برنارد شاو، ايرلندى بود و بسيار شوخ و زبان آور و زندگى بامزه اى هم داشت، بيش از نود سال زندگى كرد و در همين سن و سالها هم از درخت، بالا رفت و افتاد و شكستگى استخوان و بعد هم ختم شوخى او با زندگى يا شوخى زندگى با او...
او با زخم زبان معروف خود، انگليسى ها را سخت مى نواخت، اينها از جمله آن حرف هاى اوست:
-انگليسى، آدم با پرنسيبى است و هر كار را از راه پرنسيب انجام مى دهد... جنگ مى كند براى پر نسيب وطن دوستى، مى دزدد براى پرنسيب تجارتى و مردم را برده خودش مى كند، براى پرنسيب امپرياليستى.
-هيچ انگليسى اگر نتواند يك اتومبيل بخرد، به فكر سياست نمى افتد.
-انگليسى نمى تواند فكر بد بكند، چون اصلاً فكر نمى كند.
و هم او مى گفت:
-زندانى كردن مجرمان، البته كار خوبى است، ولى اگر مى شد احمق ها را هم به زندان انداخت، دنيا بهشت مى شد.
***
انسان در سه موقع بيش از هميشه دروغ مى گويد:
-موقع انتخابات / زمان جنگ و بعد از شكار
***
نمى دانم كجا خوانده ام كه فيلسوفى نوشته بود:
-خدا مرده است و كليسا و كنيسه و معبد و مسجد از آرامگاه او مراقبت مى كنند-
اين فيلسوف، فريد ريش نيچه، متفكر معروف آلمانى بوده است كه گفته است: خدا مرده است.
اما من خودم در متروى پاريس ديدم به ديوار نوشته بودند:
-خدا مرده است «نيچه».
و يك شوخ طبعى در زيرش نوشته بود:
-نيچه مرده است. «خدا».
شرنگ