|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
شيوع حصبه عامل سقوط امپراتورى آتن بود
گروهى از باستان شناسان يونانى نتيجه گيرى كرده اند كه امپراتورى آتن در پى شيوع بيمارى حصبه به زانو درآمد.
تيمى از پژوهشگران در دانشگاه آتن «دى ان اى» استخراج شده از دندان هاى يافت شده در يك گور باستانى متعلق به ۴۳۰ قبل از ميلاد را تحليل كرده و آن را به ارگانيسمى كه عامل حصبه (تيفوئيد) است پيوند زده است.
دانشمندان از مدت هاى قبل درباره علت بروز طاعونى كه به استيلاى آتنى ها بر دنياى آن زمان پايان داد در مجادله بوده اند.
مطالعه تازه كه در نشريه بين المللى بيمارى هاى مسرى چاپ شده است مى گويد شمارى از بيمارى ها به آفريدن آن طاعون مظنون بوده اند.
باسيل يرسين، آبله، سياه زخم و سرخك از جمله عوامل مظنون طاعونى هستند كه سراسر شمال آفريقا از مصر و ليبى تا يونان را فراگرفت.
در سال هاى ۴۳۰ تا ۴۲۶ قبل از ميلاد، اين طاعون باعث مرگ تقريبا يك سوم جمعيت آتن، نيروهاى مسلح آن و همچنين پريكلس، رهبر و عامل شكوه و عظمت آتن شد.
تيم پژوهشگران مواد «دى ان اى» موجود در سه دندان سالم كه به طور تصادفى از ميان بقاياى گور باستانى كراميكس، متعلق به زمان بروز طاعون، انتخاب شده بود را مورد بررسى قرار دادند.
دندان ها شسته شد و مغز آنها تحت يك رشته آزمايش دى ان اى قرار گرفت.
سپس نتايج با مشخصات دى ان اى هفت ويروس و باكترى بيمارى زا مقابله شد و نوع كهن ارگانيسمى كه عامل تب حصبه است در هر سه نمونه مشاهده شد.
شواهد ميكروب شناختى
تيم پژوهشگران در مقاله خود نوشتند: «شرط اول بررسى يك بيمارى به عنوان عامل احتمالى طاعون آتن اين است كه مطمئن باشيم اين بيمارى در آن زمان وجود داشته است.»
«اسهال عفونى و خونى، چنان كه مردمان باستان توصيف كرده اند، حاكى است كه تب حصبه در جهان باستان يك مشكل بومى بوده است.»
اين تيم افزود اين نخستين بار است كه شواهد ميكروب شناختى مرتبط با طاعون تحليل مى شود.
فرضيات قبلى درباره علت آن طاعون بر روايات توسيديد، تاريخ نويس قرن پنجم يونان، مبتنى است.
پژوهش هاى قبلى اين نظر را كه حصبه عامل طاعون آتن بود رد كرده بود، زيرا علائمى كه توسيديد توصيف مى كند با علائم حصبه امروزى يكى نيست.
اما محققان گفتند كه اين عدم شباهت را شايد بتوان با توجه به تكامل احتمالى تب حصبه به مرور زمان، توضيح داد.
دكتر مانوليس پاپاگريگوراكيس، سرپرست گروه پژوهشگران گفت: «مطالعه جنبه هاى تاريخى بيمارى هاى عفونى و مسرى مى تواند ابزار آموزشى نيرومندى در چند رشته باشد.»
دكتر دانيل آنتوان، استاد زيست-باستان شناسى در موسسه باستان شناسى «يونيورسيتى كالج لندن» مطالعه تازه را مايه دار توصيف كرد و نتايج را بسيار جالب خواند.
با اين حال او افزود: خوب است كه يك آزمايشگاه ديگر اين مطالعه را به روى نمونه هاى بيشتر از يك محوطه باستانى يونان متعلق به همان دوره تكرار كند تا هرگونه احتمال شيوع تصادفى و محدود تب حصبه رد شده و سپس تب حصبه به عنوان يگانه «عامل» طاعون شناخته شود.
|
|
|
|
|
محمد منظر پور
هولوكاست؛ موضوعى تاريخى يا جدالى سياسى؟
در ماه هاى اخير، بحث درباره صحت و سقم ماجراى قتل عام يهوديان در جنگ دوم جهانى بار ديگر خبرساز شده است.
به نظر مى رسد دو رويداد در طرح مجدد اين موضوع در افكار عمومى مؤثر بوده است: افسانه خواندن آن توسط محمود احمدى نژاد، رئيس جمهورى اسلامى و محاكمه ديويد اروين، استاد انگليسى تاريخ در اتريش به خاطر زير سئوال بردن آن در يك سخنرانى.
اختلاف نظر پيرامون جنبه هاى مختلف مصائبى كه در جريان جنگ جهانى دوم بر يهوديان اروپايى رفته، به ماه هاى اخير محدود نمى شود و سابقه آن به سال هاى اوليه پس از پايان جنگ باز مى گردد.
در اين بين، برخى از اصلاحات در تئورى هاى احراز شده علمى صورت گرفته و برخى ابهامات نيز منحصرا توسط چهره هاى غير علمى احزاب راست افراطى در اروپا و آمريكا طرح شده كه اصولا به لحاظ ماهيت سياسى و غير مستند، اساسا خارج از دايره اين گروه ها بازتاب چندانى نداشته است.
اما در اين ميان، بخش هائى از قرائت رسمى و پذيرفته شده ماجراى قتل عام يهوديان كه از آن با نام هولوكاست نام برده مى شود، توسط تعدادى از مورخين و پژوهشگران جدى تر نيز به چالش كشيده شده است.
اين گروه كه خود را تجديدنظر طلبان مى نامند مدعى اند كه رويكردشان صرفاً جنبه علمى دارد و با هيچ هدف سياسى پيوند نخورده است؛ هر چند منتقدان اين رويكرد ادعاى آنها را رد مى كنند.
علاوه بر ديويد ايروين و روژه گارودى، از بين گروه تجديد نظر طلب مى توان به افرادى چون يوزف گينزبرگ، نويسنده يهودى ضد صهيونيست، دون كريستى حقوقدان و فعال حقوق مدنى در كانادا و روبرت فائريسون استاد سابق دانشگاه ليون فرانسه نيز اشاره كرد.
اما اين گروه نسبت به بسيارى از جنبه هاى ماجراى هولوكاست با نگاه غالب مورخين اتفاق نظر دارند.
مايكل سانتومارو، سردبير انتشارات كستل هيل در آمريكا و از مدافعان تز تجديد نظر طلبى در واقعه هولوكاست مى گويد: «ما روى دادن وقايعى چون اخراج يهوديان و پاكسازى نژادى را تأييد مى كنيم و تصديق مى كنيم كه يهوديان به عنوان دشمنان حكومت تلقى مى شدند و در اردوگاه هاى كار اجبارى نگهدارى مى شدند.»
به گفته وى، با آنكه هيچ كس در اين زمينه ها اختلاف نظر ندارد، اما بين تجديد نظرطلبان و مورخين متعارف سه اختلاف مشخص وجود دارد.
سانتومارو مى گويد گروه اول اعتقاد دارد كه هيچ نوع دستور حكومتى براى قتل و يا اعدام يهوديان در دايره حكومت حزب نازى وجود نداشت. تجديد نظر طلبان اعتقاد دارند كه اكثر قربانيان يهودى جنگ در اثر بيمارى هائى از قبيل تيفوس در اردوگاه هاى كار اجبارى جانشان را از دست دادند.
وى مى گويد: «البته ما اذعان داريم كه شمار زيادى بالغ بر صدها هزار يهودى در جبهه شرقى نبرد قتل عام شدند. اما برخى از اين قربانيان مبارزان پارتيزانى بودند. ما در عين حال انكار نمى كنيم كه زنان و كودكان و مردان بى گناه نيز در اين جبهه قصابى شدند، اما در خصوص شمار نهايى كل قربانيان يهودى با مورخين متعارف اختلاف نظرهاى عمده اى داريم.»
سردبير انتشارات كستل هيل مى افزايد محور سوم اختلافات، بحث وجود اتاق هاى ويژه گاز براى قتل گروهى از بازداشت شدگان در اردوگاه هاى كار اجبارى است كه تجديد نظر طلبان آن را زير سئوال مى برند.
در سوى ديگر اين مجادله نظرى، اكثريت مورخين و پژوهشگران تاريخ ايستاده اند كه اساسا نوع نگاه تجديد نظر طلبان به موضوع و ابهامات طرح شده توسط آنان را مردود مى شمارند.
عباس ميلانى، استاد تاريخ در دانشگاه استنفرد آمريكا كه سال ها تاريخ حزب ناسيونال سوسياليست آلمان را تدريس كرده، مى گويد كه هولوكاست واقعيت دارد و اختلاف بر سر آمار نبايد اصل اين ماجرا را تحت الشعاع قرار دهد.
اما يورگن گراف، مورخ و پژوهشگر سوئيسى كه اكنون در مسكو در تبعيد به سر مى برد، سوالات طرح شده توسط تجديد نظر طلبان را نكات فرعى و بى اهميتى نمى داند.
او مى گويد: موضوع اتاق هاى گاز يك موضع محورى است. بدون اتاق هاى گاز ويژه قتل عام، اصل وجود اردوگاه هاى كشتار جمعى و قتل عام سازمان يافته رد مى شود.
به گفته يورگن گراف از طرف ديگر، آمار قربانيان نيز بسيار حائز اهميت است. هر مورخ صادق بايد از مستند بودن حرفش اطمينان داشته باشد. مورخى كه به دقت اهميت ندهد، يك پژوهشگر علمى محسوب نمى شود و در حد يك مبلغ سياسى تنزل مى يابد.
وى مى گويد: «ما اعتقاد داريم حدود يك ميليون يهودى در طول جنگ به قتل رسيده اند، اما گروه ديگر اين رقم را شش ميليون بر آورد مى كند كه اين اختلاف عظيمى است.»
اما عباس ميلانى مى گويد در قرائت غالب و رايج تاريخى، شمار قربانيان هولوكاست، بر مدارك به گفته وى متقن و بسيار دقيق طرح شده در دادگاه نورنبرگ استوار است.
اين در حالى است كه تجديد نظر طلبان، اصالت اسناد طرح شده يا منتشر شده در دادگاه نورنبرگ را نيز زير سئوال مى برند.
در سال ،۱۹۹۰ پروفسور يهودا باوور از دانشگاه عبرى اسرائيل كه از مورخين شاخص قتل عام يهوديان شناخته مى شود و شاموئل كراكوفسكى، مدير آرشيو مركز هولوكاست «يادواشام» اسرائيل اعلام كردند كه داستان تهيه صابون از اجساد يهوديان توسط آلمان نازى واقعيت نداشته است.
تجديد نظر طلبانى مانند يورگن گراف، اين امر را دليل ديگرى بر ضرورت بازبينى ساير جنبه هاى هولوكاست مى دانند.
گراف مى گويد: «شما البته مى توانيد بگوييد كه داستان تهيه صابون از يهوديان يك موضوع جزيى است و من اين موضوع را رد نمى كنم. از طرف ديگر، تعداد زيادى از شهود به درستى اين داستان بى پايه شهادت داده بودند.»
وى مى افزايد: «در رابطه با وجود اتاق هاى گاز براى قتل عام يهوديان نيز ماجرا به همين نحو است، يعنى تمام داستان بر شهادت افراد مبتنى شده است. به طور كلى گزارش شاهدان عينى نسبت به مداركى كه از روش هاى علمى به دست آمده باشد، اعتبار بسيار كمترى دارد.»
بى شك، موضوع وجود اتاق هاى گاز در برخى از اردوگاه هاى كار اجبارى براى قتل عام يهوديان از اصلى ترين نقاط اختلاف مورخين متعارف و تجديد نظر طلبان محسوب مى شود.
|
|
|
|
|
منصور پويان
فراز و فرود تمدن هاى باستانى در بين النهرين- ۲۸
مرزهاى شرقى بين النهرين به دامنه هاى زاگروس خاتمه مى يافت. هر وقت كه يك سلسله پادشاهى نيرومند بر بين النهرين حكومت مى كرد، فشار دنياى متمدن بر اقوام كوه نشين و كوچنده، كه در حواشى زندگى مى كردند، افزوده مى شد و آنان ناگزير رفتار خود را بنابر الزامات دنياى متمدن سازگار مى كردند. متقابلاً، انحطاط مراكز قدرت در بين النهرين براى اقوام كوه نشين و يا بيابانگرد حكم شيپور جمع را داشت كه آنان را به پائين فرا مى خواند تا به غارتگرى بپردازند و حتى براى مدتى دراز آن را تحت اشغال خود درآورند.
مهاجرت اقوام ايلياتى به مراكز تمدنى در بين النهرين و يا تفوق نظامى آنها و سيطره يافتن بر شهرها و به دست گرفتن زمام امور، گاه موجب آن مى شد كه فرمانروايان پيروزمند، رفتار خود را تعديل و زيان هاى ناشى از هجوم خويش را جبران كنند. گاه نيز اقوام بدوى مهاجر از تلفيق دو نگره و نحوه زندگى، رويكردى جديد در مسائل تمدنى ابداع مى كردند كه نتايج درخشانى در توسعه به بار مى آورد.
ارتباط و تماس اقوام كوه نشين و كوچنده با ساكنان يكجانشين در دشت بين النهرين تنها به وسيله جنگ صورت نمى گرفت. اقوام ايلياتى با ساكنان شهرها در بين النهرين، روابط بازرگانى و مبادلاتى برقرار مى كردند. آنها از طريق همين روابط صلح آميز و داد و ستدهاى تجارتى، ناگزير تحت تأثير و نفوذ همسايگان متمدن تر خويش قرار مى گرفتند.
اقوام كوچ نشين سامى نژاد در نواحى جنوبى بين النهرين و در حواشى ايگزارها زندگى مى كردند. آنها به دنبال چراگاه براى اغنام خويش روان بودند. آنها به شهرها و دهكده ها وارد مى شدند تا با فروش پشم، حيوان و ديگر وسائل دست ساز، به خريد غله، خرما و وسائل فلزى مبادرت ورزند. برخى از آنان به مزدوران و يا فروشندگان نيروى كار تبديل مى شدند. عده اى نيز زمينى اختيار مى كردند و به كشاورزى مى پرداختند و بدين نحو در زندگى دهكده محل اقامت خود حل مى شدند. اما، عده بسيارى نيز بودند كه به دهكده ها و يا كاروان ها حمله مى بردند و غارتگرى مى كردند. توالد و تناسل اين اقوام كوه نشين، گاه، آنچنان فزونى مى يافت كه تعادل زندگى شهرى و يا يكجانشينى در بين النهرين در مظان تهديد قرار مى گرفت.
يك گروه از اقوام كوچ نشين سامى نژاد بنام آمورايت در حدود ۲۰۰۰ ق.م به نواحى توسعه يافته بين النهرين و نيز به سواحل شرقى مديترانه (كنعان) وارد شدند. آنها سومر، آكاد و آشور را زير كنترل خود درآوردند و نيز اداره دولت- شهرهاى كنعان (آنجا كه امروز اسرائيل و فلسطين واقع است) را به دست گرفتند. آنها بين خود در جنگ و ستيز به منظور كسب تفوق به سر مى بردند تا اين كه همانطور كه ديديم در ۱۷۹۲ ق.م حمورابى از ميان آمورايت ها برخاست و امپراطورى معظمى را در نواحى مركزى بين النهرين برپا كرد.
آشوريا توسط اقوام شبانى آمورايتى در همين حدود ۲۰۰۰ ق.م تسخير شد و تحت فرمان آنها امپراطورى كهن آشور بنيان گرفت. اين دوره كه از آن به عنوان عهد كهن امپراطورى آشور ياد مى كنيم؛ در حوالى ۱۴۵۰ ق.م با غلبه اقوام ميتانى، كه از نژاد هند و اروپائى بودند، پايان يافت. در ۱۳۶۵ق.م، پادشاه آشور استقلال خود را از ميتانى به دست آورد. از آن پس تا هزاره قبل از ميلاد، دوره ميانى امپراطورى آشور تلقى مى شود كه طى آن آشور به صلابتى همانند دو دوره ديگر نرسيد.
بعدها، آشوريان در حد فاصل ۶۱۲-۱۰۰۰ق.م، حكومت نيرومندى برپا ساختند كه به امپراطورى جديد آشور موسوم است. اين دوره كه از آن به عنوان عهد جديد امپراطورى آشور ياد مى شود، نيرومندترين و گسترده ترين دوران اقتدار آشور را تشكيل مى دهد. اين امپراطورى در ۶۱۲ ق.م توسط بابليان و مادها؛ كه با يكديگر اتحاد كرده بودند، ساقط شد و آفتاب عظمت آشور براى هميشه غروب كرد.
*
بحران ناشى از پايان يافتن عصر برنز، همانطور كه قبلاً گفتيم، موجب آن شد كه مراكز تمدنى در خاورميانه در هاله اى از رخوت و ركود فرو روند و اقوام كوچ نشين تالانگرى آغاز كنند.
آشور را مدت طولانى ترى نيازمند بود تا خود را از تكان هاى سياسى و اقتصادى ناشى از انتقال به عصر آهن برهاند. قلمرو آشور در اين دوره نقاهت تقليل يافت و نفوذ آن به مراكز اصلى اقتدار آن؛ يعنى به شهرهاى آشور و نينوا (موصل كنونى) در كنار رودخانه دجله تنزل پيدا كرد.
منتهى، پس از هزاره پيش از ميلاد، آشور به تدريج از بحران فرا روئيد و در جهت بازسازى رفعت از دست رفته به فراگسترى مرزهاى خويش به سوى غرب؛ يعنى به سوى نواحى توسعه يافته در اطراف رودخانه فرات، روى آورد. اين فرآيند يعنى فراگسترى مرزها، در ميانه قرن نهم پيش از ميلاد تحت بلند پروازى هاى آشور نصير پال دوم و شالمنسر سوم به اوج خود رسيد.
توسعه طلبى آشور، ولى، در مرزهاى غربى پس از چندى، به خاطر دسته بندى هاى درونى و مطامع ناشى از قدرت طلبى، دچار وقفه گرديد. مشكلات برآمده از جدال هاى درونى در اواسط قرن هشتم ق.م حل و فصل شدند. لذا، شرايط براى پادشاهان جنگجو براى كسب فتوحات و جهانگسترى مجدداً فراهم گشت.
۶۵۰ق.م نقطه اوج فتوحات و فراگسترى مرزهاى امپراطورى محسوب مى شود. در اين زمان امپراطورى آشور سرزمين هاى وسيعى را در برمى گيرد كه چهار سوى آن به نحو زير مرزبندى مى شود:
عيلام و سرزمين هاى جنوبى بين النهرين از طرف جنوب؛ كوه هاى زاگروس از طرف شرق؛ آناتوليا از طرف شمال و تمام سواحل شرقى مديترانه تا مصر باستان از طرف جنوب. بيشترين متصرفات آشور در ميانه قرن نهم ق.م و بعد در خلال يك سده بين ۶۵۰-۷۴۵ ق.م صورت گرفت.
در نتيجه فتوحات، تجارت با آشور رو به رونق نهاد و ارتش نيرومند آشور حفاظت از خطوط تجارت و امنيت كاروان ها را به عهده داشت. قدرت اين ارتش آنچنان بود كه در ميانه قرن دهم ق.م، هيچ نيروئى را ياراى درافتادن با سپاهيان آشور نبود.
صرف نظر از قدرت ارتش، سرزمين آشور به مانند يك پادگان، براى بسيج و تجهيز نيرو، در حالت آماده باش دائم به سر مى برد. هر مرد مكلفى موظف بود كه توانمندى و كارائى لازم در استفاده از سلاح جنگى را كسب نمايد. در شهرهاى اصلى، قورخانه اى مملو از سلاح هاى جنگى در اُرگ؛ يعنى در ميدان مركزى شهر، به صورت دائم نگهدارى مى شد تا در روز مبادا به فوريت مورد استفاده قرار گيرد. آنان كه ثروتمند و متمكن بودند موظف بودند كه لوازم و ابزار جنگى خويش را تأمين نمايند. اين ادوات عبارت بودند از: تيرو كمان، چماق يا گرز، نيزه، شمشير، دشنه و حتى ارابه جنگى. سواره نظام مشتمل بر سواركارانى بود كه هم از اسب و هم از شتر در جنگ استفاده مى كردند.
هيأت جاسوسان مرتباً در ارتباط با پادشاه، آخرين خبرها از تحركات دشمن را به عرض ملوكانه مى رساندند. پادشاه بر مبناى اطلاعات جمع آورى شده، آنگاه، تصميم به جنگ و يا محاصره شهر دشمن را صادر مى كرد. اگر قصد حمله به شهرى در كار بود، ارتش در نزديكى شهر مربوطه مستقر مى شد و با دائر كردن استحفاظات، مقدمات براى مهندسين نظامى فراهم مى آمد تا آنان به سرهم كردن ماشين جنگى بپردازند. اين ماشين جنگى به مثابه دستگاهى متحرك، قدرت ويرانگرى فوق العاده اى داشت و مى توانست هر مانع و رادعى را در مسير خود درهم شكند. بقاياى يك چنين دستگاهى در لاچيش در نزديكى اورشليم در اسرائيل يافت شده است.
اين نوع ماشين جنگى يك ابتكار آشورى بود كه قطعات آن قابليت انفصال و اتصال به يكديگر را داشتند. بدين طريق، قسمت هاى مختلف اين ماشين جنگى به سهولت از رودخانه ها و گذرگاه هاى كوهستانى عبور داده مى شدند. با رسيدن به مقصد؛ يعنى شهرى كه سپاهيان دشمن به درون آن خزيده بودند و يا اين كه قصد تسخير آن شهر در كار بود، آن قطعات به فوريت به يكديگر متصل و ماشين جنگى براى عمليات آماده مى گرديد. حتى ارابه هاى جنگى به صورتى ساخته شده بودند كه قابل تقسيم و حمل توسط قاطران بودند.
در تصوير ضميمه، نقش كتيبه اى را ملاحظه مى كنيد كه بر يكى از ديوارهاى قصر سلطنتى نيمرود نصب مى بوده است. سربازان آشورى سوار بر اين ماشين جنگى و از بلنداى آن در حال تيراندازى به طرف قواى دشمن نشان داده مى شوند. اين ماشين جنگى كه توسط اسب ها از درون پيش برده مى شد؛ داراى پتك و يا گرزى بلند مى بود كه ديوارهاى قلعه دشمن تاب تحمل ضربه آن را نداشتند.
در يك اثر هنرى بر جاى مانده از آشور، سربازان آشورى در حالى نمايان مى شوند كه همراه با ادوات جنگى در حال شنا و عبور از رودخانه هستند. رمز شناور ماندن سربازان در آن است كه آنها كيسه هاى چرمى با خود حمل مى كردند كه در موقع گذر از رودخانه، با دميدن هوا در آن، براى شناور نگاهداشتن خود در سطح آب، از آن استفاده مى كردند.
پس از غلبه بر دشمن، آشوريان در انهدام سپاه دشمن تأخير روا نمى داشتند. آن افسران دشمن كه زنده اسير شده بودند، واداشته مى شدند تا پاى برهنه همراه قافله به سوى آشور حركت كنند. كله هاى جدا شده رهبرانشان، گاه، به گردن اين افسران اسير شده آويزان مى شد تا احساس زبونى دشمن دو چندان زبانزد مردم كوچه و بازار شود.
زندانيان را به صُلابه مى كشيدند و يا گردن مى زدند. سپس، لشگريان فاتح همراه با غنائم و آنچه بر واگن ها مصادره شده بود، در حالى كه شهر و مافيها در آتش مى سوخت، آن وادى را ترك مى گفتند.
(ادامه دارد)
|
|
|
|
|
تحقيق: جلال متينى
نگاهى به كارنامه سياسى
دكتر محمد مصدق
|
|
|
عدم حضور در انقلاب مشروطه
دكتر مصدق از سال ۱۲۹۳ خورشيدى (۱۳۳۲ق./ اواخر ۱۹۱۴م.)- پس از اخذ درجه دكتراى حقوق از سوئيس و بازگشت به ايران- تا پايان حياتش در سال ۱۳۴۵ خورشيدى، پيوسته يكى از طرفداران جدى مشروطه و اجراى دقيق قانون اساسى مصوب ۱۲۸۵ خورشيدى (۱۳۲۴ق./ ۱۹۰۶م.) بود. اما وى در دوران اول زندگانى اش كه مقارن بوده است با انقلاب مشروطه و پيروزى آزاديخواهان و صدور فرمان مشروطيت و حوادث پس از آن كه به توپ بستن مجلس شوراى ملى به فرمان محمدعليشاه قاجار منجر گرديد و حوادث پس از آن، تقريباً با مشروطه طلبان و آزاديخواهان همكارى نداشته است.
دكتر مصدق كه در ۲۹ رجب ۱۲۹۹ ق. (۲۹ ارديبهشت ۱۲۶۱ش.) در تهران چشم به جهان گشوده بود، در زمان صدور فرمان مشروطيت ۲۵ يا ۲۶ ساله بود. همسن و سال هاى او يعنى كسانى مثل ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل (تولد ،۱۲۹۲ شيراز)، سيدحسن تقى زاده (تولد ،۱۲۹۵ تبريز)، على اكبر دهخدا (تولد ،۱۲۹۷ قزوين) عارف قزوينى (تولد ،۱۳۰۰ قزوين)، محمدتقى بهار، ملك الشعراء (تولد ،۱۳۰۴ مشهد) و دهها تن ديگر، هر يك به گونه اى، براى واژگون ساختن حكومت استبدادى و بعد براى پايان بخشيدن به دوره معروف به استبداد صغير نقشى به سزا ايفا كردند، همچنان كه افرادى مسن تر از ايشان چون آيت الله سيدعبدالله بهبهانى، آيت الله سيدمحمد طباطبائى، ملك المتكلمين، سيدجمال واعظ اصفهانى و سيد اشرف الدين گيلانى مدير نسيم شمال نيز به مبارزه با محمدعليشاه و عمال استبداد پرداختند و چنان كه مى دانيم برخى از ايشان نيز در اين راه كشته شدند. بنده درباره هزاران تن ديگر از مردم شريف ايران از نوجوانان، شاگردان مدارس و طلبه ها، مردم خرده پا و كاسبكاران و بازرگانان معتبر و پيران متعين و صاحب زندگانى مرفه و گروهى از زنان كه احمد كسروى و چند مورخ ديگر نام برخى از اين قهرمانان گمنام را در كتاب هاى خود جاودانه ساخته اند چيزى نمى گويم فقط به همين اشاره كوتاه بسنده مى كنم كه همه كسانى كه توانستند عملاً بساط استبداد را در نوردند و حكومت مشروطه و قانون را جايگزين آن بسازند و سپس محمدعليشاه قانون شكن را نيز از سلطنت معزول سازند- اعم از باسواد و بيسواد، فقير و غنى، زن و مرد- به جز دو سه تن از روحانيان بلندپايه، بقيه از طبقات عادى مردم بودند. در بين مشروطه طلبان نه از شاهزادگان خبرى بود و نه از اعيان و اشراف. با وجود اين در «نظامنامه انتخابات» دوره اول مجلس شوراى ملى كه در شهريور ۱۲۸۵ به توشيح مظفرالدينشاه رسيد (عاقلى، روزشمار...۱،/۲۸) براى شاهزادگان و اعيان و اشراف نيز سهميه اى خاص در نظر گرفته شده بود. در اين نظامنامه مردم ايران به شش طبقه تقسيم شده بودند: (۱-شاهزادگان ۲-علماء ۳-اعيان و اشراف ۴-تجار ۵-ملاكين و فلاحين ۶-اصناف) كه هر طبقه بايست نمايندگان خود را به مجلس مى فرستادند. چنان كه فى المثل از ۶۰ نماينده تهران ۴تن را شاهزادگان و ده تن را اعيان و اشراف و چهار تن را علما به مجلس فرستادند. بدين جهت است كه وقتى كسروى فهرست اسامى نمايندگان تهران را به نقل از روزنامه حبل المتين در كتاب تاريخ مشروطه ايران آورده است به جز نام چهارده تن شاهزادگان و اعيان و اشراف، در طبقه تجار نيز نام كسانى چون وثوق الدوله، محقق الدوله و مخبرالملك (بر طبق نظامنامه انتخابات، «اصناف مى توانستند اشخاص خارج از صنف خود را هم وكيل كنند تا وجود اشخاص دانشمند خارج هم بى استفاده نماند.» (مستوفى، ۲/۱۶۷) را ديده است، نوشته: اينان مردان به نامى مى بودند و برخى از ايشان از جهان آگاه و خود كسان كاردانى شمرده مى شدند. ما مى پرسيم: آيا اينان را دل به كشور و توده مى سوخت و هواخواه مشروطه مى بودند؟... اگر چنين است پس چرا در آن كوشش ها كه دو سيد [طباطبائى و بهبهانى] و همدستان ايشان در راه رسيدن به مشروطه مى كردند اينان همراهى ننمودند و در آن روزهاى سخت كمترين ياورى نشان ندادند؟ اگر هوادار مشروطه نمى بودند پس چگونه اكنون به دلخواه نمايندگى مجلس را پذيرفتند؟ پيداست كه اينان را خواست هاى ديگرى در دل مى بوده و يا جز در پى سودجوئى نمى بوده اند (كسروى، ۱۶۰- ۱۶۹).
تا انتشار «نظامنامه انتخابات» دوره اول مجلس شوراى ملى كه به آن اشاره گرديد، از همراهى و همگامى دكتر مصدق (ميرزا محمدخان مصدق السلطنه آن زمان) در مبارزه مردم سراسر ايران براى برانداختن استبداد و جايگزين ساختن حكومت قانون به جاى آن اثرى به چشم نمى خورد. وى در دو كتاب تقريرات مصدق در زندان و خاطرات و تألمات مصدق، مطلقاً به اين موضوع اشاره اى هم نكرده است، در حالى كه در ۵فصل اول خاطرات خود فقط به شرح شيوه ادارى و ديوانى دوران قاجاريه پرداخته و با آن كه تصريح كرده است مقصودش از نگارش اين فصول، تحسين شيوه قديم و انتقاد از تشكيلات جديد دوره مشروطيت نيست، عملاً به عنوان فردى از خاندان هاى سرشناس دربارى و ديوانى آن دوران، در شيوه قديم اداره سازمان هاى دولتى محاسنى مى ديده است كه ادارات جديد التأسيس دوران مشروطيت فاقد آن بوده است.
نماينده اعيان و اشراف اصفهان در دوره اول مجلس شوراى ملى
با اين مقدمات، پس از صدور آگهى انتخابات دوره اول مجلس شوراى ملى، براساس «نظامنامه انتخابات مجلس شوراى ملى»، مورخ ۱۹ شهر رجب المرجب ۱۳۲۴ قمرى»، مصدق السلطنه نيز در صدد برمى آيد كه به عنوان نماينده طبقه «اعيان و اشراف» تهران به مجلس برود. مى نويسد:
مقام نمايندگى حقوق نداشت و كمتر كسى داوطلب وكالت بود. براى من سهل بود كه مثل بعضى از همقطارانم به نمايندگى يكى از طبقات وارد مجلس بشوم و آن چيز كه مانع از هر اقدام گرديد نداشتن سى سال سن بود، ولى بعد كه اعتبارنامه بعضى از نمايندگان كمتر از سى سال به تصويب رسيد من نيز به فكر وكالت افتادم و چون در تهران محلى براى انتخابم نبود به جهات ذيل داوطلب نمايندگى از شهر اصفهان شدم:
۱-از طبقه اعيان و اشراف در آن شهر كسى انتخاب نشده و محل آن خالى بود.
۲-همسرم در اصفهان ملك موروثى داشت موسوم به كاج و خاتون آباد، كه اين علاقه سبب شده بود با بعضى از رجال و اعيان آن شهر آشنا بشوم.
۳-شاهزاده سلطان حسين ميرزا نيرالدوله حاكم اصفهان و يكى از ملاكين مهم نيشابور، سالها در نيشابور حكومت مى كرد و با من كه مستوفى خراسان بودم ارتباط داشت.
۴-دوستان ديگرى هم در تهران داشتم كه مى توانستند به من كمك بسيار بكنند، ولى غافل از اين كه در آن دوره نيز مثل ادوار بعد، اعتبارنامه هائى كه قبل از رسمى شدن مجلس مطرح شد بدون اعتراض گذشت و اعتبارنامه من كه بعد مى خواست مطرح شود، در شعبه مأمور رسيدگى مورد اعتراض قرار گرفت.... (خاطرات، ۵۸).
چرا اعتبارنامه مصدق السلطنه رد شد؟
بدين ترتيب وى با معرفى نيرالدوله حاكم اصفهان به عنوان نماينده «طبقه اعيان و اشراف» آن شهر به مجلس مى رود، ولى اعتبارنامه اش به علت آن كه سن وى از سى سال كمتر بوده است رد مى شود.
ناگفته نماند كه مصدق با علم به اين كه سنش كمتر از سى سال بوده، داوطلب نمايندگى مجلس شده بوده است: «آن چيز كه مانع از هر اقدام گرديد نداشتن سى سال سن بود...». پس چرا بايد با ايراد نماينده كرمان- چنان كه در صفحات پيش گذشت- از نمايندگى اصفهان «صرف نظر» كند.
به علاوه دكتر مصدق در خاطراتش چند موضوع مهم را در اين باب ننوشته است:
نخست اين كه به جز آن كه سنش كمتر از سى سال بوده است، ساكن شهر اصفهان نيز نبوده است تا بتواند داوطلب نمايندگى آن شهر بشود. ماده هشتم «نظامنامه انتخابات مجلس شوراى ملى دوره اول»، صراحت دارد كه: «... انتخاب شدگان بايد در همان شهرى كه انتخاب مى شوند و يا در محال آن شهر سكنى داشته باشند» (نظامنامه انتخابات مجلس شوراى ملى)، رد حالى كه مصدق السلطنه ساكن تهران بوده است و فقط همسرش در اصفهان ملك موروثى داشته و خودش نيز «با بعضى از رجال و اعيان آن شهر آشنا» بوده است. ديگر آن كه اعتبار نامه او در مجلس شوراى ملى در «شعبه مأمور رسيدگى» به اعتبارنامه ها در نشده است، بلكه احتشام السلطنه رئيس مجلس، اعتبارنامه او را استثناء و بى آن كه در «شعبه مأمور رسيدگى» اعتبارنامه ها مورد رسيدگى قرار گرفته باشد، در جلسه علنى (يكشنبه سوم شوال ۱۳۲۵) بى ذكر نام او بدين شرح مطرح كرده است:
... اعتبارنامه اى است از اصفهان رسيده است در باب وكالت يك نفر، چه مى گوئيد؟ گفته شد كه سن ايشان كم است. اسدالله ميرزا: خوب بود اين اعتبارنامه را قبل از وقت در كميسيون قرائت مى كردند. آن وقت آن شخص را مى خواستند ببينند شرايط در ايشان موجود است يا خير.
رئيس: اين شخص مستغنى از توصيف است، ولى به پاره[اى] ملاحظات كه بعضى از قبيل حرف ها زده شده است، خواستم به رأى مجلس باشد هر طور كه صلاح بدانند رأى بدهند. آقاى سيدحسن تقى زاده- پارسال به يك شدت نظارت و دقت تمام اعتبارنامه ها ملاحظه مى شد كه اعضاى مجلس را اميدوار مى كرد به وكالت. يعنى اگر اعتبار[نامه] صحيح مى شد محل اطمينان مردم مى شد و اگر آن ماده در قانون انتخابات است، ملاحظه مى شد هرگز نقصى پيدا نمى شد. از پارسال چند ماه به اين طرف نزديك بود اين مطلب معكوس شود. هر كسى مى آمد اين جا و دو روز مى نشست وكيل مى شد. خوب است بعدها اعتبارنامه در كميسيون ملاحظه شود و از آن جا بيايد به مجلس كه بعدها اسباب زحمت نشود (مذاكرات دوره اول تقنينيه).
و اما اين كه دكتر مصدق نوشته است «مقام نمايندگى حقوق نداشت و كمتر كسى داوطلب وكالت بود...»، نيز صحيح نيست. زيرا بر طبق ماده بيستم همان نظامنامه، تعيين ميزان حقوق نمايندگان به عهده مجلس واگذار شده بوده است: «ماده بيستم- خرج سفره و مقررى ساليانه اعضاى مجلس شوراى ملى موقوف به تشخيص و تصويب خود مجلس است». (نظامنامه انتخابات مجلس شوراى ملى).
مصدق و محمدعليشاه
و اما از تاريخ رد شدن اعتبارنامه، «تا اوائل سال ۱۹۰۹ ميلادى كه وى به قصد تحصيل به عزم پاريس از راه رشت و انزلى حركت» مى كند (تقريرات، ۱۸)، وى در دو كتاب تقريرات و خاطرات، تنها به چند موضوع كه به گونه اى با مشروطيت ارتباط پيدا مى كند، اشاراتى كرده است بدين شرح:
[محمدعليشاه] روزى در صاحبقرانيه به من گفت چون شما با آقا سيد عبدالله بهبهانى مربوطيد آيا ممكن است ميانه او را با من گرم كنيد؟ گفتم شاه چه احتياجى به ايشان دارند... ايشان دكانى باز كرده اند و در آن متاعى مى فروشند كه آن مشروطيت است و مشتريان زيادى خريدار اين متاعند. شما هم اگر چنين دكانى باز كنيد من ترديد ندارم كه دكان ايشان تخته مى شود و مشتريان ايشان همه در مقابل دكان شما جمع مى شوند. گفت حالا فهميدم كه سر شما هم بوى قرمه سبزى مى دهد! همان روز عصر كه فصل تابستان بود مرحوم بهبهانى را در مهتابى خانه خودش ملاقات كردم و قضيه را براى ايشان شرح دادم. خنديد و گفت مطلب همين است كه شما گفته ايد. (تقريرات، ۹-۱۰).
در زمانى كه عبدالحسين ميرزا فرمانفرما، دائى مصدق والى آذربايجان بود، انجمن آذربايجانيان مصدق را در تلگرافخانه تهران مى خواهند و پيامى به وى مى دهند درباره سعدالدوله وزير امورخارجه.
اتفاقاً فرداى آن روز كه من به دربار رفتم شاه از من پرسيد كه شما در تلگرافخانه بوديد چه خبرى داريد. مقصودش از اين سئوال آن بود كه من او را رسماً از نظريات انجمن آذربايجانيان مطلع كنم تا او بتواند سعدالدوله را در مقام خود استوار كند. در جواب گفتم كه خبرى نبود. (تقريرات، ،۱۴ ۱۵).
ناگفته نماند كه اين دو موضوع كه حكايت از نزديكى محمدعليشاه و مصدق السلطنه مى كند، در كتاب خاطرات و تألمات مصدق نيامده است. اما از عبارتى كه محمدعليشاه به هنگام شرفيابى مصدق السلطنه براى كسب اجازه سفر اروپا به وى گفته است- كه در صفحات بعد به آن اشاره خواهم كرد- چنين برمى آيد كه شاه او را طرفدار خود نمى دانسته است (تقريرات، ۱۴-۱۷).
عضويت در «جامع آدميت» و «مجمع انسانيت»
از طرف ديگر در دوره محمدعليشاه كه انجمن هاى مختلفى براى حفظ مشروطه تشكيل شده بود، حسن مستوفى الممالك نيز «مجمع انسانيت» را تشكيل مى دهد كه مصدق، عموزاده مستوفى الممالك، يكى از دو نايب رئيس آن مجمع بوده است. روزى انجمن مظفرى از همه انجمن ها مى خواهد تا نماينده اى تام الاختيار با مُهر انجمن به آن انجمن بفرستند، بدين منظور كه عريضه تهيه شده براى شاه را مهر كنند. موضوع عريضه اين بود كه «شاه از ملت دورى نكند و به نظريات و افكار مردم احترام بگذارد.» مصدق السلطنه با مهر مجمع انسانيت به آنجا مى رود. جلسات با حضور نمايندگان تام الاختيار انجمن ها در مسجد سپهسالار تشكيل مى گردد. پس از آن كميسيونى به نام «كميسيون حزب» براى ترسيم نقشه مبارزه با دولت تشكيل مى شود كه مصدق عضو اين كميسيون نيز بوده است.
«در يكى از روزها.. نمايندگان انجمن به سربازان ملى انجمن اعلان كردند كه در مجلس حاضر شوند و از هر پيشامدى كه روى دهد جلوگيرى كنند.» توضيح آن كه بعضى از انجمن ها از جمله مجمع انسانيت (ايرج افشار در «سالشمار زندگى دكتر مصدق» نوشته است كه وى پيش از آن كه به «مجمع انسانيت» بپيوندد، عضو «جامع آدميت» بوده است.
اما دكتر مصدق در خاطراتش به عضويت خود در «جامع آدميت» اشاره نكرده است. چرا؟
محمدعلى همايون كاتوزيان در اين باب مى نويسد: «در اين زمان [۱۳۲۵ق.] مصدق عضو انجمن مترقى «جامع آدميت» بود كه اين انجمن با فراماسونرى ارتباط هائى داشت. جنبش فراماسونرى در نيمه هاى سده نوزدهم با پاره اى از ايرانيان تماس برقرار كرد... موضع فراماسونرى در قبال انقلاب مشروطيت ايران همان موضعى بود كه يك قرن پيش در برابر انقلاب كبير فرانسه اتخاذ كرده بود: بسيارى از انقلابى هاى برجسته و تندرو به فراماسونرى بستگى داشتند. مثلاً سيدجمال الدين اسدآبادى (افغانى) يكى از فراماسون هاى پيشرو زمان خود بود و سيدحسن تقى زاده در جريان انقلاب مشروطيت و بعد از آن، فراماسون بود. اما از دهه ۱۹۴۰ (۱۳۳۲۰) بنا به دلايلى- صحيح و جعلى هر دو- فراماسونرى در سياست ايران واژه كثيفى شد و دشمنان مصدق وقتى در ۱۳۴۶ يعنى يك سال بعد از درگذشت او متوجه عضويت او درجامع آدميت شدند، بلافاصله اعلام كردند كه او در تمامى طول زندگيش عامل انگليسى ها بوده است. در هر صورت مصدق چند هفته اى بيش در جامع آدميت نماند و به «جامع انسانيت» پيوست...» (كاتوزيان، مصدق و نبرد قدرت در ايران، ۲۶).
به نظر نگارنده اين سطور، دكتر مصدق كه در سال ۱۳۴۰ خاطرات و تألمات را نوشته، خود متوجه بوده است كه ذكر عضويت چند هفتگى وى در «جامع آدميت» بهانه به دست مخالفانش خواهد داد. پس، از ذكر آن در خاطراتش خوددارى كرده است. عده اى سرباز مسلح داشتند (تقريرات، ۱۰-۱۲؛ خاطرات، ۶۲-۶۳).
هنوز سه روز از اين جريان نگذشته بوده است كه محمدعليشاه در روز ۱۴ خرداد ۱۲۸۶/۴ جمادى الاول ۱۳۲۵ق. به باغشاه مى رود. مصدق در اين باب مى نويسد:
... چون از خانه به قصد رفتن به كميسيون حزب حركت كردم، در چهارراه مخبرالدوله صداى شليك توپ شنيدم. چيزى نگذشت كه ديدم آزاديخواهان دستگير شده را با درشكه پالكونيك رئيس قزاقخانه و با محافظ و وسائل ديگر نقليه به باغشاه مى برند. البته هر كس كه وحشت نگرانى از دستگيرى خود داشت براى خود نقشه اى كشيد... من هم براى اين كه اگر واقعه اى رخ دهد بتوانم خود را نجات دهم با مرحوم ميرزا يحيى خان سرخوش منشى سفارت انگليس كه سال ها دوستى داشتم... مذاكره كردم. او به من قول داد كه اگر در موقع پيشامد به منزل او بروم و مخفى شوم از من پذيرائى خواهد كرد. (تقريرات، ۱۲-۱۳؛ خاطرات، ۶۳).
وى در كتاب خاطرات دليلى ديگر نيز براى اين كار خود ذكر مى كند: «بودنم در جرگه آزاديخواهان و اطلاعاتى كه شاه از نظرياتم داشت، سبب شد» به سراغ سرخوش بروم. (خاطرات، ۶۳.)
|
|
|
|