*هفدهمين شماره، دفتر هنر، نشريه پر و پيمانى كه از ده دوازده سال پيش، در آمريكا منتشر مى شود، دو سه هفته اى است كه پيش روى ماست و در انتظار فرصتى كه نگاهى در ان بگردانيم و چند و چونش را وارسى كنيم.
دفتر هنر نيز مانند بسيارى ديگر از نشريات فرهنگى كه در برونمرز منتشر مى شود به تدريج بر فاصله هاى انتشارى اش افزوده شده و از فصلنامه رفته رفته، به سالنامه تبديل شده است.
- «بيژن اسدى پور» مدير نشريه در «كلى يات» مقدماتى اين شماره، «طنز» تلخى را به ميان مى آورد كه از خيالپردازى هاى دوستان و «خوانندگان ارجمند» شكل گرفته است. نشريه را كه پر و پيمان و زيبا و نفيس مى بينند، خيال مى كنند كه او از اين راه به مال و منال و شكوه و جلالى دست يافته است. «زندگى خوب و خوشى» براى خود فراهم كرده، دفتر و دستك و هيأت تحريريه و ماشين و ماشين نويسى به دور خود گرد آورده و مهمتر از آن هر شماره اى را كه «ويژه» كسى مى كند، چند هزار دلارى از او مى گيرد و از اين قبيل حرف ها و خيالات كه به قول اسدى پور «دل سنگ را هم به درد مى آورد، حتى مى تركاند!»
-اسدى پور در همين «كلى يات» ، پاسخ اين مدعيان خيال پرداز را از زبان على اكبرخان دهخدا مى دهد كه پس از تبعيد به برونمرز، به نان شب محتاج مى شود تا آنجا كه قصد خودكشى مى كند ولى باز دست از كار و كوشش برنمى دارد و عشق انتشار چند شماره ديگر از «صور اسرافيل» سرپا نگاهش مى دارد. پيش از آن كه به محتواى اصلى دفتر هنر تازه بپردازيم، تكه اى از سياهروزى هاى دهخدا را در تبعيد، به نقل از نامه اى كه براى يكى از دوستان همرزمش نوشته است، مى آوريم:
- «سه ماه است كه از تهران و ايران اخراجم كرده و به اين گوشه دنيا (پاريس) پناه برده ام و اين بعد از آن بوده كه از... سر قتل من گذشته اند و به يك سال و نيم تبعيد مصالحه شده... خيالم بر اين قوت گرفته كه به اسلامبول بروم و آنجا يا به روزنامه نگارى يا حمالى و عملگى دنباله حيات خود را ادامه دهم و ننگ خودكشى و گريختن از زير بار تكليف و مسئوليت طبيعى را قبول نكنم.... اما اجراى اين خيال هم بسته به تحصيل يك مقدار وجهى است كه قروض خودم را در اينجا بپردازم و به قدر مسافرت به آنجا هم داشته باشم...»
اسدى پور مى افزايد، دهخدا با تحمل همه مشقات و مشكلات، آنها را هرگز در نشريه خودش منعكس نكرد، ولى ما اگر كارهاى بزرگ آن مرد يگانه را نمى توانيم انجام دهيم، حداقل مى توانيم كارهائى را كه او نكرد، بكنيم!
*
*هر شماره دفتر هنر، ويژه نامه اى براى يكى از دست اندركاران فرهنگ و ادبيات ايران است. آخرين شماره به شاعر، نويسنده و ناقد ادبى، دكتر جواد مجابى اختصاص يافته است. نام مجابى را بايد در صدر فهرست «پراكنده كاران» فرهنگى نشانيد، كه در همه زمينه هاى فرهنگى قلم مى زنند. پراكنده كاران را مى توان به دو گروه تقسيم كرد. اول آنها كه به هر حال در يكى از عرصه ها، جاى پاى محكم ترى دارند و در محدوده هاى ديگر از سر تفنن كار مى كنند. گروه دوم ولى، اولويتى براى هيچكدام از عرصه ها قائل نيستند و خود را به تساوى در همه جا، پخش مى كنند و «داناى كل» جلوه مى دهند. اين دومى ها روشن است كه غالباً آثارى سطحى و گذرا برجاى مى گذارند. گاه البته پاى استثنائاتى به ميان مى آيد كه خود تأييد كننده قاعده است. مجابى يكى از اين استثناءهاست. نمى گوئيم كه هر چه در هر زمينه مى نويسد، بهترين است، كه خود او هم بى ترديد چنين تعارفى را نمى پذيرد.
ولى بيشتر آن چه كه مى انديشد و مى نويسد، خواندنى و تأمل برانگيز است.
- «عمران صلاحى» كوشش جانانه اى به كار زده تا همه عرصه هاى قلم زنى مجابى را پشت سر هم رديف كند: «هم شاعر است، هم طنزنويس، هم نقاش هم كاريكاتوريست، هم داستان نويس، هم رمان نويس، هم نمايشنامه نويس، هم سناريست، هم موسيقى شناس، هم مترجم، هم منتقد، هم روزنامه نگار هم محقق، هم صاحب نظر، هم مشوق و هم انسانى شريف و نازنين كه بيش از چهار دهه در هنر و ادبيات ايران حضور و نقش مؤثر داشته است...»
- «اسماعيل خوئى» نيز به همين پراكنده كارى ها اشاره دارد. البته آن را به چشم مثبت و موفق مى نگرد. او مجابى را «شاعر خوب، نويسنده بزرگ، سخن شناس نام آور و طنزپرداز شيرين سخن» مى نامد و بعد حرف كسانى را به نقل مى آورد كه معتقدند «هنر، در ذات خويش، مثل عشق، تك همسر است» يعنى كه «با يك دست نمى توان بيش از يك هندوانه برداشت» . ولى «اين بستگى دارد به دستى... كه از آن سخن مى گوئيد...» دست اگر دست خدا باشد، هندوانه هاى همه ستاره ها در همه كهكشان ها نيز در آن بيش از نيم مشتى خشخاش دانه نخواهد بود! «البته نمى دانيم مجابى خودش را به خدائى قبول دارد يا نه. گمان نمى كنيم فروتنى او اين همه ستايش را برتابد. خوئى، بعد مثال از پوشكين و شكسپير و مولوى و خيام و سعدى و عبيد و هدايت و ابراهيم گلستان و بهمن فُرسى مى آورد كه هيچكدامشان عرضه توانائى هاى خود را به يك عرصه محدود نساخته اند و خطاب به مجابى مى افزايد:» هنوز و همچنان به تو كه مى انديشم، به ياد خوشه هاى انگور مى افتم از كهكشان ها، ستاره، هر حبه درشت تر از هندوانه اى كه در دست هاى پر گنجايش و پر آفرينش تو گم مى شوند! ... «
-» رضا براهنى «نيز از ستايندگان هنرورزى هاى جواد مجابى است. از ميان عرصه هاى گونه گون، كار او را به ويژه در روزنامه نگارى و طنزپردازى برجسته تر مى بيند.» روزنامه نگارى در ايران مسئله فوق العاده خطرناكى است، خطرى از دو سو. آدم يا از اين ور مى افتد، يا از آن ور! «
در چنين شرايطى است كه» او يكى از بهترين روزنامه نگاران كشور ماست... سرمشق روزنامه نگارانى است كه الان در ايران، در اين بحبوحه اى كه براى دموكراسى پيش آمده، كار مى كنند. از سوى ديگر او «يكى از طنزنويس هاى خيلى جدى كشور است، .... نه طنز نويسى ساده با طنزهاى روزنامه نگارانه.»
- «محمود دولت آبادى» ، با پراكنده كارى هاى مجابى، به شيوه هميشگى خود در داورى، كج دار و مريز، رفتار مى كند:
- «خاصيت مجابى، كه نمى شود گفت حُسن است يا عيب، اين است كه كارش همه عرصه ها را در برمى گيرد... در عرصه فرهنگ من چيزى نتوانستم پيدا كنم كه از نگاه مجابى دور مانده باشد.»
بعد براى آن كه حرف اصلى خود را زده باشد دست به دامان يك «ضرب المثل آمريكائى» مى شود كه مى گويد: «همه چيز را درباره يك چيز بدانيم و چيزكى از هر چيز را!» آن وقت از مجموعه مفصل مقالات و نقدهاى مجابى مى گويد با عنوان «نگاه كاشف گستاخ» كه «يك دائرهالمعارف درباره همه هنرهاست» و «براى جوانان، به خصوص آنها كه علاقمندند اندكى از هر چيز را بدانند» مفيد است!
-محمدعلى سپانلو اگر چه «صداى ويژه» و «نثر مبدعانه» مجابى را برجسته مى بيند ولى در عين حال به طعنه اى دوستانه مى گويد: «همين مانده كه او در ورزش و سينما هم دخالت كند!» و مى افزايد:
«نقد معاصر ما ترجيح مى دهد كه هر كس به يك يا دو رشته كار بپردازد تا او را به آن بشناسند.»
-دفتر هنر ويژه جواد مجابى كه به نظر مى رسد زير نظارت خود او تدوين شده باشد، از حرف هاى مخالفان او نيز خالى نيست و اين البته جلوه اى «بى طرفانه» به ويژه نامه مى دهد. مهدى اخوان لنگرودى، شاعر مقيم اتريش، شمشير را به روى شعر و شعرپرورى مجابى مى كشد. «... شما يك خط شعر از او را برايم بخوانيد... قسم به هر كس و هر چيزى كه شما معتقدش هستيد، هيچ چيز به خاطر نداريد و نمى دانيد.... در حالى كه مجابى حضورى بى وقفه... در هر روزنامه و مجله اى داشته... جزء هيأت داوران مسابقات شعر و قصه بوده... يدك كش لقب استادى و غيره هم هست... كار ايشان پرواز دادن شاعرانى است كه حرف هايشان را هيچ تنابنده اى نمى فهمد! ... بايد در مورد كسانى چون مجابى... جرئت به خرج داد و گفت هيچكدامشان ذاتاً شاعر نيستند... اما در زمينه نقد و نظر ادبيات معاصر زحمت كشيده اند...» !
آشنائى بيشتر
*همه اين حرف ها درباره مردى است كه اگر چه پراكنده، كار مى كند ولى «توانِ» آن را دارد. به قول «سپانلو» فرق است ميان آدم «چند بُعدى» و آنها كه مى خواهند هر جا و به هر صورتى مطرح باشند. مجابى توانِ پراكنده كارى را به نيروى چهل سال خواندن و نوشتن و تجربه به دست آورده است.
-او در سال ۱۳۱۸ خورشيدى در قزوين زاده شده و به قول خودش عبيد و دهخدا، هم شهريانش، الگوهائى بوده اند كه او را به «طنز» علاقمند ساخته اند. در دانشكده حقوق درس خوانده و دكتراى اقتصاد گرفته و بعد كه ديده وزير اقتصاد، دكتراى شيمى دارد از خير استفاده از تحصيلات دانشگاهى گذشته و روى به قلم و كاغذ آورده است. در دهه چهل وارد روزنامه اطلاعات شده و بخش فرهنگى روزنامه را راست و ريس مى كرده است. در چنين فضاى آماده اى، قصه ها، شعرها و مقالات خود را انتشار داده و از همان اول كار، دل به پراكنده كارى بسته است! مقالات عديده اى درباره نقاشى و هنرهاى تجسمى نوشته و همين نوشته ها، مواد اوليه اى بوده براى كتاب شش جلدى «تاريخ نقاشى مدرن ايران» كه در سال هاى پس از انقلاب تدوين شده است. البته همزمان با نوشتن درباره نقاشى، خود نقاشى هم مى كرده است!
انقلاب شكوهمند، او را نيز خانه نشين كرده با اين مزيت كه به او وقت داده تا جدى تر و با فراغ بال به كار شعر و قصه بپردازد كه به آن بسيار وابسته بوده است. به قول خودش توانسته «۹رمان، ۴۰داستان كوتاه، چندين مجموعه شعر و نمايشنامه و همينطور مقالات متعدد تحقيقى بنويسد. از جمله پس از تاريخ نقاشى،» تاريخ طنز ادبى ايران «را تدوين كرده و دو كار عمده ديگر را نيز سامان داده است: دو» شناختنامه «براى» احمد شاملو «و» غلامحسين ساعدى «فراهم آورده كه چون خود او- اگر نه به شدت او- در» ساحت «هاى مختلف كار مى كرده اند.
شاملو را مى دانستيم كه» چند ساحتى «بوده ولى اين را نمى دانستيم كه ساعدى نيز علاوه بر نوشتن نمايشنامه و قصه و رمان، شعر هم مى سروده است.» ساعدى از يازده سالگى كار مطبوعاتى هم مى كرده ولى هيچوقت، اين كارش به چشم نيامده است. «اينها را مجابى در» شناختنامه «مربوطه توضيح داده است. حالا هم مى گويد خيلى دلش مى خواهد كه شناختنامه اى براى» صادق هدايت «، از ديد گاهى تازه تر فراهم آورد.
درباره» طنز «
*طنز در كوتاهترين تعريف از زبان» جواد مجابى «،» بينشى است ترديد برانگيز به وضعيت بشرى «. به اين ترتيب طنز، مثل شعر و داستان و تئاتر يك» رسانه هنرى «نيست. بينشى است كه مى تواند در هنر» رسانه «ها جريان پيدا كند. طنز از همين موقعيت» بينش «بودنش است كه به» نوعى فلسفه «نزديك مى شود، كه» تأمل برانگيز «است. ويژگى ديگر طنز كه در تعريف مجابى آمده،» ترديد برانگيز «بودن آن است. يعنى شك كردن» در هر وضعيت بشرى براى رسيدن به موقعيت برتر «. طنزپرداز هيچگاه ما را برده عادت هامان نگاه نمى دارد كه» همه امور را بديهى، عادى و هميشگى ببينيم. «بلكه» به ما كمك مى كند كه به «وضعيت» هاى ديگرى هم فكر كنيم. «
مجابى، طنزها را به طور كلى به دو بخش تقسيم مى كند. طنزهاى ژورناليستى و طنزهاى ادبى. طنز نوع اول كه در ايران، پس از انقلاب مشروطه، به وجود آمده» در برگيرنده هسته هاى سياسى و اجتماعى است «به همين دليل هم» دامنه اش وسيع تر است «مجابى به عنوان طنزپردازان ژورناليستى از ايرج پزشك زاد، هادى خرسندى، ابراهيم نبوى، عمران صلاحى و پرويز شاپور ياد مى كند كه» قادرند «در عرصه رسانه هاى گروهى، نقد اجتماعى خود را به زبان ساده، شيرين و مردم پسند به درون جامعه بفرستند.»
-و اما طنز ادبى كه مجابى خود را از پيروان آن مى داند، پيشينه اى دراز در تاريخ ادبيات ايران دارد. او در تاريخ طنز ايران، حتى در كار شاعرانى كه به «چهره هاى عبوس در شعر كهن» معروف شده اند، رگه هاى پر رنگ طنز پيدا كرده است. مثلاً علاوه بر حافظ و مولوى، شاعرانى چون «سنائى» و «عطار» ، «نهادهاى اجتماعى عصر خودشان را» ، با لحنى نه كاملاً جدى، مورد نقد و بررسى قرار داده اند.
«سنائى» ، در عرصه شعر يكى از بنيانگذاران طنز ادبى به شمار مى رود. «قلمروى را كه سنائى در زمينه طنز ترسيم كرده، آن قدر وسيع و دقيق است كه تا امروز هيچ هنرمند ديگرى نتوانسته بر آن قلمرو چيزى بيفزايد.» او در همه زمينه ها از خانواده و جامعه گرفته تا مسائل دنيوى و اُخروى نظرات انتقادى و طنزآميز دارد-. حتى عبيد زاكانى با همه شهرتش در همان حوزه هائى كار كرده كه سنائى قبلاً ترسيم كرده بود... «. البته آن گونه كه مجابى مى گويد، در آن دوران به اينگونه كارها، طنز نمى گفته اند بلكه آنها را» هزل تعليمى «مى ناميدند.» هزل «، خودش به معناى شوخى هاى تند و تيز است ولى به شكل» تعليمى «آن، هدف آموزش دادن به مردم را پيدا مى كند. خيلى از محققين، به گفته مجابى، سنائى را به» ركاكت و بد دهنى «متهم مى كنند. حال آن كه چنين نيست.» بايد به كار سنائى از منظر نقد اجتماعى نگاه كرد... او به عنوان يك منتقد تيزبين سعى كرده چيزهائى را كه از مردم گرفته، دوباره به مردم برگرداند. «يعنى نوعى بده و بستان ميان مردم و هنرمند!
موتورى كه دود مى كند!
*خيلى ها گفته اند و هنوز مى گويند كه» طنز زاده اختناق «است. يعنى در سرزمين هائى رشد مى كند، كه در اسارت استبدادند،» مثل كشورهاى اروپاى شرقى پيشين كه طنز درجه يكى هم داشته اند «ولى مجابى چندان با اين نظر موافق نيست. طنز اگر در اين سرزمين ها زاده هم بشود، امكان پخش و انتشار فراگير ندارد. پس آن چه مطرح مى شود» طنزى دست و پا شكسته است. طنزى نيست كه آزادانه ساخته و پرداخته شده باشد. البته طنزپردازان در شرايط اختناق «زبان اشاره اى پيدا مى كنند تا با يارى آن حرف هاى خود را با مردم درميان بگذارند.» ولى اين همواره امرى ناقص است. «تنها» در جامعه باز است كه طنزپرداز مى تواند حرف هاى خود را به طور كامل بيان كند. «مجابى، طنزپرداز را در سرزمين هاى اختناق زده، به موتورى مانند مى كند كه دائماً دود مى كند.» روشن است، ولى دود مى كند! «
نظام هاى سركوبگر در برابر طنز مطبوعاتى است كه حساسيت فوق العاده نشان مى دهند چون برخلاف» طنز ادبى «در سراسر جامعه پخش مى شود. از همين روست كه» فشار «بر روى آن زياد است» . / «شما در يك كتاب مى توانيد حرف هاى تند و تيزى بزنيد، ولى وقتى همان حرف ها مى آيد به سطح روزنامه، حساسيت برانگيز خواهد شد.» بنابراين طنز مطبوعاتى نياز به «هوشمندى» بسيار دارد. طنزپرداز بايد حرف خود را به گونه اى بزند كه «گزك به دست سانسورچى ها و آدم هائى كه اين نوع حرف ها را برنمى تابند، ندهد.» مجابى سپس، ابراهيم نبوى را به عنوان طنزپردازى معرفى مى كند كه «قريحه خوبى براى اين كار دارد!» بگذريم كه نبوى هم با همه هوشمندى ها، چند سالى است آواره اروپا شده است! در حرف هاى جواد مجابى ويژگى ديگرى نيز براى طنز آمده كه يكى از علل شتاب فراگير شدن آن در سطح در جامعه است: «معمولاً مردم براى حرف هاى جدى سند و مدرك و استدلال مى خواهند، ولى همين حرف ها را به صورت شوخى راحت و آسوده مى پذيرند.... درست مثل شعر، راحت تر و صميمانه تر ارتباط برقرار مى كند.»
*
*حرفى هم درباره شيوه تنظيم «سالشمار زندگى مجابى» داريم كه ظاهراً با يارى خود او و همسرش شكل گرفته است. در سالشمارها معمولاً از واقعه ها و نقطه عطف هاى مهم ياد مى شود، ولى در اين جا هيچ ميل و كوشش و فكر و حركتى نيز از چشم دور نمانده است. مثلاً: «شروع كردن به خواندن ديوان هاى موجود در كتابخانه دبيرستان» / «انزوا و خواندن كتاب!» / «عقب افتادن از درس ها به جز ادبيات!» / و حتى «تولد خواهرش قمرالسادات» / «شنيدن نقل امير ارسلان از جده پدرى و افسانه هاى مردمى از دايه قمرتاج!» / و از اين قبيل كه شمارشان نيز كم نيست. اينگونه روزمرگى هاى همگانى را در سالشمار فرهنگى آوردن، به اهميت آن حوادثى هم كه واقعاً اهميت دارد آسيب مى رساند!
-همين گشاده دستى و «همه چيز بينى» در بخش تصويرها نيز منعكس است. در همان صفحه اول عكس چهارماهگى حضرت مجابى را مى بينيم كه «دودول» را در فضاى لايتناهى رها كرده است! مى گذاريمش به حساب نوعى «طنز ادبى» ! ....
-بارى ما نيز بازتاب اين هفته خود را به او اختصاص داديم تا كوشش هاى همه جانبه، پراكنده ولى پر توانش را به سهم خود قدر گذاشته باشيم. براى همكار ديرين خود آرزوى موفقيت هاى بيشترى داريم.*
*دفتر هنر، ويژه جواد مجابى، شماره، ۱۷ كاليفرنيا، اسفندماه ۱۳۸۴.