Nimrooz
Vol. 18, No. 879, April 28, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۹ - جمعه ۸ ارديبهشت ۱۳۸۵
تحقيق جلال متينى
نگاهى به كارنامه سياسى
دكتر محمد مصدق(۳)
جنگ هاى ايران و روس۱۹
قاسم آخته
ماجراى اردشير و تيمستوكلس
رضا آذرى شهررضايى
چگونه شيرو خورشيد سرخ بجاى صليب سرخ قرار گرفت؟
اصغر قاتل؛ مخوف ترين جانى ايران

تحقيق جلال متينى
نگاهى به كارنامه سياسى
دكتر محمد مصدق(۳)
003804.jpg
متينى
در دوره استبداد صغير
توضيح آن كه محمدعليشاه از روزى كه در سال ۱۳۲۴ق. بر تخت سلطنت جلوس كرد، در صدد تعطيل مشروطه بود. دو سال اول را به ستيز و گريز با مشروطه طلبان گذرانيد. هر گاه مى ديد آنان دستِ بالا را دارند، قسمنامه مى نوشت كه به مشروطه وفادار است و تا آنان را سست مى ديد شمشير خود را به اصطلاح از رو مى بست. او كه به پشتيبانى روسيه تزارى، لياخوف و شاپشال افسران ارشد قزاقخانه و قواى قزاق، درباريان ضد مشروطه، شيخ فضل الله نورى مجتهد نامدار زمان و ديگر ملايان و آخوندها و اراذل و اوباشى كه در خدمت آنان بودند، دلگرم بود، در روز ۱۴ خرداد ۱۲۸۶ تصميم گرفت كار را يكسره كند. پس با «كالسكه شش اسبه شاهى از در الماسى بيرون شتافت. شاه درون كالسكه نشسته، لياخوف و شاپشال با شمشيرهاى آخته به دست در چپ و راست و سوارگان قزاق در پيش و پس با شتاب» به سوى باغشاه راندند و اين در حالى بود كه پيش از حركت او، سربازان سيلاخورى و دو فوج قزاق سوار تفنگها بر سر دست، با يك توپ به سوى مجلس دارالشورى به راه افتاده بودند و بيم و وحشت همه جا را فرا گرفته بود. به دستور شاه سيم هاى تلگراف را پاره كردند تا خبر به شهرهاى ديگر نرسد. قورخانه و افزار جنگ را نيز از شهر به باغشاه منتقل كرده بودند (كسروى، ۵۸۰-۵۸۱). بيست روز پس از عزيمت شاه به باغشاه، وى لياخوف را به آن جا احضار كرد و دستور كار فردا را داد و در روز دوم تيرماه مجلس در محاصره قزاقان و سربازان قرار گرفت و سپس مجلس دارالشورى به توپ بسته شد. سربازان سيلاخورى و اوباش به غارت بهارستان و برخى از ديگر نواحى پرداختند. گزارش شاهدان عينى حاكى از آن است كه در اين نبرد نابرابر- با آن كه گروهى از مشروطه خواهان نيز به جان كوشيدند- عده قابل توجهى از دو طرف كشته شدند. در اين ايام عده اى از آزاديخواهان را در باغشاه به زنجير بستند. پس به فرمان محمدعليشاه كسانى چون ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل مدير روزنامه صوراسرافيل- كه دهخدا مقاله هاى تند انتقادى خود را عليه محمدعليشاه در آن مى نوشت- و ملك المتكلمين روحانى متنفذ را در باغشاه كشتند. سيدعبدالله بهبهانى و سيدمحمد طباطبائى دو روحانى طرفدار مشروطه و امام جمعه خوبى كه در پارك امين الدوله پناه جسته بودند به دست اراذل و اوباش افتادند...
آنان را مى زدند، دشنام مى دادند، رخت از تنهاشان مى كندند... بهبهانى و طباطبائى و امام جمعه خوئى را چندان زدند كه اندازه نداشت... پس.... به كندن ريش ها پرداختند. دسته دسته موها را مى كندند و دور مى انداختند (كسروى، ۶۳۱-۶۴۶).
به روايت سيدعبدالرحيم خلخالى دستيار مدير روزنامه مساوات كه در آن روز در خانه سيد حسن تقى زاده (واقع در نزديكى بهارستان) با على اكبرخان دهخدا و امير حشمت و چند تن ديگر مخفى شده بودند، چون صداى شليك بلند شد و همه جا را سربازان محاصره كردند «چندان ترس بر ما چيره شده بود كه با چشم خود ديدم موهاى سر دهخدا سفيد گرديد.» (كسروى، ۶۵۵). بعد در تاريكى شب اين چند تن با درشكه به سفارت انگليس پناه بردند و ديگر آزاديخواهان هر يك به سوئى گريختند. سوم تير در تهران حكومت نظامى اعلام گرديد، اجتماعات ممنوع شد و نيز چاپ روزنامه ها و تشكيل انجمن ها و... آنگاه محمدعليشاه به موجب دستخطى نوشت:
... ما هم از امروز تا سه ماه ديگر مجلس را منفصل نموده پس از اين مدت وكلاى متدين ملت و دولت دوست منتخب شده با مجلس سنا موافق قانون اساسى پارلمان مفتوح شده مشغول انتظام گردد. (كسروى، ۶۵۸).
اما در رأس سه ماه، تشكيل مجلس را در ماه ديگر به تعويق انداخت و چون موعد دو ماه نيز نزديك شد، براى آن كه به كلى بنياد مشروطه و مجلس دارالشورى را ويران كند، با تبانى قبلى جلسه اى در باغشاه با حضور جمعى تشكيل داد به عنوان اين كه بايد نمايندگانى براى مجلس برگزيده شوند.... «حاجى شيخ فضل الله و ديگران آواز بلند كردند كه مشروطه با شريعت سازگار نيست.» (كسروى، ۶۲۶). محمدعليشاه بار ديگر در ۲۸ آبان مردم را به باغشاه خواند و خود در آن جلسه حضور يافت و در آنجا گفتگو از نخواستن مشروطه رفت و بازدرخواستى يا «عريضه»اى به مُهر مردم رسانيدند و چنين نهاده شد كه شاه در بالاى آن پاسخ نويسد و آن را به چاپ رسانيده در شهر بپراكنند.

عضويت در «دارالشوراى كبرى»
شاه خطاب به «جنابان مستطابان حجج اسلام سلمهم الله تعالى» نوشت كه چون علماى ممالك، همه حكم بر حرمت مجلس نهاده اند «در اين صورت ما هم از اين خيال بالمرّه منصرف و ديگر عنوان همچو مجلس نخواهد شد...» (كسروى، ۸۲۶-۸۲۷).
ليكن با فهم و انديشه كوتاه خود بر آن شد كه مجلسى به نام مجلس شوراى كبراى دولتى از درباريان و اعيان و بازرگانان پديد آورد كه در دربار بنشينند و در كارهاى دولتى به سگالش و گفتگو پردازند و اين خود جانشين دارالشورى باشد. از اين رو پنجاه تن كمابيش از آن كسان را فهرست كردند و به هر يكى نامه فرستاده به باشندگى در آن مجلس خواندند كه روز يكشنبه هشتم آذر (۴ذوالقعده)، كه روز گشايش آن مجلس خواستى بود به دربار روند و پس از آن هفته اى دو روز در مجلس باشند و گفتگو كنند. (كسروى، ۸۲۷).
نام هاى اعضاى اين مجلس در روزنامه ها چاپ شد و اين مجلس تا مدتى تشكيل مى شد و به قول كسروى در آن مجلس «جز گفتگوهاى بيهوده اى به ميان نمى آمد و باشندگان بيش از همه به خودفروشى و برترى جوئى به يكديگر مى پرداخته اند...» (كسروى، ۸۲۸).
محمدعليشاه، چنان كه گذشت براى برچيدن بساط مشروطه، با همكارى و همگامى شيخ فضل الله نورى و لياخوف و شاپشال مجلس شوراى ملى را بمباران و به كلى تعطيل كرد و براى حفظ ظاهر مجلس ديگرى بر پا ساخت كه كسروى آن را «مجلس شوراى كبراى دولتى» خوانده است و دكتر مصدق در تقريرات از آن با نام «دارالشوراى كبرى» ياد كرده است (ص۱۳) و در خاطرات با نام «مجلس شوراى دولتى» (ص۶۳). دكتر مصدق مى نويسد: «بدون كوچكترين اقدامى از طرف من، دستخطى از شاه رسيد كه به عضويت آن [شوراى دولتى] تعيين شده بودم (خاطرات، ۶۳). وى مى افزايد: «حشمت الدوله والا تبار [برادر ناتنى مصدق] منشى مخصوص محمدعليشاه (كه در دستگاه او از آزاديخواهان حمايت مى كرد) براى اين كه مرا از نگرانى و تشويش درآورد دستخطى هم براى عضويت من در مجلس مزبور صادر كرد...» (تقريرات، ۱۳). مصدق در اولين جلسه اين مجلس محمدعليشاهى شركت مى كند و مى نويسد پس از صرف ناهار، «چون اطمينان حاصل شد كه متعرض من نمى شوند به آن يك مرتبه اكتفاء كردم.» (تقريرات، ۱۳-۱۴؛ خاطرات، ۶۴).

كسب اجازه از محمدعليشاه
مصدق نوشته است: «بعد به اين فكر افتادم كه تصميم خود را براى رفتن به اروپا و شروع به تحصيلات عاليه كه داشتم اجرا كنم... ناچار بودم كه از شاه اجازه بگيرم، زيرا بدون اخذ اجازه، صدور تذكره براى من ممكن نبود.» اين كار هم به توسط حشمت الدوله والاتبار انجام شد. به علاوه «موقع حركت لازم بود كه من يك اجازه حضورى هم على الرسم از شاه گرفته باشم.» شاه در اين هنگام در باغشاه بود. مصدق السلطنه براى كسب اجازه به باغشاه مى رود، در آن جا با ديدن دو تن سخت متوحش مى شود. چرا؟ چون يقين مى كند كه «آنها گزارش روزهاى كميسيون حزب را هم به شاه مى داده اند. با خود مى گفتم چطور ممكن است كه من امروز بدون حادثه اى از اين معركه خلاص شوم.» پس به يكى از خواجه هاى شاه كه از زمان ناصرالدينشاه با او آشنا بودم و از آنجا مى گذشت گفتم:
آيا ممكن است كه امروز من شرفياب شوم، چون كه فردا بايد حركت كنم. با سابقه اى كه داشت فوراً رفت و به عرض شاه رسانيد. شاه در دالان باغ وزير افخم [مقابل باغشاه كه شاه در آن روزها در آنجا منزل داشت] مرا پذيرفت. پس از شنيدن از علت مسافرت گفت تصور مى كرديم كه شما يك فيلسوفى هستيد و اكنون اقرار مى كنيد كه هيچ نمى دانيد و تازه مى خواهيد برويد در اروپا تحصيل كنيد. اين هم بهانه اى است براى فرار از ايران، چون شما از وضعيت امروز خوشحال نيستيد. برويد. من ديگر چيزى نمى گويم و شما را به خدا مى سپارم. (تقريرات، ۱۴-۱۷).
با توجه به آنچه گذشت روزى كه مصدق السلطنه براى كسب اجازه از محمدعليشاه براى سفر به اروپا به باغشاه مى رود، چند ماه از بمباران مجلس، كشتن آزاديخواهان در باغشاه، فرار آزاديخواهان هر يك به گوشه اى، تعطيل مجلس و مشروطيت و تشكيل مجلس فرمايشى «شوراى دولتى» گذشته بوده و شاه خودكامه يكه تاز دوران استبداد صغير شده بوده است.

تحصيلات عاليه در اروپا
الف- مدرسه سياسى پاريس
مصدق اوائل سال ۱۹۰۹ ميلادى به قصد تحصيل به عزم پاريس، با برادر خود ابوالحسن ديبا از رشت و بندرانزلى حركت مى كند. (تقريرات، ۱۸) و در مارس ۱۹۰۹ وارد پاريس مى شود (خاطرات، ۶۸). برادرش را به يكى از دبيرستان هاى شبانه روزى مى گذارد و خود به مدرسه سياسى پاريس مى رود:
«برنامه مدرسه كه به پنج قسمت تقسيم شده بود يكى مربوط به علوم مالى بود كه سابقه خدمتم در وزارت ماليه ايجاب نمود اين قسمت را انتخاب كنم و چون تا آخر سال تحصيلى بيش از چهار ماه نمانده بود، مدير چنين مصلحت ديد به طور مستمع آزاد ثبت نام كنم... و از ۱۵ نوامبر كه اول سال تحصيلى مدرسه بود در قسمت مربوط به امورمالى شروع نمايم كه بدين طريق اقدام شد.» (خاطرات، ۶۸-۶۹).
در اين جا مصدق درباره اين موضوع توضيح نمى دهد كه با نداشتن مدرك تحصيلى رسمى، ديپلم دبيرستان يا معادل آن از ايران، چگونه در دوره ليسانس مدرسه سياسى پاريس ثبت نام كرده است. در حالى كه وقتى او از پاريس به سوئيس مى رود و مى خواهد در دانشگاه نوشاتل به تحصيل خود ادامه بدهد، از وى مدرك تحصيلى مطالبه مى كنند. وى در اين باب مى نويسد:
چون از مدارس ايران مدركى نداشتم، يعنى آن وقت كه من مى بايست تحصيل كنم ايران مدرسه نداشت، از تصديقنامه مدرسه سياسى پاريس براى امتحاناتى كه سال اول داده بودم استفاده كردم و به نام يك محصل رسمى در دانشكده حقوق كه يك مؤسسه دولتى است ثبت نام نمودم. (خاطرات، ۷۷).
گمان مى رود كه در اين جا حداقل سهوى روى داده باشد، زيرا مصدق، خود در خاطراتش چنان كه گذشت لااقل به وجود «مدرسه سياسى» در تهران تصريح كرده است و ما نيز افزوديم كه علاوه بر آن مدرسه، چند دبيرستان نيز در تهران وجود داشته است. پس چگونه مى توان پذيرفت كه وقتى وى مى خواسته است تحصيل كند، مدرسه اى در ايران وجود نداشته است!

بورسيه دولت ايران
مصدق در پاريس برخلاف نظر مدير مدرسه سياسى، خود را براى امتحانات ۱۵ نوامبر ۱۹۰۹ آماده مى كند:
«چون نامم در عداد محصلين رسمى ثبت نشده بود و براى امتحان دعوتم نمى كردند چنين به نظر رسيد كه اگر وزير ماليه ايران بنويسد كه من با خرج دولت آمده ام و دولت بيش از دو سال به من مخارج تحصيل نمى دهد مورد قبول واقع شوم كه آن وقت مستوفى الممالك وزير ماليه بود و نامه اى به اين مضمون نوشت كه براى امتحان دعوتم كردند». (خاطرات، ۶۹).
وى اين موضوع را به صورت ديگرى نيز ذكر كرده است:
«از او [مستوفى الممالك] تمنى كردم شرحى از طرف وزارت ماليه به مدير مدرسه بنويسد به اين مضمون كه چون من بورسيه دولت ام و مخارج تحصيلات مرا دولت مى دهد و بيش از يك سال ديگر خرج تحصيل نخواهند داد در صورتى كه مدرسه موافقت كند و من امتحانات خود را بدهم زحمات من به هدر نمى رود». (تقريرات، ۲۵-۲۶).
موضوع از چه قرار است؟ آيا مصدق السلطنه جوان با داشتن تمكن مالى از بورس تحصيلى دولت ايران استفاده مى كرده است؟ اين كه در جاى ديگر در خاطرات خود نوشته است: «.... چون كه در هر سه ماه ششصد تومان از تهران برايم مى رسيد كه از وجه ارسالى اخير چيزى نمانده بود....» (خاطرات، ۷۱)، خود تائيدى است بر اين كه ظاهراً مبلغ مذكور هر سه ماه يك بار، نه كمتر و نه بيشتر، لابد از طرف دولت براى او فرستاده مى شده است. آيا اين مبلغ در سال هاى اقامت او در سوئيس نيز پرداخت مى شده است يا نه؟ كتاب خاطرات درباره اين موضوع ساكت است. از طرف ديگر بايد توجه داشت كه ششصد تومان در آن روزگار پول كمى هم نبوده است. چون مى نويسد: «... براى يك اتاق رو به آفتاب و شام و ناهار كه در اول ورودم به پاريس در كوچه وانو گرفته بودم بيش از صد و هشتاد فرانك در ماه نمى پرداختم.» اما بعداً پرستارش براى او آپارتمانى اجاره مى كند با دو اتاق و يك آشپزخانه براى مدت شش ماه به سيصد فرانك «كه در حدود شصت و شش تومان» مى شده است. (خاطرات، ۷۰).
آيا ممكن است مصدق السلطنه از بورس تحصيلى دولت استفاده نكرده و وزير ماليه ايران به تقاضاى وى گواهى اى صادر كرده باشد كه با حقيقت تطبيق نمى كرده است، فقط بدين مقصود كه دانشجوى مدرسه سياسى پاريس بتواند با ارائه آن در خارج از نوبت، در امتحانات ۱۵ نوامبر ۱۹۰۹ آن مدرسه شركت كند! ولى تصريح مصدق در خاطرات و تقريرات كه «با خرج دولت آمده ام» و «چون من بورسيه دولت ام و مخارج تحصيلات مرا دولت مى دهد» اين فرض را به كلى باطل مى سازد. در هر حال مصدق السلطنه با رسيدن نامه وزارت ماليه ايران در امتحانات سال اول شركت مى كند. نتيجه امتحاناتش نيز رضايتبخش بوده است: «شش امتحان را به خوبى گذرانيدم و نمره هاى خوب گرفتم، گذراندن امتحانات سال اول موجب تشويق من شد ولى براى مواد امتحانى سال ۱۰-۱۹۰۹ چندان كار كرده بودم كه مريض شدم.» (تقريرات، ۲۶-۲۷). او مى افزايد:
«اين بود جريان تحصيل من در سال اول. ولى در سال دوم فقط چند ماه به مدرسه رفتم كه بعد كارم به جائى رسيد به واسطه ضعف و كسالت مزاج روى يكى از نيمكت ها كه در طرفين جايگاه درس بود راحت و به استماع بيانات استاد قناعت كنم». (خاطرات، ۶۹).
اين بيمارى او را چنان رنج مى داده است كه پزشك در ۱۰ژانويه به او مى گويد تا آخر سال نبايد به كار خود ادامه بدهى و سرانجام همين بيمارى موجب مى شود كه وى پس از مدتى كوتاه به ايران برگردد و چند ماهى در ايران بماند و سپس براى ادامه تحصيل به اروپا بازگردد ولى اين بار در سوئيس به تحصيل بپردازد:

ب-دانشگاه ليژ، بلژيك
دكتر مصدق به ثبت نام خود در اين دانشگاه اشاره نكرده است. اما در «دايرةالمعارف آمريكانا» به نقل از كتاب Current Biography، چاپ ۱۹۵۱ تصريح گرديده است: «... او به مدرسه علوم سياسى پاريس رفت و رشته حقوق را برگزيد، در بلژيك و سوئيس درس خواند، در دانشگاه ليژ [كذا] و درجه دكترى حقوق را در سال ۱۹۱۴ از دانشگاه نوشاتل سوئيس گرفت.»
محسن حقيقى در ۱۸ نوامبر ۱۹۸۵ درباره سابقه تحصيل مصدق در دانشگاه ليژ، نامه اى به آن دانشگاه نوشته و دانشگاه ليژ در ۲۸ ژانويه ۱۹۸۶ بدين شرح به او جواب داده است:
«در سال تحصيلى ۱۰-۱۹۰۹ شخصى به نام «محمد مصدق» متولد تهران (پرس= ايران)، ۳ فوريه ۱۸۸۳... ساكن پاريس به شماره ۵۰۹ ثبت نام نموده بود». عجيب است كه براى سال هاى ۱۱-۱۹۱۰ تا ۱۴-۱۹۱۳ نتوانستيم اثرى از ثبت نام محمد مصدق بيابيم... دبير امور ادارى: س. يرونتا». در ذيل نامه دانشگاه نيز نوشته شده است: «توضيح- رشته تحصيلات كه محمد مصدق در دانشگاه ما اسم نويسى كرده عبارت بود از: حقوق مدنى، ادارى و جزائى.» (حقيقى، مجله آينده، ۷۷۲- ۷۷۳).

جنگ هاى ايران و روس۱۹
جنرال غاردان به خطاب خانى سرافراز و همراهان او را به نوازش بى پايان مفتخر و ممتاز فرمودند و از تختگاه، سلطنت عسكرخان افشار رومى كه از سركردگان بود، با تدارك و سامان تمام به سفارت فرانسه مأمور و از اجناس نفيسه و تحف مرغوبه به رسم يادبود، با نامه محبت آغاز مؤالفت طراز، از طرف قرين الشرف اعليحضرت گردون رتبت و نواب نايب السلطنه والخلافه، مصحوب او (همراه او) روان گرديد. «(» مآثر سلطانيه «عبدالرزاق مفتون دنبلى، تصحيح غلامحسين زرگرى نژاد)
گاردن پس از رسيدن به تهران در نامه اى به وزارت خارجه فرانسه شرحى از سفر خود و برداشتش از اوضاع ايران ارائه داد كه بخش هائى از آن چنين بود:» در دربار تهران ما را به ملاطفت تمام پذيرفتند. معاهده اى را كه حامل آن بودم (معاهده فين كنشتاين) در تاريخ بيستم [دسامبر ۱۸۰۷م، ۱۹ شوال ۱۲۲۲ ه ق- آذر ۱۱۸۶ه ش] به تصويب [فتحعلى شاه] رساندم و معاهده اى تجارى نيز... بستم. به موجب اين معاهده، همانطور كه در... عهدنامه اتحاد (فين كنشتاين) قيد شده، جزيره خارك به ما واگذار گرديده و در تمام بلادى كه فرانسه قنسول دارد، به عيسويان آزادى مذهب داده شده [است]... خيال اردوكشى به هند، چون مردم اينجا همه فوق العاده پول پرستند، در جميع مغزها جا گرفته.
اگرچه عباس ميرزا و برادران او جز فكر جنگ خيالى ديگر ندارند، اعيان مردم عموماً طالب فراغت و راحتند... در يكى از روزهايى كه به حضور امپراتور (ناپلئون) شرفياب شده بودم، او نسبت به اردوكشى به هند اظهار كمال علاقه مندى مى كرد و مى گفت تا روسيه گرجستان را در تصرف دارد، اين خيال امكان پذير نيست و به اينكه اعليحضرت شاه ايران آن را دوباره متصرف شود نهايت مساعدت را ابراز مى داشت. [اما] طبيعى است كه تا ماده چهارم معاهده [فين كنشتاين] مجرى نشود، اجراى ماده هشتم ممكن نيست. (ماده چهار شامل تعهد فرانسه براى كمك به اخراج روسيه از گرجستان بود و ماده هشت شامل تعهد ايران نسبت به قطع رابطه با انگلستان و اعلان جنگ به آن كشور. به نظر مى رسد در متن نامه يا ترجمه آن اشتباهى صورت گرفته و منظور گاردان در اينجا ماده ۸ نبوده بلكه ماده ۱۲ بوده است كه تعهد ايران به كمك به فرانسه براى لشكركشى به هند را شامل مى شد) . «(» مأموريت ژنرال گاردان در ايران «ترجمه عباس اقبال)

• استبداد
گاردان در ادامه نامه به مأموريت سرى خود اشاره مى كند و مى نويسد:» بر حسب تعليمات سرى كه داشتم، قراردادى [با ايرانيان] بستم كه ۲۰هزار قبضه تفنگ از قرار هر قبضه اى سى فرانك تسليم ايران نمائيم. مجموع قيمت تفنگ ها در موقع تحويل آنها در بندر بوشهر يا يكى ديگر از بنادر خليج فارس تأديه خواهد شد. «
فرستاده ناپلئون در مورد موقعيت سياسى و وضع حكومت ايران نيز به وزير خارجه خود چنين گزارش مى دهد:» حكومت در اينجا بى نهايت استبدادى است ولى با اينكه شاهزاده وليعهد (عباس ميرزا) نسبت به جان و مال رعاياى خود هرگونه حق دارد، كمتر اتفاق مى افتد كه از حقوق خود سوءاستفاده كند. او شخصاً مردى زيرك و نظامى قابلى است و به هر كس كه قابليتى داشته باشد، اجر صحيح مى دهد. «
گاردان در پايان نامه توسط وزير خارجه، از امپراتور فرانسه اجازه مى خواهد تا نشان هائى را كه فتحعلى شاه به او و همراهانش اعطا كرده است، به سينه نصب كنند:» اعليحضرت پادشاه [ايران] مرا به نشان خورشيد از درجه اول سرافراز فرمود و به هر يك از همراهان... نيز يك قطعه نشان از درجه دوم عطا كرد. از حضرتعالى استدعا دارم كه از طرف اعليحضرت امپراتور اجازه زدن اين نشان ها را صادر نمائيد، چه نشان مزبور تشويقى است براى كسانى كه در ممالك بعيده با تحمل مشقات بسيار به خدمتگزارى مشغولند و اميدى است جهت اشخاصى كه بعدها به اين نواحى بيايند. «
نگاه فرانسوى
گاردان، سفير ناپلئون بناپارت در دربار فتحعلى شاه قاجار، چندى پس از آغاز مأموريت خود در ايران گزارشى مفصل از اوضاع قشون ايران براى وزيرخارجه فرانسه فرستاد كه اطلاعات جالبى را شامل مى شد و مرور آن از جهات بسيار، روشنگر است. اين گزارش نشان دهنده نگاه فرانسويان به ارتشى است كه قصد داشتند آن را براى مقاومت در برابر روسيه و همراهى احتمالى براى دستيابى به متصرفات انگلستان در هند آماده كنند. گزارش گاردان در مورد» قشون ايران «با اين عبارت آغاز مى شود:» اوضاع نظام ايران قابل اهميت و اعتبار نيست. «
او بلافاصله به شرح نفرات و سلسله مراتب فرماندهى در ارتش ايران مى پردازد و مى نويسد:» پياده نظام، ۶۰ هزار نفر سرباز دارد و افراد آن نيز چندان به كار نمى خورند.
عده افراد سواره نظام ۱۴۴هزار است و سواران خراسانى از ديگران كارآمدترند. توپخانه ۲۵۰۰ نفر بيشتر عده ندارد. فرماندهى هر ۸ تا ۱۰ «سلطان» با يك نفر «خان» است و يك نفر سلطان در زيردست خود صد نفر سرباز دارد. فرمانده هر ۵۰ نفر را «الى باشى» و فرمانده هر ده نفر را «باشى» مى گويند. دوره خدمت يك نفر تابين (نظامى) معين نيست و مقررى او در سال [معادل] ۶۰۰ فرانك است و او بعضى امتيازات نيز از قبيل نپرداختن ماليات زراعت و غيره دارد. هر روز به او يك چارك نان جيره داده مى شود و «خان» مأمور تقسيم اين جيره است و او در خانه خود كوره اى جهت پخت نان دارد و اين كوره (تنور) عبارت است از گودال مدور بزرگى كه در زمين مى سازند و غالباً براى پهن كردن و بستن خمير در روى آن، آن را از ورقه اى از آهن [به اسم تابه] مى پوشانند. «
• سنگينى سلاح
گاردان در بخش مربوط به بررسى اوضاع» پياده نظام «قشون ايران ابتدا تأكيد مى كند كه» اسلحه افراد پياده خيلى سنگين است «و سپس مى افزايد:» هر دو نفر لااقل يك مركب دارند كه دولت جوى آن را تأمين مى كند. پيادگان آذربايجانى و عراقى (منظور عراق عجم است) تفنگ هاى فتيله اى دارند و اين تفنگ ها را بسيار بد سوار كرده اند. اغلب افراد سه پايه درازى در سر تفنگ خود دارند كه در موقع قراول رفتن آنها را روى اين سه پايه ها ميزان مى كنند و در موقع حركت بار و بنه و آذوقه و يك چادر همراه خود برمى دارند. در موقع جنگ، تيراندازان جلو مى روند و غالباً در يك صف حركت مى كنند. بعضى از ايشان، مخصوصاً آنها كه تفنگ سه پايه دارند، نسبتاً خوب تير مى اندازند. «
ادامه دارد




• سواران ايلى
» افراد سواره نظام هر كدام اسب خود را خود مى آورند و هر ايل، يعنى خانوارهايى كه به علت اتحاد اخلاق و آداب و زبان تحت امر يك رئيس قرار گرفته اند، ملزم هستند كه مقدار معينى سوار بدهند. هيچ قسم مقررى به ايشان داده نمى شود. اسبان اين جماعت نسبتاً خوب است و با يك دهنه آنها را فرمان مى دهند. افراد سواره نظام تفنگ هاى دراز دارند. سپرهاى ايشان قريب ۱۸ انگشت وسعت دارد و جلوى گلوله را به هيچ وجه نمى گيرد. تركمن ها هنوز تيروكمان استعمال مى كنند و بعضى از تيرهاى ايشان فوق العاده سبك است. شمشيرهاى ايشان نيز خوب است.
در موقع جنگ افراد سوار تحت هيچ نظمى نيستند و هر قسم باشند چهارنعل بدون هيچ ترتيبى به دشمن حمله مى برند. اگر دشمن متزلزل شد ايستادگى مى كنند، والا با بى نظمى تمام چهارنعل عقب مى نشينند و از عقب تير مى اندازند. افراد اسبان خود را نعل تخت مى زنند و هر كس هم بايد قيمت نعل اسب خويش را از كيسه خود بپردازد. «
• توپخانه
» [در ايران] توپ ها را به گاو مى بندند و براى صنف توپچى ماهرترين افراد را انتخاب مى كنند. لوازم توپ در اصفهان و شيراز و تبريز و مشهد تهيه مى شود. در تبريز يكى از بيست عراده توپى كه از روس ها گرفته اند در دست قشون است، ولى اين توپ ها خراب است. توپ هاى روسى انواع مختلف دارد و در ايروان و رشت و سواحل بحر خزر افتاده و در تهران سى عراده از آنها هست كه قابل استعمال نيست. در مشهد و سواحل خليج فارس (؟!) نيز از آنها ديده مى شود.
صندوق هاى گلوله صندوق هاى كوچكى است و بيش از بيست يا سى گلوله در آنها نيست و آنها را هم با گاو حمل مى نمايند. در ميان گلوله هاى توپ، بهتر از همه گلوله هاى روسى است كه ايرانى ها آنها را يا بعد از عمليات يا در شهرها به دست آورده اند. در مازندران هم گلوله توپ مى سازند ولى اين گلوله ها به قدرى بزرگ است و بد ريخته شده كه به واسطه سوراخ هاى كوچك و خرده هاى شن كه در داخل دارد لوله توپ را خراب مى كند و غالباً در حين بيرون آمدن از دهانه توپ مى تركد. «
• زنبورك ها
» زنبورك هاى ۲/۱ (يك دوم) را كه طول آنها بسيار كم است بر پشت شتر حمل مى كنند و آنها را روى محورى كه بر جلوى كوهان شتر نهاده شده قرار مى دهند و شخصى كه گلوله را مى اندازد روى زينى است در عقب كوهان. شخص شترسوار با يك دست زمام حيوان را مى گيرد و به قدم يورتمه به طرف دشمن پيش مى رود. شتر به محض اشاره اى چهارزانو مى نشيند و سوار پس از رها كردن تير، نظر به مقتضيات احوال، فرار مى كند و يا به جلو مى تازد. گلوله هاى اين زنبورك ها كه بايد از فاصله يك تيررس تفنگ رها شود، چندان مؤثر نيست و شتر حامل آن همين كه مختصر جراحتى ديد، سر از اطاعت مى پيچد. زنبوركچى فتيله اى دارد كه به طرف راست شتر آويخته است و در طرف چپ، دو كيسه اى است كه گلوله و باروت در آن حمل مى شود. اين جماعت (زنبوركچى ها) نه به جنگ با توپ هاى فتيله اى آشنا هستند و نه به نيزه اندازى. «(» مأموريت ژنرال گاردان در ايران «ترجمه عباس اقبال، با اندكى تلخيص)

قاسم آخته
ماجراى اردشير و تيمستوكلس
پاسى از شب گذشته، سكوت تلخ و بهت انگيز بر تخت جمشيد چنگ انداخته بود. نسيم سردى زوزه كشان در آن خلوت نيمه شب بر چهره كاخ هديش شلاق مى كشيد. فقط ناله يك بوف يا مرغ شبخوان سكوت را درهم مى شكست. نور مشعل ها بر ديواره كاخ پخش مى شد و فضا را روشن مى ساخت. چشمان بيدار چند نيزه دار پارسى از كاخ مراقبت مى كرد. اما درون قصر، حوادث ناخوشايندى در جريان بود. مهرداد، خواجه دربار هراسان و بهت زده به اتفاق اردوان، خودشان را به اردشير، فرزند نوجوان خشايارشاه رساندند و به او خبر دادند كه پدرش را به قتل رسانده اند. در حالى كه قاتلان اصلى خود آنها بودند كه خيال داشتند با استفاده از خامى و بى تجربگى اردشير نيات خود را اجرا كنند و در موقع مقتضى با كشتن او، خود و يا فرد دلخواهشان را بر تخت بنشانند.
اردشير نوجوانى زرنگ بود و به علت همين سرعت عمل و چالاكى به درازدست مشهور شد. اردشير دست آنها را خواند و قبل از هر اقدامى، از اردوان خواست كه شمشيرش را به او بدهد. اردوان فوراً شمشير خود را باز كرد و به اردشير داد زيرا مى خواست خودش را به چشم اردشير جا كند. اردشير وقتى كه اردوان را بدون اسلحه يافت با يادآورى خيانتش او را كشت.
اردشير فرزند سوم ملكه آميستيريس، يكى از دختران اوتانه، زمانى متولد شد كه خشايارشاه به مقام پادشاهى ايران رسيد بنابراين از نظر قانونى حق جانشينى با او بود. داريوش برادر ارشد اردشير در زمان جانشينى پدرش به عنوان حكمران بابل، به دنيا آمد و نمى توانست پس از خشايارشاه به جاى او بنشيند. از آن گذشته، چنانكه گفتيم داريوش چندى قبل به علت همدستى در توطئه قتل پدر كشته شد.
توطئه قتل اردشير توسط خواهرش آمه تيس، كشف شد به اين طريق كه روزى در مشاجره اى لفظى ميان او و شوهرش مگابازوس به علت يك اختلاف خانوادگى آمه تيس از جانب شوهر مورد شماتت قرار گرفت و همين امر باعث شد از او برنجد و كينه اش را به دل بگيرد. اردشير خواهرش را نكوهش كرد و حق را به مگابازوس داد. مگابازوس از اردشير دل خوشى نداشت و همين دعوا سبب شد كه وى بهانه لازم را به دست آورد و همراه اردوان طرح قتل اردشير را بريزد. اما قبل از موعد عملى كردن نقشه و شايد هم به علت همين پيوند خويشاوندى، مگابازوس جريان را به اردشير گفت. اردوان دستگير و زندانى شد. در اين ميان ماجراى دست داشتن مهرداد در قتل خشايارشاه و پسرش داريوش افشا شد. مهرداد به سزاى عملش رسيد، اما اردوان كه از خاندان متنفذ پارسى بود در حبس ماند و بعدها در يك نزاع خانوادگى كشته شد. مگابازوس هم در اين نزاع شريك بود و مجروح شد و توسط آپولونيدس، حكيم يونانى مقيم ايران معالجه شد و با زنش آشتى كرد و به زندگى بازگشت اما اين كردار زشت روى دلش سنگينى مى كرد و آزارش مى داد.
وقتى كه اردشير از اين وقايع تلخ آسوده شد، ويشتاسپ برادر دومش كه والى ايالت باختر بود مدعى سلطنت شد. طبيعتاً او هم پادشاهى را حق خود مى دانست و بايد پاسخ قانع كننده اى دريافت مى كرد تا آتش قدرت طلبى اش خاموش شود.
اردشير، شهريار نوجوان كه هنوز تخت پادشاهى را لرزان مى ديد، نيرويى را به جنگ او فرستاد اما جنگ طولانى شد و نتيجه اش معلوم. در نتيجه اردشير خود با لشكرى قوى تر به جنگ برادر شتافت و در سال ۴۶۳ وى را مغلوب كرد و كنترل امپراتورى را به دست گرفت. پس از آن اردشير جهت اطمينان، ساتراپ هاى ايالات حساس را تغيير داد و افراد مورد اعتمادش را به آن نواحى فرستاد. خرابى ها را مرمت كرد و كوشيد براى پارسيان رفاه بيشتر ايجاد كند. اين وقايع براى پارسيان غيرمنتظره بود و تازگى داشت. آنها انتظار نداشتند در خاندان پادشاهى هخامنشى اين اختلافات را ببينند زيرا اين صحنه ها وجهه خوشى نداشت و مى توانست اقتدار امپراتورى را متزلزل كند. پارسيان شگفت زده بودند كه مى ديدند دور خوش اقبالى و بسط قدرتشان كه از دوران مادها تا زمان خشايارشاه روند صعودى داشت، اكنون با رسم ناخوشايند برادركشى و رخنه توطئه در دربار، به مانع برخورده است. از سوى ديگر يونانيان پس از جنگ پلاتيا در قالب پيمان دلوس، كه موضوع روايت بعدى ما خواهد بود، يا يكديگر متحد شدند و تيمستوكلس معروف را كه در سالامين و پلاتيا به آتنيان خدمات فراوانى كرده بود به رهبرى خود برگزيدند. تيمستوكلس فردى بلندپرواز و حريص بود كه همواره سوداى حكومت بر كل يونان راداشت. در اتحاديه دلوس به هر يونانى كه شك مى كردند، با يك سوءظن واهى و افترا به او مى گفتند كه او با ايرانيان ارتباط مخفى دارد و قلباً طرفدار آنها است و به اين وسيله او را مجبور مى كردند كه پول بپردازد و هر كس از پرداخت پول امتناع مى كرد خانه و كاشانه اش را از دست مى داد و آواره مى شد و به ناچار وطنش را ترك مى كرد. يونانيان زيادى به علت اين رسوم ناپسند به ايران آمدند كه تيمستوكلس هم يكى از آنان بود. تيمستوكلس در آتن موقعيت و شأن خوبى داشت اما تيموكران شاعر آتنى كه رشوه گيرى و اعمال خودسرانه او را نمى توانست تحمل كند رسوايش كرد و يونانيان را از اعمال او مطلع ساخت. نفوذ تيمستوكلس در آتن موجب رشك و حسد افرادى مى شد كه به دنبال قدرت بودند. اما تيمستوكلس كه حرفش در آتن خريدار داشت، بيكار نمى نشست و در هر جمعى از خدمات و سوابق بى شائبه خود حرف مى زد. اما يونانيان و كسانى كه از وجود تيمستوكلس نفرت داشتند و منافعشان را در خطر مى ديدند از لاف و گزاف و حرف هاى تكرارى او خسته شده بودند، جسورتر شدند و تيمستوكلس را متهم كردند كه با پارسيان سر و سر دارد. آنها تصميم گرفتند تيمستوكلس را از آتن اخراج كنند. تيمستوكلس اثاثيه اش را جمع كرد و همراه زن و فرزندانش به آرگُس رفت و منتظر سرنوشت شد كه چه خوابى براى او ديده است. قبلاً پائوزانياس قهرمان ملى يونانيان هم به همين اتهام به آرگس رفته بود. يونانيان عادت داشتند كه هميشه قهرمانانشان را طرد كنند زيرا اجتماع آنها از رسوم منسجم اجتماعى و اخلاقى بى بهره بود. مگر همين تيمستوكلس تا چندى قبل فاتح جنگ سالامين و پلاتيا نبود؟ به علاوه وى در زندگى روزمره اش رفتارى مناسب و شرافتمند داشت، به مردم كمك مى كرد و هميشه منشاء اعمال و كردار خير بود و مردم از او خرسند مى شدند اما افراد بدخواه و كينه توز خيلى زود همه چيز را فراموش كردند و بى خانمانش ساختند. تيمستوكلس براى اينكه به همه اثبات كند كه فرد لايقى است و در مواقع سختى و بحران خود را نمى بازد و مى تواند زندگى اش را جمع و جور كند و مانع از هم پاشيدگى آن شود فعاليتش را در آرگس از سر گرفت و تمام رنج ها و ناملايمات غربت را به جان خريد. براى فردى همانند تيمستوكلس مشكل بود كه دور از وطن و شهر و ديارش زندگى كند اما چاره اى نداشت او در موقعيت حساسى قرار گرفته بود كه برايش حكم مرگ و زندگى را داشت و باختن در اين راه همه سوابق پرافتخار او را تحت الشعاع خود قرار مى داد. به هر حال تيمستوكلس در آرگس با پائوزانياس كه جرمى شبيه او داشت قرار گذاشتند نزد شاه ايران بروند و پناهنده شوند. تيمستوكلس بلاانقطاع به نامه هاى آتنيان پاسخ مى داد كه در آنها اتهامات واهى به او مى بستند اما نتوانست آنها را قانع كند. آتنى ها مردم را تحريك كردند كه او را دستگير كنند و جهت محاكمه و اعدام به آتن بياورند اما تيمستوكلس فوراً به جزيره كُرسير و از آنجا به اُپير رفت و سپس به آدمت پادشاه مُلُس پناه آورد. آدمت چندى قبل زمانى كه تيمستوكلس هنوز در آتن صاحب قدرت بود چنين درخواستى را از او كرده و تيمستوكلس به او پاسخ منفى داده بود، اما اكنون به او پناه داد. تيمستوكلس مدت زيادى در ملس نماند و به شهر كوم در آسياى صغير كه زير سلطه پارسيان بود آمد. در آتن سيحون حاكم جديد، اموال تيمستوكلس را كه دوستانش موفق نشده بودند به او برسانند ضبط و حكم اعدامش را صادر كرد. در شهر كوم او متوجه توطئه اى بر ضد خود شد. دويست تالان جايزه تعيين كرده بودند براى هر كس كه تيمستوكلس را دستگير كرده و به آتن بياورد. تيمستوكلس بلافاصله به شهر كوچك اژس در نزديكى كوم گريخت و به نيكوژن حاكم آنجا كه روابط صميمى با دربار ايران داشت پيوست. يك شب در خواب ديد كه اژدهايى مهيب دور گردنش پيچيده و مى خواهد او را نيش بزند، خفه اش كند و ببلعد. تيمستوكلس دست و پا مى زد كه خودش را نجات بدهد اما اژدها تبديل به عقابى شد و او را بر بال هايش گرفت و به آسمان برد. وقتى كه از خواب بيدار شد خوشحال شد زيرا مى دانست كه به زودى غم هايش تمام مى شود و نزد پارسيان مى رود. او مى دانست كه عقاب نشانه پادشاهان هخامنشى است پس شهريار پارسيان ناجى او خواهد بود. در ايران مطابق يك رسم ديرينه زنان و كنيزان را از نگاه نامحرم دور نگاه مى داشتند و هر ايرانى كه تصميم داشت در جنگ، سفر يا مأموريتى همسر يا كنيزش را همراه خود ببرد او را در پرده حفاظ يا كجاوه اى قرار مى داد. ايرانيان زنان را بسيار دوست داشتند و برايشان ارزش قائل بودند و اين كردار به معناى بدبينى نيست. نيكوژن براى انتقال تيمستوكلس به تخت جمشيد وى را در حفاظى قرار داد و چنين وانمود كردند كه زنى را تحت مراقبت به ايران مى برند و به اين طريق دشمنانش را از تعقيب او منصرف كنند.
وقتى كه تيمستوكلس به ايران رسيد ابتدا پارسيان به او روى خوش نشان ندادند زيرا به او سوءظن داشتند. يك روز اردوان، رئيس نگهبانان ويژه تيمستوكلس را ديد. تيمستوكلس به او گفت: پيام مهمى براى پادشاه دارم كه نه تنها بر وسعت امپراتورى مى افزايد بلكه رعاياى پادشاه را هم افزايش مى دهد. اردوان به او نهيب زد كه: اى مرد بيگانه، هر سرزمينى عادات و قوانين مخصوص خودش را دارد. مردم به اين رسوم احترام مى گذارند. شما يونانى ها مدعى هستيد كه قانون داريد، اما براى ما پارسيان حفظ شأن و مقام پادشاه اهميت دارد. اگر مى خواهى شهريار ما را ديدار كنى، بايد رفتارت همانند پارسيان هنگام مواجه شدن با پادشاه باشد.
تيمستوكلس پذيرفت و به نزد اردشير رفت، تعظيم كرد و زانو زد. مترجم حرف هاى او را براى اردشير به زبان پارسى ترجمه كرد و از قول تيمستوكلس گفت: اى شاه بزرگ من يك آتنى معروف هستم كه از وطنم رانده شده ام و هم اكنون به دنبال من هستند. من به ايرانيان پناه آورده ام. اگرچه در حق آنها بسيار بدى كردم حفظ ميهنم ايجاب مى كرد اما وقتى يونان نجات يافت آنها را از تعقيب پارسيان منصرف كردم. امروز در وضعى بدتر آمده ام كه مرا عفو كنيد زيرا مى دانم سيه روزى من باعث مى شود كه حس چشم پوشى از خطاهاى من در شما تحريك شود. من ديروز دوست يونانيان بودم و امروز دشمن آنها. روزى در معبد اپير مشغول عبادت بودم، زئوس به من گفت كه نزد پادشاه پارسيان برو كه شهرياران پارسى روى گشاد و با سخاوت دارند.
در برخورد اول اردشير با تيمستوكلس صحبت نكرد. صبح روز بعد گفت او را به قصر بياورند. يكى از بزرگان پارسى وقتى چشمش به او افتاد، فرياد زد: تو مار خوش خط و خال از خوش شانسى كه داشتى سرنوشت، تو را به ايران كشاند. تيمستوكلس نگاه موذيانه اى كرد و چيزى نگفت. اردشير دويست تالان پول كه براى دستگيرى تيمستوكلس تعيين كرده بود به او داد زيرا او با پاى خودش به ايران آمده بود. بعدها پول و هداياى بيشترى به او داد. تيمستوكلس مورد لطف واقع شد. او مى توانست عقايدش را آزادانه ابراز كند و زندگى روزمره اش را با فراغت خيال بگذراند. صراحت گفتارش اردشير را به وجد آورد و از مترجم خواست به تيمستوكلس بگويد كه چه مدت نياز دارد تا به زبان و فرهنگ پارسى تسلط يابد و او پاسخ داد يك سال. در اين مدت تا آنجا پيش رفت كه به توصيه او اردشير در مناصب دربار تغييراتى ايجاد كرد. در بزم شاهانه اردشير يا هنگام تفريح و شكار همراهش بود و بيشتر از ديگر افراد غيرايرانى مقيم پايتخت مورد توجه واقع شد. درباريان از اين وضع خشنود نبودند. دمارات هموطن او كه پيشتر به ايران آمده بود، به موقعيت تيمستوكلس حسادت مى كرد. اردشير اين موضوع را فهميد و از دمارات خواست كه از او چيزى درخواست كند. دمارات صراحتاً گفت كه تيمستوكلس را كنار بگذار و مرا جانشين او كن. متيرو پوستس پسرعموى اردشير به خشم درآمد كه اين كلاه براى سر تو گشاد است و ادامه داد: اگر قدرت آذرخش هم در دست تو باشد، باز هم نمى توانى مانند خدايان باشى. تيمستوكلس هم اينگونه بود. مگر او يك آتنى بيگانه و خائن نبود، پس چه فرقى با دمارات و ديگران داشت.
اردشير از اين موضع گيرى دمارات خشمگين شد، اما با وساطت تيمستوكلس او را بخشيد و اداره سه شهر ماگنزى در دهانه رود مآندر، لامپساك و ميونت را در آسياى صغير به او داد. تيمستوكلس كه از اين همه بخشش و فراوانى شگفت زده و مسرور شده بود، به زن و فرزندانش گفت: پشت كردن يونانيان به من موجب شد كه در پارس مواهب زيادى به دست آورم. بعدها يك زن پارسى گرفت و براى خودش سكه ضرب كرد. سرگرم شدن اردشير به اغتشاش ولايت باختر و امور كشورى در رونق كار تيمستوكلس تأثير داشت. اما بالاخره زمان امتحان هم فرا رسيد. مصريان سيمون حاكم جديد يونان را تحريك كردند تا عليه ايران شورش كند. اردشير به تيمستوكلس فرمان داد عليه يونانيان وارد جنگ شود، اما تيمستوكلس با وجود اينكه با بى مهرى از آتن رانده شده بود، حاضر نشد عليه هموطنانش بجنگند و گذشته خود را با اين عمل تباه كند. تيمستوكلس در يك بن بست قرار گرفته بود كه راه پيش و پس نداشت و جامى از زهر را سر كشيد و خودكشى كرد. او نه مى توانست الطاف پارسيان را در حق خود ناديده بگيرد و نه به يونان كه تا چندى قبل آن همه خدمت به ميهن كرده بود، خيانت كند. وقتى كه اردشير اين موضوع را فهميد، تيمستوكلس را تحسين كرد. همسر و فرزندان و دوستانش او را در ماگنزى دفن كردند و برايش مقبره اى باشكوه ساختند. اين مسئله بهانه اى شد كه اردشير يك ديدگاه نو در رابطه امپراتورى اش با يونان پيدا كند.

رضا آذرى شهررضايى
چگونه شيرو خورشيد سرخ بجاى صليب سرخ قرار گرفت؟
بعد از پيروزى انقلاب اسلامى به اقتضاى شرايط انقلابى شور و شوق زدودن همه نشانه هاى بازمانده از رژيم سلطنتى فراگير بود. در حال و هواى آن روزها چنين اقداماتى قابل درك و توجيه بود، اما در اين ميان يك نكته مغفول ماند و آن تفكيك مخالفت با سلطنت و سلطنت طلبى بود و آنچه با هويت ايرانى و سرزمين ايران ارتباط داشت. پيشنهاد تغيير نام هاى جغرافيايى نظير تغيير نام خليج فارس يا تبديل كرمانشاهان به باختران از اين زمره بودند. اما يك نشان و نماد شيعى- ايرانى ديگرى نيز بود كه به نهاد سلطنت يا خاندان پهلوى هيچ ربطى نداشت و ندارد كه متاسفانه بدون توجه به پيشينه و تاريخ آن مشمول تغيير گرديد. اين نشان همانا نشان شير و خورشيد و به تبع آن نشان شير و خورشيد سرخ ايران بود. تبديل شير و خورشيد سرخ به هلال احمر تبعات حاصل از آن از جمله مواردى است كه تاكنون توجه درخورى به آن نشده است.
چرا نمى توانستيم از هلال احمر استفاده كنيم
اينكه چرا ايران هلال احمر را انتخاب نكرد نكته تاريخى مهمى است كه بايد سابقه آن را در مناسبات ايران و عثمانى جست و جو كرد. نشان شير و خورشيد بر پرچم ايران در تمام دوره صفوى و عصر قاجاريه نشان مذهب تشيع در مقابل نشان هلال عثمانى كه نشان مذهب تسنن بود شناخته مى شد. (براى تفصيل رجوع كنيد به نظر محيط طباطبايى و سيدجعفر شهيدى: مجله آينده، پاييز، ۱۳۵۸ شماره ۹-، ۷ سال پنجم، صص ۷۰۵ و ۷۰۷) جنگ بر سر نمادهاى مذهبى و ملى كه در قالب تقابل شير و خورشيد ايرانى و هلال ماه و ستاره عثمانى بروز يافته بود بيانگر حساسيت هائى بود كه در پى مجادلات چندين ساله ايران و عثمانى بر سر افراشتن پرچم بر سر در سفارتخانه هاى خود در اسلامبول و تهران در جريان بود. عبارت «اسدالله الغالب» بر پرچم شير و خورشيد ايران نماد مذهب تشيع محسوب مى شد و هلال عثمانى نماد تسنن. برافراشتن بيرق هاى مزبور در پايتخت دو كشور گاه باعث بروز تنش شد كه با دخالت نيروى نظامى بيرق پايين آورده شد. در نخستين سال هاى حكومت ناصرالدين شاه يعنى از ذيقعده ۱۲۶۸ ق تا شوال ۱۲۷۰ ق يكى از طولانى ترين جنگ هاى بيرق بين ايران و عثمانى درگرفت كه بر اثر آن روابط سياسى ايران و عثمانى رو به تيرگى گذارد و به نقطه اى رسيد كه سفارت ايران در اسلامبول تهديد شد كه در صورت افراشتن بيرق حمله نيروى انتظامى و مردم اسلامبول به سفارت ايران در اين شهر حتمى خواهد بود. اما بعد طرفين به توافق رسيدند كه تنها در مناسبت ها و اعياد ملى يا مذهبى مشترك بين دو كشور طى سال دو سفارت اجازه برافراشتن بيرق هايشان را داشته باشند. دليل مهم ديگرى كه مانع استفاده ايران از هلال ماه و يا صليب سرخ به عنوان نشان سازمان امداد رسانى بين المللى و «امورات صحى» و بهداشتى بود مسئله ايجاد پايگاه هاى قرنطينه و «صحى» در مرزهاى ايران بود، مسئله اى كه از مسائل مورد مناقشه ميان ايران و عثمانى و انگلستان بوده است. به عنوان مثال در «كنفرانس بين المللى صحى» به سال ۱۹۰۳ در پاريس ايجاد يك پايگاه قرنطينه در جزيره هرمز براى جلوگيرى از وبا و طاعون مورد تصويب قرار گرفت؛ دولت عثمانى براى كنار راندن ايران ادعا كرد كه چون اين پايگاه قرنطينه را صندوق حفظ الصحه اسلامبول خواهد ساخت و از سوى ديگر ناتوانى و ضعف دولت ايران در نداشتن قشون براى حفاظت پايگاه و اطبا اين امكان را به دولت عثمانى مى دهد كه متولى آن باشد و از آنجايى كه جزيره هرمز هم از آن دولت عثمانى است مسئوليت اين پايگاه قرنطينه بايد به عهده عثمانى باشد. (روزنامه ايران نو، شماره، ۶۰ ص، ۳ يكشنبه ۲۳ شوال ۱۳۲۷ ق، مركز اسناد وزارت خارجه، سواد مكاتبات شماره، ۱۸۸ ص ۶۶)
نمايندگان ايران در آن كنفرانس ممتاز السلطنه و دكتر اميراعلم از طريق مذاكره با ديگر اعضاى كنفرانس زير بار تحميل نظرات عثمانى ها، آلمانى ها و انگليسى ها نرفتند (مركز اسناد وزارت خارجه، نمايندگى پاريس سال ۳۱- ۱۳۳۰ ق، ك، ۹۵ پ ۱۰ و ۲۵ و روزنامه ايران نو، شماره، ۶۰ ص۳)
اين ايستادگى نمايندگان ايران موجب شد كه در بند ۱۸ قرارداد صحى سال ۱۹۰۳ دولت ايران موظف شود در باب ايجاد قرنطينه و مريضخانه «كه شرايط راجع به بيرق مريضخانه و مليت مستحفظين مسلح حفظ الصحه را كاملاً محفوظ و برقرار دارد...» (آرشيو وزارت خارجه سال ۱۳۳۴ ق، ك، ۱۹ پ، ۶ س۲) با توجه به چنين مناقشه هائى ميان ايران و عثمانى، ايران نمى توانست از هلال ماه، كه نشان ملى عثمانى ها بود و در فضاى سياسى آن روز معنى حاكميت عثمانى را داشت، استفاده كند. دليل مهم ديگرى كه ايران دوره مظفرى به رغم فقدان زمينه هاى مادى و معنوى براى ايجاد چنين نهادى در ايران فعالانه در كنفرانس هاى صليب سرخ شركت كرده و عضو شده بود و حتى هزينه هاى سالانه عضويت خود را مى پرداخته در درجه اول حاكى از نگرانى ايران از خدشه دارشدن تماميت ارضى كشور توسط روسيه، انگلستان و عثمانى بود. به عبارت ديگر انگيزه ايران از شركت در بسيارى از كنفرانس هاى آن دوره از جمله كنفرانس صليب سرخ جهانى، تصريح و تأكيد بر اين نكته بود كه ايران و ايرانى كشور و ملتى زنده و پويا است به همين خاطر كسانى كه اين دغدغه را در سر داشتند از هيچ اقدامى فرو گذار نكنند. تأكيد ايران بر استفاده از شير و خورشيد سرخ به جاى صليب سرخ و هلال احمر نيز در اين چارچوب قابل توضيح و پيگيرى است. (براى تفصيل بيشتر نگاه كنيد به مقاله: «شير و خورشيد سرخ ايران؛ از تدبيرى سياسى تا ضرورتى اجتماعى- ۱۲۸۵ تا ۱۳۰۴ شمسى» گفت و گو، ش ۳۵؛ ص ۷۷)
ادامه دارد
سابقه جنگ بيرق ها و نشانه ها و تدبير ممتاز السلطنه
ايران بانى هلال احمر و شير و خورشيد سرخ
در كنفرانس صليب سرخ جهانى كه در سال ۱۹۰۶ در ژنو برگزار شد تنها دو كشور مسلمان ايران و عثمانى اجازه حضور داشتند. نماينده عثمانى به دليل اينكه در كنفرانس صليب سرخ در سال ۱۹۰۴ شركت نكرده و قرارنامه منعقده آن را امضا نكرده بود از شركت در كنفرانس صليب سرخ در سال ۱۹۰۶ محروم ماند. بنابراين ايران تنها كشور مسلمانى بود كه در آن كنفرانس حضور داشت و مى بايست به اتفاق اعضاى ديگر در مورد نماد و نشانه پرچم امدادرسانى كه همانا صليب سرخ بود تصميمى نهايى مى گرفت. اين كنفرانس در شرايطى تشكيل شد كه جو به شدت بر ضدعثمانى و مسلمانان بود و جهان در آستانه دسته بندى كشورها براى آغاز جنگ جهانى اول قرار داشت، دولت هاى مسيحى به خصوص نمايندگان دولت هاى بالكان، چنان بر ضدعثمانى و قراردادن هلال ماه به عنوان نشان پرچم سازمان امدادرسانى كشورهاى مسلمان موضع گيرى كردند كه گمان مى رفت تنها صليب سرخ و شير و خورشيد سرخ به عنوان نشان هاى رسمى مورد تصويب قرار گيرد، اما دفاع ممتازالسلطنه از هلال ماه موجب دگرگونى فضاى كنفرانس شد. اين امر گوياى آن است كه خواست حفظ منافع مسلمانان براى او بسيار قوى بوده است. (آرشيو وزارت خارجه سال ۱۳۲۵ ق، ك، ۲۷ پ۱) و اين درحالى بود كه نمايندگان ديگر كشورهاى آسيايى- مانند ژاپن، چين، سيام (تايلند) بدون كوچك ترين مخالفتى صليب سرخ را پذيرفتند.
در اين كنفرانس نماينده ايران صمدخان ممتازالسلطنه طى نطقى اظهار داشت با اينكه صليب مذهبى مورد احترام آئين اسلام است و نبايد ذره اى بى احترامى نسبت به صليب عيسى كرد اما به دليل پاره اى ملاحظات تاريخى و از آنجا كه سابقاً صليب علامت جنگ و جهاد با ممالك اسلامى بوده شايد اثر سويى در بين مسلمانان داشته باشد و اينان پذيراى خدمات بهداشتى و امدادرسانى تحت پرچم صليب سرخ نشوند. بنابراين درخواست كرد كه اجازه داده شود كشورها علامت ملى خود را داشته باشند.
اين نطق ممتاز السلطنه اثر مثبت بخشيد و به رغم سعايت كشورهاى مسيحى و بالكان هلال احمر به عنوان پرچم امدادرسانى كشورهاى مسلمان مورد تصويب قرار گرفت.
بنابر گزارش گزارشگر روزنامه حبل المتين: «به كورى چشم منكرين حسن ايرانيان... جناب ممتاز السلطنه سفير دولت ايران در ژنو... اول كارش برهم زدن شرط صليب بود [دوم] اختيارداشتن هر دولت كه نشان دولتى خود را به رنگ سرخ بر بيرق نصب كند.» (مركز اسناد وزارت خارجه سال ۱۳۲۵ ق، ك، ۲۵ پ، ۱ سند،، ۹۷ ۹۸ ۱۵۱ و روزنامه حبل المتين، شماره، ۸ ۴ شعبان ۱۳۲۴ق، ص ۱۶)
اين تلاش ممتازالسلطنه در حفظ حقوق مسلمانان و دولت عثمانى باعث شد منير پاشا سفير كبير عثمانى در پاريس شخصاً به حضور ممتازالسلطنه رفته و قدردانى نمايد و سلطان عثمانى پيام تشكر و قدردانى براى وى ارسال كند، در حالى كه در آن برهه بر سر مسائل مرزى مجادلات پرتنشى بين دو كشور جارى بود. اما با وجود اين مناقشات نماينده ايران نه تنها با هلال ماه ابراز خصومت نكرد بلكه پايمردى و تلاش وى باعث شد هلال احمر جزء پرچم هاى امدادرسانى بين المللى شود، در حالى كه مى توانست فقط بر روى شير و خورشيد سرخ تأكيد كند.
ميرزانصرالله خان مشيرالدوله وزير امور خارجه وقت در نامه اى به رضا ارفع الدوله از اقدام ممتازالسلطنه در حفظ حقوق مسلمانان و دول عثمانى تقدير كرده و مى نويسد: «ممتازالسلطنه... نظر به جامعيت اسلام... در واقع عصبيت كامل بروز داده است...» (همان، سند ۱۵۱)
به دليل حضور قوى و توانمند ممتازالسلطنه در آن كنفرانس، وى به عنوان تنها نماينده مسلمان و تنها نماينده كشورهاى آسيايى در كميسيون تدوين اساسنامه جديد و نهايى كنفرانس ژنو برگزيده شد. قرار گرفتن نشان هاى شير و خورشيد سرخ و هلال احمر در كنار صليب سرخ بر پرچم سازمان هاى امدادرسان بين المللى در اين كميسيون تصويب شد.
گزارشگر روزنامه حبل المتين در اين باره مى نويسد: «... جناب ممتازالسلطنه را در دو كميسيون جزء منتخب كرده سمت رياست هم داشت و درست هم از عهده برآمد، چنان كه اخبارات اروپا خيلى تعريف و تمجيد از علم و دانش و سياست وى مى كردند، با وجود اين كه اروپائيان هرگز راضى نخواهند شد كسى از آسيائيان را همسر خود بدانند تا چه رسد به برترى.» (وزارت امور خارجه سال ۱۳۲۵ ق، ك، ۲۷ پ، ۱ س ۸۲ و روزنامه حبل المتين، همان) عضويت ممتازالسلطنه در كميسيون تدوين قرارنامه جديد باعث شد فصل ۱۸ قرارنامه كه مربوط به استفاده تنها از علامت صليب سرخ بود تغيير يابد و هلال احمر و شير و خورشيد سرخ نيز به نشان هاى پرچم هاى سازمان هاى امدادرسانى اضافه شوند.
او در نامه اى به وزارت خارجه مى نويسد: «... چاكر به انجام اين خدمت و [...] موفق شد و ديگر حالا كسى نمى تواند ايرادى بكند و دولت عليه مختار است كه از حالا قدغن بفرمايد كه اداره صحيه ايران بيرق خود را شير و خورشيد سرخ روى پرده سفيد قرار بدهد.» (وزارت خارجه نمايندگى لندن، سال ۴-، ۱۳۳۳ ك، ۱۶ پ ۲۹۲) در چنين شرايطى نماينده كاردان و پرتلاش ايران در كنفرانس صليب سرخ سال ۱۹۰۶ ژنو به رغم ميل برگزاركننده كنفرانس موفق به ثبت و قبولاندن هلال احمر و شير و خورشيد سرخ به ديگر اعضاى كنفرانس شد. متاسفانه اين پيروزى دستگاه ديپلماسى ايران و ممتازالسلطنه وزيرمختار ايران در پاريس در تاريخ نويسى پهلوى اول ناديده ماند و مفقود گرديد، زيرا اساس تاريخ نويسى پهلوى اول بر تخطئه وجوه مثبت ديپلماسى دوره قاجار بود.
ستاره سرخ داود در تقابل شير و خورشيد سرخ
بعد از انقلاب اسلامى عدم آگاهى نسبت به اين گذشته باعث شد نه تنها اين بى توجهى پهلوى اول نسبت به اين اقدام مثبت ترميم نگردد، بلكه نشان شير و خورشيد سرخ هم از ميان پرچم سازمان امدادرسانى ايران حذف شد و هلال احمر جانشين آن شد. در سال ۱۳۵۸ دولت ايران طى نامه اى به صليب سرخ جهانى اعلام كرد ايران علامت هلال احمر را جايگزين شير و خورشيد سرخ خواهد كرد.
ليكن به رغم عدم استفاده ايران از نشان شير و خورشيد سرخ، اين علامت كماكان در كنار هلال احمر و صليب سرخ به عنوان علامت پرچم امدادرسانى بين المللى مورد قبول صليب سرخ جهانى بوده است.
خطرى كه امروز با آن مواجه هستيم تلاش براى تغيير اساسنامه صليب سرخ مصوبه سال ۱۹۰۶ ژنو از سوى آمريكا و اسرائيل است. اين تلاش از سال هاى گذشته بود. ولى با توجه به خصومت آمريكا و اسرائيل با ايران، قطعاً در آينده پرچم شير و خورشيد سرخ به عنوان يك پرچم امدادرسانى بين المللى حذف خواهد شد. با مرور تلاش اسرائيل و آمريكا مى توان پى به اين مهم برد. دولت اسرائيل در سال ۱۹۴۹م از صليب سرخ جهانى درخواست نمود كه ستاره داود به عنوان يك علامت بين المللى براى امدادرسانى توسط صليب سرخ به رسميت شناخته شود اما صليب سرخ اين پيشنهاد را رد كرد. از سال ۱۹۶۵ صليب سرخ آمريكا شروع به همكارى با ستاره سرخ داود كرده و كمك هاى آموزشى و فنى در اختيار آنان مى گذارد. از سال ۱۹۷۱ صليب سرخ آمريكا خواستار افزودن تبصره اى به قوانين صليب سرخ جهانى شد كه بر اساس آن ستاره سرخ داود به رسميت شناخته شود و از آن سال مداوم فشار فزاينده اى بر صليب سرخ جهانى وارد آورده است و هر ساله با تبليغات گسترده و تشكيل كميته هاى كارى سعى نموده فشار را بر صليب سرخ جهانى ادامه دهد. در سال ۱۹۸۹م صليب سرخ آمريكا ستاره سرخ داود را به عنوان يك نهاد خواهر به رسميت مى شناسد و از سال ۱۹۹۰م صليب سرخ آمريكا شروع به مذاكره با تك تك كشورها كرده تا نظر آنان را براى پذيرش عضويت ستاره داود در صليب سرخ جلب نمايد. از سال ۱۹۹۷ دولت آمريكا هزينه ها و مخارج اين امر را متحمل مى شود و از سال ۱۹۹۸ فرستادگان صليب سرخ آمريكا به شكل گسترده اى به كشورهاى مختلف سفر كرده كه نظر آنان را جلب نمايند. در سال ۲۰۰۰ ستاره سرخ داود اسرائيل از صليب سرخ جهانى درخواست كرد به دليل عدم استفاده دولت ايران از شير و خورشيد سرخ، صليب سرخ جهانى آن را حذف و ستاره سرخ داود را جايگزين شير و خورشيد سرخ كند (سايت صليب سرخ آمريكا) اين درخواست اسرائيل با حمايت قوى آمريكا همراه بود، به همين جهت صليب سرخ جهانى درخواست اسرائيل را به دولت ايران ارسال و نظر ايران را خواستار شد كه خوشبختانه نمايندگى دولت ايران در ژنو اين درخواست را رد و اعلام كرده است كه ايران كماكان شير و خورشيد سرخ را قبول دارد اما فعلاً استفاده از آن را مسكوت گذاشته است. علاوه بر آن به موازات درخواست اسرائيل برخى كشورهاى ديگر هم درخواست كرده بودند كه آنان هم نشان ملى خودشان را به كار ببرند كه با مخالفت صليب سرخ جهانى مواجه گرديد و شايد اين مسئله باعث گرديد كه صليب سرخ جهانى را در مقابل فشار اسرائيلى ها و آمريكايى ها مقاومت كنند و به آنان گوشزد كنند كه پذيرش ستاره داود باعث درخواست كشورهاى ديگر هم شود.
دولت آمريكا كه ۲۵ درصد هزينه صليب سرخ جهانى را مى پرداخت از سال ۲۰۰۰ كمك هاى مالى و سهميه اش را به صليب سرخ قطع كرده و به صليب سرخ جهانى فشار آورده كه بايد در قوانين و اساسنامه سال ۱۹۰۶ صليب سرخ تجديدنظر شود و ظاهراً در اين خواسته حمايت بسيارى از كشورها را به دست آورده است. مى توان پيش بينى نمود كه در آينده نزديك اين فشار تأثير خود را بگذارد و اين تجديدنظر صورت خواهد گرفت. اولين پيامد آن حذف شير و خورشيد سرخ به دليل استفاده نكردن ايران از آن و عضويت ستاره سرخ داود و يا دست كم تامين نظرات اسرائيل و آمريكا خواهد بود. ايران براى آينده چه برنامه اى خواهد داشت؟ جز خبر دفاع نماينده ايران در ژنو از پرچم شير و خورشيد سرخ در مقابله با اسرائيلى ها، كه آن هم به طور غيررسمى و كلى انتشار يافت، هيچ اطلاع دقيقى از جزئيات امر در اختيار عموم گذاشته نشده است.
زيركى و تدبير سياسى نماينده وقت ايران (ممتازالسلطنه) در كنفرانس ۱۹۰۶ ژنو در حالى كه آن سال ها مقارن بود با تقسيم ايران به دو منطقه نفوذ روس، انگليس و برنامه عثمانى ها براى تجزيه نواحى شمال غرب ايران و تلاش و استفاده از هر دستاويز براى حفظ تماميت ارضى ايران، باعث قبولاندن پرچم شير و خورشيد سرخ شد كه معناى ضمنى آن تلاش براى تداوم حيات ايران در جامعه بين الملل بوده است.
به جرأت مى توان گفت اقدام ممتازالسلطنه را امروز يك گروه پنجاه نفره با تمام حمايت هاى مالى و بين المللى نمى توانند انجام دهند، چنانكه آمريكا و اسرائيل ده ها سال با آن قدرت و توانايى نتوانستند ستاره سرخ داود را به صليب سرخ جهانى بقبولانند در حالى كه ايران آن سال ها حتى توانايى پرداخت هزينه سفر ممتازالسلطنه به ژنو را نداشت و او خود هزينه هاى سفرش را پرداخت. آيا براى ايران كه در بدترين شرايط سياسى، كه در آستانه تجزيه و محو كامل استقلالش بود، اقدام نماينده ايران قابل تقدير و قدردانى نبود كه توانست در ميان دولت هاى مختلف پرچم شير و خورشيد سرخ را جهانى كند. آيندگان چگونه قضاوت خواهند كرد اگر موفقيتى را كه با چنگ و دندان و در بدترين شرايط ممكن به دست آمده را اينچنين از دست بدهيم؟
پى نوشت:
۱- آلمانى ها كه متحد سنتى عثمانى در آن برهه بودند با اين ادعاى عثمانى ها موافقت كردند و از سوى ديگر انگليسى ها نيز به دلايل مطامع خاص خود در خليج فارس مخالف سرپرستى اين پايگاه توسط ايرانيان بودند.
روزنامه شرق

اصغر قاتل؛ مخوف ترين جانى ايران
مجازاتى شديدتر از اعدام در قانون سراغ داشتم آن را تقاضا مى كردم و چون چنين مجازاتى وجود ندارد براى على اصغر تقاضاى اعدام دارم.
پس از اظهارات مدعى العموم استيناف قاضى» جوان «بار ديگر به على اصغر رو كرد و از وى پرسيد: على اصغر يك چيز را درست نفهميدم گفتى من اين افراد را مى كشتم براى اينكه بداخلاق و باعث فساد بودند و وجودشان براى مملكت مضر بود. ولى نزد مستنطق بازجو چيز ديگرى گفته بودى در آنجا گفته يى من از كشتن آنها لذت مى بردم حالا مى خواهم بدانم اگر يك آدم متشخص را مى كشتى باز هم از كار خودت لذت مى بردى؟
على اصغر: اينها را كه مى كشتم براى اين بود كه فاسد بودند و من از قتل آنها خوشم مى آمد.
رئيس دادگاه: اگر آنها آدم حسابى بودند باز مرتكب قتل مى شدى؟
على اصغر: نه براى چه بايد آنها را مى كشتم.
رئيس دادگاه: اگر مقتولان را به اين دليل كه فاسد بودند مى كشتى براى چه لباس هايشان را سرقت مى كردى و مى فروختى؟
على اصغر: فقط لباس هائى را كه خوب بود مى فروختم و آنهايى را كه پاره بود دور مى انداختم.
رئيس دادگاه: لباس ها را چند مى فروختى؟
على اصغر: به قيمت هاى مختلف اما از يك تومان بيشتر نبود.
رئيس دادگاه: در بغداد چند نفر را كشتى و مقتولان چه كسانى بودند؟
على اصغر: وقتى انگليسى ها به بغداد آمدند هندى ها نيز وارد اين كشور شدند من آنها را مى كشتم و نمى دانم تعدادشان چند نفر بود.
يكشنبه ششم خرداد ماه ۱۳۱۳ شمسى محاكمه اصغر، ۴۱ ساله در بدايت (دادسرا) تهران آغاز ومدعى العلوم، ادعانامه خود را كه شرح قتل ها ودلايل مجرميت اصغر قاتل بود قرائت كرده و قرارمى شود روز سه شنبه ۱۵ خرداد على اصغر به وسيله وكلايش در ديوان عالى جنايى از خود دفاع كند و ۲ وكيل دادگاه براى او تعيين مى نمايند. دو ساعت و نيم قبل از ظهر روزپانزدهم خرداد ۱۳۱۳ محكمه عالى جنايى به رياست جوان و مركب از دكتر قاضى طبيعه، شيروانى و وجدانى با حضور سياسى مدعى العلوم استيناف، صفى نيا، معاون پاركه (دادگاه) استيناف، شهيدى منشى محكمه، دكتر فلانى طبيب قانونى عدليه، دكتر زمانى معاون طبيب قانونى و آقايان شريعت زاده و ملكى وكلاى متهم تشكيل مى گردد. پس از سوالات رئيس محكمه از على اصغر، وكلاى او به دفاع از او پرداخته و بالاخره پس از آخرين دفاع على اصغر، يك ربع بعدازظهر جلسه محاكمه ختم و رأى موكول به روز بعد مى گردد.
بالاخره در روز سه شنبه پانزدهم خرداد، ۲ساعت قبل از ظهر، درحالى كه از صبح زود مردم كثيرى در خيابان هاى اطراف، سالون، حياط وداخل عمارت ديوان عالى جنايى اجتماع كرده اند، على اصغر در حلقه مأمورين وارد دادگاه مى شود و رأى محكمه پس از شرح مختصر قتل ها به استناد مواد، ،۱۷۰ ۲۲۶ ۲۲۷ قانون مجازات عمومى او را مجرم شناخته وفق ماده ۲۲۶ به نه سال حبس و طبق ماد ه ۱۷۰ به اعدام محكوم مى گردد. با اعتراض على اصغر حكم به ديوان عالى تميز رفته و در آنجا حكم اعدام تأييدمى شود و بالاخره وزارت عدليه دستور اجراى حكم اعدام را صادر و روز چهارشنبه ششم تير ماه ۱۳۱۳ على اصغر بروجردى در ميدان سپه جلوى اداره تشكيلات كل نظميه مملكتى، يك ساعت قبل از طلوع آفتاب به دار مجازات آويخته مى شود.
در ساعت مقرر هنگامى كه جمعيت كثيرى از اهالى تهران در محل اجراى حكم جمع شده اند، اصغر را از در اداره تشكيلات نظميه به طرف محل اعدام آوردند. اصغر تا در اداره تشكيلات همچنان با جسارت است و مثل جلسات استنطاق به قهقهه مى خنديد و با شوخى و مزاح ازقتل ها ياد مى كند. ولى همين كه از در بيرون مى آيد، شاهد جمعيت و طناب دار مى شود، شروع به لرزيدن مى كند. او را به نزديك چهارپايه آورده. حكم محكوميت او قرائت مى گردد. مدعى العموم به او تكليف مى كند روى چهار پايه رود. او مى گويد:
- من چند ولگرد و مجهول الهويه را كشتم، شما به خاطر آن ها مرا مى كشيد؟
بعد او را روى چهارپايه برده، طناب دار را به گردن انداخته، او را به دار مى كشند. در بالاى دار، چند دقيقه دست و پا مى زند سپس بى حركت و معلق در بالاى دار تكان مى خورد تاعبرتى باشد براى جنايتكاران، تومار على اصغر بروجردى معروف به اصغر قاتل ۴۱ ساله دراينجابسته مى شود.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
انگليس
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
افغانستان
ورزش
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
با نيمروز
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   طنز   •   از شما چه پنهان   • 
•   از آنچه گفته اند   •   انگليس   •   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   • 
•   جهان   •   افغانستان   •   ورزش   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   • 
•   از لابلاى متون   •   با نيمروز   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •