Nimrooz
Vol. 18, No. 877, April 14, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۷ - جمعه ۲۵ فروردين ۱۳۸۵
نوشته: م. مؤدب پور
گندم
-برو گم شو حوصله ندارم! راست بگو ببينم چى شد!
كاميار: هيچى، وقتى داشتيم شام مونو مى خورديم و من يه خرده باهاش صحبت كردم، بهم گفت: البته با خجالت زياد باهام حرف مى زد! يعنى خيلى طفل معصوم محجوبه! مثل اين گندم اينا گرگ نيست!
-خب بگو حالا!
كاميار: هيچى، بهم گفت: «ببخشين كاميارخان، كسى توى زندگى شما هست؟»
-خب تو چى گفتى؟
كاميار: گفتم بله! بابام هست، ننه ام هست، خواهرام هستند، عموم هست، زن عموم هست،....
-اِه...! مى رم آ!
كاميار: خنديد و گفت: «منظورم نامزدى چيزى يه!» گفتم، اصلاً! تو اولين و آخرين كسى هستى كه تو زندگى من مى آئى!
-راست مى گى؟!!
كاميار: خب آره!
-اونم باور كرد؟
كاميار: نمى دونم!
-چه جورى تونستى اين حرف رو بزنى؟!
كاميار: خيلى راحت! مثل تو باشم خوبه؟!
-خب آدم بايد حقيقت رو بگه!
كاميار: به اين دخترا فقط كافيه بگى مثلاً يه پيرزنه بود كه وقتى من سه سالم بود، منو ماچ مى كرده! ديگه خر بيار و باقالى رو بار كن! از اون به بعد اگه ننه جون تم يه روز بهت يه تلفن بزنه، وامصيبتا!
-خب بعدش چى شد؟
كاميار: هيچى، گفت «چطور به فكر ازدواج افتادى؟» من هم گفتم چون من در تمام طول عمرم يه پسر سر به زير و نجيب بودم، پدرم تصميم گرفت كه بهم زن بده كه نكنه خداى نكرده از راه بدر بشم!
-اونم باور كرد؟!
كاميار: نمى دونم ولى خيلى خوشش اومد!
-خب بعدش چى شد؟!
كاميار: ديدى حالا جريان شام خوردن ما چقدر بانمك و هيجان انگيزه؟!
-خب بگو ببينم!
كاميار: بهم گفت «شما براى بعد از ازدواج چه برنامه اى داريد؟» من هم گفتم همون برنامه اى كه قبل از ازدواج داشتم!
«مُرده بودم از خنده!»
-خب!
كاميار: گفت «شما كلاً با چه تيپ آدمائى دوست هستيد و مى گردين؟» من هم گفتم من تا يادم مى آيد، يا سرم تو، درس و مشق و تحصيلم بوده يا كار و حرفه و پيشه! تنها دوستى ام كه داشتم همين سامان بوده! گفت: «سامان خان چه جور جوونى هستند؟» گفتم يه جوون برازنده يُبس مادرزادى! گفت: «از چشماشون معلوم بود!» گفتم حكمت خانم باور كنين اگه اين سامان رو تو يه فوج دختر ول كنين از اين ور نجيب مى ره تو، از اون ور نجيب تر مى آد بيرون!
«داشت از خنده اشك از چشمام مى اومد پائين!»
-باور كرد؟!
كاميار: آره ديگه! تورو هر كسى با اين قيافه ببينه باور مى كنه ازت بُخارى بلند نمى شه!
-زهر مار!
كاميار: نجابت تورو باور كرد اما انگار تو پاكى من شك كرد!
-چطور؟!
كاميار: هيچى، آخراى شام مون بود كه گفت: «خيلى عجيبه كه پسرى با مشخصات شما هيچ تفريح و سرگرمى نداشته باشه!» من هم گفتم من تفريح و سرگرمى داشتم! سينما مى رفتم، روزنامه مى خواندم! كتاب مى خواندم، حتى چند بار هم لوناپارك رفتم!
-خب چى گفت؟!
كاميار: زد زير خنده! من هم ديدم ديگه داره گندش درمى آد صحبت رو كشوندم به مسائل پزشكى و دانشگاه و اين چيزا!
-خب، پس به خير گذشت؟!
كاميار: نه بابا، چى به خير گذشت؟!
كاميار: نه بابا، چى به خير گذشت؟! داشت راجع به دوران پرستارى و اين چيزا صحبت مى كرد كه من يه مرتبه تحت تأثير جو قرار گرفتم و از دهنم پريد و گفتم الهى من بميرم واسه اين دوران شيرين! قديما مى گفتن توبه گرگ مرگه ها! من باور نمى كردم!
-توبه براى گرگ مرگه! واسه تو فكر نكنم مرگم باعث توبه بشه!
كاميار: ديگه اونجورى هام نيست كه تو مى گى!
-چرا، براى تو هست!
كاميار: يعنى مى گى اگه من بميرم، هنوزم اين اخلاقام رو دارم؟!
-بلندشو برو دنبال كارت! من رفتم بخوابم!
كاميار: نمى خواهى بقيه اش رو گوش كنى؟
-مگه بقيه داره؟
كاميار: اصل كاريش مونده! فقط بيا بريم وسط درختا يه سيگار بكشيم! اينجا تو ديد آقابزرگه ايم!
«راه افتاديم دو تائى رفتيم وسط درختا و رو يه نيمكت نشستيم».
-زود بگو كه خوابم گرفته!
«دو تا سيگار روشن كرد و يكى شو داد به من و گفت:»
-هيچى ديگه، تا اينو گفتم مات به من نگاه كرد! ديدم اى دل غافل، چه چرت و پرتى گفتم! اين بود كه زود گفتم ما يه فاميلى داشتيم كه پرستار بود. هر شب كه از سر كار برمى گشت خونه، انقدر اتفاقات شيرينى براى ما تعريف مى كرد!! مثلاً مى گفت يه مريض داشته مى مُرده كه به موقع رسيده و نجاتش داده! يا مثلاً يه مريض ديگه داشته مى رفته تو كُما كه اين گرفته و كشيدتش بيرون! انقدر ما لذت مى برديم كه اين مريضارو نجات مى دادن!
-باور كرد؟!
كاميار: نمى دونم والله! حالا من گفتم، انشاءالله باور مى كنه! به دلت بَد نيار! خلاصه شام كه تموم شد، دسر سفارش داديم و تا دسر رو بيارن، يه چيزى گفت كه پاك نااميدم كرد!
-چى گفت مگه؟!
كاميار: گفت من هميشه دلم مى خواسته با مردى آشنا بشم كه سر به زير و نجيب و ساكت و اهل خونه و زندگى باشه»! راستش هر چى گشتم يه كدوم از اين مشخصات رو تو خودم پيدا نكردم! حالا تو مى گى چى كار كنم؟
-خب يه خرده اخلاقت رو درست كن!
كاميار: تو مى گى مثلاً چى كار كنم كه نجيب بشم؟ اصلاً تو چه جورى سر به زير و نجيبى؟
-ببين، اول بگو اين حكمت رو دوست دارى؟
كاميار: انگار آره!
-خب بايد به خاطرش خودتو اصلاح كنى!
كاميار: مى كنم!
-خب، آفرين. قدم اول اينه كه اين دو تا سيم كارت موبايلت رو بفروشى و يه دونه نو بخرى!
كاميار: نجابت چه ربطى به مخابرات داره؟!
-ربطش اينه كه اگه اين موبايلات نباشند شماره ات تو دست كسى نيست و تو يه خرده درست مى شى!
«يه فكرى كرد و گفت:»
-اون شماره هائى رو كه تو ذهنم هست و حفظم چيكار كنم؟
-اونارو هم بايد به مرور زمان فراموش كنى!
كاميار: خب، قدم دوم چيه؟
-قدم دوم اينه كه از فردا صبح، مثل آدم بلندشى و با بابات برى كارخونه و بذارى من هم برم كارخونه. صبح بريم و عصر برگرديم. اينجورى ديگه صبح تا عصر وقت نمى كنى برى دنبال كاراى ديگه!
كاميار: عصر به بعدرو چيكار كنم؟
-عصر به بعد هم با هم هستيم ديگه!
كاميار: يعنى اگه با همديگه بريم، نجيبى مون خراب نمى شه؟
-نخير! منظورم اينه كه اگه با همديگه باشيم، جاهاى ناجور نمى ريم!
كاميار: پس اين همه جا رفتيم، من با كى رفتم؟! با تو رفتم ديگه!
-اِه...! اون مال قديم بود! مى گم از حالا به بعد!
كاميار: يعنى از الان به بعد ديگه مى نشينيم نجابت مونو مى كنيم!
-آفرين!
كاميار: كارى هم به كار هيچكسى نداريم!
-آفرين!
كاميار: يعنى يه كوچولو، اندازه يه اَرزن هم كار بد نمى كنيم!
-آره! آفرين!
كاميار: اما اينجورى نجابت كردن هم سخته ها!
-خب بله! آدمى كه بخواد نجيب باشه، بايد يه چيزائى را هم تحمل كنه!
كاميار: عوضش هر جا پا تو بذارى مى گن اين نجيبه!
-بله! بله!
كاميار: مدرك نجابتم به آدم مى دهند؟! يعنى يه چيزى مى دن به آدم كه بشه همه جا نشونش داد؟
-مسخره مى كنى؟!
كاميار: نه به جون تو! دارم مى پرسم!
-آخه نجابت مدرك داره؟!
كاميار: خب اگه اين همه سختى رو تحمل كرديم و كسى نفهميد چى؟!
-حتماً همه مى فهمن! يعنى مردم مى دونن كى نجيبه و كى نيست ديگه!
كاميار: زِكى! اگه قراره از اين گواهى هاى شفاهى باشه كه من همين الانش هم جزء نجيبا محسوب مى شم! مى گى نه، برو از هر كدوم از اين كاسبا و مغازه دارا بپرس!
-اونا كه قبول نيستند؟!
كاميار: پس كى قبوله؟
-آدماى ديگه!
كاميار: مثلاً كدوم آدما كه اگه بگن يه نفر نجيبه، حرف شون قابل قبوله؟
-بابا همين مردم ديگه!
كاميار: خب همين مردم دارن مى گن من همين الانم نجيبم ديگه!
-ول كن بابا! اصلاً لازم نكرده تو نجيب بشى! نجابت تو خون تو نيست!
كاميار: اونوقت تو خون تو هست؟
-اى! تقريباً!
كاميار: يعنى تو تقريباً نجيبى!
-آره ديگه!
«يه فكرى كرد و گفت:»
-نجابت تقريبى چه جوريه؟ يعنى يه نفر مى ره جلو، مى ره جلو، تا لبِ كثافتكارى هم مى رسه اما از همونجا برمى گرده! اون وقت بهش مى گن نجابت تقريبى داره؟!
«اومدم يه چيزى بهش بگم كه سر و كله آفرين پيدا شد و از لاى درختا اومد جلو و تا رسيد به ما گفت:»
-نشستين اينجا تو تاريكى چيكار مى كنين؟
كاميار: داريم تقريباً نجابت مى كنيم!
آفرين: چيكار مى كنين؟!
-از خونه آقابزرگ اومدى؟
آفرين: آره.
-گندم داشت چيكار مى كرد؟
آفرين: نشسته بود و با خاله و منوچهرى و آقابزرگ، آروم حرف مى زد.
-حالش خوب بود؟
آفرين: آره بد نبود؟
«بعد برگشت طرف كاميار و گفت:»
-راستى كارت داشتم كاميار!
كاميار: چى شده؟
آفرين: فردا شب يه مهمونى دعوت دارم. اگه بيائى، با همديگه مى ريم.
كاميار: مهمونى چى هست؟
آفرين: يكى از دوستام داره مى ره خارج. همه بچه هارو دعوت كرده!
«كاميار برگشت طرف من و گفت:»
-نجابت ما چند تا چنده؟
-چى؟!
كاميار: يعنى از چه ساعتى تا چه ساعتى يه؟ ۹شب تموم مى شه ما بريم به كارمون برسيم؟
آفرين: دارين شماها چى مى گين؟ نجابت چند تا چنده يعنى چى؟!
كاميار: تو از اين چيزا سردرنمى آرى، بيخودى هم سئوال نكن! اينا مربوط مى شه به تزكيه نفس و عرفان و فلسفه و اين چيزا!
آفرين: آهان! از اين جلسات عرفانى و اين چيزا است؟
كاميار: آره، اما ساعتش رو نمى دونم چند تا چنده!
آفرين: بالاخره مى آئى يا نه؟!
كاميار: ببين! ما ديگه اون آدماى سابق نيستيم! ما يه تصميماتى براى خودمون گرفتيم! يه برنامه اى كه مى خواهيم دو تائى اجرا كنيم!
آفرين: چه برنامه اى؟
كاميار: يه چيزى شبيه رژيم غذائى يه! مثلاً از يه ساعت تا يه ساعت هيچ كارى نمى كنيم! مى ريم كارخونه و برمى گرديم و بعدش هم دوتائى با هم هستيم!

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   • 
•   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   تحقيق   •   آخر هفته   •   حوادث   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •