|
على ميرفطروس: تاريخ ايران، تاريخ دردناك گُسست ها و انقطاع هاى متعدّد است
* بر خلاف نظر دكتر آرامش دوستدار، جامعه دينخو اساساً نمى تواند زكرياى رازى، ابن راوندى، ابومشعر مُنجّم بلخى، خوارزمى، عمرخيّام، كوشيار گيلانى، ابن سينا، ابوريحان بيرونى و... پرورش دهد.
* عشق و علاقه به آرمان هاى شريف و عدالتخواهانه است كه در طول هزار سال ملّت ما را به شاهنامه فردوسى پيوند داده است و اگر امروز نيز تعلّق خاطرى به شاهنامه فردوسى وجود دارد نشانه آرزوى ملّت ما براى استقرار صلح، آزادى، عدالت، مدارا و رهائى ملى است.
* ما اينك با شكست تاريخ ايدئولوژيك يا ايدئولوژيك كردن تاريخ روبرو هستيم.
* به تمدن هاى تاريخى بايد بطور تاريخى نگاه كرد. بنابراين: با نگاه به ضعف و زبونى يونان معاصر يا ايران امروزى، نمى توان تاريخ و تمدّن ايران يا يونان را نفى و انكار كرد.
|
|
ميرفطروس
|
مقدمه:
اگر بخواهيم روشنفكران ايرانى معاصر را با يك ويژگى سلبى عام معرفى كنيم، ضد ايدئولوژى بودن آنهاست. ديگر در ميان آنان از پارادايم غرب-شرق، بازگشت به خويشِ پرشكوه دينى يا غيردينى، مبارزه با امپرياليسم آمريكا و امثال اينها خبر چندانى نيست و جاى آن را ديدى جهانى تر گرفته كه بر صلح، مدارا، پلوراليزم و مرام دموكراتيك تأكيد مى كند.
دكتر على ميرفطروس را بايد بى شك از اين دسته روشنفكران شمرد. يك وجه بارز آثار او از پيش از انقلاب تا كنون هشدار در برابر سلطه دين در حكومت بوده كه نشان مى دهد چه زود به خطرات پيوند دين و سياست پى برده است. ميرفطروس از اين جنبه هم ممتاز است كه بى آنكه دچار شوونيسم ملى و نژادپرستى شود به بررسى و نقد تاريخ و فرهنگ ايران مى پردازد و اين در نقدى كه در همين مصاحبه بر نظريه دينخويى آرامش دوستدار وارد مى كند به بهترين شكل خود را نشان مى دهد.
ميرفطروس چنان كه از نوشته هايش بر مى آيد دو ضعف بزرگ تاريخ نگارى در ايران را فقدان تاريخيّت و ايدئولوژيك كردن تاريخ مى داند و معتقد است اين دو، تا كنون ضربه بزرگى به تحليل هاى ما از ضعف و زبونى تاريخيمان وارد آورده اند. از همين روست كه هر زمان اين موضوع را يادآورى مى كند بر افزايش آگاهى تاريخى براى همبستگى قومى و ملى پاى مى فشارد.
در اين ميان، خودِ او بيشتر تلاشش را در بررسى تاريخ و فرهنگ ايران، مصروف زبان و ادبيات فارسى كرده است. نمونه آخرين پژوهش وى در اين زمينه، كتاب تاريخ در ادبيات است كه قرار است به زودى انتشار يابد.
محور اساسى پرسش هاى اين گفتگو را يك سوال در بر مى گيرد: چگونه مى توانيم از وضعيت نامطلوبى كه بدان دچاريم خارج شويم؟ و... آن چه پيش رو داريد مجموعه پاسخ هائى است كه وى ارائه مى دهد .
اين گفتگو حدود يكسال پيش انجام شده و بنا بود كه در يكى از معتبرترين نشريه هاى دانشجوئى ايران (نشريه طلوع، نشريه دانشجويان دانشگاه اصفهان) منتشر شود. با رويدادهاى اخير دانشگاه هاى ايران و توقّف فعاليّت هاى طلوع ، چاپ و انتشار اين گفتگو نيز- تاكنون- به تأخير افتاد و...
شاهنامه و ايران
- به نظر مى رسد يك اقبال يا ضرورت عمومى در بين پژوهشگران به نقد گذشته تاريخى و فرهنگيمان به وجود آمده چنان كه حتى يكى از نمايندگان جريان روشنفكرى ملّى- مذهبى در مصاحبه اى گفته بود: مشكل روشنفكران دينى ما ناآشنايى شان با سابقه ايران كهن است . شما اين موج را چگونه ارزيابى مى كنيد؟
ميرفطروس: موجى كه به آن اشاره مى كنيد بسيار فرخنده است. دليل يا دلايل اين بازگشت به سابقه ايران كهن از جمله مى تواند اين باشد كه بهرحال در اين سال هاى اخير، جامعه ما شاهد تحولات سهمگينى بوده كه ُبنيان هاى فرهنگى و خصوصاً هويت ملى ما را دستخوش تهاجم و تهديد ساخته است. اصلاً يكى از ويژگى هاى ملت ما- در طول تاريخ- اين بوده كه هر بار در مواجهه با طوفان هاى سهمگين اجتماعى و در مقابله با حملات و هجوم هائى كه به شخصيت تاريخى يعنى به هويت ملى ما مى شد، كوشيد تا بقول شما در پناه سابقه ايران كهن سنگر بگيرد و از اين پايگاه و پناهگاه به هستى تاريخى خويش ادامه دهد. شما ببينيد! در تاريخ ادبيات ما چقدر شاهنامه و ابو ُمسلم نامه و غيره داريم؟! اين شاهنامه ها و ابو ُمسلم نامه ها- در واقع- شيرازه بقاى زبان، فرهنگ و هويّت ملى ما بوده اند آنچنانكه ملّيت ما را از گذشته به حال و از حال به آينده تداوم داده است.
- البته منظور من شامل نقد حتّى همين شاهنامه ها و ابومسلم نامه ها هم مى شود. پژوهش هاى متعددى كه امروز در مورد ويژگى ايرانى ، (از جمله استبداد زدگى و خودكامگى) صورت مى گيرد، از همين شاهنامه فردوسى و متون تاريخى ست. .
ميرفطروس: ابتدا بايد ببينيم كه مضمون اساسى شاهنامه فردوسى چيست؟ و چرا ملت ما- در كنار اينهمه شاهنامه ها و حتّى شاهنامه هاى اسلامى (مانند مختارنامه، حمله حيدرى و غيره) به شاهنامه فردوسى تكيه كرده است و از طرف ديگر به ظرف زمانى و بر محدوديت هاى تاريخى زمان شاهنامه بايد توجه كنيم، يعنى ما نمى توانيم مفاهيم مدرن و امروزى را از شاهنامه فردوسى استخراج كنيم.
با يك نگاه كلى، مى بينيم، مضامين اصلى و اساسى شاهنامه، خِردورزى، آزادگى، عدالت جوئى، مدارا، صلح طلبى و رعايت اخلاق و فضيلت هاى انسانى است.
اهميّت خِردورزى در نزد فردوسى آنچنان است كه مى گويد:
خِرد، چشم جان است چون بنگرى
و يا:
تو چيزى مدان كز خِرد برتر است
خِرد بر همه نيكوئى ها، سر است
قهرمانان يا پهلوانان شاهنامه، انسانهاى دل آگاه و نيك كردارى هستند كه براى نيك بختى انسان و پيروزى روشنائى بر تاريكى، پيكار مى كنند و در اين راه، رعايت اخلاق و فضيلت هاى انسانى را (حتّى در هنگامه جنگ و پيكار) چراغ راه و كردار و رفتار خويش مى سازند (در اين باره نگاه كنيد به بحث درخشان زنده ياد شاهرخ مسكوب در: تنِ پهلوان و روانِ خردمند).
جنبه ديگر مضامين و موضوعات شاهنامه تأكيد بر شادخوارى و لذت جوئى ها و عشق ورزى هاى طبيعى است (مثلاً در عشق رستم به تهمينه، بيژن و منيژه، زال و رودابه) گوئى كه در نزد نياكان ما، شادى و شاد زيستن، از فرايض دينى و ايزدى بود.
از همه مهم تر: نوعى خودآگاهى ملى يا حس ملى ، ايران دوستى و ميهن پرستى است كه در سراسر شاهنامه خود را نشان مى دهند مثلاً جالب است كه بدانيم حدود ۷۲۰بار نام ايران و حدود ۳۵۰بار نام ايرانى و ايرانيان در شاهنامه تكرار شده است.
چو ايران نباشد تنِ من مباد
بدين بوم و بر، زنده يك تن مباد!
وجود اين حسّ ملى يا خودآگاهى ملى و ميهن پرستى است كه باعث مى شود تا قهرمانان يا پهلوانان شاهنامه در شرايط حساس و سرنوشت ساز، منافع ملى را بر منافع فردى و شخصى خويش ترجيح دهند و با فداكارى و از خودگذشتگى، باعث نجات ايران و ايرانى شوند، مثلاً در داستان هژير (مرزبان ايرانى در جنگ با توران) و آرش كمانگير...
در اشاره شما به استبداد زدگى و خودكامگى ايرانى بايد بگويم كه در همين شاهنامه فردوسى مى بينيم كه غالب قهرمانان اصلى (از رستم تا سياوش، از پيران ويسه تا توس سپهدار) در برابر خودكامگى شاهان و شهرياران قد علم مى كنند و جالب است كه مى بينيم خودِ فردوسى هم، عموماً، همراه و همدلِ پهلوانان در برابر خودكامگى و استبداد شاهان و شهرياران است. مى خواهم بگويم كه عشق و علاقه به اين آرمان هاى شريف و عدالتخواهانه است كه در طول هزار سال ملت ما را به شاهنامه و فردوسى پيوند داده است و اگر امروز نيز تعلّق خاطرى به شاهنامه فردوسى وجود دارد، نشانه آرزوى ملّت ما براى استقرار صلح، آزادى، عدالت، مدارا و رهائى ملى است...
- شما سال ها پيش با اشاره به ايدئولوژيك كردن تاريخ يا تاريخ ايدئولوژيك ، گفته ايد كه: بيشتر تحقيقات تاريخى ما با نوعى تقيّه همراه بوده اند، اين تقيه در چه زمينه هائى بوده است؟ فقر حافظه تاريخى ما ايرانيان را يكى از عوامل شكست هاى مكرر جنبش هاى اجتماعى و مدنى ايرانيان در صد و پنجاه سال گذشته مى دانند. آيا اين ايدئولوژيك ديدنِ تاريخ مى تواند نسبتى با ناكامى هاى تكرارى ما داشته باشد؟
ميرفطروس: ببينيد! بهر حال ما در كشورى زندگى مى كنيم كه در طول تاريخش، استبداد سياسى و مذهبى راه را براى بيان عقايد و انديشه هاى مترقى بسته است، اينكه سعدى مى گويد: زبان سرخ، سرِ سبز مى دهد بر باد! و يا به قول عوام: ديوار، موش دارد، موش گوش دارد ، همه و همه، نشانه آن هراس سياسى- مذهبى است كه شاعران و متفكران ما را در ابراز عقايدشان دچار ترس و ترديد و تقيّه كرده است. ما ملتّى هستيم كه ترس و تقيّه، بافت فرهنگى و روان سياسى ما را تشكيل مى دهد. حدود هزار سال پيش، حكيم عمر خيام مى گفت:
اسرار جهان، چنانكه در دفتر ماست
گفتن نتوان، كه آن، وبالِ سرِ ماست
چون نيست در اين مردم نادان، اهلى
نتوان گفتن، هرآنچه در خاطر ماست
و يا بقول مولانا:
احمقان، سرور ُشدستند و زبيم
عاقلان، سرها كشيده در گليم
بهمين جهت، من معتقدم كه در بررسى تاريخ و فرهنگ و فلسفه ايران ضمن درك شرايط دشوار سياسى- مذهبى بايد به رمز و راز مفاهيم و معناهاى پنهان شده در پسِ پشتِ واژگان ادبى- عرفانى آگاه شويم، يعنى نوعى شكل شناسى در تفسير ادبيات و فرهنگ و فلسفه ما (در اين باره من در مقاله اى بنام نكاتى در شناخت جنبش هاى اجتماعى در ايران مُفصّلاً صحبت كرده ام. نگاه بفرماييد به: عمادالدّين نسيمى، شاعر و متفكر حروفى، چاپ اول ،۱۹۹۲ چاپ دوم ،۱۹۹۹ آلمان، صص ۴۷-۶۷)
در پاسخ به بخش ديگر سئوال شما بايد بگويم كه فروپاشى اردوگاه كمونيستى و شكست ايدئولوژى هاى توتاليتر (چه دينى و چه لنينى)، باعث تأمّل روشنفكران ما شده و اين امر، بر چگونگى نگاه پژوهشگران ما نيز تأثير فراوانى داشته است. در واقع ما اينك به نحوى با شكست تاريخ ايدئولوژيك يا ايدئولوژيك كردن تاريخ روبرو هستيم.
- بعضى معتقدند ما از لحاظ نظرى مايه هاى برپايى حكومت دموكرات را نداشته ايم. يك نمونه از آنها دكتر آرامش دوستدار است كه دينخوئيِ ما ايرانيان را عامل اساسى امتناع تفكر مى دانند و اعتقاد دارند انديشيدن در فرهنگ ايرانى اسلامى چون در و بر بنيانى دينى باليده و پرورده شده است، ممتنع يعنى محال است؟ با قبول اين نظر، ما وارد يك دُور باطل مى شويم و ديگر نمى توان از شكستن قيدوبندهاى ايدئولوژيك صحبت كرد. نظر شما در اين زمينه چيست؟
ميرفطروس: من به دكتر آرامش دوستدار، علاقه و احترام فراوان دارم، يكى بخاطر شجاعتش در نقد دينخوئى ِ روشنفكران ما، دوم، بخاطر نثر و نگارش فاخر و درستش و خصوصاً ابداع واژگان جديدى چون: دينخوئى، ناپرسائى، تخمير دينى و... (هر چند عصبيّت هاى ناشايسته، بحث هاى وى را گاهى به جدل هاى رايج و روزنامه اى مى كشاند). حدود ۲۰سال پيش (۱۹۸۶) من در دوكتاب كوچك به نظرات دكتر آرامش دوستدار، اشاره انتقادآميزى كرده ام. نظرات دكتر آرامش دوستدار با وجود نكات جالب و ارزشمند، در واقع مخروط وارونه اى است كه با نقد و بررسى بايد آن را به حالت طبيعى و درستش برگرداند، خصوصاً آنجا كه ضمن ارزيابى جامعه ايران به عنوان جامعه اصغرترقّه اى كه هر گوشه آن، تنورى ست براى تافتن بى حميّتى ها و بى حقيقتى ها ، همه كشمكش هاى فكرى و فلسفى در ايران را كشمكش هاى درونى براى حفظ اسلام قلمداد كرده و معتقدست: سراسر اين درياى اكنون پشت رو شده ازتهوّع تاريخى (يعنى جامعه ايران) را مى توان به يك نگاه در نورديد و براى نمونه، حتّى يك زورق پويا و جويا در آن نيافت: نه از هنر، نه از شعر، نه از فكر و نه از پژوهش ... خوشبختانه ايشان در اين اواخر به يك نگاه ديگر به تصحيح نظرات خويش پرداخته و در اين درياى اكنون پشت و رو شده از تهوّع تاريخى ، دو استثناء پيدا كرده است: يكى عبدالله روزبه (ابن مقفّع) و ديگرى، زكرياى رازى... بايد دانست كه دكتر آرامش دوستدار، اساساً اهل فلسفه است و از نظر فلسفى، او درست مى گويد، چرا كه دينخوئى (چه از نوع دينى آن و چه از نوع لنينى آن) اساساً باعث مى شود كه انسان ناپُرسا ، بى چرا و بى پرسش گردد و اين تقريباً خصلت و خاصيّت همه ايدئولوژى هاست. در هر ايدئولوژى (چه دينى و چه لنينى) انسان، متفكّر و مختار نيست، بلكه پاسخ به مسائل، از قبل، از طرف داناى كُل (رهبر عقيدتى يا ايدئولوگ حزب) آماده و حاضر است. از اين ديدگاه، مفهوم دينخوئى ، كشف تازه اى نيست. حتّى همين مفهوم امتناع تفكّر در فرهنگ دينى هم مسئله تازه اى نيست زيرا كه حدود ۱۰۰۰سال پيش فلاسفه ما گفته اند: من تمنطق، تزندق !
به نظر من، دينخوئى همانقدر كه مقوله فلسفى است، همانقدر هم مسئله اى است تاريخى. امّا دكتر آرامش دوستدار آنجا كه به عرصه تاريخ وارد مى شود، دست خالى و بى توشه است. بهمين جهت وقتى كه مثلاً به حلاّج اشاره مى كند، اولين منبع و مأخذش كتابى مثل تذكرُƒ‘ اولياء (شيخ عطّار) است كه واقعيّت و افسانه و افسون، در آن گرد هم آمده اند، و يا وقتى مى خواهد علت ناكامى دو استثناء در تاريخ فكر و فلسفه ايران (عبدالله روزبه و زكرياى رازى) را بيان كند، ساده و مختصر مى گويد: آنها زير چرخ و دنده هاى فكر دينى از بين رفتند .
از طرف ديگر: دكتر آرامش دوستدار در يك شيفتگى عاشقانه به فرهنگ و فلسفه غرب (خصوصاً يونان)، از ياد مى برد كه تاريخ فكر و فلسفه اروپا نيز (در وجه غالب آن) تاريخ دينخوئى است بطوريكه حتّى فلسفه و منطق و رياضيات نيز دربان كليسا بشمار مى رفتند. او- همچنين- از ياد مى برد كه اولين ترجمه هاى فلسفه يونان از طريق كشورهاى اسلامى و خصوصاً به همّت ايرانيان به اروپا راه يافت و مثلاً تأثير ابن سينا بر فكر و فلسفه اروپا آنچنان بود كه قرن ۱۶ميلادى كتاب شفاى ابن سينا بيش از ۴۰بار در اروپا تجديد چاپ شد و اساساً اين قرن در اروپا به قرن ابن سينا معروف است. دكتر آرامش دوستدار در شيفتگى عاشقانه اش به فرهنگ و فلسفه غرب، نمى بيند (يا نمى خواهد ببيند) كه هم اينك در اروپا (مثلاً در فرانسه) تعداد رمّال ها و جن گيرها و طالع بين ها از تعداد پزشكان، بمراتب بيشتر است و يا مثلاً در فرانسه غير دينخو فقط ۲۷درصد مردم اهل مذهب و كليسا نيستند.
دكتر دوستدار- البتّه- بين دينخوئى عوام و دينخوئى خواص (روشنفكران) فرق قائل است، هم از اين روست كه هنرِ روشنفكر ايرانى را هنر نيانديشيدن مى داند، انديشه اى كه با عقلانيّت در مسائل علمى و فلسفى، راه را بر سلطه دين، ايدئولوژى و الهيأت ببندد. از اين جهت، او- بدرستى- كانتِ مؤمن و مذهبى را غيرِ دينخو مى داند، چرا كه كانت، با عقل و شك به مثابه دو بال تفكّر، اقتدار دين و الهياّت را از حوزه عقل و فلسفه بيرون مى كند.
- امروز بسيارى عقيده دارند كه مشكل ما در درجه اول يك مشكل فرهنگى است چرا كه ما عناصر اخلاقى خود را از دست داده ايم و بسيار ديده ايم در طى اين صد سال حركت در جستجوى آزادى، آزاديخواهان ما به استبداد گرويده اند. روشنفكران ما تا زمانى كه خارج از حكومتند، منتقدند و زمانى كه در ساختار قدرت مكانى براى شان فراهم مى شود، شمشير زبانِ نقّاد را غلاف مى كنند و خود به توجيه گر رفتار حكومت تبديل مى شوند. حل اين معضل را بايد از كجا و مهم تر از همه بايد چگونه شروع كنيم؟
ميرفطروس: اگر بپذيريم كه فرهنگ، يك مقوله تاريخى است، بنابراين به مشكل فرهنگى ما نيز بايد به طور تاريخى و درازمدّت پرداخت. يعنى: تنها با يك تلاش ملّى و پيكار فرهنگيِ درازمدّت ما مى توانيم بر اين مذلّت فرهنگى فائق شويم. نمى توان مخالف خشونت بود امّا در عين حال دوستدار آئين هاى خشونت زا و خونفشان باشيم. بنابراين: ما بايد از اين جغرافياى خون و خشونت، از اين فرهنگ مصيبت و عزا، از اين نيست گرائى و نهيليسمِ مرگ انديش رها شويم. از ياد نبريم كه در سابقه ايران كهن ، شادى، شادزيستن، عشق به زندگى و زيبائى جزو فرايض و عبادات به شمار مى رفت (در باورهاى زرتشتى، حتّى زرتشت، خندان به دنيا مى آيد) اگر بپذيريم كه دموكراسى و تجدّد، حاصل شهرنشينى و محصول مناسبات سرمايه دارى است و اگر خصلت ضد شهرى و ضد سرمايه دارى (ضد امپرياليستى!!) اكثريت روشنفكران و رهبران سياسى ما را به ياد آوريم، آنگاه به راز و رمز شكست ما در استقرار آزادى و جامعه مدنى آگاهتر خواهيم شد...
- در بررسى جامعه شناختى ايران، هر چه كه لايه به لايه آن را مى كاويم، به قوم گرائى و خصوصاً به تفكّر ايلى- قبيله اى مى رسيم. ميزان تأثيرگذارى اين عامل يا عوامل در توسعه نيافتگى ايران- به خصوص در مورد پا نگرفتن جامعه مدنى در ايران- چقدر است؟ و راه فائق آمدن بر آن- حداقل در حوزه سياست- چيست؟
ميرفطروس: مى دانيم كه ايران- بعنوان چهارراه حوادث - بارهاى بار مورد هجوم و تاخت و تاز اقوام و خصوصاً ايلات و عشاير مختلف بوده. به عبارت ديگر: بعد از فروپاشى امپراطورى ساسانى و فقدان يك حكومت مقتدر مركزى، ايران- در يك روند ۱۴۰۰ساله- گرفتار هجوم قبايل عرب، اُزبك، غزنوى، سلجوقى، غُز، قراختائى، آق قويونلوها (گوسفند سفيدها)، قره قويونلوها (گوسفند سياه ها)، چنگيز، تيمور، قزلباشان صفوى، افشاريه، زنديّه و قاجارها بوده است. اين ايلات و عشاير، فاقد فرهنگ و تمدّن و مناسبات اجتماعى پيشرفته بودند و در فتح شهرهاى ايران- اساساً- دستيبابى به مراتع و چراگاه هاى جديد را جستجو مى كردند. بهمين جهت، مثلاً وقتى به كتابخانه ها و مراكز فرهنگى و علميِ مرو، بلخ و بخارا و نيشابور مى رسيدند، جعبه ها و قفسه هاى كتاب را به كاهدان و آخور چهارپايان خويش تبديل مى كردند. خوبست اشاره كنم كه تنها در يكى از ۱۰-۱۲كتابخانه شهر مرو، ۱۲هزار جلد كتاب از انواع و اقسام علوم (رياضيات، طبيعيّات، هندسه، نجوم، ادبيات و...) وجود داشت بطوريكه ياقوت حموى (سيّاح معروف عرب) توانست ۲۰۰جلد كتاب از كتابخانه مرو به امانت بگيرد... اين در حالى است كه در همان زمان (قرن سيزدهم ميلادى) بقول آدام متز : بزرگترين كتابخانه شهر بامبرگ (آلمان)، فقط ۹۶جلد كتاب داشت. مسلّماً اشتباه است اگر همه اين كتاب ها و كتابخانه ها را مذهبى ارزيابى كنيم، براى اينكه اطلاعى از نوع و كيفيت اين كتاب ها و كتابخانه ها داشته باشيم، يادآور مى شوم كه بقول ياقوت حموى : ابومشعر منجّم بلخى از خراسان به قصد حج بيرون آمد. در آن زمان، او چيز چندانى از علم نجوم نمى دانست ولى با شنيدن وصف كتابخانه خزانُƒ’ الحكمه به آنجا رفت و از ديدن چنان كتابخانه عظيمى، مبهوت و متحيّر شد، از حج، صرفنظر كرد و در آنجا به مطالعه و تحقيق پرداخت بطوريكه در عقايد دينى او خلل راه يافت، يكباره از حج و اسلام و همه اديان، دل بُريد و مُلحد شد... خوب! باز هم مى رسيم به بحث قبلى ما: اگر اين جامعه، بقول دكتر آرامش دوستدار، يك جامعه دينخو و دچار امتناع تفكر بود، وجود آنهمه كتاب و رساله علمى، فلسفى و غيره را چگونه مى توان توضيح داد؟ اصلاً جامعه اى كه دينخو و دچار امتناع تفكر است چگونه مى تواند آنهمه دانشمند و مورّخ و مُنجّم و رياضيدان تربيّت كند؟ از ابن سينا و زكرياى رازى، ابن راوندى بگيريد تا خوارزمى و خيّام و غياث الدين جمشيد كاشانى ابوريحان بيرونى و...
دقيقاً در همين زمان (قرن از ۱۰تا ۱۴ميلادى) كه اروپاى غيردينخو ! در يك خواب سنگين هزارساله كليسائى بسر مى بُرد و انكيزيسيون با به آتش كشيدن كتاب ها و دانشمندان و فلاسفه، جوامع اروپايى را دچار امتناع تفكر كرده بود، در ايران، شديدترين بحث هاى فكرى و فلسفى جريان داشت. در همين زمان (قرن ۱۰ميلادى) است كه قرآن به زبان فارسى ترجمه و تفسير مى شود در حاليكه تا چند قرن بعد هم در اروپا ترجمه كتاب مقدس ممكن نبود، بعدها هم، نخستين مترجم انگليسيِ انجيل ها را به جرم الحاد در آتش سوزاندند و سپس مارتين لوتر را بخاطر ترجمه آلمانيِ كتاب مقدس تكفير كردند و... تعداد محكومين به زنده سوختن در آتش، آنقدر بود كه به قول لورنت (منشى محكمه تفتيش عقايد) دستور داده شد تا يك كوره آدم سوزى از سنگ بسازند و...
دوران اصلاح دينى يا پروتستانتيسم (كالون ولوتر) نيز با كشتارها و آزارهاى دگرانديشان همراه بود بطوريكه براى نظارت بر مسيحيان عادى، به خانه هاى مردم مى ريختند و درباره همه شئون زندگى آنان، تحقيق مى كردند. مطبوعات، ادبيات و خصوصاً نمايشنامه ها را شديداً كنترل مى كردند و انتشار يا اجراى آنها را ممنوع مى كردند، حتّى مردم را در انتخاب نام نوزادان خويش، تحت فشار و كنترل قرار مى دادند. بدستور كالون در سال ،۱۵۵۳ ميشل سروه (دانشمند معروف) را به جرم انكار تثليث در آتش سوختند و يا مثلاً در سال ،۱۵۳۴ قضيّه شبنامه ها (در هجو پاپ) به اختلافات مذهبى چنان دامن زد كه در تمامت آن سال، هزاران نفر را به جرم رفض و ارتداد در آتش سوزاندند. كشتار هولناكى كه در ۲۴آگوست ۱۵۷۲در پاريس اتفاق افتاد و به كشتار سن بارتلمى (Saint-Barthأ) lemy) معروف است، هنوز موجب شرمسارى تاريخ و فرهنگ اروپاست. (نگاه بفرمائيد به: تاريخ تمدن، ويل دورانت، ج ،۶ بخش اصلاح دينى ). در همين دوران است كه شاردن (پروتستان، بازرگان و سيّاح معروف فرانسوى) وقتى به ايران مى آيد (آنهم در عصر دشوار حكومت صفوى) با حيرت و شگفتى مى گويد:
ستايش انگيزترين عادات ايرانيان، ملاطفت آنان با بيگانگان و مداراى دينى آنان نسبت به مذاهبى است كه از طرف شريعتمداران باطل و فاسد شمرده شده اند... ايرانيان، امتياز انكارناپذيرى نسبت به ما (مسيحيان) دارند، و آن، مداراى آنان نسبت به پيروان اديان ديگر است...
دكتر آرامش دوستدار- با عصبانيّت- مى گويد: پيام زرتشت، آغاز فرهنگ دينى ماست و نتيجه مى گيرد: (پس) تصادفى نيست كه ميراث فرهنگى ايران باستان، كُلاً دينى است . او فراموش مى كند كه فرهنگ تمام كشورهاى باستانى (از جمله يونان و روم) نيز عموماً دينى بوده و غير از اين نيز نمى توانست باشد (باتوجه به محدوديّت هاى تاريخيِ آن دوران).
دكتر دوستدار- اساساً- دين دارى و دين مدارى را با يكديگر اشتباه مى كند و از ياد مى برد كه زرتشت و يا هخامنشيان اگر چه دين دار بوده اند، امّا هيچگاه دين مدار نبوده اند. اين امر، از آموزش ها و عملكردهاى زرتشت ناشى مى شد، زيرا كه وى در آئين و عقايد خويش هيچگاه بدنبال كسب قدرت سياسى و تشكيل حكومت نبود بطورى كه حتّى پس از زرتشتى شدن گشتاسب و درباريان او نيز زرتشت- همچنان- از حكومت و سلطنت، كناره مى گيرد و... اينكه بقول دكتر آرامش دوستدار: در هيچ يك از سنگنوشته هاى دوران هخامنشى، نامى از زرتشت نيست و يا اسمى از امشاسپندان و اهريمن (كه بقول آقاى دوستدار: حُكم رگ و پيِ پنداشت دين زرتشتى اند) نمى بينيم... ناشى از آموزش ها و عملكردهاى خودِ زرتشت مبنى بر نوعى جدائى دين از دولت است. تسامح كوروشى و يا انتشار نبوغ آميز منشور كوروش كبير در بستر چنين دركى از دين دارى ممكن بود. اين جدائى دين از دولت سياست عمومى مادها، هخامنشيان و اشكانيان بود. در سال ۳۲۳ميلادى كه كنستانتين (امپراطور روم)، مسحيّت را دين رسمى امپراطورى اعلام كرد، بقول كريستن سن: اردشير ساسانى نيز- بعنوان يك واكنش سياسى- دين زرتشت را دين رسمى امپراطورى ساسانى- در مقابله با امپراطورى رقيب- اعلام نمود... از اين هنگام دين مدارى (ادغام دين و دولت) مدار و محور سياست و حكومت در ايران گرديد.
مى خواهم بگويم كه آنگونه نظرات و نظريه پردازى ها (در نفى و انكار و تحقير تاريخ و تمدن و فرهنگ ايران) بسيار گمراه كننده است. محقّقان تاريخ علم در اروپا،- بدرستى- تأكيد مى كنند كه: در بين سال هاى ۸۰۰و ۱۴۵۰ميلادى، مهم ترين مركز علوم جهان (شامل علوم رياضى، حساب، هندسه، مثلثات، اخترشناسى، نورشناسى و فلسفه) در ايران و ديگر سرزمين هاى اسلامى بود نه در اروپا ... در واقع متفكرى مانند زكرياى رازى- بعنوان نماينده خردگرائى قرن ۱۰ميلادى در ايران- بيشتر يادآور متفكران عصر روشنگرى (أ‰poque des Lumieres) اروپا در قرن هجدهم است. به عبارت ديگر: جامعه دينخو اساساً نمى تواند رازى، خوارزمى، عمرخيّام، ابومشعر مُنجّم بلخى، كوشيار گيلانى، ابن سينا، ابن راوندى، ابوريحان بيرونى، غياث الدين جمشيد كاشانى و... پرورش دهد!
به تمدّن هاى تاريخى بايد بطور تاريخى نگاه كرد، بنابراين با نگاه به ضعف و زبونى يونان معاصر يا ايران امروزى، نمى توان تاريخ و تمدن ايران يا يونان قديم را نفى و انكار كرد.
- با همه آن پيشرفت هاى علمى و فلسفى، چرا يا چگونه ما امروز به اين مذلّت تاريخى رسيده ايم؟ يعنى، رازِ عقب ماندگى هاى امروزى ما، در چيست؟
ميرفطروس: من در كتاب ملاحظاتى در تاريخ ايران (۱۹۸۶)، به چندين عامل در عقب ماندگى جامعه ايران اشاره كرده ام. در اينجا مى توانم به دو عامل اساسى اشاره كنم: يكى شرايط جغرافيائى ايران، دوم، هجوم ايلات و عشاير به ايران.
مى دانيم كه ايران، يكى از كم باران ترين مناطق جهان است (درست برخلاف يونان يا اروپا) با توجه به اينكه تمدّن هاى بزرگ- عمدتاً- در كنار درياها و در مناطق پرآب و پر باران بوجود آمده اند (مثل آتن و رنسانس در ايتاليا و اروپا)، با اينهمه، همّت بلند نياكان ما، با احداث قنات هاى عظيم و استخراج آب هاى زيرزمينى، باعث شد تا بر اين فقر طبيعى فائق آيند، مثلاً درباره قنات دولت آباد يزد (در ۱۵۰۰سال پيش) گفته اند كه: از فراوانى آب، پهلو به دجله بغداد مى زد . و يا درباره قدرتِ آب قنات منطقه خشك جيرفت (درهزار سال پيش) گفته اند: آب آن، چندان است كه شصت آسياب بگرداند .
طبيعى است كه احداث اين قنات ها با كوشش و مشاركت جمعى ممكن بود و نگهدارى و حفاظت از آنها نيز به ميراب يا آب سردار (و سپس به حكومت هاى مقتدر) نياز داشت. در هجوم هاى متعدّد ايلات و عشاير به ايران، عموماً تأسيسات آبيارى ويران مى شدند، و اين امر، مديريّت و نظارت حكومت ها بر تأسيسات آبيارى را تقويت مى كرد، اين مسئله، بتدريج به قدرت قاهره دولت ها و سپس مالكيّت مطلق آنها منجر شد بطوريكه بقول خواجه نظام الملك:
رعيّت: رمه، و پادشاه: شبانِ رعيّت است
بنابراين، بر خلاف اروپا كه مالكيت خصوصى، پايه هرگونه ارزش اجتماعى و حقوق فردى بود، در ايران، با فقدان مالكيت خصوصى و سلطه مالكيت دولتى ، شكل گيرى فرد، حقوق و هويّت فردى با موانع بسيار همراه بود.
از اين گذشته، بخاطر موقعيّت ژئوپوليتيكى ايران، كشور ما بعنوان چهار راه حوادث (بقول رنه گروسه) همواره دستخوش تاخت و تازهاى قوم ها و قبايل مختلف بود و همانطور كه گفتم: اين قبايل و ايلات- عموماً- فاقد فرهنگ و تمدّن پيشرفته بودند. هر يك از حملات، ضمن فروپاشى مناسبات شهرى، آتش زدن كتابخانه ها و نابودى يا فرار دانشمندان و متفكران، باعث خاموشى چراغ علم و فلسفه گرديد. مثلاً ابوريحان بيرونى درباره حمله قُتيبه بن مُسلم (سردار عرب) به خراسان و خوارزم (در سال ۷۰۹ميلادى) ضمن اشاره به قتل عام هاى گسترده و معدوم الاثر شدن دانشمندان اين نواحى پيشرفته و پرجمعيّت و نابودى آثار و رسالات آنان، تأكيد مى كند:
اخبار و اوضاع مردم خراسان و خوارزم، مخفى و مستور ماند.... و اهل خوارزم اُمّى (بيسواد) ماندند و در امورى كه مورد نياز آنان بود، به محفوظات خود استناد كردند .
به عبارت ديگر: هر يك از اين حملات و هجوم ها، بسان شمشيرى، باعث قطع تكامل اجتماعى ايران و موجب انقطاع و گُسست قطعى مردم ما از ريشه و گذشته خود گرديد بطورى كه- بارها- ما مجبور شديم از صفر آغاز كنيم: بدون آگاهى تاريخى، بى هيچ خاطره اى از گذشته، بى هيچ چشم اندازى از آينده.... تاريخ ايران، در واقع، تاريخ دردناك گُسست ها و انقطاع هاى متعدّد است.
اين حملات و هجوم ها و سپس كوچ و اسكان قبايل مهاجر به ايران، بافت اخلاقى، فرهنگى و جمعيّتى ايران را تغيير داد بطورى كه بقول فردوسى:
ز دهقان (ايرانى) و از تُرك و از تازيان
نژادى پديد آيد اندرميان
نه دهقان، نه تُرك و نه تازى بُود
سخن ها به كردار بازى بُود
- به مفاهيم مليّت، ميهن و هويّت ملّى اشاره كرده ايد و البته به شاهنامه فردوسى، خوب! ولى ما نه هيچگاه گستره جغرافيائى ثابتى داشته ايم، نه زبانِ در همه جا مشتركى، نه نژاد يكدست و يكسانى... آيا همين، مشكل ما- در داشتن دركى از ناسيوناليسم و تشكيل دولت ملّى نيست؟
ميرفطروس: ناسيوناليسم، دولت ملى و غيره از ابداعات دو- سه قرن اخير اروپاست در حاليكه- با توضيحاتى كه قبلاً داده ام- رو ند تكاملى جامعه ايران- اساساً- با جوامع اروپائى متفاوت است و لذا تحليل تاريخ ايران بر اساس الگوهاى اروپائى يا ماركسيستى، عميقاً نادرست و گمراه كننده است. مثلاً در اروپا، پيدايش دولت هاى ملّى ، عامل ظهور و قوام مليّت و آگاهى ملّى بوده اند در حاليكه قرن ها قبل از اروپا، در ايران، مفهوم ايران ، حس ملى و وجود نوعى خودآگاهى تاريخى وجود داشت كه جدا از چهارچوب حكومت ها (دولت ها) باعث دوام و بقاى ايران و ايرانيّت شده است. در اين باره، من به شاهنامه فردوسى اشاره كرده ام، علاوه بر اين اگر به شعرهاى شاعران ايران در قرن هاى سوم تا پنجم هجرى (نهم تا يازدهم ميلادى) يا به ايران دوستى در قرن هاى سوم و چهارم هجرى (نهم و دهم ميلادى) مراجعه كنيم مى توانيم اين حسّ ملى و خودآگاهى تاريخى را در شاعران و متفكران ما ببينيم (در اين باره مقاله دكتر ضياءالدين سجّادى در كتاب نامواره دكتر محمود افشار ، ج،۲ و يا مقاله دكتر علينقى منزوى در هفتاد مقاله (يادنامه دكتر غلامحسين صديقى، بسيار ارزشمند است). در همين دوران، شكل گيرى تاريخ نويسى ملّى (مانند تاريخ طبرى، تاريخ بلعمى، تاريخ يمينى، مُروج الذّهب، تاريخ حمزه اصفهانى، تجارت اُلاُمم، اخبارالطوال، تاريخ الوزراء والكُتّاب و...) بهترين نشانه رونق شهرنشينى و بروز حسّ ملى يا خودآگاهى تاريخى در ايران است. وجود چنين تاريخ هائى در اروپاى آن دوران، سابقه ندارد. (در اروپا با رنسانس و خصوصاً با جنبش رمانتيسم به تاريخ و تاريخ نويسى توجه شده است). حتّى در قرن شانزدهم ميلادى كه هويّت ملى ما، در هجوم نوعى هويّت شيعى (حكومت صفوى) قرار داشت، اين حسّ ملى ، خودآگاهى ملى و عشق به وطن را در اشعار و عقايد شاعران اين عصر- به روشنى- مى بينيم. در اين باره من در كتاب تاريخ در ادبيات شواهد فراوانى بدست داده ام. مثلاً ميرجمله شهرستانى كه در زمان شاه عباس به هند مهاجرت كرده بود و در دربار سلطان جهانگير و شاه جهان، مقامى ممتاز داشت بقول تذكره نصر آبادى :
بنا بر تعصّب، هرگاه حرفى در باب ايران در مجلس مى گذشت جواب هاى درشت مى گفت. مشهور است كه وقتى پادشاه هند مى فرمود: هر گاه ايران را بگيرم، اصفهان را به اقطاعِ تو مى دهم، او در جواب گفته بود كه: مگر ما را قزلباش به عنوان اسيرى به ايران برد .
در مورد زبان ملى و مشترك هم همينطور است، در حاليكه در سال ۱۵۳۹به دستور فرانسواى اوّل، لهجه اى از لهجه هاى رايج- به زور و اجبار- زبان رسمى همه فرانسويان گرديد، زبان فارسى (درى) از آغاز، شيرازه اى بود كه هستى فرهنگى ما را از شمال شرقى ايران، يعنى خراسان بزرگ (بلخ و بخارا و نيشابور و خوارزم و...) تا به غرب ايران (نواحى تيسفون) پيوند مى داد. مناسبات گُسترده تجارى و لزوم يك زبان ارتباطى واحد، خودبخود، زبان فارسى (درى) را تبديل به يك زبان ملى و مشترك كرده بوده، بدون آنكه در اين باره (برخلاف فرانسه و آلمان و انگليس) تحميل يا اجبارى صورت گرفته باشد. و جالب است كه حتّى حكومت هاى ۹۰۰ساله قبايل ترك و تركمن در ايران نيز نتوانست اين زبان ملى و مشترك را نابود يا بى اعتبار سازد. به عبارت ديگر: در تمامت آن حملات و هجوم هاى ويرانگر، ما با زبان و در زبان فارسى (و خصوصاً در شعر فارسى) توانستيم هستى تاريخى، هنرى و فرهنگى خود را از گذشته به آينده منتقل كنيم.
- با توجه به مسائلى كه مطرح كرديد، بعنوان آخرين سئوال مى خواهم بپرسم كه راهِ برون رفتِ ما از اين مذلّت تاريخى چيست؟
ميرفطروس: اين گفتگو را با فردوسى و عقايد او شروع كرديم، اجازه بدهيد كه به آخرين سئوال تان هم با شعرى از فردوسى پاسخ بدهم:
به يزدان كه گر ما خِرد داشتيم
كجا اين سرانجام بد داشتيم؟
www.shahnamehvairan.com
|