلى شكفته زيبا چنين نهالى
از نام و ننگ دنيا ما را بدل نباشد
جز مهر دلفروزت انديشه و خيالى
از عشق بهره گيرد آن عاشقى كه دارد
با آفتاب رويت هر صبحدم وصالى
چون سرو، قد بر افراز با قامتى خوش از ناز
كازاد همچو سروى از هر غم و ملالى
چون شمع در گدازم وز ديده اشك بارم
بارى كنم تحمل بر وصل احتمالى
بر كشتگان عشقت رحمى كن و بينديش
كاين حسن را به تحقيق روزى بود زوالى
در راه عشق جانان از جان و دل نسيما
بايد گذشت از خويش بى شكوه و مقالى
|
|
|
|
|
سيف فرغانه
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
هم مرگ برجهان شما نيز بگذرد
هم رونق زمان شما نيز بگذرد
باد خزان نكبت ايام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پى آن تاكند خراب
بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
آب اجل كه هست گلو گير خاص و عام
برحلق و بر دهان شما نيز بگذرد
اى تيغ تان چو نيزه زبهر ستم دراز
اين تيزى سنان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در، بقا نكرد
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
در مملكت چو غرش شيران گذشت و رفت
اين عوعوى سگان شما نيز بگذرد
آن كس كه اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نيز بگذرد
بادى كه در زمانه بسى شمعها بكشت
هم بر چراغدان شما نيز بگذرد
زين كاروانسراى بسى كاروان گذشت
ناچار كاروان شما نيز بگذرد
اين نوبت از كسان به شما ناكسان رسيد
نوبت زناكسان شما نيز بگذرد
بيش از دو روز فرصت ديگر كسان نبود
بعد از دو روز از آن شما نيز بگذرد
بر تير جورتان زتحمل سپر كنيم
تا سختى كمان شما نيز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتى
اين گل زگلستان شما نيز بگذرد
آبى ست ايستاده در اين خانه جاه و مال
اين آب ناروان شما نيز بگذرد
اى تو سپرده روح به چوپان گرگ نفس
اين گرگى شبان شما نيز بگذرد
پيل فنا كه شاه بقا مات حكم اوست
هم بر پيادگان شما نيز بگذرد
اى دوسنان! زشوق بخواهم دعاى سيف
يك روز برزبان شما نيز بگذرد
|
|
|
|