Nimrooz
Vol. 18, No. 878, April 21, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۸ - جمعه ۱ ارديبهشت ۱۳۸۵
پروفسور احمد شفائى
قيام افسران خراسان و سى و هفت سال زندگى در شوروى
دكتر مصطفى الموتى
عبدالحسين مفتاح و پدرش مفتاح السلطنه
عبدالحسين مفتاح مى گويد در واقعه ۲۸ مرداد نقش مهمى داشته است

پروفسور احمد شفائى
قيام افسران خراسان و سى و هفت سال زندگى در شوروى
اما ضرورت و نياز به رشد اقتصادى باعث شده است كه خواه ناخواه مراكزى چون شهر صنعتى و زيباى باكو، شهر سومقائيت، داشكسن، مينگه چائور و... به وجود آيد. نمى شود از سد عظيم و بى نظير «مينگه چائور» بر روى رود «كر» و نيروگاه بزرگ و پر بركت آن چيزى نگفت؟ مگر ممكن است تأسيسات معظم و حيرت انگيز دريائى «نفت داشلارى» را بر پهنه آب هاى خزر ناديده گرفت؟ دنياى امروزى نيز از عظمت اين كارها صحبت مى كند. از اينها گذشته، مگر ترقى و شكوفائى علوم، دانش صنايع و هنر رادر آن جمهورى كوچك طى ۶۴ سال حاكميت شوروى مى توان نديد؟ اين جمهورى كوچك هم اكنون دانشمندان، هنرمندان، هنرپيشگان و ورزشكارانى به بار آورده است كه نه تنها در مقياس خود كشور شوراها، بلكه در اكثر كشورهاى متمدن جهان شناخته شده اند.
ولى يقيناً بايد گفت كه اينها نيازهاى قطعى جامعه هستند و لزومى ندارد آنها را به حساب سوسياليسم گذاشت. مگر آلمان غربى شكست خورده و ژاپن كوچك مغلوب امروز با پيشرفت هاى خود دنيا را به حيرت نينداخته اند؟
آنچه گفتم و نوشتم اصولاً برپايه مشاهدات و محسوساتم در آذربايجان شوروى بود. درست است من در شهرهاى مسكو، لنينگراد، كى يف، تاشكند، تفليس، سمرقند، دوشنبه، عشق آباد، يالتا، سوچى، نالچيك، كيسلاودسك، يسنتوكى و... و... بوده ام. ولى آنچه نوشتم صرفاً نتيجه مشاهداتم در آذربايجان و شهرها و قصبات آن بود.
من البته مى توانم پيرامون پيشرفت هاى شگرف دانش و صنعت در شوروى در ظرف اين ۶۸ سال صفحات متعددى نيز بنويسم. ولى تصور نمى كنم كسى از اين ترقيات آگاه نباشد. فقط به طور اجمال مى نويسم كه در ۱۹۱۷ روسيه كشورى پهناور، ولى نسبت به ديگر دول اروپائى عقب مانده بود. پس از انقلاب نيز چندين سال گرفتار جنگ هاى داخلى، خرابى ها و خرابكارى ها بود. اين كشور در سال هاى اول پس از انقلاب واقعاً بى رمق شده بود. در هر گوشه از آن سرزمين پهناور جنگى و جدالى، شورشى و عصيانى برپا بود. از لحاظ صنعتى مى شود گفت كه از صفر شروع كرد. اما امروز قدرتى شده است كه تمام دنيا را به شگفت انداخته است. هنوز اندكى قد راست نكرده بود كه جنگ دوم جهانى بر او تحميل شد و باز قسمت عمده خاكش به ويرانه تبديل شد. اما امروز قدرت نظامى و توان صنعتى آن مورد ترديد هيچكس نيست. شوروى ابرقدرت شرق است. صنايع نظامى، به خصوص هواپيماسازى، كيهان نوردى آن به چنان اوجى رسيده است كه كسى قدرت انكار آن را ندارد. تنها در زمينه كشاورزى هنوز آن ترقى مطلوب و هماهنگ را به دست نياورده است و اين نيز به نظر من نتيجه سياست نادرست است.
... و حالا مايلم در پايان صحبتم چند كلمه اى پيرامون سياست داخلى و خارجى اتحاد شوروى، البته از نظر خودم و بدون تأكيدگذارى بر صحت كامل آن، بيان دارم.
از نظر من سياست داخلى عمومى اتحاد شوروى به طور كلى در سمت رعايت حال توده هاى مردم، بهبود زندگى مادى، معنوى، فرهنگى، علمى، بهداشتى و بهزيستى آنان توجيه شده است. مظاهر اين زندگى را طى صفحات گذشته و به مقتضاى صحبت ذكر كردم. درست است، هزاران پيچ و خم، هزاران مانع و عامل بازدارنده در اين راه وجود دارند و من به پاره اى از آنها اشاره هم نموده ام. ولى اگر از بلنداى بى طرفى كامل بر زندگى آنجا نظر بيندازيم، متوجه مى شويم كه نهر عظيم و خروشان قوانين داخلى شوروى باز هم در همان سمت اصلى كه همانا سمت رفاه توده هاست جريان دارد. سوءاستفاده هاى فراوان افراد سودجو و فرصت طلب، بهره گيرى هاى نامشروع و ناروا از خوان گسترده ظاهراً بى صاحب، كينه توزى هاى ناشى از مسابقه در راه بهره گيرى بيشتر، همه و همه البته وجود دارند و ظاهراً بايستى هم وجود داشته باشند. پيرامون مظاهر اين سياست داخلى به قدر كافى صحبت كرده ام. ايجاد كارخانجات عظيم و غول پيكر صنايع مادر، ايجاد نيروگاه هاى شگفت انگيز آبى و حرارتى در سراسر كشور پهناور شوروى، ايجاد مزارع و كشتزارهاى جديد، دخل و تصرف در مسير رودخانه هاى بزرگ به منظور بهره گيرى بيشتر از انها، مبارزه پيگير با عوامل نامساعد طبيعى در نواحى سردسير و قطبى.... هزاران هزار عامل ديگر همه و همه گواه صحت مدعاى من مى باشند. اما با كمال تأسف بايد بگويم كه عنصر اصلى اجرا كننده اين سياست هاى پسنديده، يعنى عنصر انسانى، در شوروى همان عامل منفى و بازدارنده اى است كه سير عمومى را غالباً كند و گاه به گاه حتى براى مدت كوتاهى متوقف مى سازد. انسان هاى مجرى اين سياست معمولاً در سطوح فرهنگى نامطلوبى قرار دارند و بر مبناى همان سطح است كه آن همه سوءاستفاده به وجود مى آيد. مگر تحصيل اجبارى عمومى دبيرستان كامل، مگر ريشه كن كردن بى سوادى، مگر لغو بيكارى، مگر خدمات بهداشتى و درمانى عمومى مجانى، مگر تسهيلات چشمگير علمى و فرهنگى مگر هزاران نمودار از اين قبيل چيزى است كه بتوان آنها را ناديده انگاشت؟
من دو سفر به كانادا رفته ام و با زندگى آنجا كم و بيش آشنائى دارم. زندگى افراد در آنجا ظاهراً بسيار خوب است، دولت و دستگاه حاكمه مى كوشند مردم را راضى نگاه دارند. ولى، ولى يك گرفتارى بهداشتى، يك ناراحتى جزئى و به خصوص يك عمل جراحى كافى است تا ريشه مدت ها اندوخته را بخشكاند. بيكارى در آن ديار و ديار نظيرش مرضى مزمن و خانمانسوز و غير قابل علاج است. مسئله مسكن از مسائل بسيار حاد زندگى در جوامع سرمايه دارى است. اما اين مسائل در شوروى به آن شدت و حدت نيست. به عنوان مثل فقط يك نمونه از وضع مسكن خودم مى آورم: دولت خانه اى داراى سه اطاق خواب، حمام، دستشوئى، آشپزخانه، گاز لوله اى، شوفاژ، آب دائم، تلفن، در طبقه سوم يك عمارت شش طبقه بسيار بزرگ در بهترين نقاط شهر در اختيار من گذاشته بود. براى كرايه منزل، پول برق، پول تلفن، شوفاژ، گاز، آب، نظافت و سرويس فقط و فقط در ماه ۱۶ روبل (در حدود ۱۶۰ تومان) مى پرداختم. اين را در اينجا كسى نمى تواند باور كند ولى حقيقت محض است.
قريب سه سال است در ايران هستم. در اين مدت با هر كسى برخورد كرده ام اولين پرسش او اين بوده است كه شنيده ايم در آنجا «كوپونيسم» حكمفرماست نه «كمونيسم». چگونه مى شود اين شايعات پوچ و مغرضانه را، آن هم گاهى از اشخاص روشنفكر شنيد و ساكت ماند؟ مگر اينها نتيجه تبليغات مغرضانه و زهرآگين ساليان دراز و حتى نسل ها نيست؟ گفتم كه در شوروى از اواخر دسامبر ۱۹۴۷ (دى ماه ۱۳۲۶) سيستم جيره بندى لغو شد. درست است كه تا مدتى كمبودهاى محسوسى وجود داشت، صفها هم بود و هنوز هم گاهى ديده مى شود، ولى جيره بندى در كار نبود. تنها در چهار پنج سال اخير سهميه كره و گوشت محدود گرديد. اما توزيع اين مواد نيز اولاً بسيار ساده و در ثانى كاملاً كافى بود. كارت هاى سهميه بندى را در پايان هر ماه به منازل مى آوردند و بدون كمترين اشكالى، با كمال خوشروئى تقسيم مى كردند و ديگر مردم مجبور نبودند براى دريافت كارت جيره بندى به محل هاى معين بروند. گذشته از اين مقدار سهميه واقعاً مازاد بر نياز هم بود. مثلاً به هر نفر در ماه نيم كيلوگرم كره حيوانى مى دادند و ادارات و بنگاه ها نيز معمولاً به كارمندان خود از قرار نفرى يك كيلوگرم كره مى دادند و مسلم است كه اين مقدار براى خوراك ماهيانه يك نفر در ماه كاملاً كافى بود. قيمت دولتى كره حيوانى نيز سه روبل و شصت كپك (در حدود ۳۶ تومان) بود. سهميه گوشت و مرغ كمتر بود و به هر نفر در ماه يك كيلوگرم گوشت يا مرغ تعلق مى گرفت. اين گوشت به قيمت بيست تومان (براى يك كيلوگرم) فروخته مى شد، ولى گوشت آزاد و خوب از كيلوئى ۲۵ تا ۶۰تومان در همه جا بود. غير از اين دو قلم ماده خوراكى كه گفتم، آن هم در چند سال اخير، محدوديتى در كار نبود. تازه، در مواقع استثنائى، از قبيل عروسى و سوگوارى، مواد مورد نياز مردم به آسانى و به مقدار كافى در دسترسشان قرار مى گرفت.
نكته جالب توجه اين است كه محصولات صنعتى داخلى خود شوروى آنقدرها مورد علاقه مردم نيست.مردم به خصوص پس از برطرف شدن موانع ارتباطى و رفت و آمد با كشورهاى خارجى مايلند از اجناس كشورهاى بيگانه استفاده نمايند. براى خريد اجناس خارجى غالباً صف هاى طولانى درست مى شود و حال آن كه اجناس مشابه داخلى در قفسه ها همچنان انتظار مشترى را مى كشند. اين امر گواه بر آن است كه دولت در زمينه تهيه فرآورده هاى صنعتى مورد نياز عموم توجهى چندان زياد مبذول نمى دارد. اما در صنايع نظامى و فضائى گمان مى كنم جهانيان مى دانند كه شوروى نهايت تلاش خود را به عمل مى آورد كه عقب نماند. ناگفته نماند كه در عين حال برخى اجناس، اعم از خوراكى، پوشاكى و تزئينى در شوروى از مزاياى ويژه خود برخوردار است. شرح اين جزئيات مرا از پرداختن به مسائل عمومى تر بازمى دارد.
و حالا چند كلمه اى پيرامون سياست خارجى شوروى.
همه مى دانند كه دنياى كنونى و به ويژه دنياى پس از جنگ جهانى دوم، به دو بلوك و دو قطب متضاد تقسيم شده است. آمريكا و شوروى در مراكز اين دو بلوك قرار دارند و هر يك نيز متحدان، هواخواهان و حتى اقمارى در كنار خود پرورش مى دهند. ضمناً جهان سومى نيز از سال ها قبل به وجود آمده است. در تمام كشمكش ها و مجادلات در هر گوشه از جهان، مستقيم يا غير مستقيم، دست يكى از اين دو ابرقدرت در كار است. هر بلائى به سر مردم بينوا و محروم و عقب مانده مى آيد نتيجه سياست هاى يكى از اين دو كانون تشنج است. تصور نمى كنم در اين مسئله كسى ترديد داشته باشد. كشورهاى جهان سوم اساساً برانگيزه رهائى از سلطه نفوذ اين دو ابرقدرت به وجود آمد. ولى مى بينيم كه هم اكنون نيز در بين كشورهاى همين به اصطلاح جهان سوم نيز كشورهائى متمايل به اين و يا آن قطب به وضوح خودنمائى مى كنند. اين دو ابرقدرت دشمنان اصلى، قطعى و نهائى يكديگرند و محال است بتوانند دست از اين تضاد آنتاگونيست بردارند. اين تضاد با ماهيت وجودى رژيم هاى حاكم بر آنها بستگى عضوى دارد و بستگى هم خواهد داشت و اما مسئله «همزيستى مسالمت آميز» نيز خود به خود از برنامه درازمدت و استراتژيك اين دو قطب به ميان آمده است. كسى منكر تضاد لاينحل بين اين دو قطب نيست. فقط گفته مى شود كه دو قطب مزبور در كنار هم زيستى مسالمت آميز داشته باشند و به آن زيست هم ادامه دهند. هر كدام با روش خود پيش روند تا آن كه بالاخره روياروئى نهائى و سرنوشت ساز رخ دهد و يكى جاى خود را به ديگرى واگذار نمايد.
اينها مطالبى است كه همه بر آن واقفند و ذكر آنها لزومى هم ندارد. بودجه عظيم و سرسام آور تسليحات نظامى شوروى عمده ترين مانع رشد اقتصاد ملى آن كشور است و اگر اين بودجه فقط در سمت رشد اقتصاد ملى به كار گرفته شود، كشورى كه در آن تمام مردم كار مى كنند بدون ترديد رونقى خيره كننده خواهد يافت. ظاهراً آمريكا نيز به خوبى بر اين نكته واقف است و به همين دليل روى مسابقه تسليحاتى پا مى فشارد، زيرا اين مسابقه به طور قطع مانع ترقى و شكوفائى اقتصاد ملى گرديده و مآلاً باعث نارسائى محصول و نارضائى و سرخوردگى مردم مى شود. آنچه آمريكا مى كند براى جلوگيرى از پيروزى شوروى در اين مسابقه تسليحاتى و البته براى بردن سودهاى كلان و سرسام آور صنايع جنگى آن كشور است.
اين دو ابرقدرت كانون هاى اساسى تشنجات بين المللى هستند.
... و تصور مى كنم مناسبات شخصى من با سياست و سياست بازى كاملاً روشن شده است. من اهل سياست نيستم، براى اين كار ساخته نشده ام. دخالتم در سياست در چندين سال قبل اشتباهى فاجعه آميز بود و نتايج آن را هم اكنون خواننده ام نيز مى بيند.
هر چه به خاطرم رسيد نوشتم و از اين به بعد اگر چيزى بنويسم يا تكرار همان خطوط اصلى و عمومى است (بى آن هم تكرار زياد دارد) و يا ذكر جزئياتى است كه تصور نمى كنم چيزى بر اصل مطلب بيفزايد. چه بودم؟ در چه راهى قدم نهادم؟ چرا رفتم؟ كجا رفتم؟ چه ها كردم؟ و بالاخره چرا برگشتم؟
به گمانم همه اين پرسش ها پاسخى مناسب، هر چند كوتاه و نارسا، يافته اند. تنها پرسشى كه باقى مى ماند اين است: و حالا چه هستم؟
-پيرمردى بى نهايت افسرده دل و غمگين. كسى كه عليرغم عمرى تلاش و فعاليت، صداقت، پاكدامنى، نجابت، خيرخواهى، بشردوستى، كار و كوشش بى وقفه و بى دريغ، پايبند به كليه مظاهر و شعائر انسانى روزهاى آخر عمرش را در ميهن دلبندش، همان ميهنى كه به خاطر آن اين همه كوشيد و كشيد، آرى، در ميهنش در كنار عزيزانش هر لحظه انتظار مرگ را مى كشد. اگر كتاب مبانى علمى دستور زبان فارسى را منتشر نكرده بودم و اگر اين دفتر را به پايان نبرده بودم شايد انگيزه اى نيرومند براى ادامه حيات مى يافتم. ولى حالا ديگر چرا زنده بمانم؟ خواننده ام مى داند كه من زندگى را آميزه اى از «اميد» و «مبارزه» مى شمارم. اميدم پايان گرفته و مبارزه نيز براى بازگشت به ميهن با موفقيت به آخر رسيده است. پس ديگر كارى ندارم و بايد روزشمارى كنم.
(پايان)

دكتر مصطفى الموتى
عبدالحسين مفتاح و پدرش مفتاح السلطنه
عبدالحسين مفتاح مى گويد در واقعه ۲۸ مرداد نقش مهمى داشته است
002967.jpg
الموتى
يكى از ديپلمات هاى ايرانى كه عمرى را در وزارت امورخارجه و مأموريت هاى سياسى طى كرده و تا آخرين روز عمر به تلاش سياسى ادامه مى داد و با نشر مطالبى در اظهارنظر وعقايد خود پافشارى داشت، عبدالحسين مفتاح كفيل و معاون وزارت خارجه و سفير ايران در چند كشور خارجى بود. يكبار در جنوب فرانسه در (آنتيپ) مرا به خانه اش دعوت كرد و با وجود كهولت مى ديدم كه به نوشتن مطالبى اشتغال دارد و معتقد به رژيم سلطنت در ايران بود و با ايراداتى كه به شاهان پهلوى داشت آن ايام را از درخشان ترين ايام تاريخ ايران مى دانست. بعد از درگذشت او، دوستانش نشريه اى به عنوان (آخرين سخن من) منتشر ساختند كه در مقدمه آن چنين نوشته شده است: (اكنون كه من چهارمين ماه نود و يكمين سال عمر خود را پشت سر مى گذارم، چندى است حس مى كنم كه ديگر توان پيشين و نيروى حافظه اى ندارم كه بتوانم همچنان كوشا بوده و دست كم هر چه را كه ميدانم و مى شنوم در حافظه نگاه دارم. آنچه لازم بود طى پنجاه نوشتارى كه در سال هاى اخير انتشار داده ام و همچنين سه كتابى كه از من به چاپ رسيده آمده و پيوسته نظرات خود را بيان داشته ام. با اين همه در آخرين جلسه كوچك دوستانه اى كه در منزل هلاكورامبد با حضور اميرخسرو افشار و عبدالحسين مقتدر و دكتر منتظم داشتيم ناچار شدم يك نكته را تكرار كنم. هرگاه به همت مردم ميهن پرست توانستيم اين رژيم آخوندى را سرنگون كنيم و به تشكيل دولت غيرآخوندى بپردازيم بايد اين فكر مراجعه به افكار عمومى و ياراى عمومى را از سر دور كنيم.
***
عبدالحسين مفتاح فرزند داوود فلاح ملقب به (مفتاح السلطنه) در سال ۱۲۷۷ شمسى در تهران متولد شد. قسمتى از تحصيلات را در هندوستان و انگلستان به اتمام رسانيد و به زبان هاى فرانسه و انگليسى تسلط يافت و از سال ۱۲۹۸ شمسى در وزارت امورخارجه به كار پرداخت. مقامات را در وزارت امورخارجه با معاونت و كفيل وزارت خارجه و سفير در چند كشور طى كرد. پدرش مفتاح السلطنه از ديپلمات هاى برجسته ايران بود.
دكتر عاقلى مى نويسد: داوود مفتاح ملقب به (مفتاح السلطنه) در سال ۱۲۴۸ شمسى در تهران متولد شد و پس از پايان تحصيلات و فراگرفتن زبان هاى فرانسه و انگليسى به استخدام وزارت امورخارجه درآمد و در اوائل سلطنت مظفرالدينشاه به رياست اداره دول همجوار منصوب گرديد و بعد رئيس اداره انگليس شد كه از اهم مشاغل وزارت خارجه بود و در همين سمت به او نشان درجه اول شير و خورشيد با حمايل سبز داده شد. وقتى به مديركلى وزارت خارجه رسيد هنگام تاج گذارى ژرژ ششم پادشاه انگليس مستشارى سفارت ايران را عهده دار بود و سپس كنسول ايران در بمبئى گرديد. چندى بعد معاون و كفيل وزارت خارجه شد و لقب (مفتاح السلطنه) به او داده شد. بعد وزيرمختار ايران در انگليس گرديد و در مدت چهار سالى كه در لندن بود به او لقب (سر) داده شد. در سال ۱۳۰۵ وزيرمختار ايران در آمريكا گرديد و در همين سمت بازنشسته شد.
داوود مفتاح در جوانى با دختر ميرزا مهدى خان ممتحن الدوله ازدواج كرد و صاحب چند فرزند شد كه اين وصلت منجر به جدائى گرديد. مفتاح السلطنه در سال ۱۳۲۰ شمسى در تهران درگذشت.
عبدالحسين مفتاح مى نويسد:
من چون در اواخر دولت دكتر مصدق با ايشان همكارى داشتم مى توانم چگونگى واقعه ۲۸ مرداد را نقل كنم. من شخصاً در به وجود آوردن واقعه ۲۸ مرداد دستى داشته ام و از دست داشتن در آن پشيمان نيستم و هنوز هم معتقد كه اقدام بسيار ميهن پرستانه اى بوده است.
نخست بايد ديد كه چرا كودتاى ۲۸ مرداد پيش آمد؟ اواخر حكومت مصدق وضع كشور بى نهايت ناراحت كننده شده بود. به ويژه با تظاهرات روزمره توده اى ها، دولت ناچار گرديد با تشكيل حكومت نظامى به پاسدارى از شهرها توسط تانك و غيره بپردازد.
در داخل دولت هم به علت وضع پريشان ملى و در انزوا قرار گرفتن دولت شايد بهتر است بگويم كليه رشته كارها از هم گسسته بود. هيچ فكر ديگرى نبود جز اين كه طبق گفته خودشان خوراك روحى براى مردم تهيه كنند.
نخستين بار كه در هيئت دولت حضور يافتم و هيئت دولت را خالى از وجود دكتر مصدق ديدم با آنچه در آن جلسه روى داد به ياد گفته دكتر مصدق در لاهه افتادم كه مى گفت چه بكنم؟ ما ۱۲نفر وزيريم، دو نفرمان با يكديگر همفكر نيستيم. آن وقت فهميدم كه چرا دكتر مصدق در جلسات دولت شركت نمى كرد، زيرا نمى خواست در بگومگوى آقايان خود را درگير كند والا دكتر مصدق به راستى عيبى نداشت كه نتواند در جلسات دولت شركت كند.
روز ۳۰ تير دولتى ها و توده اى ها كوشا بودند كه از سالگرد ۳۰تير حداكثر بهره بردارى را بكنند. اعضاى جبهه ملى به قدرى از خود راضى بودند كه رژه ۳۰ تير را يك مسابقه نمايش قدرت بين خود و توده اى ها مى دانستند. قرار شد ساعت ۱۰صبح جبهه ملى ها از جلو دفتر روزنامه كشور در ميدان بهارستان رژه بروند و بعدازظهر توده اى ها... به اعضاى دولت هم «بدون مصدق» دستور داده شد كه در ساعت مقرر با ژاكت و كلاه سيلندر در بالكن دفتر روزنامه حضور يافته ناظر رژه باشند. آنچه معطل مانديم غير از ۲۰۰ يا ۳۰۰ نفر كه بيشتر آنها هم شايد رهگذر بودند و ريخت مسخره اعضاى دولت توجه آنها را جلب مى كرد عده قابل توجهى جمع نشدند و رژه مورد انتظار صورت نگرفت و ساعت ۱۲ همه پراكنده شديم.
اما رژه بعدازظهر توده اى ها با نظم ويژه اى در حدود ۳۰هزار تن به تشخيص شهربانى با پيراهن سفيد و شلوار سياه و شعار ويژه خودشان «جمهورى توده اى پيروز است» در ميدان بهارستان جلب توجه كرد. رژه توده اى ها بيش از پيش مردم را متوحش و دولتى ها را نگران ساخت. روز بعد كه براى ملاقات دكتر مصدق به خانه او رفتم در اطاق انتظار نشسته بودم كه رئيس شهربانى از رژه روز قبل آغاز شكايت كرد و گفت نمى بايستى جبهه ملى ها جدا از توده اى ها رژه مى رفتند و حق اين بود كه يك راه پيمائى همگانى ترتيب داده مى شد تا ضعف جبهه ملى آشكار نگردد.
در همان ايام همراه عبدالله انتظام به ديدار آيت الله بروجردى رفتيم. در ملاقاتى براى ايشان شرح دادم كه اختيار از دست دولت خارج شده و تقريباً توده اى ها ابتكار را به دست گرفته اند. آيت الله بروجردى كه تصور مى كرد پس از ۹ اسفند ديگر آن سياست تكرار نخواهد شد وعده اقدام لازم را داد. به همين جهت با خيال نسبتاً راحتى قم را ترك كرديم.
روزنامه نگاران و احزاب مخالف و افسران بازنشسته و بازارى هاى مخالف كه از بدى وضع مالى و اقتصادى و تسلط حزب توده به شدت نگران شده بودند و پيروان سه روحانى بزرگ كشور همه و همه دست به دست هم و در داخل دولت هم بين وزراء شكاف افتاده گروهى با همكارى مهذب الدوله كاظمى كه كفيل نخست وزيرى بود و گروهى با همكارى دكتر فاطمى كه نفوذ فوق العاده اى در مصدق يافته بود به دسته بندى پرداخته شكاف عميقى به وجود آمده بود كه در همه سازمان هاى ادارى و سياسى اين وضع مشخص بود.
در سياست خارجى هم تغييرات مهمى صورت گرفت كه از نظر بين المللى وضع مصدق را كه در صحنه جهانى چهره معروف و سرشناسى شده بود به خطر انداخت. در انگلستان دولت كارگرى كه طرفدار ملى شدن نفت بود كنار رفت و دولت محافظه كار روى كار آمد و چرچيل نخست وزير و ايدن وزيرخارجه شد. در آمريكا ترومن كه از دولت مصدق تا حدودى كه انگليس ها رنجيده خاطر نگردند حمايت مى كرد كنار رفت و آيزنهاور به رياست جمهورى انتخاب شد و با توجه به روش هميشگى «كه دمكرات ها مخالف شاه و جمهوريخواهان موافق شاه و سلطنت بودند» اين امر كمك مهمى به دوام رژيم سلطنت كرد. روش منفى مصدق و مشاورين او موجب گرديد كه پيشنهاد بانك بين الملل كه به نظر اغلب كارشناسان نفتى در آن شرايط بهترين پيشنهاد براى ايران بود و مصدق هم آن را پذيرفته بود به علت مخالفت كارشناسان مشاور او رد شود و در محافل جهانى اينطور انعكاس يابد كه دولت مصدق به هيچوجه حاضر به حل مسئله نفت نيست و «شيشه عمر حكومت خود را» نمى گذارد كه به اين سهولت شكسته شود بنابراين با توجه به نفوذ حزب توده و اين كه در مطبوعات داخلى و خارجى نوشته مى شد برنامه اين است كه مصدق رئيس جمهور و حسين فاطمى معاون رئيس جمهور شود و پس از چند ماه زمام كار به دست حزب توده بيفتد و دكتر رادمنش از طرف حزب توده با پشتيبانى شوروى ها به رياست جمهورى برسد در داخل و خارج مبارزه عليه حكومت مصدق هماهنگ شد.
***
به دنبال گفته ها و نوشته هاى مفتاح در حمله به جبهه ملى، نشريات وابسته به جبهه ملى نوشتند كه وقتى مفتاح معاون وزارت خارجه بود و در جلسات هيئت دولت به جاى دكتر فاطمى شركت مى كرد مطالب دولت را به اطلاع انگليس ها مى رسانيد و در گزارشات سفارت انگليس كه اشاره شده شخصى با نام مستعار (عمر) ما را از گزارشات دولت آگاه مى كرد منظور او مى باشد در حالى كه دوستان و بستگان و نزديكان مفتاح آن را تكذيب كرده اند ولى دكتر صديقى در پاسخى درباره مفتاح چنين نوشت:
در مقدمه كتاب مفتاح خواندم ده ماه با مصدق و ده ماه با زاهدى كار كرده و در هر حال عبدالحسين مفتاح مانده است و هر چه كرد براى ايران كرد نه براى اين و آن... واقعاً چگونه ممكن است با مصدق پاكباز و سپهبد آنچنانى همكارى كرد. مؤلف بايد داورى تاريخ را گردن نهد و بداند كه پارگى ها را نمى توان رفو كرد.
«بر لبم قفل است و در دل رازها
لب خموش و دل پر از آوازها»
***
بهروز صوراسرافيل درباره مفتاح چنين نوشت:
اهل «اصول» بود. بر همين اساس، از جنبش ملى شدن نفت به رهبرى دكتر مصدق با تمام وجود و توان حمايت كرده بود، اما آن هنگام كه ديد كار به دست عوامفريبان، و «دكان داران نفت» افتاده، با آن كه خود معاون وزارت امورخارجه بود، در برابر آنان ايستاد. سپس در كابينه زاهدى به خدمت پرداخت، اما در آنجا نيز هنگامى كه سياست هاى دولت را منطبق با باورها و آرمان هاى خود نيافت، كنار كشيد.
ستايشگر رضاشاه كبير و از پروردگان دوران او بود. در نخستين كتاب خود «آرمان ايران» كه يكبار در ايران و بار ديگر در فرنگستان چاپ شد، به سختى به سياست و رفتار روس و انگليس نسبت به ايران تاخته بود و راه حل هاى راديكال، اما «ايرانى» پيشنهاد مى كرد. دومين كتابى كه به قلم او چاپ شد «راستى بيرنگ است» بود كه خاطرات سياسى اش را از آبان ۱۳۳۱ تا پايان ۱۳۴۳ در برمى گرفت و بى ترديد يكى از متون بى همتا و گزارش هاى دست اول رويدادهاى آن دوران پر تلاطم تاريخ معاصر ايران است. در اين كتاب، اعمال دكتر مصدق و اطرافيان او، به ويژه در ماه هاى آخر حكومتش مورد انتقاد شديد قرار گرفته بود، اما درباره جانشينان او نيز با همان معيارها داورى شده بود. در اين كتاب نوشته بود: «كمك هاى مالى آمريكا به ايران پس از سقوط مصدق ساده و بى آلايش نبود و انتظار آثار نامطلوبى از آن مى رفت. طولى نكشيد كه كنسرسيوم نفت تشكيل شد و كشور بار ديگر خود را در يك دستبند يا زنجير اقتصادى يافت. آيا اين همان اثر نامطلوبى كه همه در انتظارش بودند نبود؟»
كتاب ديگرى نيز نوشته بود كه نسخه دست نويسش را خواندم، اما نه خود او و نه ما- دوستان- نتوانستيم پيش از مرگش مقدمات و وسائل چاپش را فراهم كنيم.
نامش را به خاطر ندارم، اما مفتاح با تفحص دقيق در مدارك وزارت خارجه انگليس و جاهاى ديگر به اثبات رسانده بود كه مسأله بركنارى رضاشاه، به اصرار انگليس ها و به دست متفقين، دسيسه اى دقيق بوده كه پله به پله، به وسيله مأمورين انگليسى با سياستمداران «آنگلوفيل» كه در اطراف شاه گماشته شده بودند، اجرا شده است. مفتاح عقيده داشت به رضاشاه دروغ گفتند و او را وادار به واكنش هائى كردند كه بهانه اخراجش از كشور به وسيله نيروهاى اشغالگر فراهم آمد. به اين جهت و به هزار و يك دليل ديگر، مفتاح چنان كينه اى از انگليس ها داشت كه تنها با عنوان «پدركشتگى» مى توان از آن ياد كرد و شگفتا كه همسر انگليسى او- كه ديگر به راستى ايرانى شده و بانوئى متشخص و فرهيخته است- اين همه را مى شنيد و تحمل و تائيد مى كرد.
با مرگ عبدالحسين مفتاح، ايران، يكى از رجال سياسى خود را از دست داد. از رجالى كه قدرش هنوز چنانكه بايد شناخته نشده است، اما نبودنش ضايعه اى بزرگ براى ايران و ايرانى است. مفتاح از آن «از شمار دو چشم يك تن كم- از شمار خرد هزاران بيش»ها بود. براى ما كه ده دوازده سالى با او دمخور بوديم، ماجرا از اين هم فاجعه بارتر است. زيرا مفتاح از آنها بود كه هم در ميان رجال كهنسال و هم در نسل جوان ايران، متأسفانه ويژگى هاى اخلاقى و ملى اش را كمتر مى بينيم.
او تا روزى كه نفس مى كشيد چنان بار گرانى از مسئوليت مبارزه در راه نجات وطن و ساختن ويرانه هايش بر دوش ما گذاشت كه هرگز نخواهيم توانست جز با تحقق آرزوهاى ملى او بر زمينش بگذاريم. از آن بارهاى امانت كه آسمان نيز نتوانست كشيد.
سياوش بشيرى كه خاطرات مفتاح را با عنوان (راستى بيرنگ است) منتشر ساخته درباره او مى نويسد:
اگر تاريخ شصت سال اخير دشتى بيكران باشد مفتاح بى شبهه از تك درختان تناور آن است. ده ماه با دكتر مصدق و ده ماه با زاهدى كار كرد و هر چه كرد براى ايران كرد.
مفتاح بعد از فاجعه زلزله كويته كه همسر انگليسى اش را از دست داد و خواهر همسرش مجروح شد، با او ازدواج كرد و درباره اين ازدواج هم گفت (اين ازدواج عاشقانه نبود، او پايش در زلزله كويت شكست و من خود را مسئول آينده او مى دانستم.)
مبارزه سرنوشت ساز براى آينده ايران حضور مردانى نظير مفتاح را ضرورى مى سازد كه افرادى (راست و بى رنگ) هستند.
عبدالحسين مفتاح، پسر ميرزا داوودخان مفتاح (مفتاح السلطنه)، پسر ميرزا محمودخان مفتاح (مفتاح الملك اول) پسر ميرزا يوسف خان مستوفى لشكر (وكيل الدوله) معروف به حكيم نورى، پسر ميرزاحسين مستوفى نورى، پسر محمدخان بيك، پسر حاج معصوم بيك، پسر حاج ذوالفقار بود. از سوى مادر، نسب از ممتحن الدوله، خان قشقائى مى برد.
تحصيلات خود را در مدرسه ايران و آلمان، در طول جنگ جهانى اول به پايان رسانده و در سال ۱۲۹۸ به خدمت وزارت امورخارجه درآمده بود تا به قول خود «رشته خدمات صد و پنجاه ساله خانواده مفتاح در كار وزارت خارجه نگسلد.»
پدرش در آن زمان سركنسول ايران در دهلى بود و عبدالحسين جوان نيز به هندوستان رفت و ۱۸ماه در اوج تلاش مردم هند به رهبرى گاندى براى به دست آوردن استقلال خود در دهلى زيست و سپس به تهران بازگشت.
به زودى دوران اقتدار رضاشاه آغاز شد و مفتاح احساس كرد وزنه اميدى براى تحقق آرزوهاى هميشگى اش براى ايران باز شده است. مدتى بعد به عنوان وابسته ايران به لندن رفت و آنگاه به دبير دومى سفارت در بروكسل رسيد. پنج سال در اروپا ماند و سپس به ايران بازگشت.
پدرش با نصرت الدوله فيروز اختلاف داشت و عبدالحسين خان با پسر او مظفر فيروز. بنابراين با اعمال نفوذ نصرت الدوله از وزارت امورخارجه رانده شد و در بانك ملى كه در آن زمان به وسيله «ليندن بلات» آلمانى اداره مى شد به كار پرداخت. اما چندى بعد باز او را به وزارت امورخارجه خواستند و با سمت كنسوليارى عازم كويته (پاكستان بعدى) كردند. در كويته، زلزله اى مهيب، همسرش را كشت و خود او را به سختى مجروح كرد. او را با حال نزار به ايران آوردند. چند روز بعد به دستور رضاشاه براى معالجه و انجام مأموريتى در زمينه روش هاى حفظ و نگهدارى اسناد و مدارك در وزارتخارجه هاى اروپا عازم برلن شد و يك سال و نيم در اين مورد به تحقيق پرداخت.
پس از بازگشت، به مأموريتى در آنكارا رفت و آنگاه مأمور تأسيس سركنسولگرى ايران در هامبورگ شد.
پس از انتخاب دكتر حسين فاطمى از سوى دكتر مصدق به وزارت امورخارجه، دكتر فاطمى او را احضار كرد و به معاونت وزارت امورخارجه منصوب ساخت. مفتاح تا روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و انتصاب زاهدى به جاى مصدق در اين سمت ماند.
در نخستين كابينه سپهبد زاهدى به عنوان كفيل وزارت خارجه معرفى شد. در كابينه زاهدى از طرفداران تجديد رابطه با انگلستان بود، چون مسأله نفت را از مسأله سياسى با لندن به كلى جدا مى دانست و اين نظر را با شهامت بيان مى كرد. با اين حال پس از مدتى به دليل مخالفت با تشكيل كنسرسيوم نفت و عضويت ايران در پيمان بغداد، ناگزير شد از كابينه كناره بگيرد. او را به عنوان وزير مختار ايران به لاهه (هلند) فرستادند. چهار سال در لاهه ماند ولى از آنجا كه هرگز جلوى زبان خود را نمى گرفت و بى پروا از آنچه نمى پسنديد انتقاد مى كرد، پس از بازگشت به ايران، روز ۲۱ آبان ۱۳۳۷ در ۵۸ سالگى بازنشسته شد. پس از بازنشستگى نيز چندى عضو كميسيون رسيدگى به وضع پرسنلى وزارت امورخارجه بود. سپس مدتى مشاغل كم اهميت تر ديگرى چون سرپرستى شاپورعلى، فرزند شاهپور عليرضا و عضويت كميته بايگانى ملى يونسكو را برعهده داشت.
اما بار ديگر به سفارت تونس و سفارت نروژ انتخاب شد. مأموريت «اسلو» (نروژ) آخرين مرحله از خدمات چهل و پنج ساله او در وزارت امورخارجه بود.
مفتاح از سياست هاى دولت هاى پياپى شاهنشاهى و رفتار بسيارى از مأموران بلندپايه آن دولت با خود گلايه هاى فراوان داشت و به شخص محمدرضاشاه نيز ايرادهائى مى گرفت. اما به او اعتقاد داشت و هرگز از آن عدول نكرد. او مى گفت: «تجربه به من ثابت كرده است كه تماميت و استقلال ايران بسته به وجود شاه، اين مظهر وحدت ملى و پيشينه باستانى ايران است» و تا دم مرگ اميدوار بود رژيم مشروطه سلطنتى به ايران بازگردد.

صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   •   ورزش   • 
•   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •