آفرين: خب دو تائى بيائين! تمام دوستامم مى آن اونجا!
«كاميار يه نگاه به آفرين كرد و گفت:»
-ابليس كى گذاشت كه ما بندگى كنيم؟! اين مهمونى تون از چه ساعتى شروع مى شه؟
آفرين: شش هفت بعدازظهر.
كاميار: نه!نه! اصلاً ما تا ساعت هشت نُهِ شب تو رژيم هستيم! نُه به بعد خواستى مى آئيم!
«بعد برگشت طرف من و گفت:»
-خوبه ديگه؟! از صبح تا ۹ شب نجابت، ۹ به بعد استراحت! اينطورى تقريباً نجيبيم. فوقش بكشه تا ۱۲ شب! سه ساعت تو بيست و چهار ساعت اصلاً حساب نمى شه!
«داشتم چپ چپ نگاهش مى كردم كه موبايلش زنگ زد و زود از جيبش درآورد و يه نگاه به ساعتش كرد و گفت:»
-الان نزديك يازده است! يه ساعت و ربع ديگه از استراحتم مونده!
«اينو گفت و تلفن رو جواب داد و تا گفت الو بلند شد رفت اون طرف تر و شروع كرد به حرف زدن با تلفن.
آفرين يه نگاهى بهش كرد و گفت:»
-اصلاً سيرمونى نداره!
«بعد نشست رونيمكت و گفت:»
-خيلى زحمت كشيدين تا تونستين پيداش كنين؟
-اِى، چند تا از دوستام كمك كردن.
آفرين: كجا رفته بود حالا؟
-بالاخره يه جائى بود ديگه. دلارام چطوره؟ اين چند وقته نديده بودمش.
آفرين: حالا كه گندم برگشته، خيال ازدواج باهاش رو دارى؟
-نمى دونم. صحبتى در اين مورد نكرديم.
«يه چند دقيقه اى ساكت شد و بعد گفت:»
-تصميم خودت چيه؟
-فعلاً هيچى!
آفرين: واقعاً؟!
-واقعاً.
آفرين: پس كاميار چى به من گفت؟!
-اون از طرف خودش حرف زده.
آفرين: يعنى تو عاشق گندم نيستى؟
«ياد حرف ميترا افتادم و گفتم:»
-عشق كه به اين شلى آ نيست!
«يه خرده ديگه صبر كرد و بعد گفت:»
-تو از دلارام بدت مى آيد؟
-نه! براى چى؟!
آفرين: به خاطر كارى كه كرده.
-اون مال گذشته است. گذشته رو هم بايد فراموش كرد!
«خنديد و تا اومد حرف بزنه كه از دور كامليا پيداش شد و تا مارو ديد اومد طرف ما كه من زود به آفرين گفتم:»
-ببين آفرين، ازت مى خواهم خواهش كنم كه ديگه صحبت ازدواج و اين چيزارو نكنى! من فعلاً يه همچين تصميمى ندارم!
«دوباره خنديد و گفت:»
-باشه.
«كامليا اومد و باهاش سلام و احوالپرسى كردم و يه دقيقه كه گذشت كاميارم تلفن اش تموم شد و اومد كه آفرين گفت:»
-بالاخره چيكار مى كنى؟ مى آى يا نه؟
كاميار: مى آم بابا! يعنى فردا بهت خبر مى دهم.
آفرين: پس يادت نره!
«اينو گفت و خداحافظى كرد و رفت كه كامليا گفت:»
-داداش چيكار كردى برام؟
كاميار: اصلاً غصه نخور! به آقابزرگ گفتم. خودش با بابا صحبت مى كنه. خيالت راحت باشه.
«كامليا خنديد و بلند شد و كاميارو ماچ كرد و رفت و دوتائى تنها شديم كه كاميار گفت:»
-قاشق اول رو كه گذاشت دهنش گفت...
-قاشق چيه؟!
كاميار: قاشق اول دسر ديگه!
-چى؟!
كاميار: دارم بقيه جريان رو تعريف مى كنم! حواست كجاست؟!
-آهان، بگو.
كاميار: قاشق اول دسررو كه گذاشت دهنش گفت: «واقعاً خوشمزه است!»
گفتم: نوش جان. قاشق دوم رو كه خورد گفت: «واقعاً عاليه»! گفتم گواراى وجود و قاشق سومى رو كه ورداشت و برد طرف دهنش، يه مكثى كرد و بعدش گذاشت تو دهنش و گفت: «چقدر خوش طعمه»! گفتم گوشت بشه به جون تون. قاشق چهارم رو كه...
-برو گم شو حوصله دارى!
كاميار: نه جون تو! سر همين قاشق چهارم بود كه ديگه نذاشت دهنش و گفت: «مى دونين كاميارخان» گفتم: خير، نمى دونم! اونم قاشق چهارم رو گذاشت دهنش!
-پا مى شم مى رم آ!
كاميار: دِ گوش كن ديگه! دستش رفت واسه قاشق پنجم كه گفت: «من تو خانواده فقيرى....
ديگه نذاشتم حرف بزنه و گفتم من همه اينارو مى دونم! اونم يه نگاهى به من كرد و ديگه هيچى نگفت و دوتائى شروع كرديم قاشق قاشق دسرمونو خوردن! اينهم از اين جريان! بهت هم گفته باشم كه دسرشم واقعاً خوشمزه بود!»
«از جام بلند شدم و گفتم:»
-واقعاً بى مزه اى كاميار!
كاميار: كجا؟!
-مى رم بخوابم! اگر هم جلومو بگيرى، همينجا مى خوابم!
كاميار: خيلى خوب برو اما مى گم كاشكى قبل از خواب مى رفتى يه بار دزدكى گندم رو نگاه مى كردى كه شب راحت تر بخوابى!
-لوس نشو! انقدر هم تو دهن همه ننداز كه من و گندم قراره با هم عروسى كنيم! شب بخير!
«راه افتادم طرف خونه مون و از جلو خونه آقابزرگ رد شدم. از كفشاى دم در معلوم بود كه همه رفتن خونه شون و فقط گندم و عمه و آقاى منوچهرى اونجان. رفتم طرف خونه خودمون اما ديگه مثل شباى قبل ناراحت نبودم.
تا رسيدم ديدم مادرم برام شام نگه داشته اما آنقدر خسته بودم كه يه تيكه نون ورداشتم و رفتم طرف اتاق خودم و لباسامو عوض كردم و رفتم تو تختخوابم و همونجا يه تيكه نون رو خوردم و زود خوابيدم.
هنوز چشمام گرم نشده بود كه ديدم يه چيزى رو شيكمم وُول وُول مى كنه! پتو رو پرت كردم كنار و چراغ رو روشن كردم كه ديدم يه قورباغه است!
پاش رو گرفتم و انداختمش از اتاق بيرون و از پنجره، سرمو كردم بيرون كه ديدم كاميار زير پنجره ام نشسته!»
-نميذارى يه ساعت بخوابم؟!
كاميار: آخه من امشب خوابم نمى آد؟
-خب من چيكار كنم؟!
كاميار: بيا يه خرده با همديگه حرف بزنيم شايد خوابم بگيره!
-مى آم اما فقط نيم ساعت آ!
كاميار: باشه، نيم ساعت.
«پتورو پيچيدم به خودم و از پنجره پريدم بيرون و با كاميار رفتم وسط باغ و رو يه نيمكت نشستيم كه دو تا سيگار روشن كرد و گفت:»
-چه هوائى؟! چه آسمونى؟! چه درختائى؟! آدم همينجورى احساس عشق مى كنه چه برسه به اين كه از يه دخترم خوشش اومده باشه!
-پس انگار خيلى دوستش دارى؟!
كاميار: نمى دونم! يعنى يه احساس به خصوص بهش دارم! شايد به خاطر اينه كه مى دونم خواهر گندمه! يعنى باهاش احساس غريبگى نمى كنم! راستش مى خواهم يه كارى براى نصرت بكنم! مى خواهم ببرم بخوابونمش بيمارستان و تركش بدم و يه كار درست و حسابى هم براش جور كنم. به نظر تو چطوره؟
-خيلى عاليه!
كاميار: مى آى فردا يه سر بريم پيشش؟
-كارخونه رو چيكار كنيم؟! اين چند وقته اگه بهمون چيزى نگفتن به خاطر گندم بود! حالا ديگه پيداش كرديم به چه بهانه اى از زير كار دربريم؟
كاميار: خب دوباره مى بريمش يه جا گم و گورش مى كنيم و بعد دوباره مى گرديم دنبالش تا پيدايش كنيم!
-حالا كجا مى خواهى برى كه باهاش حرف بزنى؟ تو همون خونه؟
كاميار: فردا يه زنگ بهش مى زنم!
«بعدش دوباره آسمون رو نگاه كرد و گفت:»
-عجب دنيائى يه ها! بعد از اين همه سال دوباره برادرش رو پيدا كرديم!
«بعد يه نگاهى به من كرد و گفت:»
-وقتى با حكمت داشتم شام مى خوردم خيلى دلم برات تنگ شده بود!
-راست مى گى؟!
كاميار: آره، به جون تو! اصلاً وقتى تو نيستى آ، انگار يه چيزى مو گم كردم! راستش اومدم الان اينو بهت بگم!
«نگاهش كردم و بهش خنديدم و گفتم:»
-مى خواهى امشب بيائى خونه ما؟
«يه مرتبه از جاش بلند شد و گفت:»
-هر كى زودتر رسيد تخت مالِ اون!
«بعدش دوئيد طرف اتاق من و من هم دنبالش دوئيدم.»
***
«تقريباً ساعت يازده صبح بود كه رسيديم دم خونه نصرت اينا. كاميار قبلش بهم زنگ زده بود و باهاش قرار گذاشته بود. وقتى ماشين رو جلوى در پارك كرديم، به كاميار گفتم:»
-برگرديم صاحب ماشين نيستيم آ!
«كاميار دزدگيرش رو زد و گفت بيا بريم تو. به نصرت مى گيم با ماشين اومديم. يه كاريش مى كنه. دوتائى در رو واكرديم و پرده رو زديم كنار و رفتيم تو. خونه پر بود از بچه هاى قد و نيم قد! يه نگاهى به بچه ها كردم و به كاميار گفتم:»
-امروز مگه تعطيلى اى چيزى يه؟!
كاميار: واسه بچه ها مى گى؟
-آره!
كاميار: فكر كنم اينا اصلاً مدرسه نمى رن!
«يه نگاه ديگه به حياط كردم و گفتم:»
-واقعاً جاى مزخرفى يه اينجا! دارم خفه مى شم!
كاميار: نصرت مى خواست جاى ديگه قرار بذاره اما من مخصوصاً بهش گفتم مى آئيم اينجا!
-چرا؟ ديوونه اى؟!
كاميار: نه، دلم مى خواست باز هم اينجا رو ببينم. بيا بريم تو.
-اين بوى گند چيه مى آد؟!
كاميار: فكر كنم دارن سوخته هاى ترياك رو مى جوشونن؟
«راست مى گفت! جلو هر اتاق رو نگاه مى كردم، يه چراغ نفتى با گاز پيك نيكى بود و روش يه قابلمه سياه و دودزده! بغل بعضى هاشونم يا يه پيرزن نشسته بود يا يه پيرمرد يا يه بچه! بوى گند ترياك سوخته و آشغال و توالت داشت خفه ام مى كرد! درست كنار حوض به ارتفاع يه متر آشغال جمع شده بود!
دوتائى راه افتاديم طرف اتاق نصرت كه وسط حياط يه جوونى از اتاقش اومد بيرون و صدامون كرد و گفت:»
-آقايون محترم، يه دقه تشريف بيارن اينجا!
«دوتائى واستاديم و خودش كفشاشو كه پاشنه هاش خوابيده بود، پاش كرد و كتش رو هول هولكى انداخت روشونه اش و به حالت دوئيدن اومد طرف ما و تا رسيد گفت:»
-سلام عرض كردم، خيلى خوش اومدين، صفا آوردين. با آقا نصرت كار دارين؟
«داشت تلوتلو مى خورد! اصلاً روپاش بند نبود!»
كاميار: خيلى ممنون. بله، با آقا نصرت كار داريم.
«يارو يه نگاه طرف اتاق نصرت كرد و آروم گفت:»
-داداش اگه جنس مى خواهين، عوضى رفتين آ! آقا نصرت تو يه خط ديگه حال مى كنه! جنس خوب و اعلا مى خواهين، خودم نوكرتونم!
كاميار: نه آقاجون، دنبال اين جور جنس ها نيستيم!
«يارو همينجورى چشماش مى رفت رو هم! تا اومديم بريم كه بازوى كاميار رو گرفت و گفت:»
-هر جورشو كه بخواهين موجوده! قاطى پاطى هم نداره! صاف صاف! فقط بگو چى طالبين؟
كاميار: مگه تعارف با شما داريم؟! مى گم نمى خواهم ديگه!
يارو: شما يه بار از ما جنس ببر، پولش هم نده! اگه خوب بود باز هم بيا سراغ مون!
كاميار: باباجون من خودم فروشنده ام! فقط خورده پا نيستم! حالا خيالت راحت شد؟!
يارو: اِ...! چه جورى معامله مى كنى؟ شرطى؟
«تو همين موقع نصرت از اتاقش اومد بيرون و از همونجا داد زد و گفت:»
-آقا جهانگير ول شون كن! اينا اينكاره نيستند!
نوشته: فهيمه رحيمى
ماندانا
آن دو وقتى از خانه خارج شدند باران آرام آرام فرو مى باريد، مينا آن را نشانه رحمت الهى دانست و سر بالا كرد و با زمزمه گفت:
-ببار كه چون از ابر رسته اى رهائى يافته اى.
كاوه كه حركات مينا برايش عجيب بود روبرويش ايستاد و گفت:
-مينا تو مطمئنى كه حالت خوب است؟
مينا گفت:
-احساس كودكى را دارم كه تازه دارد نسبت به جهان پيرامونش شناخت پيدا مى كند، هيجان زده شده ام.
آنها در گورستان بر سر مزار عزيزان شاخه گلى نهادند و مينا با تك تك آنها سخن گفت و براى شادى روحشان به خواندن فاتحه پرداخت، سپس سبكبال و آرام مقابل گور صالح ايستاد و بدون آن كه الفاظى از لبانش خارج شوند با او گفتگو كرد و گفت، مى دانم كه مى دانى امشب شب بزرگى براى پسرمان احد است، من سعى كردم از او انسانى خوب و با تقوا بسازم و داورى اين كه تا چه ميزان موفق شوم با توست. حالا او دارد به راهى مى رود كه زندگى اش را تداوم ببخشيد و از تو مى خواهم كه كمكش كنى و مرا هم حمايت كنى كه بتوانم اين بار را از روى دوش برداشته و به زمين بگذارم.
به هنگام ظهر ورده به خانه مينا آمد و در حالى كه سر از پا نمى شناخت پرسيد:
-اُما نمى دانى چقدر خوشحالم، بالاخره احد دارد آرزويمان را برآورده مى كند.
مينا گفت:
-همينطور است.
ورده ادامه داد:
-بعد از احد نوبت كيومرث است، آيا براى ازدواج احد مى آيد؟
مينا شانه بالا انداخت و نامطمئن گفت:
-شايد.
-اُما امروز چقدر دير مى گذرد! برخلاف شما و اَبى كه خونسرد هستيد من خيلى دلشوره دارم.
-تو كه ماندانا را ديده اى و با خانواده او آشنائى دارى، پس اين دلشوره براى چيست؟
ورده گفت:
-از احد بيش از آنها مى ترسم، مى ترسم احد از ماندانا سئوالاتى كند و جوابى كه مى شنود مطابق ايده اش نباشد و منصرف شود.
مينا دستش را روى دست ورده گذاشت و گفت:
-به تو اطمينان مى دهم كه احد انتخاب خود را كرده و اين وصلت سر مى گيرد. انقدر هم با ناخن هايت بازى نكن. صالح كجاست؟
ورده دستش را روى ميز گذاشت تا از بازى كردن با انگشتانش فارغ شود و گفت:
-مونا و فاخته را برده خانه خاله مرسده اما خودش را مى رساند.
-به صالح زنگ بزن و بگو كه مونا را با خود بياورد خانه احد، اما فاخته را بگذارد پيش مرسده بماند، ماجده هم بايد باشد، همينطور عبدالحميد.
ورده بلند شد و آنچه را كه مينا گفته بود براى صالح تكرار كرد. مينا انديشيد هيچكس از خانواده صالح نبايد از قلم بيفتد. قرار بر اين بود كه همگى در خانه احد جمع شده و سپس راهى شوند. مينا به ساعت نگريست و گفت:
-ساعتى وقت داريم، بهتر است راهى شويم و ببينيم احد چه مى كند.
كاوه خود را آراسته بود و هنگامى كه از اتاق خارج شد و مينا را آماده نديد نگاهى به ساعت كرد و پرسيد:
-نمى خواهى آماده شوى؟
مينا برخاست و هنگامى كه همگى از خانه خارج شدند نيم ساعتى بيشتر وقت نداشتند. وقتى در مقابل آپارتمان احد ايستادند، مينا رو به ورده گفت:
-بهتر است تو پياده شوى و او را خبر كنى، نمى دانم گل گرفته است يا نه؟
ورده با شتاب پياده شد، كاوه به چهره مينا نگاه كرد و گفت:
-خوب بود تا بالا مى رفتى.
مينا گفت:
-خاطرم آسوده است كه همه چيز مرتب است.
هنگامى كه احد و ورده به اتفاق مونا و صالح از آپارتمان خارج شدند اشك در چشم مينا نشست و زمزمه كرد:
-اى كاش صالح زنده بود.
احد كت و شلوارى بر تن كرده بود كه در آمريكا آن را خريده بود و سبد گل زيبائى در دست داشت، وقتى نزديك اتومبيل رسيد مينا پياده شد، صورتش را بوسيد و با گفتن حاضريد خود در جلو حركت كرد و عبدالحميد و كاوه در پشت سر او و ديگران نيز دو به دو آنها را تعقيب كردند. با فشردن زنگ صداى خانم معصومى به گوش رسيد و با كلام خيلى خوش آمديد در را به روى آنها گشود. مهمانان توسط خانواده ماندانا استقبال شدند و آشنائى قبل موجب شد كه مجلس خيلى زود خودمانى شود. آناهيتا بيش از ماندانا به احد توجه نشان مى داد و همسر او كه مردى كم حرف و كم جوش بود بيشتر شنونده بود، كارى كه كاوه و مينا كرده و بيشتر شنونده بودند و به جاى كاوه عبدالحميد سخنگو شده بود. مينا وقتى به ساعتش نگريست عبدالحميد متوجه شد و بعد صحبت را به خواسته جوان ها تغيير داد. كاوه گفت:
-از آقاى بهجتى معذرت مى خواهم كه سخنانش را قطع مى كنم، اجازه بدهيد كه آقاى معصومى فرمايش بفرمايند و ما با نظر ايشان و خانواده محترمشان هم آشنا شويم.
آقاى معصومى گفت:
-پيش از آن كه من صحبت كنم لطفاً ميوه بفرمائيد تا عرايضم را بگويم.
مازيار و مسعود هر دو بلند شدند و در مقابل مهمانها ميوه گذاشتند، سپس آقاى معصومى گفت:
-آقاى دكتر براى ما فرد غريبه اى نيست و چند سال است كه در خدمتشان هستيم و از ايشان جز نيكى و خوبى چيز ديگرى نديده ايم، به قول پسرهايم آقاى دكتر مصلح محله هستند. ما در واقع ايشان را عضوى از خانواده خود مى دانيم و نظرمان اين است كه هر چه خود شما پيشنهاد كنيد مورد قبول ما هم هست و يقين داريم كه ماندانا در خانواده اى صلح جو و انسان دوست زندگى خواهد كرد، بقيه امور همه ظاهر است كه دوامى بر آن نيست. من در مورد آناهيتا هم همينگونه رفتار كردم و دامادم را در منگنه نگذاشتم، تمام اختيارات را به خودشان دادم و در مورد شما هم همين كار را مى كنم.
عبدالحميد گفت:
-اما به هر حال سنت بايد اجرا شود.
خانم معصومى گفت:
-ما مى گوئيم يك جلد كلام الله و يك شاخه نبات، در مورد مهريه هر چه خود شما پيشنهاد كنيد ما مى پذيريم.
همه به احد نگاه كردند و او به كاوه و كاوه هم به مينا نگريست، مينا رو به ماندانا كرد و گفت:
-به اختيار خود عروس مى گذاريم، هر چه او بگويد ما هم قبول داريم.
ماندانا گفت:
-يك سكه به نام الله.
اشك در چشم مينا حلقه زد و گفت:
-الله خودش زندگى تان را حفظ كند. من مهر عروسم را همان يك سكه مى كنم اما سند خانه احد را كه سه دانگش مال من است از طرف خودم به عروسم مى بخشم. انشاءالله مبارك است.
همه براى اين پيوند دست زدند و دهان شيرين كردند، مراسم عقد را در فروردين ماه قرار دادند. مينا انگشترى را كه صالح به انگشتش كرده بود و بعد از ازدواجش با كاوه آن را چون جان شيرين حفظ كرده بود از كيفش درآورد و به دست احد داد و گفت:
-به دست نامزدت كن.
ورده هلهله كشيد و احد حلقه را در انگشت ماندانا كرد، سپس عبدالحميد اجازه گرفت و صيغه محرميت خواند تا آن دو بتوانند تا مراسم عقد با يكديگر معاشرت كنند. مينا گفت:
-حالا با اجازه همگى تان ما عروسمان را مى بريم تا به اتفاق در شهر گردش كنيم، هر كدام از شما هم اگر به ما افتخار بدهيد در خدمت هستيم.
كاوه گفت:
-من بدون آگاهى ديگران در رستوران تجريش ميز رزرو كرده ام و بايد همگى شام به ما افتخار بدهيد تا در خدمتتان باشيم.
آقاى معصومى خواست بهانه بياورد كه مسعود گفت:
-پدر تعارف را كنار بگذاريد، پول ميز گرفته مى شود چه با ما چه بدون ما.
همه خنديدند و ورده گفت:
-ما منتظر مى نشينيم تا شما همگى آماده شويد.
مينا به احد نگاه عميقى انداخت و گفت:
-احد جان به گمانم من شال گردنم را در آپارتمان تو جا گذاشته ام مى شود تا ديگران آماده مى شوند تو و ماندانا جان برويد شال گردن مرا بياوريد.
احد به پا خاست و خانم معصومى به ماندانا اجازه داد تا به همراه احد براى آوردن شال گردن برود. وقتى آن دو از آپارتمان خارج شدند از خانواده آقاى معصومى تنها دامادشان برجاى خود نشسته بود و ديگران رفتند تا خود را آماده كنند. مونا آرام زير گوش خاله گفت:
-عجب كلك قشنگى بود.
مينا لبخند زد و گفت:
-براى تو هم انگشترم را طبقه بالا جا گذاشته بودم يادت هست؟
مونا گفت:
-بله و چقدر من و صالح به كلك شما خنديديم.
فصل بيست و يكم
احد ماندانا را روى مبل مقابل خود نشاند و پرسيد:
-خوشحالى؟
ماندانا پرسيد:
-شما چطور؟ شما خوشحاليد؟
احد گفت:
-حس مى كنم تاج شاهى بر سرم نهاده و رداى صدارت بر تنم پوشانده اند.
-من هم حس مى كنم ملكه شده ام و بايد پادشاه را حمايت كنم.
احد گفت:
-ما اساس زندگى مان را بر مبناى حقيقت استوار خواهيم ساخت و از علم و ايمان خود براى رفاه حال انسان ها استفاده خواهيم كرد. ماندانا تو بايد حقيقت را بدانى و حقيقت تنها گوهرى است كه اگر به چنگ آيد فكر و انديشه آدم ها را ارتقاء داده و آزادى پندار پديد مى آورد. من نمى خواهم كه زلالى انديشه ام با گفتن سخن دروغ گل آلود شود، پس پيش از اين كه لب باز كرده و نزد خانواده ات اقرار كنم دوست دارم كه تو اول بدانى و آن حقيقت اين است كه من يك روان پژوه هستم.
من قادرم هيپنوتيزم كنم و افكار آدم ها را بخوانم، من هم اينك مى دانم كه تو ترسيده اى و مرا ساحر و جادوگر تصور مى كنى، اما حقيقت اين نيست، حقيقت اين است كه همه انسان ها قادر خواهند بود كه با تهذيب نفس و ايمان به خدا نيروهاى موجود در جسم را به كنترل خود درآورده و آن را به هر سمت و سوئى كه مايلند هدايت كنند. آيا تو تا به حال شاهد هيپنوتيزم بوده اى؟
ماندانا آب دهانش را قورت داد و گفت:
-يكبار از تلويزيون تماشا كرده ام.
احد گفت:
-آنچه را كه عوام سحر و جادوگرى مى خوانند، علم به آن مى گويد پاكيزگى و تهذيب نفس. من بايد تو را آگاه كنم تا بيشتر به اين علم آگاهى پيدا كنى و از آن نترسى، هر چند كه تا همين جا هم به قدر كافى ترسيده اى و رنگت پريده.
ماندانا گفت:
-آپارتمان سرد است.
احد خنديد و گفت:
-قرارمان اين شد كه فقط حقيقت را بگوئيم و از گفتن دروغ به يكديگر پرهيز كنيم. تو هم مى بايست كوشش كنى كه بتوانى عنان روح و نفس خود را در اختيار بگيرى و تمام انرژى ات را در راه مخلوقات خداوند به كارگيرى و من كمكت خواهم كرد. اما اگر از قدم گذاشتن در اين راه واهمه دارى و نمى خواهى هم گامم باشى تا فرصت هست و هنوز ديگران در خانه تان جمعند مى توانيم برويم و تو حلقه را به اُما پس بدهى و با قاطعيت بگوئى كه از اين نامزدى پشيمان شده اى. مطمئن باش كه هيچكدام از ما بر تو خرده نمى گيريم و من سعى نخواهم كرد كه عقيده ات را تغيير بدهم. اما اگر با من ماندى بايد در شناختت نسبت به همه چيز تغييراتى بدهى و حقايق درونى را با واقعيات بيرونى انطباق بدهى. آيا حاضرى؟
ماندانا گفت:
-من بايد فكر كنم و بعد جواب بدهم.
احد گفت:
-اين حق مسلم توست، من خود تا در مورد تو فكر نكردم، انتخابت نكردم. پس فكر كن و بعد به من جواب بده.
صداى زنگ آپارتمان آن دو را از جا بلند كرد و هنگامى كه از آپارتمان خارج مى شدند احد گفت:
-باور كن من هم يك انسانم و تو با يك ديو نامزد نشده اى. من تو را انتخاب كردم چون مى دانم كه مى توانم تو را خوشبخت كنم و تو هم دخترى هستى كه فطرتت پاك و بى آلايش باقى مانده، پس وقتى دارى فكر مى كنى مرا يك مرد كه طالب زندگى زناشوئى پاك و سالم است به يادآور و بعد تصميم بگير.
ماندانا گفت:
-آنقدر گيج شده ام كه نمى دانم چه بايد بگويم يا چه كارى بايد انجام بدهم.
-هيچ فقط فكر كن و اگر صلاح دانستى با خانواده ات مطرح كن، اگر لازم ديدى كه خود من هم پاسخگوى سئوالاتى باشم حاضر خواهم بود، چه امشب چه شب هاى ديگر.
وقتى همه به قصد رستوران سوار اتومبيل شدند مينا با يك نگاه به چهره احد فهميد كه او پرده از راز خود برداشته و ماندانا را آگاه كرده است، وقتى در مقابل رستوران پياده شدند مينا در كنار احد قرار گرفت و آرام پرسيد:
-زود نبود؟
احد گفت:
-نه اُما، بهتر است تا مهر جاى خود را به عشق نداده و پيوندهاى عاطفى بهم گره نخورده حقيقت را بداند و بتواند تصميم بگيرد. من هيچ تلاشى براى جلب رضايت او نخواهم كرد و او بايد آزادانه تصميم بگيرد، هر تصميمى كه باشد من به آن احترام مى گذارم.
مينا گفت:
-مى خواهى من با او صحبت كنم؟
احد سر تكان داد و گفت:
-نه اُما، نمى خواهم او تحت تأثير شخصيت شما و آگاه از توان شما تصميم بگيرد. لطفاً در اين مورد بگذاريد خودم تصميم بگيرم.
-بسيار خب هر طور كه خودت صلاح مى دانى همان كار را بكن.
هوا را ابرى سياه و سرخ پوشانده بود و آرام آرام برف مى باريد. رستوران خلوت بود و حضور آنها سكوت را برهم ريخت. همه مى خنديدند و شادمان بودند، اما احد و ماندانا در فكر بودند و مينا هم به اجبار به لب خنده مى آورد. جز آن سه تن همه با اشتهاى فراوان شام خوردند و چند قورى چاى را به همراه خرما نوشيدند، وقتى عزم خارج شدن از رستوران كردند خانم معصومى كنار مينا ايستاد و در گوش او زمزمه كرد:
-خانم قدسى عروس و داماد چه در فكر فرو رفته اند!
مينا گفت:
-آنها را هول و هراس آغاز كردن راه برداشته است، چون تا ساعتى پيش هر دو فارغ و بى خيال از مسئوليت خطير اين راه زندگى مى كردند. بايد به آنها حق داد كه كمى پريشان بشوند.
هنگام بازگشت ورده، عبدالحميد، مونا و صالح از ديگران خداحافظى كردند و همانجا از آنها جدا شدند. مونا نگران دخترش بود و مى ترسيد كه با ناآرامى مادر و پدرش را اذيت كرده باشد. حركت آنها موجب شد كه آناهيتا و همسرش نيز از آنها جدا شوند و به راه خود بروند، سپس دو اتومبيل باقى مانده در كنار هم و به طرف يك مسير به راه افتادند.
خيابان خلوت بود و ترافيك سنگين وجود نداشت، مسعود از سر نشاط چند بار از اتومبيل كاوه سبقت گرفت و قصد تحريك او را براى تند راندن داشت كه كاوه فريب نخورد و بر سرعت اتومبيل نيفزود. آنها به چهارراه رسيدند و چراغ راهنمائى قرمز شد، كاوه توقف كرد اما اتومبيل آقاى معصومى پيش از آن كه چراغ قرمز شود از آن گذشته بود. مينا احساس كرد واقعه اى در شرف تكوين است و براى اين كه از احساس احد باخبر شود به چهره او نگريست كه او را چشم بسته در حال خواب ديد، پس گفت:
-نمى دانم چرا دلم به شور افتاده است، سرعت اتومبيل مسعود زياد بود. احد تو خوابى؟
احد چشم گشود و گفت:
-گرماى اتومبيل رخوت انگيز است. اُما شما چيزى گفتيد؟
مينا گفت:
-دلم شور مى زند، اتفاق ناگوارى در شرف وقوع است، كارى بكن.
احد بار ديگر چشم فرو بست و ناگهان گفت:
-خداى من نه!
كاوه كه نگران شده بود پرسيد:
-چى شده؟ من كه چيزى نمى بينم.
احد گفت:
-عجله كنيد اَبى آنها تصادف كرده اند، اتومبيلشان رفته داخل بلوار و به درخت اصابت كرده است. خواهش مى كنم عجله كنيد.
كاوه بر سرعت اتومبيلش افزود و در چهارراه بعدى با صحنه اى كه احد گفته بود روبرو شدند. دو اتومبيل ديگر كه شاهد تصادف بودند ايستاده و به منظره نگاه مى كردند. احد با سرعت از اتومبيل خارج شد و به سوى آنها دويد، مردى كه نزديك او بود گفت:
-من با تلفن همراهم اطلاع داده ام و ماشين پليس دارد مى آيد.