مطالبى كه مى خوانيد يادداشت هائى ست كه من در توضيح بعضى از شعرها در منظومه چاپ نشده «گفتمان الرجال» نوشته ام.
مضمون اين مطالب در ارتباط بعضى مسائلِ حادّ و مبتلابه جامعه سياسى و فرهنگى امروزما و در واقع حاصل برخى انديشه ها در باره مفاهيمى است كه متأسفانه بر اساس برخى سوء تفاهمات فكرى و سياسى يا به تأثير از برخى كژانديشى ها و بدسگالى ها دچار تصرف و تحريف شده اند. ويا به علت برخى انگيزه هاى سياسى يا پيشداورى هاى برخاسته از نگاه ايدئولوژيك، به پرچمِ برخى كژتابى ها و منازعات قومى يا نژادى بر عليه منافع كلى و تاريخى ملت ايران بدل شده و خصوصاً در اين دوران كه كشور ما به دلائل ِ داخلى و خارجى با حال و روز ناسازگار و خطيرى دست به گريبان است وسيله تفسير ها و تعبيرهاى ناميمون و مخربى شده و چنانچه دروازه رؤياپرورى بر همين پاشنه بچرخد و آب ِ اوهام به همين آسياب بريزد با كمال تأسف، آينده كشور ما شاهد ِاثرات ِ ويرانگر وعواقب ناگوار آن در عرصه پيوندهاى ملى و همبستگى مردم ايران خواهد بود!
از اين رو نشر آن ها را به همين گونه كه مى خوانيد نامناسب نمى يابم، چرا كه حاوى برخى سخن هاست كه بنا به ضرورت روز، به هر حال مى بايد مطرح مى شدند و نويسنده نمى توانست انتشار آنها را به روزگارى موكول كند كه منظومه «گفتمان الرجال» ، در «برهوت ِتبعيد» همراه با حواشى اش از چاپ در آيد يا در نيايد و به دست خواننده اى برسد يا نرسد!
هرچند مناسب تر آن مى بود كه همراه با شعر ها منتشر مى شدند تا ِچگونگى ِلحن وآهنگِ بيان ِمطالب وسياق ِ سخن كه مى تواند براى برخى خوانندگان پرسش انگيز باشد، نيازمند توضيحات زير نگردد:
هم شعرها و هم اين يادداشت ها همه به تأثير از مناظرات و مشاجراتى نوشته شده اند كه در سال هاى اخير به ويژه در تالارهاى اينترنتى (پالتاك) صورت مى گيرند!
كسانى كه با مباحث و گفتگو هاى رايج در اين تالارهاى سياسى و فرهنگى آشنائى يافته اند مى دانند كه يكى از مضامين بسيار داغ و رايج در ميان شركت كنندگان، همين «بحث شيرين ملى» ست و تِم ها و مضامين و عبارت هائى از نوع ِ: «ملت هاى ساكن ايران» ، «ستم ملى» ، «كثيرالممله» ، «خلق هاى تحت ستم» ، «ستم زبانى» ، «حق تعيين ِ سرنوشت» ، «ملت فارس» ، «ملت ترك» ، «ملتِ عرب الاحواز» ، «زبان تحميل شده فارسى» ، و امثالهم!
و البته غالب اين مباحث به صورت فرمول هائى از پيش طراحى شده و قالب هائى ريخته شده طوطى وار، همچون يك نوار ضبط شده صوتى مكرر مى شوند و بيشتر آنها متأسفانه از كمترين استدلال علمى و تاريخى بهره اى واز خردگرايى سياسى و درك مصالح ملى يا عواطفِ ميهنى نصيبى ندارند!
بعضى شعر هاى منظومه «گفتمان الرجال» متأثر از اين مجادلات تأسف بار، با نگاهى انتقادى، طنز آلود و شاعرانه سروده شده اند و همچنان كه گفتم، آنچه خواهيد خواند، در واقع، نوعى توضيح و تفسير بر اين شعر هاى انتقادى و طنز آميزند!
پس اميدوارم با درج و «خرج ِ» اين اشارات، پيشاپيش، پاسخِ ِ سئوالاتِ احتمالى ِ خوانندگان را در باره «شأن نزول» آنها و لحن و آهنگى كه در سياق گفتار و طرز بيان موجود است داده باشم!
زبان فارسى و تركان پارسى گو
نزديك به ۱۱۰۰ سال سراسر ايران زيرُ سيطره پادشاهان و اقوام و خاندان هاى گوناگون ترك بوده است و اين زبان ِ فارسى در دربار و به حمايتِ همين سلسله هاى گوناگون ِ ترك نژاد و ترك زبان باليده و پرورش يافته است.
شاهنامه وبوستان و گلستان و پنج گنج ِ نظامى و قسمتِ اعظمِ ادبياتِ فارسى به آنان هديه شده يا در ستايش ِ آنان سروده شده است و شعر فارسى، خود مهم ترين بخش از ميراثِ معنوى آنان محسوب مى شود و پيوندِ مستقيم با هويت و موجوديت و فرهنگِ سلسله هاى گوناگون و نيز غالباً ناهمگون و متخاصم ِ پادشاهان ِ ترك در ايران دارد. و بسيارى از اين شاهان و اميرزادگان ِ ترك تبار خود از جمله شاعران ِ زبان ِفارسى محسوب مى شوند و ديوان و دفتر دارند. از اين گذشته بسيارى ازبزرگان ِ ادب و فرهنگ و فلسفه وعرفان ِ ايران زمين، در خطّه و سيع ِ ارّان و آذربايجان، هويت و هنر و ذوق ِ خود را طى قرن ها به زبان ِ فارسى بيان داشته اند و اين زبان بيانگرِ عوالم ِ روحى و عواطفِ انسانى و آينه آرمان هاى فردى و اجتماعى و سخنگوى ضمير و بازتابنده درد ها و نهفته هايِ وجودى آنان بوده است. و بدين گونه، مقام و موقعيتِ خاص تاريخى و فرهنگى ِ اين زبان، آن رابه چسب و مِلاتِ هويت و فرهنگِ مردم اين مرز و بوم مبدّل ساخته است.
در برابرِ حقيقتى اينچنين تابناك و بزرگ، تكيه بر پاى چوبين ِ ايدئولوژى هاى وارداتى، از نوع نژاد پرستانه قوم گرا، يا متحجّر و چپ نمايانه آن، ناسپاسى مضحك و كودكانه، از سوى كسانى است كه هويت و فرهنگ و آموزشى (اگر كسب كرده اند) و روشنفكرى اى (اگر دارند!) و موقعيتِ فردى و اجتماعى امروزين ِ خود را به اين ميراثِ مشتركِ ملّى ِ ايران، يعنى به زبان ِ فارسى مديونند! نيز نبايد فراموش كنند كه اگر «دولت- ملتِ» جوان ِايران، به يُمن ِ جنبش ِ مشروطيت و به همّتِ مردان ِ بااراده و با فرهنگى كه غالباً خود، ازخطّه آذربايجان برخاسته بودند، شكل نمى گرفت ومدارس ِ سراسرى و آموزش ِ فراگيرِ ملّى در ايران به وجود نمى آمد و توانمندى و بُنيه كارساز معنوى و فرهنگى ِ زبان فارسى ِ درى به ميدان نمى آمد و نقش ِ تاريخسازِ خود را به عنوان ِ زبان ِ ملّى و مشتركِ همه اقوام ِ ايرانى، رسماً بر عهده نمى گرفت، چه بسا امروز بسيارى از ما همچنان در روستاها يا در كنار چادرهاى عشايرى خود، در مشاغلِ اجدادى سرگرم ِ كِشت و زرع ِ سنتى يا شبانى و رمه پرورى بوديم و ازهيچيك از ما نشانى بر جاى نبود تا در داخل و خارج از سرزمين ِ ايران در مقام ِ پزشك يا مهندس و تكنوكرات و استادِ نويسنده يا تاجرِ اهلِ سياست، به دست آويزِ تئورى ها و ايدئولوژى هاى بيگانه، در جايگاهِ قبيله پرستى و قوم گرايى يا در جامه كژ دوختِ «سوسيايسم ِ» ورشكسته روسى، تيغ ِ ناسپاسى از نيام بركشيم، بى مهرى ها پيشه كنيم و تيشه به ريشه فرهنگ و هويت و زبان ِ ملّتِ خود كوبيم!
با دشمنان موافق و با دوستان به خشم
يارى نباشد اين كه تو با يار مى كنى! (سعدى)
قوم گرائى هاى منطقه اى، فارسى درى و «ملت فارس»
باز هم اشاره به مظلوم نمايى و پريشان گويى ِ برخى قوم پرست هاى معاصرِ ايرانى است كه به تأثير از ايدئولوژى هاى بيگانه پرداخته قرن اخير، زبان فارسى را رقيب و گاه دشمن خود مى نامند و دانسته يا نادانسته تيشه به ريشه خود مى كوبند و از اين حقيقت غافل اند كه زبان فارسى ميراث ِ مشترك ِ همه اقوام ِ ايرانى ست.
گويندگان به زبان فارسى متشكل از اقوام و تيره ها و برخاسته از نژاد ها و اقوام ِ گوناگون و پراكنده در سراسر ايران و بيرون از مرز هاى ايران امروزى يعنى كشورهايى چون تاجيكستان و افغانستان اند و تا حدود يك قرن پيش تمام شبه قاره هند و حيطه حاكميت ِ تركان عثمانى يعنى سراسر آسياى صغير زبان فارسى را زبان فرهنگ و دانش و ادب و عرفان و هنر خود مى انگاشت. و اگر نبود تسلط استعمار انگليس، زبان سراسرى فرهنگِ شبه قاره هند هم امروز همچون ايران، پارسى مى بود! بنا بر اين به هيچ وجه نمى توان متكلمين به اين زبان را تنها به دليل پارسى گويى ِ آنان، يك ملت واحد و جداگانه انگاشت. از اين رو در ايران ملتى به نام «ملت فارس» وجود خارجى ندارد.
آنان كه در پناه تاريخ سازى ها و تئورى پردازى هاى هفتاد ساله اخير در همسايگى ما با تمام توان كوشيدند تا ضمن كشف و معرفى ِ ملت ِ ستمگرى به نام «ملت ِ فارس» ، وجود «ملت ها» ى غالب و مغلوب را در ايران به اثبات برسانند و با طرح تئورى ِ «ستم ملى» در كشور ما خيال پردازى هاى آشوب طلب و فكر تفرقه و آرزوى تجزيه ايران را به «گفتمان» و نظريه سياسى بدل سازند، و مردم ايران را به نزاع ِ خانگى دعوت كنند، از تلاش هاى بى بنياد خود حاصلى به دست نياوردند، زيرا در جستجوى ملتى به نام «ملت فارس» هرچه بيشتر گشته اند، كمتر يافته اند، و خوشبختانه هيچ محقق و مورخ حقيقت نگر و هيچ انسان ِ اهلِ بصيرتى يافت نشده است كه حاصل توليدات نظرى آنان را به جد بگيرد و سكه هاى قلبِ تئورى هاى تبليغاتى آنان را به ديده طنز و تمسخر ننگرد!
هر دانشجوى سال نخست علوم اجتماعى با اين حقيقت آشناست كه:
در ايران نه يك ملت به نام «ملت فارس» ، بلكه يك زبان به نام «زبان فارسى» موجوديت دارد و نيز يك خليج و يك استان در ايران هست به نام خليج فارس و استان فارس. و نيز زبان و گويش بسيارى از ساكنان همين استان فارس با آنچه كه به زبان فارسى شهرت يافته، متفاوت است.
بسيارى از ساكنان ايالتِ فارس از ترك زبانان ِ قشقايى هستند و در مناطق جنوبى اين استان، بسيارى از ايرانيان عرب زبان زيست مى كنند. بنا بر اين زبان فارسى درى كه در سراسر ايران رايج است و همواره وسيله درك متقابل و رشته پيوند روحى، عاطفى، معنوى و نيز وسيله رتق و فتق ِ امور مادى و معيشتى ِ همه اقوام و تيره هاى ايرانى بوده، زبانِ مادرى ِ همه مردم استان فارس نيست.
اين زبان حتى زبان و گويش مادرى سعدى و حافظ هم نبوده است زيرا با مراجعه به ديوان سعدى و خواندن اشعارى كه اين شاعر بزرگ پارسى گو به زبان محلى و گويش ِ اهالى ِ شيراز در قرن ِ هفتم ِ هجرى سروده، درمى يابيم كه مردم اين نواحى به زبانى ديگر، از شاخه زبان هاى ايرانى تكلم مى كرده اند. يعنى به زبانى و گويشى از خانواده زبان هاى كردى و لرى و گيلكى و طالشى و تاتى و آذرى قديم (يعنى زبان مردم آذربايجان، پيش از تسلط تركان آق قويونلو و قره قويونلو و فرزندان ِآذرى تبار و ايرانى الاصل اما ترك زبان شده صفى الدين اردبيلى) سخن مى گفته اند، يعنى به يكى ازگويش هائى كه هم اكنون نيز در بسيارى ازنواحى غربى و شمالى و مركزى ايران همچنان رواج دارد.
اصولاً خاستگاه زبان فارسى خراسان ِ بزرگ و ماوراء النهر است و سيستان كه زادگاه يعقوب ليث صفارى ست، نه شيراز و استان فارس.
اين زبان هرگز به واسطه فشار هيچ قومى بر هيچكس تحميل نشده و مِلكِ طِلق ِ هيچ قومى نيست. پس به هيچ عنوان نمى توان زبان «درى» (افغانى ها ترجيح مى دهند كه زبان فارسى خود را به نام ِ «فنى» و «تاريخ ِادبياتى» اش «زبان ِدرى» بنامند. والبته اين علاقه مشروع ِآنان هيچ تغييرى درماهيت اين زبان ايجاد نمى كند.) را به مردم استان فارس منتسب و منحصر دانست. يعنى قوم و ملتى به نامِ «ملت فارس» تراشيد و سپس زبان فارسى را زبان خاص ِ اين قوم ِ برساخته و برتراشيده انگاشت و بدين گونه «قوم» و «ملت ظالم» ى را به جهانيان معرفى كرد كه گويا به ضرب شمشير يا به روش هاى استبدادى ديگر زبان ِ خود را به «ملت» ها يا «اقوام» ديگرى تحميل كرده است!
البته همچنان كه تاريخ گواهى مى دهد: چنين شمشيرى اگر وجود داشته باشد! همواره بر دوش ِ اقوام ِ مهاجمى بوده است كه يا ازدور ترين نواحى آسياى مركزى سرازير شده و به ايران هجوم آورده اند يا از دشت ها و بيابانهاى خشك و صحارى سوزان حجاز و حيره! و در طى اين ۱۴۰۰ ساله پس از اسلام تا امروز همواره اعقاب و سلسله هاى بازمانده از اين مهاجمان به لحاظ نظامى و سياسى و مذهبى دست بالا را داشته اند و شمشيرى اگر بوده در كف آنها بوده و و هنوز هم در كفِ آنهاست! هيچ شمشير به دستى، زبان فارسى را به آن درجه از رفعت و مقام و جايگاهى نرسانده است كه تا قرن نوزدهم يكى از مهم ترين و فراگير ترين زبان هاى فرهنگ و هنر و ادب جهان به حساب آيد!
و به راستى كه تأسف بار است ادعا هاى كودكانه اى از اين گونه و تأسف بار تر آن كه هم اكنون در دوران ما هيچ تئورى و نظريه چپ نمايانه اى نيست كه پشت اين گونه خرافه هاى سست و خيالاتِ واهى و بى اصالت سنگر نگرفته باشد و به نام حفظ منافع و «حقوق خلق ها» ايران را «كثيرالملّه» نخوانده و ملت يك پارچه ما را به «ملت» هاى ظالم يامظلوم ِ لُر و گيلك و فارس و كرد و بلوچ و عرب و.... (و اين رشته سر دراز دارد...) تقسيم و تجزيه نكرده و در برابر يكديگر قرار نداده باشد!
از خيالى صلحشان و جنگشان
وز خيالى نامشان و ننگشان (مولوى)
زبان فارسى و آموزش فراگير ملى
گفتنى ست كه گروهى خواب زدگان يا تبليغ شدگان نيز، نا رسايى ها و نابسامانى هائى را كه در حيطه تدريس و آموزش زبان فارسى موجود بوده و هست بهانه قرار مى دهند تا بگويند: «زبان فارسى از دوران پهلوى اول به اجبار و زور بر مردم ايالات و ولايات ِ ايران تحميل شده و در دوران پهلوى دوم با فشار بيشترى تداوم و استمرار يافته است!»
پس به جاست كه دست كم يكبار از خود بپرسند: به راستى زبانى كه بيش از ۱۰۰۰ سال در اين مناطق به عنوان زبان فرهنگ و ادب و فلسفه و عرفان رواجى اين گونه پرشكوه داشته، و قرارداد ها و عهد نامه ها و فرمان هاى سياسى سلسله هاى متعدد و گوناگون حاكم بر سراسر ايران به آن نوشته شده يعنى رسميت سياسى و ملى و سراسرى داشته و نقطه و محل اختلاف هيچ سلسله و پادشاهى در هيچ يك از دوران هاى تاريخ ايران نبوده، چگونه مى توانسته است تا بار ديگر بر مردم اين مناطق «تحميل» شده باشد؟ و نيز ضرورت دارد تا اين حقيقت را بپذيرند كه: دولت ِ جوان ِ برآمده از انقلاب مشروطيت ِ ايران كه بر اساس آرزو هاى ديرين ِمبارزان و متفكران ِ نهضتِ مشروطيت در راه ايجاد تحول و در مسير تطورّ به سوى يك «دولت ملت» (Etat- Nation) جهت فرو ريختن ديوار هاى فرهنگى و سياسى و اقتصادى قرون وسطايى در ايران تلاش مى كرد، نياز به يك سيستم ِ آموزش ِ مدرن و سراسرى داشت. و به جاست كه دست كم يكبار از «وجدان علمى و روشنفكرى» خود سئوال كنند كه:
آيا اين دولتِ جوان كه بر اساس آرمان ِ تجدد و نوخواهى سربرآورده بود، مى توانست نظام ِ آموزشى ِ سراسرى و اجبارى و رايگان و ملى خود را جز بر زبان ِ فارسى استوار دارد؟ يعنى جز بر زبانى تكيه كند كه دست كم ۱۰۰۰ سال در همه نواحى اين سرزمين و چندين سده در سرزمين هاى مجاور زبان دانش و انديشه و فرهنگ و ادب و عرفان و سياست بود؟
كه آوازش از ديوار چين هم عبور كرده بود يعنى پيش از برخاستن سعدى در شيراز زبان سخن سرايان بزرگى همچون قطران تبريزى و خاقانى شروانى و نظامى گنجه اى و انديشمندانى همچون سهروردى در ولايات اراّن و آذربايجان بوده است؟
كاش شيشه هاى كبودِ ايدئولوژيك از روى چشم ها به كنار مى رفت يا جراحى مى شد تا ديدن بسيارى حقايق و طرح سئوالاتى از ازين گونه بر بسيارى از اين هموطنان ما آسان ميگشت و جانها و وجدان هاى بسيارى از گزند زهرآگين ِ افكار بى اصل و نسب ِ وارداتى و از صدمات ِانواع بدسگالى هاى غير ايرانى در امان مى ماند!
زبان يا تزوير؟
گروهى وجود تنوعات زبانى را دام ِ تزوير سياست و قدرتخواهى فرقه اى و قبيله اى خود مى كنند و كيش پرستش زبان را تا بدآنجا مى رسانند كه متكلمين و گويندگان ِ ايرانى ِ زبان هاى محلى و منطقه اى كشور ما را «ملت» جداگانه اى انگاشته، مردم ايران را تنها بر مبناى گويش ها و زبان هاشان به ملل و فِرق گوناگون تقسيم كرده و در برابر يكديگر قرار مى دهند!
(يادآورى اين نكته بى مناسبت نيست كه: از ميان ِ زبان ها و خرده زبان ها و گويش هاى ايران، تنها زبان عربى و تركى ِ رايج در آذربايجان است كه به لحاظ زبانشناختى ريشه و اصل غير ايرانى دارند. باقى زبان ها كه متعدد و متنوعند همگى در زمره زبان هاى ايرانى محسوب اند. و در باره زبان ايرانيان ِ منطقه آذربايجان، بايد همواره به ياد داشت كه زبان ِ آنان تنها به لحاظِ نحوى و ساختارِ دستورى از زبان هاى ايرانى متمايز است اما به لحاظِ روح و تكيه ها و تأكيد و گويش و به ويژه بار معنوى و فرهنگى كلمات و دايره و دامنه انتشار واژگان، كاملاً ايرانى است و از اين بابت به كُّل از زبان هاى تركى بيرون از سرزمين ايران جدا و بيگانه است. در اين زمينه زبان شناسان و محققان به مستدل ترين شيوه ها سحن گفته و تحقيق كرده اند. (براى نمونه مى توان به كتاب «آذربايجان و زبان فارسى» ، در دو جلد، چاپ تهران،، سال، ۱۳۶۶ از انتشارات مؤسسه موقوفات دكتر افشار مراجعه كرد. اين كتاب شامل تحقيقات و مقالات متعددى از دانشمندان زبان شناس و مورخان ومحققان ايرانى غالباً آذرى نسب است.)
در ميان كسانى كه اين تنوعات زبانى را به صورتك مظلوم نمائى هاى «قومى و ملى» خود بدل مى سازند، با كسانى روبرو مى شويم كه با طمطراق و اُلدورُم بُلدورُم ِخاصى به لهجه تركى از «خلق» يا «ملتِ عرب» دفاع مى كنند و يا برعكس با كسانى برمى خوريم كه با لهجه هاى غليظِ عربى «هل من مبارز» گويان، از «خلق كرد» يا «خلق ترك» سخن مى گويند و «حقوق ِ» آنها را از «ملتِ ستمگر فارس» !! مطالبه مى كنند! و اين وكالتِ فضولى را «همبستگى خلق ها» مى نامند!
خلاصه آن كه در اين آشفته بازار و در اين هذيان عمومى سياسى (كه نمونه هاى گوياى آن را به روشن ترين شكل در اتاق هاى پالتاكى اينترنتى مى توان ديد و شنيد)، انواع ِ نژادپرستان ِ عشيره گرا، گويى وكلاى خود را از ميان ِ چادرنشينان و ييلاق و قشلاق كنندگان ِ قبايل و عشاير ديگرى برگزيده اند! و كسى نيست تا از اين «وكيلان ِ ترك تبارِ» پان عربيست هاى خزعلى و صدّامى ِ خوزستان بپرسد: «قارداش!» اگر خوزستان از پيكره ايران جدا شود، از نفتِ «عربستان ِ» جديدالتأسيس به «جمهورى ِآذربايجان ِ» منتظرالتأسيس ِ تو چه خواهد رسيد؟ آيا شيخ هاى فاسد و عهد بوقى ِ حاشيه خليج فارس، پس از تحقق ِ آرزوهاى ديرين، و برپايى ِ يك «امارتِ» انگليسى آمريكايى عربى ِ ديگر در اين استان جنوبى ِ سه هزار ساله ايران، شما پان تورانيست هاى چپ نقاب را هم به حرمسرا هاى پرنعمتِ خود راه خواهند داد؟ و بر سفره هاى گسترده نفتآلودِ خويش به صرفِ «كبابِ شتر» ى دعوت خواهند كرد «دكتر» ؟ راستى را كه حيف يك شاهى از آن مخارجى كه ملتِ ايران صرفِ دكتر شدن ِ امثال شما كرده و بهاى گزافى كه بابت هزينه تحصيل و تكميل ِ انواع ِ شما پرداخته است!!
يكى بچه گرگ مى پروريد!
زبان، گويش، نژاد، هويت و ملت ايران
تايباد از قراء باخرز (خراسان) در نزديكى هرات است. مى توان ترك بود و از تايباد بود و كرد بود و اصل گيلك داشت، همچنان كه بسيارى از ايرانى زبانان ِروزگار پيشين (با گويش هاى آذرى قديم يا تاتى يا طالشى يا لرى يا كردى يا فارسى درى) امروز به زبان تركى آذرى تكلم مى كنند!
حقيقت آن است كه بسيارى از ايرانيان امروز كه به تركى سخن مى گويند از تبار و نبيره كسانى هستند كه روزگارى به فارسى يا به يكى ديگر از شاخه هاى زبان هاى ايرانى متكلم بوده اند و بسيارى از فارسى زبانان ِ امروز ايران نيزهستند كه اجدادى ترك تبار يا عرب نژاد داشته اند. به قول سپهرى كاشانى:
«نسبم شايد به زنى فاحشه در شهر بخارا برسد!»
بنا بر اين زبان وسيله تكلم است و بس و هيچ ارتباطى با پيوند هاى نژادى و تبارى و خونى ندارد و تكلم به يك زبان هرگزنمى تواند دليل انتساب گوينده و متكلم به قوم يا نژاد يا تيره خاصى محسوب گردد. نه در فارسى گوئى من نشانه اى ازنژاد و تبارمن يافت مى شود و نه در تركى گوئى دوست و همكلاسى هم وطنم علامتى از ترك تبار بودن و تورانيتِ قومى و نژادى او مى توان ديد!
ازاين رو جز به مدد اقسام تزوير هاى سياسى و انواع سفسطه هاى نظرى كه اغراض ِ تدارك ديده و طراحى شده خود را پشت تعصبات قومى يا تنوعات ِ زبانى و فولكلوريك و فرهنگى پنهان مى كنند نمى توان زبان ها و گويش هاى مردم را به حوزه هاى نامتجانس ِ ديگرى برد و به ويژگى هائى از نوع نژآد و تبار و خون و قبيله و عشيره و ايل و امثال اينها عموميت داد! حوزه زبان و تكلم به حيطه تبار و نژاد و خون قابل تعميم نيست.
بخشى ازهويت ما ضمناً منبعث از ميراثى ست كه نياكان ما به ما سپرده اند. حتى گوشه هائى از اين هويت را وراثت و وجدان آگاه و نا آگاه جمعى و فردى ما در ما نمايندگى مى كند. ما هرگز نمى توانيم فراموش كنيم كه روزگارى در شهرهاى ما مردانى همچون شمس تبريزى با آن زبان فارسى روان و درخشنده و با آن شخصيت شگفت انگيز و شهاب الدين سهروردى با آن انديشه هاى جادويى پرورده در حكمتِ باستانى ِ ايران و هنرمندان و دانشمندان بزرگى همچون عبدالقادر مراغه اى و استاد كمال الدين بهزاد شاگرد مير سيد احمد تبريزى و بسيار هنرمندان و فرهنگ ورزان ايرانى ديگر زيسته اند و اى بسا ما از نوادگان و نبيرگان آنانيم و خواه و ناخواه فرهنگ و هويت و وجدان ما با آنان در پيوند بوده و از وجود و ميراث معنوى آنان تأثير پذيرفته است!
اين سخن ِ ارجمند حكيم بزرگ طوس بسيار گوياست كه درباره حمله اعراب، از زبان سردار ايرانى، رستم فرخزاد، در نامه اى به برادرش گفته بود:
زدهقان (يعنى ايرانى) و از ترك و از تازيان
نژادى پديد آيد اندر ميان
نه دهقان، نه ترك و نه تازى بود
سخن ها به كردار بازى بود!
ادامه دارد