Nimrooz
Vol. 18, No. 878, April 21, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۸ - جمعه ۱ ارديبهشت ۱۳۸۵
زندگى دوگانه سياستمدار ۲
بازگشايى پرونده على اصغر بر وجردى معروف به اصغر قاتل
نيلوفر كسرى
ضياء السلطنه

زندگى دوگانه سياستمدار ۲
نزديك ترين گروه فعالان سياسى ايران به سوسيال دموكرات ها، حزب دموكرات بود. رهبر اصلى اين حزب، سيدحسن تقى زاده با حيدرخان دوستى داشت و در تشكيلات مخفى عضو بود. آجودانى مى گويد: «ارتباط تقى زاده با اجتماعيون عاميون و نيز ارتباط فرقه دموكرات با آنها و انقلابيون افراطى ايرانى و غيرايرانى، امروز ديگر از بديهيات تاريخ اين دوره است. فرقه دموكرات هم از اين گونه افراط و تفريط ها و خشونت ها در مبارزه سياسى مبرا نبوده است.» (مشروطه ايرانى، ص ۱۲۸) بنابراين هنگامى كه سيدعبدالله بهبهانى (پشتيبان با نفوذ اعتداليون) كشته شد، حزب دموكرات و تقى زاده متهم شدند. به هر حال بعد از اين اتهام دوباره تقى زاده پنهانكارى را پيشه مى كند به طورى كه آجودانى مى گويد: «چنين توقعى از تقى زاده كه شرافت به خرج دهد و دروغ نگويد و راست و پوست كنده بيايد اعتراف كند كه در جوانى هاى خود به جهت داشتن عقايد انقلابى، در ترور اين و آن دست داشته است يا از طرح و نقشه اين ترورها مطلع بوده است، اگر تماماً توقعى نامعقول نباشد، لااقل توقعى است ساده دلانه.» (ص ۱۱۹) مسئوليت قتل بهبهانى را كسى به عهده نگرفت. حيدرخان بازداشت شد اما مدتى بعد بدون اينكه اتهامى متوجه او شود، آزاد شد. اما تقى زاده در خاطرات خود مى گويد: «بعد معلوم شد كه رجب نامى از مجاهدين بود كه سيدعبدالله را كشت و در رفت. رفت به تبريز و در تبريز هم بمب انداخت به خانه مجتهد. او را هم آخر كشتند.» تقى زاده سه ماه از مجلس مرخصى گرفت و كشور را ترك كرد و تا پايان جنگ جهانى اول (تقريباً برابر كودتاى ۱۲۹۹) به ايران بازنگشت. يك مجاهد قفقازى، على محمد خان تربيت (برادر كوچك محمدعلى تربيت كه تقى زاده او را مثل فرزند خود مى دانست) را به تلافى قتل بهبهانى در خيابان كشت. تقى زاده يك سال و نيم در استانبول ماند. سپس به دعوت سردار اسعد بختيارى به پاريس رفت و چند هفته اى آنجا ماند در همين سفر به انگلستان هم رفت و حدود شش ماه در كتابخانه موزه بريتانيا همراه ادوارد براون به مطالعه پرداخت. در همين ايام به وكالت مجلس سوم برگزيده شد ولى نپذيرفت و به ايران بازنگشت. يك سال قبل از شروع جنگ جهانى اول (در جمادى الاخر۱۳۳۱ق/ مه۱۹۱۳ م) به آمريكا رفت و دو سال در آمريكا اقامت داشت تا با شروع جنگ جهانى اول و با سفر به آلمان فصل جديدى را در زندگى سياسى اش آغازيد.
• جنگ جهانى اول، اقامت در آلمان، انتشار كاوه
با آغاز جنگ جهانى اول تقى زاده آمريكا را كه به دور از جنگ خانمانسوز اروپا بود به قصد آلمان كه كانون جنگ بود ترك كرد و در ۲۹ دسامبر۱۹۱۴/۱۱ صفر ۱۳۳۳ق با گذرنامه جعلى و با كشتى هلندى و دو هفته سفر دريايى از راه هلند وارد برلين شد و حدود نه سال در آن كشور اقامت كرد. در مورد انگيزه سفر تقى زاده در آن موقع حساس به برلين، ظاهراً دو ديدگاه متفاوت مطرح شده است. خود تقى زاده در خاطراتش با اشاره به درخواست كنسول آلمان در نيويورك براى اين سفر مى گويد: «قريب دو سال در نيويورك بودم. يك روز كاغذى از پست به من آمد. باز كردم ديدم از كنسول آلمان در نيويورك بود. زمان جنگ بود و ما خيلى طرفدار آلمان و بر ضد روس و انگليس بوديم. نه تنها من بلكه همه ايرانى هائى كه در آنجا بودند، ما شوق زيادى به آلمان داشتيم ايرانى ها آلمان را مثل پيغمبر، حضرت داود، مى دانستند كه آمده آنها را نجات دهد. ما همه براى آلمان سينه مى زديم... آلمانى ها از انقلابيون همه ممالكى كه تحت تسلط انگليس يا روسيه يا فرانسه بودند، سعى داشتند مردمى را به آلمان جمع آورى كنند تا عده اى بر ضد فرانسه و عده اى بر ضد روس و انگليس كار بكنند. ما مشغول اين كارها بوديم...» (ص ۱۸۱ و ۱۸۶) فى الواقع طبق گفته خود تقى زاده بايد قبول كنيم او در اين دوره يك ژرمانوفيل واقعى بوده است، اما فردوست در كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوى اين حركت را سياست شبكه هاى جاسوسى بريتانيا مى شمرد و تأكيد دارد كه تقى زاده حتى در اين زمان هم ذره اى دست از انگلوفيل بودنش نكشيده بود و براى تامين نظر جاسوسى انگلستان دست به اين حركت زده بود (ج، ۲ ص ۷۲) در هر حال تقى زاده در برلين جمعى از ايرانيان ملى گرا و موثر را از نقاط مختلف، دور خود جمع كرد و نشريه كاوه را منتشر ساخت. اين هيأت كه به نام «كميته مليون ايرانى در برلن» معروف گشت، از مشاهيرى همچون محمدعلى جمالزاده، علامه محمد قزوينى، محمدعلى فروغى (ذكاءالملك) و پروفسور ادوارد براون (شرق شناس شهير انگليسى) و چندى هم حيدرخان عمواوغلى، تشكيل شده بود، كه همگى براى كاوه مقاله مى نوشتند، اما چهره اصلى كميته مليون ايرانى و مجله «كاوه» سيدحسن تقى زاده بود. نخستين شماره «كاوه» روز چهارم بهمن ۱۲۹۴ برابر ۲۴ ژانويه ۱۹۱۶ انتشار يافت و به دنبال آن ۳۵ شماره با حمايت مالى دولت آلمان و پيش از پايان جنگ منتشر شد كه در حقيقت دوره اول انتشار كاوه را شامل مى شود. مضمون اساسى اين دوره مجله «كاوه» ، افشاى جنايت هاى بريتانيا و روسيه، تبليغ پيروزى هاى آلمان و عثمانى، ترويج پيشرفت هاى اجتماعى آلمان و انتشار اظهارنظرهاى مختلف، از جمله فتاوى علماى نجف در حمايت از آلمان و عثمانى بود. چنان كه دكتر عباس ميلانى در مقاله اى در كتاب «تجدد و تجددستيزى در ايران» نوشته است، «گردانندگان» كاوه «در اين دوران، گاه در كار تجليل از دولت آلمان راه افراط مى پيمودند و مثلاً كار را به جايى رساندند كه امپراتور آلمان را» دوست بلند جايگاه و پشتيبان عالم اسلام «خواندند و او را منجى و مسيحى دانستند كه ستاره نجات» سرزمين كهن كوروش «و» مظهر عظمت و فرزانگى «آن ديار است.» (ص ۱۷۴) اما با پايان جنگ و شكست آلمان و عثمانى، دوران ديگرى از فعاليت مجله آغاز شد كه «كاوه» را به يكى از درخشان ترين نشريات تاريخ مطبوعات ايران بدل كرده است. مجله «كاوه» تمركز خود را در دوره جديد بر انتشار مقالات علمى، ادبى و تاريخى گذاشت و هدف خود را «خدمت به حفظ مليت و وحدت ملى ايران» ، «مجاهدت در پاكيزگى و حفظ زبان و ادبيات فارسى» ، «تقويت بازارهاى داخلى و خارجى» براى آثار ادبى ايران، «ترويج تمدن اروپايى» و «جهاد بر ضد تعصب» اعلام كرد. داستان معروف «يكى بود يكى نبود» جمالزاده كه نخستين داستان مدرن فارسى شناخته مى شود، به ضميمه «كاوه» منتشر شد. همچنين «گنج شايگان» و «تاريخ روابط ايران و روس» كه جمالزاده اولى را با شيوه علمى جديد به بررسى اوضاع اقتصادى ايران اختصاص داد و دومى را به تاريخ روابط ايران با همسايه شمالى، ضميمه كاوه بود. اولين بررسى هاى جديد و درخشان در مورد شاهنامه و فردوسى نيز به قلم سيدحسن تقى زاده در كاوه انتشار يافت. پاره اى از مهمترين آثار علامه محمد قزوينى در دوره دوم «كاوه» چاپ شد. «كاوه» شايد نخستين نشريه فارسى زبان بود كه شيوه «اشتراك» را به خوانندگانش پيشنهاد كرد. اما از همه اينها مهم تر نقش «كاوه» در ترويج تجدد و نگاه مدرن به پديده هاى جهان بود. اين مجله براى نخستين بار شيوه علمى شطرنج را معرفى و ترويج كرد چراكه در نظر گردانندگان كاوه، شطرنج هم بخشى از تجدد فرهنگى بود كه انتشار آن سياست اين دوره كاوه را تشكيل داده بود. دكتر ميلانى در مقاله خود (مجله كاوه و مسئله تجدد) نمونه هاى جالبى از مقالات كاوه نقل كرده كه در آن مقايسه اى مصداقى و روشنگر ميان نگاه مدرن غربى و نگاه سنتى شرقى صورت گرفته است. مثلاً نشان داده شده است در جايى كه شرقى ها رود نيل را رودى مى دانند كه از زير ديوار بهشت سرچشمه مى گيرد و به گنبدى طلايى مى ريزد، غربى ها نيل را رودى مى شناسند كه ۶۳۹۷ متر طول دارد، در مصر جارى است و به درياى مديترانه مى ريزد. حتى نخستين اشارات به ضرورت بازخوانى بنيان هاى دينى اسلام و آنچه بعدها به «روشنفكرى دينى» تعبير شد، در «كاوه» ديده مى شود. اما در ميان تمام نوشته هاى كاوه، يك جمله از تقى زاده كه شايد از آن بتوان به عنوان مانيفست فكرى و فرهنگى او در اين دوره ياد كرد و بعدها باعث شرمندگى و حتى استغفار او گشت بيش از بقيه مطالب در يادها مانده است. تقى زاده در اين جمله معروف كه سياست فرهنگى روزنامه را نيز تشكيل مى داد گفت: «ايران بايد ظاهراً و باطناً، جسماً و روحاً فرنگى مآب شود و بس» و فقط در اين ميان روى تنها چيزى از ايران كه سخت متعصب بود و آن را استثنا مى دانست، زبان و ادبيات فارسى بود.
• ازدواج و مأموريت هاى سياسى
تقى زاده در اين مدت (اقامت در آلمان) از جانب دولت به چند مأموريت سياسى هم رفت كه از همه مهمتر سفر او به مسكو براى مذاكره در باب عقد قرارداد تجارتى بود. سيدحسن تقى زاده روز سوم بهمن سال ۱۳۰۰ از سوى دولت ايران مأموريت يافت براى انجام مذاكرات تجارى و كنسولى با دولت اتحاد جماهير شوروى به مسكو سفر كند. او از برلين به مسكو رفت و ساير اعضاى هيأت مذاكره كننده نيز مدتى بعد از تهران حركت كردند و به او پيوستند. مذاكرات دو طرف حدود يك سال و نيم به طول انجاميد اما چندان موفقيت آميز نبود. مهمترين دشوارى كه پيش روى مذاكره كنندگان بود و باعث كند شدن روند كار شد، بدگمانى دولت هاى ايران و شوروى به يكديگر بود. از يك سو مسكو هيأت حاكمه ايران را (در فضاى پس از كودتاى ۱۲۹۹) متمايل به سياست بريتانيا ارزيابى مى كرد و از سوى ديگر تهران رفتار سلطه جويانه روسيه سابق را به ياد داشت و شباهت هائى ميان برخوردهاى دولت شوروى با آن مى يافت كه خوشايند نبود. به گفته تقى زاده: «پس از ورود به مسكو چون ديدم اعضا و اجزاى كار براى كمك فرستاده نشده، به تهران تلگراف كردم. در نتيجه چند نفر [از جمله على سهيلى كه بعدها وزير خارجه و نخست وزير شد] به مسكو براى كار در زير دست من فرستادند... از سوى خود روس ها [نيز] چند نفر براى مذاكره معين شده بودند... داستان مذاكرات ما در باب عقد عهدنامه تجارتى بسيار مفصل است و يك سال و نيم طول كشيد. عاقبت با مشكلات زيادى كه در بين بود در متن عهدنامه موافقت حاصل شد و عازم امضاى عهدنامه از طرفين بوديم كه كابينه وزراء در تهران تغيير يافت و مشيرالدوله (ميرزا حسن خان پيرنيا) رئيس الوزراء شد و با امضاى عهدنامه موافقت نكرد.» سفر ديگرى هم به انگلستان رفت كه و با مك دانلد كه دولت كارگرى تشكيل داده بود و احتمال مى رفت سياست معتدلى را در قبال ايران در پيش گيرد به مذاكره پرداخت. در همين دوران بود كه در مراجعت از مسكو به برلين، با زنى آلمانى كه متولد ۲۶ سپتامبر ۱۸۹۵ در شهر ماگه بورگ آلمان بود، ازدواج كرد و نامش را عطيه (اديت) گذاشت و به رغم اينكه، هيچگاه در زندگى خود صاحب فرزند نشدند، اما تا پايان عمر مثل دو همراه وفادار در كنار هم ماندند. در همين اثنا در انتخابات دوره چهارم مجلس به نمايندگى انتخاب شد اما نپذيرفت و به ايران نيامد. تقى زاده تا سال ۱۳۰۳ شمسى يعنى جمعاً حدود نه سال در آلمان ماند و پس از پايان گرفتن جنگ جهانى و در حالى كه ايران، مزه يك كودتا (سوم اسفند) و صعود گام به گام رضاخان از نردبان قدرت را چشيده بود و در زمانى كه به عنوان وكيل براى پنجمين دوره مجلس انتخاب شده بود، در تابستان ۱۳۰۳ شمسى وارد تهران شد.
• وكالت مجلس پنجم، امضاى قرارداد نفت و خروج دوباره از ايران
در مجلس پنجم تقى زاده برخلاف ادوار گذشته، نماينده اى سخنور، پرشور و دلير نبود و مواضعش كاملاً محافظه كارانه شده بود كه شايد بر اثر انباشت تجارب سياسى اين چند سال بوده باشد. به هر حال مهم ترين كار مجلس پنجم، تصميم گيرى بر سر الغاى سلطنت قاجار و انتقال سلطنت به رضاخان پهلوى بود. تقى زاده از جمله نمايندگان اقليت مجلس (به همراه مصدق، مدرس، حسين علا و يحيى دولت آبادى) بود كه به مخالفت با تغيير سلطنت و خلع قاجاريه برخاست. البته سخنانش از ديگر نمايندگان اين طيف متعادل تر بود و ضمن برشمردن خدمات رضاخان تغيير سلطنت را به مصلحت ندانست و با آن مخالفت كرد. به هر حال مجلس پنجم رأى به اين تغيير و تحول داد و پس از آن تقى زاده و ديگر نمايندگان مخالف، دو ماه در جلسات حضور نمى يابند، تا در پايان دوره پنجم (به رغم ميل مصدق) به اين قهر خود پايان داده و در جلسات حاضر شدند (زندگى توفانى، ۲۰۴) تقى زاده بارها در خاطرات خود در اين مقطع، به تمكن مالى مصدق و نياز مالى خودش اشاره مى كند و مى گويد كه مصدق امكان قطع همكارى با حكومت را داشت اما من به دليل نبود درآمدى ديگر، مجبور به همكارى با سلطنتى شدم كه خودم با او مخالفت كرده بودم. تقى زاده حتى به پيشنهاد كمك مالى مصدق به خودش و عدم قبول اين كمك هم اشاره مى كند. در هر حال در دوره ششم مجلس شوراى ملى نيز، كه اكثر نمايندگان مستقل از نامزدى منصرف شدند و حتى يك رأى هم براى مدرس خوانده نشد، تقى زاده به عنوان نماينده تهران انتخاب شد، كه تا پايان اين دوره نماينده بود ولى كار شاخصى صورت نداد. در سال ۱۳۰۷ ش، به پيشنهاد تيمورتاش او استاندار خراسان شد و سال بعد نيز با سمت وزير مختارى به لندن رفت. مأموريت او در لندن چندماهى بيشتر طول نكشيد و در فروردين ۱۳۰۹ش با عنوان وزير طرق و شوارع (راه كنونى) وارد كابينه مخبرالسلطنه هدايت شد و در مردادماه همان سال به وزارت ماليه، در عين كفالت وزارت طرق منصوب شد. اما مهم ترين فراز زندگى او در اين دوره مربوط به الغاى قرارداد دارسى و تمديد دوباره آن براى مدت طولانى تر است. فى الواقع رضا شاه از چندى قبل به دلايل مختلف، كه شايد مهمترين آنها كسرى بودجه و نياز مبرم به پول بيشتر براى هزينه هاى جارى مملكت و -به گفته تقى زاده- ترساندن انگلستان و اينكه به آنها بفهماند كه ديگر مأمور آنها نيست، است؛ سر ناسازگارى با انگلستان بر سر قرارداد دارسى گذاشته بود و معتقد بود اين وسط سر ايران كلاه مى رود و هرچه انگليسى ها مى گفتند از مدت قرارداد چيزى نمانده (۲۸ سال) و براى تمديد مجدد، طرفين خواسته هاى خود را مطرح مى كنند؛ به گوشش نمى رفت تا نهايتاً در شب ۶ آذر ۱۳۱۱ با حضور در جلسه دولت و با يك صحنه سازى و انداختن پرونده مكاتبات نفتى در بخارى به اعضاى دولت هشدار مى دهد كه از اينجا خارج نمى شوند مگر الغاى دارسى را اعلام دارند. در همان روز تقى زاده- وزير دارايى- نامه اى به شركت نفت ايران و انگليس مى نويسد و رسماً الغاى يك طرفه دارسى را اعلام مى كند اما پس از چند ماه گفت وگو ميان دو كشور در تاريخ ۷ خرداد ۱۳۱۲ پاى قراردادى جديد را كه مدتش ۶۰سال بود و به مراتب در حفظ حقوق و منافع ايران ضعيف تر از دارسى بود و از لحاظ داشتن ابهامات حقوقى بسيار بدتر از آن، امضا كرد. با اين امضا براى ساليان دراز لعن و نفرين و تمسخر سياسى را براى خودش خريد، به نحوى كه بعدها در دوره پانزدهم مجلس و در جواب عباس اسكندرى كه لب به انتقاد از او گشوده بود، آن را اشتباه بزرگ رضاشاه ناميد و خود را آلت فعل و مسلوب الاختيار خواند ولى اين برداشت هيچگاه مقبول نظر فعالان سياسى نيفتاد و به تعبيرى بعد از انعقاد قرارداد جديد وجهه او به صفر تنزل كرد و در محافل سياسى از او به «آلت فعل» ياد مى كردند. اندكى بعد از امضاى قرار داد (۱۳۱۳ ش) از وزارت دارايى كنار رفت و به وزير مختارى ايران در فرانسه رسيد و دوباره مرحله اى ديگر از مهاجرتى بلندمدت را شروع نمود. بعد از مدتى از سفيرى در فرانسه هم كنار گذاشته شد و شش سال را فقط به امور تحقيقاتى و تدريس و تحقيق در كمبريج و ديگر مراكز علمى گذراند كه به نوعى پرثمرترين سال هاى علمى او را تشكيل داد و تقى زاده دانشمند محصول همين سال ها بود. بعد از اشغال ايران در شهريور۱۳۲۰ و سقوط رضاشاه به سمت سفير در لندن رسيد و همچنين به رياست هيأت ايرانى در سازمان ملل -كه دعواى ايران را عليه تجاوز و اشغال روسيه در شوراى امنيت دنبال مى كرد- مى رسد و در شوراى امنيت از ايران دفاع مى كند و در سال ۱۳۲۳ ش به مقام سفيركبير در لندن ارتقاءمى يابد. در اين دوره است كه فريدون آدميت- كه بعدها به يكى از سرسخت ترين منتقدانش تبديل شد- به عنوان كارمند زير دستش در سفارت ايران در لندن، مشغول كار مى شود. آدميت بعد ها در خاطرات خود از كج فهمى هاى تقى زاده در سياست و مزاج انگليسى پرست او مى گويد و حتى اشاره دارد كه تقى زاده به رغم اينكه خود محقق بود اما شخصيت يك پژوهشگر را نداشت و هر سندى را كه به نفعش نبود مى سوزاند و از بين مى برد و فقط آنهايى را كه مفيد به حال خود بود نگه مى داشت. (مجموعه مقالات آدميت، ص ۱۳۲ تا ۱۳۹) تقى زاده تا سال ۱۳۲۶ به مدت چهارده سال در خارج از كشور به سر برد و در اين سال به كشور بازگشت و در انتخابات پانزدهم مجلس، به نمايندگى از مردم تبريز روانه مجلس شوراى ملى شد.
• مجلس پانزدهم، سنا و خداحافظى از سياست
در حقيقت تقى زاده به اين اميد به ايران بازگشت كه شايد خاطره قرارداد نفت از اذهان پاك شده باشد، اما در همان اواخر مجلس چهاردهم و مجلس پانزدهم، مورد هجمه سخت منتقدان و مخالفانش به ويژه دكتر مصدق و عباس اسكندرى قرار گرفت و در اين دوره بود كه مجبور شد طى نطقى، ضمن دفاع از خود به شرح ماجراى قرارداد بپردازد. اين دوره از نمايندگى برايش چيزى جز شنيدن نطق هاى جنجال برانگيز مخالفان كه او را متهم به خيانت به كشور مى كردند در پى نداشت. و او هم ديگر آن تقى زاده سابق نبود و سال ها بود كه شور و اشتياق جوانى را از كف داده بود. در سال ۱۳۲۸ شمسى، كه نخستين انتخابات سنا برگزار شد به عنوان يكى از سناتورهاى تهران راهى اولين دوره سنا شد. در دوره دوم نيز سناتور تبريز شد و به همين منوال تا پايان دوره چهارم كه در مهر ۱۳۴۶ شمسى به اتمام رسيد همچنان سناتور ماند و چند سال نيز رياست آن را عهده دار بود. شايد مهمترين اتفاق اين دوران ملى شدن صنعت نفت بود؛ كه تقى زاده به عنوان سناتور، موضعى عقلانى و دورانديشانه در برابر آن اتخاذ كرد و به رغم اينكه در همه محافل به عنوان يك انگلوفيل تمام عيار شناخته مى شد و روابط شخصى اش با مصدق هم چندان تعريفى نداشت، نه تنها به مخالفت و كارشكنى در كار دولت ملى نپرداخت، بلكه در مقاطعى حمايت هائى هم از آن كرد و از جمله افرادى است كه مى توان به جرأت گفت كه در جريان كودتا بر عليه حكومت ملى به هيچ عنوان دخيل نبوده است، هرچند سال هاى بعد از كودتا، به جرگه مدافعان سياست هاى آمريكا پيوست. به يك تعبير كلى مى توان گفت كه او در نهضت ملى شدن نفت هيچ سهمى نداشت، اما كارشكنى هم نمى كرد. به هر حال در مهرماه سال ۱۳۴۶ با پايان يافتن دوره چهارم سنا، به دليل بيمارى كه از چندى قبل او را فلج و روى صندلى چرخدار نشانده و ضعيف كرده بود، از صحنه سياست براى هميشه خداحافظى كرد. تقى زاده در سال هاى پايانى عمر، خانه بزرگ خود را در دروس شميران ترك كرده بود و براى نزديكى به عمارت سنا، منزل استيجارى شماره ۱۵ خيابان نيكو- منشعب از خيابان ويلا و فيشرآباد- را به عنوان محل سكونتش برگزيده بود. تقى زاده و همسرش هيچگاه در زندگى صاحب فرزند نشدند و سال هاى آخر، به همراه عطيه- همسر آلمانى الاصلش- و يك آشپز و راننده، زندگى آرام و ساكنى را گذراند.
• پرده آخر
ساعت پنج بعد از ظهر روز سه شنبه، هفتم بهمن ماه ۱۳۴۸ شمسى، عطيه در كنار بستر شوهر و در سكوت خانه اى كه هيچگاه رنگ فرزند را به خود نديد، آخرين دقايق را در كنار همسرش گذراند و ساعتى بعد، خبر فوت قديمى ترين سياستمدار ايرانى، در محافل خبرى پيچيد. جنازه اش را روز چهارشنبه، ۸ بهمن ماه، ۱۳۴۸ پس از تغسيل در مسگرآباد، براى تشييع جنازه به مسجد سپهسالار منتقل كردند و فرداى آن روز در گورستان ظهيرالدوله شميران به خاك سپرده شد. هم اكنون در كنار سنگ قبر تقى زاده يك سنگ ديگر وجود دارد به نام عطيه (اديت) تقى زاده- زوجه سيدحسن تقى زاده- كه خيلى ها به اشتباه تصور مى كنند همسرش هم در آنجا خفته است، در صورتى كه با كمى دقت مى توان فهميد كه تاريخ فوت، روى آن قيد نشده است. همسرش تا زمان انقلاب در ايران بود و دست نوشته هاى تقى زاده را كه وصيت كرده بود تا ده سال بعد از مرگش همچنان محفوظ بماند، نزد خود داشت تا اينكه در سال ۱۳۵۸به انگلستان رفت و نسخه اصلى دست نوشته ها را در لندن، به دست ايرج افشار داد كه بعدها تحت عنوان «زندگى توفانى» به چاپ رسيد.
• تقى زاده در يك نگاه:
ماشاءالله آجودانى در مشروطه ايرانى در باره سيدحسن تقى زاده مى گويد: «گرچه مشروطه ايرانى، تاب پاره اى از تندروى هاى او و اشتباهات حزب دموكرات را نداشت، اما نمى توان از نقش پراهميت او در ايجاد و استقرار جامعه قانونى و مدنى در ايران چشم پوشيد، يا كارنامه مخالفان را از اشتباهات بزرگ مبرا جلوه داد. در تاريخ نگارى معاصر در حق تقى زاده ناروايى هاى بسيار شده است. اينك زمان آن رسيده است كه رها از حب و بغض هاى شخصى، پستى و بلندى كارنامه زندگى سياسى او را بدون پيشداورى و توطئه پندارى هاى مرسوم وطنى به نقد بگيريم. ترديد ندارم كه يكى از درخشان ترين فصل هاى كارنامه او به تلاش ارجمندى اختصاص خواهد يافت كه سربلندى ايران را در استقرار جامعه قانونى و گسترش جامعه مدنى و دستاوردهاى والاى دموكراسى جست وجو كرد.» (ص ۴۳۷ و ۴۳۸)

بازگشايى پرونده على اصغر بر وجردى معروف به اصغر قاتل
صبح يكشنبه دهم د ى ماه سال ۱۳۱۲ بيابان هاى شترخان تهران نزديك محله نجف آباد:
چوپان، گله را نگه مى دارد. سگ گله، براى مواظبت، گله را مدام دور مى زند. پسرك، ازجوى آب زلالى كه از كنار خرابه مى گذرد مى پردو داخل خرابه مى شود وارد چهار طاقى ويران مى شود. يك دفعه خشكش مى زند. آن گوشه سربريده يك پسربچه است. فريادى مى كشد. بيرون مى پرد. شديدا ترسيده است. يك نفس تانجف آباد مى دود و فرياد مى زند:
- يه سر بريده... يه سر بريده... سر بريده يه سربريده... يه... بچه س... ساعت ۱۰ مأمورين تامينات، (آگاهى آن زمان) قلعه خرابه را محاصره مى كنند. اژان ها، دور تا دور قلعه را گرفته اند تاكسى به قلعه خرابه نزديك نشود. سر بريده مربوط به يك پسر بچه است كه چشم هايش را به طرزفجيحى بيرون آورده اند. مفتش (كارآگاه آن زمان) به آسپيران ها (پاسبان ها) دستور مى دهداطراف را خوب جستجو كنند، تا جسد پسر بچه هم پيدا شود. جسد پسر بچه در دو مترى سر بريده به طور سطحى دفن شده است كه عريان به صورت دمرو چال شده. جستجو براى به دست آوردن لباس هاى مقتول، آغاز مى شود و يك باره مأمورين تامينات جنازه طفل ديگرى برمى خورندكه سرش از پشت بريده شده و لباس كثيف وپاره اى به تن دارد. شلوار كهنه اى روى جسدافتاده است. جستجو بيشتر مى شود، موجب پيداشدن سر پسر بچه سوم شده و در چهار طاقى سوم جسد عريان او نيز توسط مأمورين كشف مى گردد و با جستجوى بيشتر يك تكه استخوان كه قاتل، با آن زمين را براى مدفون نمودن جسداول كنده است پيدا مى شود. در طبيب قانونى (پزشك قانونى) قتل جوان ۱۳ ساله ر ا در دوهفته قبل از كشف، جوان ۱۸ ساله را، ۸ روز قبل از كشف و جوان ۱۵ ساله را ۲۴ ساعت قبل ازكشف تشخيص مى دهد. ۵۰ روز بعد در ۲۳ بهمن ماه سال ۱۳۱۲ شمسى، در حوالى ميدان جلاليه (پارك لاله فعلى) كله جوانى پيدا مى شود كه حيوانات گوشت آن را خورده و استخوان جمجمه مانده است. مأموران جستجوى وسيعى رابراى يافتن تنه جنازه آغاز كه اين جستجو ۵ روزطول مى كشد و موفقيتى حاصل نمى شود. در ۲۸بهمن ماه جنازه جوانى سى ساله در قنات امين آباد در قلعه دولت آباد كشف مى شود كه در دهانه قنات گير كرده و مانع جريان آب شده. طبيب قانونى وقوع قتل را يك هفته قبل از پيدايش جسد اعلام مى كند.
مأموران كه با جسد، جديدى روبرو شده اند به دنبال سر جسد جستجو را آغازمى كنند، با توجه به اين كه اين قتل ها، آن هم درنقاط پشت دروازه هاى تهران، (شترخان، حدود ۶كيلومترى ميدان محمديه يا اعدام فعلى بوده چون در آن زمان نزديك ميدان، دروازه حضرت عبدالعظيم بوده، دروازه دولت آباد، دورازه ديگر ورودى تهران بوده و قنات هاى امين آباد به دروازه دولت آباد خيلى نزديك بوده اند. ميدان جلاليه كه محل مانورها و تجمعات مردمى بوده، محل پارك لاله فعلى بوده كه در آن موقع تا ميدان انقلاب شهر بوده و پارك لاله خارج ازشهر... وحشت عجيبى در تهران ايجاد شد. همين مسئله مسئولان عدليه (پاركه) (دادگسترى را درآن زمان عدليه دادگاهى و يا دادگاه را پاركه مى گفتند) و نظميه (نيروى انتظامى) را بر آن مى دارد كه با جديتى بيشتر، قاتل يا قاتلين راشناسايى و دستگير كنند. تا مدتى هيچ توفيقى حاصل نمى شود. وقتى مأموران تامينات با اجيركردن مقنى در قنات هاى مجاور، قناتى كه تنه جسد جوان در آن پيدا شده به دنبال سر جسدمى گردند، پنجشنبه و دهم اسفند ماه سال ۱۳۱۲ دو نفر از مفتش هاى تامينات (كارآگاهان)، كه با چند مقنى در چند قنات به جستجوى سر مشغولند، دو ساعت قبل از ظهر يك نفر را مى بينند كه در يك دست، يك سينى پر از باميه و يك پيت حلبى جاى بنزين (در آن زمان بنزين و نفت را در ظروفى مثل ظرف روغن نباتى ۱۷ كيلويى مى ريختند و به آن پيت بنزين مى گفتند) ازبيراهه هاى قنات امين آباد در حال عبور است ويك پشته حمالى نيز در كول خود دارد. دو مفتش به وضعيت او مظنون مى شوند كه اگر حمال است پس سينى باميه چيست و اگر باميه فروش دوره گرد است پس پشتى حمالى چيست؟
در ضمن حركت او طورى است كه نشان مى دهد، دلش نمى خواهد مأموران متوجه او شوند. دومفتش كه به سوى او مى روند، شخص مظنون راه خود را كج مى كند، تا از راهى ديگر برود. ماموران ديگر كه با لباس مبدل بوده اند او رادستگير مى كنند. دربازرسى از داخل پيت بنزين يك جفت كفش، يك كلاه و يك پيراهن و يك شلوار همگى مستعمل پيدا مى كنند، در درز كوله پشتى او يك سوزن جوال دوز و يك قبضه كاردبه دست مى آيد وقتى از او مى پرسند، اينهاچيست؟ جواب مى دهد:
- يك پيراهن و شلوار را به مبلغ سى شاهى (۱‎/۵ريال) در حضرت عبدالعظيم خريده، كفش و كلاه را در جاده پيدا كردم. مظنون را به كميسارياى مربوطه مى برند. (كميساريا همان كلانترى است) واز آنجا هم او را به تامينات منتقل مى كنند. مظنون خود را به نام على اصغر فرزند على ميرزا اهل بروجرد ساكن تهران معرفى مى كند و آدرس خانه اش را كاروانسراى رضاخان در ناحيه ۵تهران اعلام مى كند.
ماموران از افراد حاضر در كاروان سراى محل اقامت او بازجوئى مى كنند. در اين بازجوئى آنان اعلام مى كنند كه:
- در شب نهم اسفند ۱۳۱۲ پسر بچه اى پانزده، شانزده ساله، ميهمان على اصغر بوده، شب را دراتاق او خوابيده كه على اصغر او را برادر خودمعرفى كرده است.
ماموران، لباس ها را به آنان نشان مى دهند و آنان مى گويند كه لباس ها در تن همان پسر بچه بوده است. كه با اين تفاصيل على اصغر را به تامينات برده و از او اقرار مى گيرند:
- لباس ها مربوط به على اهل روستاى مانيزان ملاير است كه دو سه روزى با على اصغر بوده، على اصغر براى او سينى و باميه خريده بود تا بفروشدشب او را به منزل برده، پس از تجاوز او را كشته است.
على اصغر كه بعدها معروف به اصغر قاتل يا اصغربروجردى مى شود، در اعترافات خود به ۸ فقره قتل در تهران به تنهايى و ۲۵ قتل در بغداد با همدستى افرادى ديگر اعتراف مى كند.
على اصغر بروجردى كه بود؟
على اصغر در سال ۱۲۷۲ شمسى در بروجرد به دنيا آمده بود. آنطور كه شايع بوده، پدرش على ميرزا هم، دزد و راهزن گردنه گير و قاتل بوده، كه مجبور مى شود، كه در سال ۱۲۸۶ به بغدادعزيمت كند و زن و فرزندان خود را نيز به همراه خود ببرد.
على اصغر دو برادر و يك خواهر در آن زمان داشته. برادر بزرگش در بغداد قهوه خانه اى دايرمى كند كه على اصغر در آن قهوه خانه به كارمشغول مى گردد. اما، نوجوانى ناآرام و شروربوده كه دوبار به علت تجاوز به كودكان دستگير وبه علت كمى سن و گذشت شاكى ها آزادمى گردد. بالاخره دراوايل سال ۱۳۱۲ به اتهام كشتن ۲۵ كودك تحت تعقيب پليس عراق قرارگرفته و به ايران مى گريزد.
در حالى كه قبلا نيز به علت شرارت و انجام عمل لواط از طرف پليس عراق تحت كنترل بوده.

اعترافات على اصغر
على اصغر نزد مفتش (بديعى) رئيس شعبه اول اداره تامينات به جنايات تكان دهنده اش، اين گونه اعتراف مى كند.
او در اعترفات خود به قتل هشت پسر بچه اقرارمى كند كه به طرزى فجيع آنان را به قتل رسانده است، به طورى كه نوشتن آن را جايز نمى دانيم، چرا كه آنقدر وحشتناك است كه شايد شماخواننده گرامى، به وحشت بيفتيد، گرچه مى گويند اصغر قاتل كودكان بيشترى را به قتل رسانده است كه به آن قتل ها اعتراف نكرده است...
گفتنى است وى قتل هاى خود را در عراق آغازكرد و قتل هائى كه انجام داد، در زمان بازگشتن به ايران بود و...

قتل در عراق
درعراق در قهوه خانه برادرم هر چه پول مى گرفتم خرج اطفال ميكردم. مدتى هم درمساجد درس آجيل مى فروختم و با اطفال رابطه برقرار مى كردم تا اين كه به علت فريب دادن ۵بچه از فرزندان متمولين آنجا و فريب دادن آنهانه سال حبس كشيدم. پس از آزادى از برادرم خواستم كه برايم زن بگيرد ولى قبول نكرد. ديگرهميشه با اطفال بودم تا اين كه يك شب يك شاگرد نجار به نام حسن را فريب دادم با پنج نفرديگر به او تجاوز كرديم به خاطر همين دو سال حبس كشيدم و از طرف محكمه تحت نظر پليس بودم. هر شب پليس در خانه مى امد و بودن مرادر خانه كنترل مى كرد، تصميم گرفتم به هر پسرى كه تجاوز مى كنم، او را به قتل برسانم در بغداد ۲۵پسر را سر بريدم اغلب جنازه را در شط غرق مى كردم، برخى را هم دفن مى كردم، به قدرى ماهر شده بودم كه از سر بريدن هيچ آثارى نمى گذاشتم آخرين بچه را كه مى كشتم كودك ديگرى مرا ديد و به طرف شرطه دويد كه من از همانجا به ايران فراركردم.

محاكمه اصغر قاتل
يكشنبه ششم خرداد ماه ۱۳۱۳ شمسى محاكمه اصغر، ۴۱ ساله در بدايت (دادسرا) تهران آغاز ومدعى العلوم، ادعانامه خود را كه شرح قتل ها ودلايل مجرميت اصغر قاتل بود قرائت كرده و قرارمى شود روز سه شنبه ۱۵ خرداد على اصغر به وسيله وكلايش در ديوان عالى جنايى از خود دفاع كند و ۲ وكيل دادگاه براى او تعيين مى نمايند. دو ساعت و نيم قبل از ظهر روزپانزدهم خرداد ۱۳۱۳ محكمه عالى جنايى به رياست جوان و مركب از دكتر قاضى طبيعه، شيروانى و وجدانى با حضور سياسى مدعى العلوم استيناف، صفى نيا، معاون پاركه (دادگاه) استيناف، شهيدى منشى محكمه، دكتر فلانى طبيب قانونى عدليه، دكتر زمانى معاون طبيب قانونى و آقايان شريعت زاده و ملكى وكلاى متهم تشكيل مى گردد. پس از سوالات رئيس محكمه از على اصغر، وكلاى او به دفاع از او پرداخته و بالاخره پس از آخرين دفاع على اصغر، يك ربع بعدازظهر جلسه محاكمه ختم و رأى موكول به روز بعد مى گردد.
بالاخره در روز سه شنبه پانزدهم خرداد، ۲ساعت قبل از ظهر، درحالى كه از صبح زود مردم كثيرى در خيابان هاى اطراف، سالون، حياط وداخل عمارت ديوان عالى جنايى اجتماع كرده اند، على اصغر در حلقه مأمورين وارد دادگاه مى شود و رأى محكمه پس از شرح مختصر قتل ها به استناد مواد ،۱۷۰ ،۲۲۶ ۲۲۷ قانون مجازات عمومى او را مجرم شناخته وفق ماده ۲۲۶ به نه سال حبس و طبق ماد ه ۱۷۰ به اعدام محكوم مى گردد. با اعتراض على اصغر حكم به ديوان عالى تميز رفته و در آنجا حكم اعدام تأييدمى شود و بالاخره وزارت عدليه دستور اجراى حكم اعدام را صادر و روز چهارشنبه ششم تير ماه ۱۳۱۳ على اصغر بروجردى در ميدان سپه جلوى اداره تشكيلات كل نظميه مملكتى، يك ساعت قبل از طلوع آفتاب به دار مجازات آويخته مى شود.
در ساعت مقرر هنگامى كه جمعيت كثيرى از اهالى تهران در محل اجراى حكم جمع شده اند، اصغر را از در اداره تشكيلات نظميه به طرف محل اعدام آوردند. اصغر تا در اداره تشكيلات همچنان با جسارت است و مثل جلسات استنطاق به قهقهه مى خنديد و با شوخى و مزاح ازقتل ها ياد مى كند. ولى همين كه از در بيرون مى آيد، شاهد جمعيت و طناب دار مى شود، شروع به لرزيدن مى كند. او را به نزديك چهارپايه آورده. حكم محكوميت او قرائت مى گردد. مدعى العموم به او تكليف مى كند روى چهار پايه رود. او مى گويد:
- من چند ولگرد و مجهول الهويه را كشتم، شما به خاطر آن ها مرا مى كشيد؟
بعد او را روى چهارپايه برده، طناب دار را به گردن انداخته، او را به دار مى كشند. در بالاى دار، چند دقيقه دست و پا مى زند سپس بى حركت و معلق در بالاى دار تكان مى خورد تاعبرتى باشد براى جنايتكاران، تومار على اصغر بروجردى معروف به اصغر قاتل ۴۱ ساله دراينجابسته مى شود.

نيلوفر كسرى
ضياء السلطنه
شاه بيگم خانم يكى از دختران فتحعليشاه از زن يهوديش، به نام مريم خانم بود. مريم خانم از زنان آغا محمد خان قاجار بود كه به دليل زيبايى بسيار مورد توجه فتحعليشاه و برادرش حسينقلى خان قاجار قرار گرفت و يكى از عوامل عمده اختلاف بين آن دو گرديد. اين اختلاف در نهايت منجر به كورى و قتل حسينقلى خان شد. شاه بيگم خانم ملقب به ضياء السلطنه از همان بدو تولد نزد مهد علياى بزرگ والده فتحعليشاه بزرگ شد. رفتار و سلوك مهد علياى بزرگ (مادر فتحعليشاه) در او تأثير فراوان گذاشت. بعد از فوت مهد علياى بزرگ جواهرات و وسايل تجمل او به ضياء السلطنه واگذار شد. درباره او نظريات مختلفى ابراز شده است. اسماعيل رايين در كتاب خود مى گويد: «ضياء السلطنه زشت رو، قد كوتاه، بد قواره و بد خوى بود. اين خانم به دليل داشتن اين خصوصيات تا چهل و پنج سالگى شوهر نكرد، كسى حاضر نبود با وى سر كند.»
اما گويا اسماعيل رايين در اين نظريه خود به راه خطا رفته است. چه شيوه ازدواجهاى عصر قاجار، به ويژه ازدواجهاى دختران شاه به ميل پسر و دختر نبوده و بيشتر به دلايل و مقاصد سياسى انجام مى يافت، نه به دليل زيبايى، چه دختر شاه با خود سيلى از ثروت و مكنت و امتيازات فوق العاده به خانه داماد مى برد. از سويى ديگر مادر ضياء السلطنه به زيبايى معروف بود و فتحعليشاه نيز از شاهان خوبروى قاجارى بود.
قدر مسلم زندگى با مادر فتحعليشاه كه از قدرت بسيار زيادى در دربار برخوردار بوده، تأثيراتى چشمگير در ضياء السلطنه داشته و علاوه بر اينكه خصوصيات اخلاقى او مطبوع عامه نبوده، خود نيز به دليل داشتن قدرت بسيار زياد در دربار فتحعليشاه، مايل به ازدواج با هر كسى نبود. وى تا زمان فوت فتحعليشاه راضى به ازدواج نشد و پس از مرگ پدر، در سن سى و هفت سالگى به دستور محمد شاه همسر حاجى ميرزا مسعود وزير امور خارجه شد.
شبى كه از حرمخانه بيرون مرحوم شاهنشاه خلد جايگاه محمد شاه به ديدن ضياء السلطنه تشريف فرما شدند، تمام شاهزادگان تا خانه وزير آغاسى و ميرزا مهدى امام جمعه اعلى الله مقامه براى اجراى عقد آمدند. خود ضياء السلطنه از عقب پرده صحبت و احوالپرسى از آنها مى نمود و به حاجى ميرزا مى گفت: چون شما از عرفان دم مى زنيد و از طرف حاجى ميرزا مسعود وكالت داريد، وكيل من هم بايد ميرزا نصرالله صدور الممالك باشد كه سالك طريقت است.
ضياء السلطنه زنى مدير و بادانش و با سياست بود. او املاك زيادى داشت كه خود به تنهايى آنها را اداره مى نمود. عضدالدوله در كتاب خود از او به عنوان يكى از ملاكان بزرگ نام برده است. ضياء السلطنه در خطاطى و نگارش بسيار استاد بود. وى محبوب پدر و مورد اعتماد كامل او بود. دستخطهاى فتحعليشاه را مى نوشت. به ويژه نوشتن كليه نامه هاى محرمانه شاه به عهده او بود. وى كتاب ادعيه و زيارت متعدد نوشته است.
عموم برادرها به او احترام تمام مى گذاشتند و عباس ميرزا نايب السلطنه اين بيت را به ضياء السلطنه نگاشت:
اى ضياء السلطنه روحى فداك
صد گريبان كرده ام در هجر تو چاك
و فتحعليشاه در مدح او سرود:
نور چشم من ضياء السلطنه
يكشبه هجر تو بر ما يك سنه
ضياء السلطنه زنى مدبر بود و در جشن تولد شاه تمام اهل حرمخانه و كليه شاهزادگان مهمان او بودند. در اين روز يك پارچه جواهر ممتاز از طرف شاه به وى اهدا مى شد. وى در تمام جشنها ملازم پدرش بود و در سرودن اشعار مانند خط نسخ تبحرى كامل داشت. در تاريخ عضدى به اين مسئله اشاره شده است كه او هنگامى كه پدرش مصرع «قدح در كف ساقى بى حجاب» را گفت بلا فاصله مصرع «سهيلى است در پنجه آفتاب» را بيان نمود. حتى اگر اين مصرع متعلق به كس ديگرى باشد وى چنان با سرعت آن را بيان نمود كه اولى تر از ديگران است!!

صفحه اول
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
آخر هفته
حوادث
فال هفته
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   •   مقاله ها   • 
•   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   •   ورزش   • 
•   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   تحقيق   • 
•   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •