Nimrooz
Vol. 18, No. 878, April 21, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۸ - جمعه ۱ ارديبهشت ۱۳۸۵
سيف فرغانه
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
ذكائى بيضائى
گوهر ناياب

سيف فرغانه
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
هم مرگ برجهان شما نيز بگذرد
هم رونق زمان شما نيز بگذرد
باد خزان نكبت ايام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نيز بگذرد
وين بوم محنت از پى آن تاكند خراب
بر دولت آشيان شما نيز بگذرد
آب اجل كه هست گلو گير خاص و عام
برحلق و بر دهان شما نيز بگذرد
اى تيغ تان چو نيزه زبهر ستم دراز
اين تيزى سنان شما نيز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در، بقا نكرد
بيداد ظالمان شما نيز بگذرد
در مملكت چو غرش شيران گذشت و رفت
اين عوعوى سگان شما نيز بگذرد
آن كس كه اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نيز بگذرد
بادى كه در زمانه بسى شمعها بكشت
هم بر چراغدان شما نيز بگذرد
زين كاروانسراى بسى كاروان گذشت
ناچار كاروان شما نيز بگذرد
اين نوبت از كسان به شما ناكسان رسيد
نوبت زناكسان شما نيز بگذرد
بيش از دو روز فرصت ديگر كسان نبود
بعد از دو روز از آن شما نيز بگذرد
بر تير جورتان زتحمل سپر كنيم
تا سختى كمان شما نيز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدتى
اين گل زگلستان شما نيز بگذرد
آبى ست ايستاده در اين خانه جاه و مال
اين آب ناروان شما نيز بگذرد
اى تو سپرده روح به چوپان گرگ نفس
اين گرگى شبان شما نيز بگذرد
پيل فنا كه شاه بقا مات حكم اوست
هم بر پيادگان شما نيز بگذرد
اى دوسنان! زشوق بخواهم دعاى سيف
يك روز برزبان شما نيز بگذرد

ذكائى بيضائى
گوهر ناياب
زلفش به تاب ديدم و بى تاب شد دلم
در آتش فراق رخش آب شد دلم
چشمش به گوش دل مگر افسانه مى سرود
كش ديدگان بديدم و در خواب شد دلم
شادم كه پيش نرگس مستش به يك نگاه
فارغ ز صد قرابه مى ناب شد دلم
شد خاطر از تفرج فردوس بى نياز
تا بر حريم قرب تو ره ياب شد دلم
مستغنى از مصاحبت قدسيان شدم
تا بهره ور ز صحبت احباب شد دلم
خورشيد و ماه در نظرم ذره اى نمود
تا جلوه گاه مهر جهانتاب شد دلم
اينم عجب نمود كه در خشكسال مهر
خرم به وصل آن گل شاداب شد دلم
ديگر سبب نجست ذكائى زعمرو وزيد
ناظر چو بر مسبب اسباب شد دلم

صحبت لارى
تخت سليمان

خيز كه بلقيس گل، تخت سليمان گرفت
گشت ز دار و فزع، رمز زبور آشكار
فاخته بر شاخ سرو؛ سرو به كام تذرو
بلبل دل چند چند؛ ناله كنى زار زار
زير گل و ارغوان، گفته صحبت بخوان
تا كندت اين و آن ؛ مشك قرنفل نثار

حبيب يغمائى
جستجو....

به جستجوى ورق پاره نامه اى، ديروز
چو روزهاى دگر عمر خود هبا كردم
ز روزگار قديم آنچه كهنه كاغذ بود
گشودم از هم و آنسان كه بود تا كردم
از آن ميان قطعاتى زنظم و نثر لطيف
كه يادگار بد از دوستان، جدا كردم
همه مدارك تحصيلى و ادارى را
رديف و جمع به ترتيب سالها كردم
كتابها كه بگرد اندرون نهان شده بود
به پيش روى بر افشانده لابلا كردم
ميان خرمن اوراقى اين چنين، ناگاه
به بحر فكر درافتادم و شنا كردم
بهر ورق خطى از عمر رفته برخواندم
بهر قدم نگه خشم برقفا كردم
نگاه كردم و ديدم كه نقد هستى خويش
چگونه صرف به بازار ناروا كردم
چگونه در سر بى ارج و بى بها كارى
به خيره عمر عزيز گرانبها كردم
دريغ و درد كه چشمم فتاده بود از كار
به كار خويشتن آن دم كه چشم وا كردم
برادران و عزيزان! شما چنين مكنيد
كه من به عمر چنين كردم و خطا كردم

ميرزاعباس پيرش ساروى
اينجاست؟

سلطان ازل كه رخش قدرت راند
كس در بر او چون و چرا نتواند
ديوانه ب راحتست و فرزانه به رنج
اينجاست كه عقل مات و حيران ماند

انور شيرازى
آشنائى با رقيب

دور از سر كويش از جفا خواهم شد
بيگانه ز يار بى وفا خواهم شد
هر كس به غم آشناست چون دشمن اوست
زين پس به رقيب آشنا خواهم شد

اديب برومند
«گريه مستانه»

عاشق شوريده حالم، گلعذارى بايدم
شاخه پژمرده برگم، نوبهارى بايدم!
تا به كى بوسد رخم را، اشك جارى در كنار
بعد از اين با گلرخى، بوس و كنارى بايدم!
همچو ابر درفشان بر سوسنستان چمن
گريه اى مستانه بر دامان يارى بايدم!
در پس زانوى غم، تا كى نشينم اشكريز
خوش به پاى كوه، سير آبشارى بايدم!
تا به كى چون برگ بيدم از نسيمى بيقرار
همچو شاخ نارون، زين پس قرارى بايدم!
با همه خونين دلى شاكى نيم كز عهد عشق
زان نگارين پنجه بر دل يادگارى بايدم!
دير خاموشان و كم جوشان نه جاى زندگيست
دور ازين دلمردگان، خرم ديارى بايدم!
در چمن، كزروى گل پروانه گيرد بوسه ها
بوسه اى گرم، از رخ زيبانگارى بايدم!
صيد دلها گر توان كردن به شعر خوش «اديب»
شاعرم، از خيل مهرويان شكارى بايدم

احمد گلچين معانى
بود و نمود

تو روى زحق در خلق، دارى و نميدانى
روى از تو بگردانند، تا روى بگردانى
چون موم بفرمانى، در دست بد انديشان
گه دستخوش اينى، گه دستكش آنى
بندى كه ترا برپاست، زين چرب زبانى هاست
بشنو ز بن دندان، گر زانكه سخندانى
گيرم كه گرانجانان، اقبال نمايندت
اقبال چنين بارى، بادا به تو ارزانى
تو فتنه بود خويش، غافل زنمود خويش
در عرصه صد خورشيد، چون ذره بجولانى
دانى كه نمود ما، خود چيست در اين دنيا،
كمتر ز خسى ناچيز، در قلزم طوفانى
اى رهرو ناهشيار، در اين ره ناهموار
بس تند همى رانى، زودست كه درمانى
بگذار درين ره پاى، آهسته و دانسته
تا باز توانى رست، از وادى حيرانى
در اين ره ناهموار، از راهبرى ناچار
باخضر رهى شو يار، نى غول بيابانى
بگذار خود اين غولان، افتند پى گولان
هستى تو زمقبولان، وين قدر نميدانى
«گلچين» بودت هر كار، فى الجمله ندامت بار
الا كه كنى كارى، در عالم انسانى

وحيدزاده (نسيم)
غزل

هرگز نديده چشمى زين خوبتر جمالى
يا دلبرى بدين خوى هم صاحب كمالى
در گلستان گيتى ناديده كس به عمرى
خرم گلى شكفته زيبا چنين نهالى
از نام و ننگ دنيا ما را بدل نباشد
جز مهر دلفروزت انديشه و خيالى
از عشق بهره گيرد آن عاشقى كه دارد
با آفتاب رويت هر صبحدم وصالى
چون سرو، قد بر افراز با قامتى خوش از ناز
كازاد همچو سروى از هر غم و ملالى
چون شمع در گدازم وز ديده اشك بارم
بارى كنم تحمل بر وصل احتمالى
بر كشتگان عشقت رحمى كن و بينديش
كاين حسن را به تحقيق روزى بود زوالى
در راه عشق جانان از جان و دل نسيما
بايد گذشت از خويش بى شكوه و مقالى

نظام وفا
گل بهشتى

بهار آمد و برقع گل از جمال فكند
بتا، زچهره بر انداز پرده گل مانند
گل بهشتى من در ميان باغ خرام
به شاهدان چمن باز تازه كن پيوند
درون پرده چه خسبى كه گل به استهزاء
بروى پرده نشينان كنون زند لبخند
زبان بلبل سر گشته آن كسى داند
كه خود به عشق گلى، همچو من بود پا بند
ببين بخار و به بد خوئيش كه دلشادست
از آن كه كرده دلى را ز تيغ ظلم، نژند
تو بردبارى گل بين دلا كه مى خندد
به آن كه چيدش از شاخه و ز كار افكند
(نظام) زندگى از آن بود عزيز كه شخص
ز خويش خاطر آزرده اى كند خرسند

فريدون مشيرى
زمزمه اى در بهار

دو شاخه نرگست، اى يار دلبند
چه خوش عطرى در اين ايوان پراكند
اگر صد گونه غم دارى، چو نرگس
بروى زندگى لبخند، لبخند
*
گل نارنج و تنگ آب و ماهى
صفاى آسمان صبحگاهى
بيا تا عيدى از حافظ بگيريم
كه از او ميستانى، هر چه خواهى
*
سحر ديدم درخت ارغوانى
كشيده سر به بام خسته جانى
به گوش ارغوان آهسته گفتم
بهار خوش، كه فكر ديگرانى
*
چه مى شد اى درخت پر جوانه
كه مى ماند اين طراوت جاودانه
چه مى شد دست جلادان گيتى
ببينم گل به جاى تازيانه
*
دلى از بوى گلها مست دارى
كتاب و ساغرى در دست دارى
دلى را هم اگر خشنود كردى
به گيتى هر چه شادى هست دارى
*
هوا خرم، چمن تازه، زمين تر
صفا در پاى گندم زار خوش تر
اميد تازه را درياب و برخيز
غم ديرينه را بگذار و بگذر.

دكتر محمدجعفر محجوب
آب اشك

كى زان مه دو هفته خبر مى رسد مرا
شام فراق كى به سحر مى رسد مرا
در پرتو تجلى خورشيد حسن دوست
نخل مراد كى به ثمر مى رسد مرا
تا آتش درون بنشانم به آب اشك
هر دم مدد ز ديده تر مى رسد مرا
از پيك زهره هر سحر اى رشك مهر و ماه
زان چشم نيم خواب خبر مى رسد مرا
دلبر برفت و خصم گران جان ز در رسيد
دردى نرفته درد دگر مى رسد مرا
كى عكست اى ستاره رخشان آرزو
در ديده ستاره شمر مى رسد مرا
تا عشق تست منبع الهام شعر من
گر لاف مى زنم زهنر، مى رسد مرا



طلعت بصارى
چاره

كو آن كه كند چاره درد دل ما
يا حل كند از راه وفا مشكل ما
گوئى كه سرشته اند از روز ازل
با دست غم زمانه آب و گل ما

صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   •   ورزش   • 
•   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •