Nimrooz
Vol. 18, No. 877, April 14, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۷ - جمعه ۲۵ فروردين ۱۳۸۵
پروفسور احمد شفائى
۳۷ سال زندگى در شوروى
دكتر مصطفى الموتى
رضا روستا كمونيست قديمى در شوروى (على محمداوف) ناميده شد.

پروفسور احمد شفائى
۳۷ سال زندگى در شوروى
اكثريت نيز مخالف شولان بودند. لازم بود «تدبيرى» اتخاذ نمود. كميسيون مزبور خيلى كوشيد مخالفين را به سر سازش بياورد. حتى نسبت به برخى از مخالفين به تهديد و ارعاب نيز متوسل شد. خوشبختانه اين «تدابير» نتيجه معكوس داد، مخالفين را مصمم تر و راسخ تر كرد. زيرا فهميده بودند كه دستگاه در مقابل قانون انتخابات رؤساى دانشكده عاجز مانده است. سپس گفتگوهائى در ميان آمد كه گويا دانشگاه در نظر دارد به دليل وجود «اغتشاش» و «تحريك» در داخل دانشكده خاورشناسى، انتخابات را مستقيماً در شوراى علمى دانشگاه (كه رياست آن شورا را خود رئيس دانشگاه برعهده داشت) برگزار نمايد. البته اين كار خلاف قانون بود، ولى رهبرى دانشگاه مى توانست محملى براى آن بتراشد. در آنجا همه كار ممكن است. اگر چنين مى كردند مسلماً در آنجا طرفداران حسن شيرعلى يف و خود پروفسور باقرزاده اكثريت كامل داشتند و شولان بى دردسر و دغدغه مجدداً انتخاب مى گرديد. اما ظاهراً آنها جسارت نكردند چنين قانون شكنى بنمايند و فكر كردند به نحوى اكثريتى، ولو ضعيف، به نفع نوكرشان شولان به وجود آورند.
يكى از اعضاى شوراى علمى دانشكده همان دانشجوى من شهلا خانلايوا بود. او به دليل تحصيل ممتازش صدر جمعيت علمى دانشجويان دانشكده بود و طبق قانون داخلى دانشگاه صدر جمعيت علمى دانشجويان دانشكده، عضو رسمى شوراى علمى دانشكده هم بود.
اينهاست آن جنبه هاى مثبت دموكراسى شوروى كه به يك دانشجوى ممتاز حق مى دهد همدوش استادان خود بنشيند و در امور داخلى و علمى دانشكده اظهار عقيده نمايد و مهمتر از همه، در گزينش رئيس دانشكده مستقلاً رأى بدهد.
دار و دسته شولان و رحيم قبل از برگزارى انتخابات و پس از بند و بست هاى طولانى بالاخره به اين نتيجه رسيدند كه از ۲۱ نفر اعضاى شوراى علمى دانشكده ۱۰ نفر به شولان رأى مثبت خواهد داد. ضعيف ترين حلقه در بين مخالفان شولان همان شهلا بود. رأى او رأيى حلال مى شد. به هر كس شهلا رأى مى داد او رئيس دانشكده مى شد! روزى رحيم سلطانوف با تمام حيله گرى هايش اين راز را فاش كرد. به هنگام انتخاب يكى از معلمان، چشم ريز و محيلش كه مواظب همه چيز بود به شهلا افتاد، تبسمى موذيانه كرد و گفت: رأى شهلا خانم رأيى حلال است! به راستى نيز اگر فقط شهلا به شولان رأى مثبت مى داد مسئله با كمال سادگى و بدون هياهو و جنجال فيصله مى يافت و كسى هم قادر نبود اعتراض بكند، زيرا قانون كاملاً رعايت شده بود. ديديم كه كار به جاهاى حساس كشيد و وزير آموزش عالى جمهورى در كار وارد شد. تمام اين مسائل پس از انتخابات برملا شد. همه فهميدند كه محاسبات مقامات بالاى دانشگاهى و جمهورى غلط از آب درآمده است.
در جريان اين «سنجش آراء» انتخابات دانشكده عملاً چهار ماه به تأخير افتاد و اين خود قانون شكنى بود. شولان از ابتداى ژانويه ۱۹۸۱ قانوناً رئيس دانشكده نبود. دانشگاه نيز پى فرصت مى گشت تا شمارش آراء را به نسبت ۱۱ بر ۱۰ به نفع شولان تغيير دهد!!
و بالاخره اين فرصت مناسب به دست دانشگاه افتاد. دانشگاه مى دانست كه من در ۲۵ آوريل ۱۹۸۱ بايد براى حضور در جلسه دفاع رسمى يك تز فوق دكترا در شهر لنينگراد، در سه هزار كيلومترى باكو، باشم. من معارض رسمى آن تز فوق دكترا بودم و حضورم در جلسه دفاع حتمى و ضرورى بود. بايستى نظر رسمى خود را پيرامون آن رساله شخصاً در جلسه قرائت نمايم. من تصميم گرفته بودم كه روز ۲۳ آوريل با هواپيما حركت كنم تا لااقل يك روز قبل از دفاع در محل باشم. چون كاملاً در جريان تداركات شيادانه دانشگاه بودم، روز ۲۲ آوريل نزد قربان بايراموف، صدر كميته حزبى دانشگاه و عاليترين مقام حزبى رفتم و مدتى در خصوص كثافتكارى شولان با او صحبت نمودم و گفتم كه ممكن است دانشگاه انتخابات را درست در همين چهار روزى كه من غيبت دارم اجرا كند تا حساب آراء را ۱۰ بر ۱۰ به نفع شولان بنمايد و شولان مجدداً برگزيده شود. به او هشدار دادم كه شما رهبر سياسى دانشگاه هستيد، به شما مى گويم كه اگر چنين كنند شديداً اعتراض خواهم نمود. او در جواب گفت: سعى خواهم كرد كه چنين نشود! و اين جواب را در كمال خونسردى داد. گوئى فهميده بود كه من قصد آنها را احساس كرده ام.
بارى، صبح روز ۲۳ آوريل عازم لنينگراد شدم، ولى قبل از عزيمت نامه اى رسمى به شوراى علمى دانشكده نوشتم كه در غياب من انتخابات را اجرا نكنند. چهارماه تأخير كرده اند، چهار روز ديگر هم تأخير كنند و اگر عليرغم اين خواهش انتخابات را انجام دهند رأى مخالف مرا نيز در نظر بگيرند و محاسبه نمايند. بعدها معلوم شد كه صبح همان روز ۲۳ آوريل دانشجوى جاسوس شولان، يعنى همان طاهر عزيزلى را به خانه شهلا مى فرستند كه او را بترساند و از او قول بگيرد كه به نفع شولان رأى بدهد!! اين هم انتخابات آزاد و رأى مخفى! شهلاى بيچاره ابتدا كمى مرعوب مى شود، زيرا مى داند كه من در مسافرت هستم و ممكن است او را سخت در فشار بگذارند. چه كند؟ دانشجو است و مقدراتش در دست شولان و اربابانش! او فوراً در دانشكده خود را به پروفسور مبارز عليزاده، مدير گروه ادبيات مى رساند و چون مى داند كه او دوست من و مخالف شولان است تمام جريان را براى او نقل مى كند. پروفسور عليزاده از اعضاى مهم و متنفذ شوراى علمى و تمامى دانشكده است، ولى با رحيم در ميدان زورآزمائى حريف نيست، پشتيبانى چون ميرزا ندارد و لذا با رحيم درنمى افتد. عليزاده پس از اطلاع بر نقشه شوم شولان تصميم قطعى مى گيرد كه به هر نحو شده نگذارد آراء موافق شولان از حد نصاب بگذرد. اين بود كه در شروع جلسه شوراى علمى ابتدا جريان رفتن طاهر را به خانه شهلا و مراتب تهديد او را با آب و تاب نقل مى كند و بعد نيز نامه مرا قرائت مى كند. قدرى هم در زمينه تشكيل شورا در چنين روزى كه يكى از اعضاى حساس آن غيبت دارد صحبت مى كند و نقشه ها را فاش مى سازد. خود اين عمل و قرائت نامه و صحبت هاى ديگر از قرار معلوم نفرت دو سه نفر ديگر را كه هنوز هم مردد بوده اند عليه شولان برمى انگيزد. اما شولان و رحيم كه مطمئن بوده اند حساب ۱۰ بر ۱۰ به نفع شولان خواهد بود حتى در صدد دفاع جدى هم برنمى آيند و پيشنهاد اخذ رأى مى كنند.
رأى گرفته مى شود (البته مخفى) و فقط هشت نفر از عده حاضر (۲۰نفر) به نفع شولان و ۱۲نفر عليه او رأى مى دهند. با اين ترتيب رقيب انتخاباتى شولان، يعنى پروفسور واسم محمد على يف (رئيس فعلى دانشكده) به رياست برگزيده مى شود و تمام نقشه هاى شولان و برادرش حسن و رئيس دانشگاه و صدر كميته حزبى و وزير آموزش عالى و... و.... نقش بر آب گرديد. آن خبيث دزد و بدطينت سقوط ننگين و خفت بار خود را آغاز كرد. در آن روز چنان ضربه روحى بر او وارد آمد كه مدتى بيمار شد و در بيمارستان خوابيد.
اين جريان را عمداً به طور مشروح نوشتم تا معلوم شود كه حتى در يك محيط علمى مانند دانشگاه نيز انتخابات با چه وضع ننگينى برگزار مى شود.
***
تحت تأثير انزجارى كه نسبت به دستگاه حاكمه آذربايجان شوروى بر درونم حكمفرماست دچار احساسات شده ام، بيشتر از هر چيز از خارهاى جانگزا و شاخ و برگ هاى زائد و فاسد درخت سوسياليسم در آذربايجان صحبت كردم و تنها اندكى از ثمرات مسرت بار آن درخت ياد نمودم.

دكتر مصطفى الموتى
رضا روستا كمونيست قديمى در شوروى (على محمداوف) ناميده شد.
002967.jpg
الموتى
يكى از كمونيست هائى كه در دوران رضاشاه به علت فعاليت كمونيستى به زندان و تبعيد رفت رضا روستا بود كه پس از شهريور ۲۰ رئيس شوراى متحده مركزى كارگران شد كه قدرتى مافوق قدرت حزب توده داشت. افسران شهربانى و حتى مقامات عالى حزب توده را بازداشت كرده و در داخل ساختمان اتحاديه كارگران كه در خيابان فردوسى بود آنها را محاكمه و زندانى مى نمود و هيچكس هم ياراى مقاومت در برابر تصميمات او را نداشت.
بعد از غير قانونى شدن حزب توده به شوروى گريخت. شوروى ها به او خيلى علاقه داشتند و حتى اجازه تأسيس حزب توده به خاطر او به زندانيان ۵۳ نفر از طرف مقامات شوروى داده شد.
احسان طبرى مى نويسد:
رضا روستا از زمان جنبش گيلان وارد فعاليت كمونيستى شد. به همين جهت براى تحصيل به مدرسه حزبى مخصوص شرق اعزام گرديد و در جريان تحصيل با (گ-پ-ئو) تماس حاصل نمود. پس از مراجعت به ايران به ۵سال حبس محكوم گرديد. در دادگاه نظامى گفت (حوضى كه آب ندارد قورباغه هم ندارد.) منظور اين بود در ايران ارتشى نيست كه نياز به جاسوسى باشد. مدتى هم به ساوه تبعيد شد. پس از شهريور ۲۰ به تهران آمد و به دستور شوروى به فعاليت حزبى پرداخت و رئيس اتحاديه كارگران شد. روستا در انتخاب نخستين كنگره از عضويت كميته مركزى طرد گرديد. روستا در باشگاه شوراى مركزى كارگران يك ستاد براى بازداشت اشخاص و محاكمه و مجازات آنها تشكيل داده بود. حتى دكتر بهرامى عضو كميته مركزى را در اين مركز چند ساعتى توقيف كرد. پس از شكست واقعه آذربايجان به دستور خسرو روزبه از جانب گروه نظامى سيف الدين همايون، روستا را به مرز خراسان رسانيد و با كمك ملكى نام كه قاچاقچى بود از مرز اترك گذشت. در مسكو از او تجليل شد و مدت دو سال در هتل توقف داشت، به او توصيه شد كه ازدواج كند، با كمك رادمنش به برلن آمد، به سابقه تحصيل به او لقب پروفسور دادند. سه پروفسور داشتيم: بزرگ علوى، كيانورى، روستا.
نام رضا روستا در شوروى به (على محمداوف) تبديل شده بود كه با يك زن روسى زندگى مى كرد و در سن ۶۸ سالگى در برلن درگذشت. دخترش از مادر ايرانى بنام هما روستا با وساطت پسر قاضى محمد به ايران بازگشت و به چنگ ساواك افتاد و يادداشت هائى از قول او انتشار يافت.
***
در اواخر سال ۱۳۲۵ دولت قوام براى اين كه قدرت اتحاديه كارگران وابسته به حزب توده را بكاهد اقدام به تأسيس سازمان كارگرى جديدى به نام (اسكى) كرد. يعنى سنديكاى كارگران و كشاورزان ايران. مدتى هم مهندس خسرو هدايت كه سالها مدير كل راه آهن بود دبير اين سنديكا شد كه با كمك وزارت نوبنياد كار در تحكيم اساس اين سازمان اقدام مى شد. در نتيجه بين سازمان كارگران حزب توده به رهبرى رضا روستا و اين سنديكا كشمكش هاى دامنه دارى درگرفت. در سال ۱۳۲۸ اسكى به كنفدراسيون سنديكاى آزاد جهانى پيوست. در حادثه تيراندازى به شاه در دانشگاه، دكتر اقبال در مجلس گفت: ناصر فخرآرائى عضو اتحاديه عكاسان وابسته به شوراى متحده بود. در نتيجه غير قانونى شدن حزب توده و سازمان كارگرى، وضع اسكى دچار رونق فوق العاده اى شد. روستا هم به شوروى گريخت. عده اى از جمله يوسف افتخارى به عنوان «اصلاح طلبان شوراى مركزى» از شوراى متحده منشعب گرديدند.
ايرج اسكندرى مى گويد: بعد از شهريور ۲۰ اولين ديدارى كه همراه نوشين با بلا چاپكين رئيس اداره بازرگانى شوروى داشتيم سراغ روستا را از ما گرفت و به ديدار او خيلى ابراز علاقه نمود و گفت او را پيدا كنيد بيايد مرا ببيند. روستا آن وقت در ساوه تبعيد بود و هر روز بايد به شهربانى مى رفت و دفتر امضاء مى كرد. او را مطلع كرديم و از تبعيد خارج شد و به تهران آمد. بلاچاپكين به او خيلى علاقه داشت.
روستا مى گفت اين كيانورى و امثال او كمونيست هاى بعد از استالين گراد هستند. تا موقعى كه آلمان ها شكست نخورده بودند طرفدار فاشيسم بودند و حالا عضو حزب توده شده اند. كيانورى براى خودش يك بيوگرافى ساخته بود كه با كمونيست هاى اروپا مربوط بوده است. من آدمى به دروغگوئى او نديده ام، وقتى كامبخش مى خواست عضو حزب بشود من مخالفت كردم ولى روستا و آرداشس گفتند او را بپذيريم و گفتند كمينترن مى خواهد. گفتم من او را قبول ندارم زيرا پنجاه و سه نفر را لو داده است. ولى كميته مركزى عضويت كامبخش را تصويب كرد.
من با روستا در زندان آشنا شدم. مى گفت مرا به اتهام جاسوسى روس ها گرفته و شكنجه داده و شلاق زده اند.
روس ها به روستا اطمينان زيادى داشتند و ما را نمى شناختند. در خيلى از مسائل روستا با روس ها صحبت مى كرد. اوائل تأسيس حزب توده ما عده زيادى كارگر داشتيم كه رضا روستا شروع به كار كرد و كلوپ و اتحاديه را به وجود آورد. كار حسابى نبود ولى كارگران به قدرى تشنه سازمان بودند كه در سال ۲۲ سازمان به صورت سرتاسرى درآمد و روزنامه ظفر و اتحاديه را هم منتشر ساختند. روستا هميشه كامبخش را مسخره مى كرد كه خود را نماينده كمينترن معرفى مى نمود.
روستا با اكثر روشنفكران مخالف بود و با كامبخش و كيانورى و قاسمى مبارزه مى كرد و در بين كارگران نفوذ زيادى يافته بود. لوئى سايان دبيركل اتحاديه جهانى كارگران نيز طرفدار روستا بود كه هنگام سفر به ايران مورد استقبال باشكوهى از طرف كارگران عضو اتحاديه قرار گرفته بود.
***
دكتر مهدى پيراسته هنگامى كه دادستان سابق تهران بود چنين نوشته است:
در سمت دادستانى تهران مبارزه با حزب توده را شديدتر كردم. رضا روستا رئيس اتحاديه كارگران را كه از ستون فقرات حزب توده بود بازداشت كرده و با همه فشارى كه از طرف قوام السلطنه وارد شد كيفرخواست صادر كرده براى او تقاضاى مجازات اعدام كردم.
زيرا روستا آنقدر قدرت يافته بود كه افسران شهربانى را مى برد در محل حزب توده و اتحاديه كارگران محاكمه مى كرد. براى مظفر فيروز و اللهيار صالح و حتى خود قوام السلطنه پرونده همكارى با پيشه ورى تشكيل دادم. مظفر فيروز را به علت همكارى با پيشه ورى در مقام سفارت ايران در مسكو مورد تعقيب قرار داده و اظهار نظر به بازداشت او كردم و همين امر باعث شد كه هرگز به ايران نيامد تا در خارج از كشور درگذشت. همين اقدامات موجب شد كه بالاخره قوام السطنه مرا از دادستانى برداشت.
***
در كتاب (سيركمونيزم در ايران) كه از طرف سازمان هاى امنيتى انتشار يافته چنين نوشته شده است:
شوراى متحده مركزى كارگران در ۱۱ ارديبهشت ماه ۱۳۲۳ تشكيل شد. قبل از آن حزب توده فقط اتحاديه كوچكى بنام (شوراى مركزى اتحاديه كارگران ايران) داشت كه در آن تاريخ اين اتحاديه با سازمان چپى ديگرى بنام اتحاديه كارگران و برزگران ايران بهم ملحق شده، شوراى متحده مركزى را به وجود آوردند. شوراى مزبور كه در كليه عمليات سياسى شركت مى كرد هدفش تغيير رژيم سياسى بود. ادعا داشت كه يك سازمان مستقل است و از هيچ سازمان و حزبى تبعيت نمى كند و جز ارتباط بعضى از اعضاى شورا كه در عين حال عضو حزب مى باشند كوچكترين ارتباطى با حزب توده ندارد بنابراين دعوت مى كرد كه كارگران احزاب سياسى ديگر هم در اين شورا شركت كنند اما در حقيقت شعبه اى از حزب توده بود و استقلال رأى نداشت و حزب توده مدتى بقراطى و بعداً دكتر جودت را مأمور كرده بود كه در جلسات شوراى متحده مركزى شركت مى كردند. اين شورا در موقع حضور ارتش سرخ در ايران خيلى توسعه يافت و در بسيارى از كارخانجات عضويت شوراى مركزى براى كارگران اجبارى بود.
***
رساله اى كه در سال ۱۳۳۲ از طرف شوراى متحده مركزى انتشار يافته چنين حاكى است:
صفوف شوراى متحده گسترش فوق العاده اى يافته بود به طورى كه در همان نخستين سال اتحاديه هاى وابسته به آن يكصد و پنجاه هزار نفر عضو داشته اند. شوراى اتحاديه كارگران اصفهان با هفده هزار عضو به شوراى متحده پيوسته و تعداد اعضاى شوراى متحده در سال ۱۳۲۵ به چهارصد هزار نفر رسيده بود.
در اصفهان در حقيقت اتحاديه كارگرى واقعى وجود نداشت بلكه عده اى از كارگران بدون داشتن سازمان به دنبال تقى فداكار كشانده شده بودند و شخص او را پرستش مى كردند. در آذربايجان در مدت يكسال حكومت پيشه ورى، همه كارگران مجبور به عضويت در شوراى متحده مركزى شده بودند.
***
محسن جهانديده پور عضو هيأت تحريريه روزنامه ظفر چنين مى نويسد:
شوراى متحده در مناطق شمالى تبديل به دولتى در دولت شده بود. موقع سفر به شمال مأمورين شوراى متحده شناسنامه و هويت مسافرين را كنترل مى كردند و هر كس را مى خواستند به عنوان فاشيست مراجعت مى دادند. در خيابان هاى شهرهاى شمالى مسئولين شوراى متحده با اسلحه حركت مى كردند و جاى پليس، بازپرس، قاضى و دادستان را گرفته بودند و حتى اشخاص را توقيف و بازجوئى و محاكمه مى كردند و با قدرت سرنيزه بر جان و مال مردم مسلط شده بودند.
در رأس شوراى متحده مركزى رضا روستا قرار داشت كه تا سال ۱۳۲۷ در ايران بود و سپس به خارج رفت. او از انقلابيون قديمى است كه در ابتداى حكومت سوسياليستى در شوروى بوده است. روستا سوادى نداشت ولى مى خواست همه او را رهبر و نابغه بزرگ بدانند، ولى انشعابيون از كارهاى او خيلى انتقاد مى كردند.
شوراى متحده مركزى با يك سازمان بين المللى كمونيستى بنام (فدراسيون سنديكاى جهانى) مربوط بود و عضو آن به شمار مى رفت. در سال ۱۳۲۵ لوئى سايان دبيركل فدراسيون سنديكاى جهانى وارد ايران شد تا تحقيق كند كه شوراى متحده مركزى نماينده اكثريت كارگران هست يا نه؟ نتيجه تحقيقات مثبت بود و لوئى سايان تصديق كرد و شوراى متحده به عنوان عضو فدراسيون و روستا به عنوان عضو شوراى عمومى فدراسيون سنديكائى جهانى پذيرفته شد. در سال ۱۳۳۲ هيأت مركزى شوراى متحده عبارت بودند از دكتر جودت، بابازاده، شاندرمنى، يعقوب زادگان، دكر رضوى، محبوب عظيمى كه تشكيلات شهرستان هاى آن (تكش) ناميده مى شد كه مسئول آن يعقوب زادگان و معاونش ايرج زندپور بوده است. افرادى نظير صيادنژاد، پزشكيان، غياثوند، مظاهرى در شوراى متحده مزبور مسئوليت داشتند. شوراى متحده مركزى كه با راه انداختن اعتصابات، كارخانه هاى كشور را فلج كرده بود دچار فساد فراوان بود كه به كلى از هم پاشيد و رهبران آن يا دستگير شدند و يا به خارج گريختند.
***
ايرج اسكندرى مى گويد: وقتى در زندان بوديم يك گروه از زندانيان قديمى بودند كه يوسف افتخارى در رأس آنها قرار داشت كه اردشير ميگفت اينها (تروتسكيست) هستند.
افتخارى مى گفت اين استالين دارد شاه مى شود. استالين با تزار هيچ فرقى ندارد و به افسران گفته سردوشى بزنند و اين علامت تزاريسم است كه در انقلاب آن را برداشتند.
پيشه ورى هم معلوماتش بيش از اينها بود. ما شب ها مى نشستيم و حرف هاى پيشه ورى را گوش مى داديم. يوسف افتخارى را مى گفت كه گفتيم در زندان است. او مورد توجه انگليس ها بود. بعد از آزادى رهبر اتحاديه كارگران شد كه در مقابل شوراى متحده مركزى ايستاد به فدراسيون سنديكاى جهانى آنها يوسف افتخارى را فرستاده بودند كه اتحاديه او را به عنوان اتحاديه رسمى قبول كنند ولى من آنها را شكست دادم.
وقتى در زندان بوديم عبدالقدير آزاد هم بود كه تحت تأثير يوسف افتخارى قرار داشت.

صفحه اول
اقتصادى
طنز
از شما چه پنهان
از آنچه گفته اند
خواندنى ها
مقاله ها
گزارش
گفتگو
بازتاب
جهان
ايران
ورزش
داستان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
تحقيق
آخر هفته
حوادث
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   صفحه اول   •   اقتصادى   •   طنز   •   از شما چه پنهان   •   از آنچه گفته اند   •   خواندنى ها   • 
•   مقاله ها   •   گزارش   •   گفتگو   •   بازتاب   •   جهان   •   ايران   • 
•   ورزش   •   داستان   •   تاريخ   •   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   • 
•   تحقيق   •   آخر هفته   •   حوادث   •   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •