|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
سام واثقى
سه رنگ
از طرح سبز چاى و شالى
محلول هواى گرم و شرجى خزر
مستيم اگر،
تير ماه تب ميكنيم و
شهريور
در تپش محكم باران
بر سينه مان
نفس
تازه مى كنيم...
... نفس...
بر خط ابريشم،
و
آنگاه
گه گريزان، گه
گاه پنهانيم،
تشنه همسنگر آهوان،
حذر از واپسين نگاه داغ گرگان۱
گمراه ز دشت تركمن،
تشنه ره مى زنيم
چشم به راه،
سرمستِ چشمه هاى گلستان۲...
از صلح سپيد سكوت
بر موج آرم آمو دريا
باز مى گرديم...
و مغناطيس دشت طوس
تا سخاوت بى نهايت بخارا
و سِرّ سِحر فردوس، كه
خون سرخ سياوش
بر خاك محبت
يا محبتِ خاك
بر نگاه آخر اسفنديار
خفته در ما دوريان...
كه، آ... ... ....... ى،
آواره گر تنتان
آهنگرانه درفشى است
رمز موطنتان
مقلوب۳ سبز وُ سپيد وُ سرخ...
۱ اشاره به شهر گرگان
۲ اشاره به جنگل گلستان
۳ Anagram
|
|
|
|
|
ابوسعيد ابوالخير
دعاى عاشق
در وصل تو پيوسته به گلشن بودم
در هجر تو با ناله و شيون بودم
گفتم به دعا كه چشم بد دور از تو
اى دوست مگر چشم بدت من بودم
|
|
|
|
|
اقبال لاهورى
حديث خلوتيان
زخاك خويش طلب آتشى كه پيدا نيست
تجلى دگرى در خور تقاضا نيست
به ملك جم ندهم مصرع نظيرى را
كسى كه كشته نشد از قبيله ما نيست
اگر چه عقل فسون پيشه لشكرى انگيخت
تو دل گرفته نباشى كه عشق تنها نيست
تو ره شناس نه ئى وز مقام بى خبرى
چه نغمه ايست كه در بر بط سليمى نيست
نظر به خويش چنان بسته ام كه جلوه دوست
جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نيست
بيا كه غلغله در شهر دلبران فكنيم
جنون زنده دلان هرزه گرد صحرا نيست
زقيد و صيد نهنگان حكايتى آور
مگو كه زورق ما روشناس دريا نيست
مريد همت آن رهروم كه پا نگذاشت
به جاده ئى كه در و كوه و دشت و دريا نيست
شريك حلقه زندان باده پيما باش
حذر ز بيعت پيرى كه مرد غوغا نيست
برهنه حرف نگفتن كمال گويائيست
حديث خلوتيان جز به رمز و ايمانيست
|
|
|
|
|
حيدر رقابى (هاله)
سرگذشت
اين عشق هم سر آمد و اين خواب هم گذشت
روزى پديد گشت و شبى ناپديد گشت
(او) رفت و جاى پاش به روى چمن نوشت:
اين است زندگانى و اين است سرگذشت
|
|
|
|
|
ميرزاده عشقى
قدرت عشق
دل من در قفس عشق، هواى تو كند
چشم من آرزوى خدمت پاى تو كند
بين در اين شهر كسى مشك فروشى نكند
گر كند شانه به زلفان دوتاى تو كند
قدرت عشق ببين اى بت شيرين گفتار
شيخ در موقع تسبيح دعاى تو كند
دوش با ساغر مى درد دل خود گفتم
گفت وصلش به جهان نيز دواى تو كند
گفتمش خرمن هستى من آتش بگرفت
گفت تن ده به بلا چونكه خداى تو كند
گفتمش صبر چه حاصل كه رفيقان بروند
گفت اين است ولى كار وفاى تو كند
گفتمش گريه عاشق نكند هيچ اثر
گفت ليكن چمن عشق دعاى تو كند
(چه دعا كردى جانا كه چنين خوب شدى)؟
دل عشقى چكند گر كه هواى تو كند؟
|
|
|
|
|
محمدتاج بخش (سمنانى)
فراموش مكن
ناز نينا با شراب ناز مدهوشم مكن
در غم چشم سيه مستت سيه پوشم مكن
بگذر از بيداد، اى رامشگر گلزار عشق
در بهار آرزو، با غم هماغوشم مكن
طره طرار رامسپار بر دست نسيم
وز پريشانى چو زلفت خانه بر دوشم مكن
اى اميد زندگى، وى مايه شيدائيم
بيش از اين از باده هجران قدح نوشم مكن
همچو بلبل نغمه ها خيزد ز ساز سينه ام
نغمه جان پرورم، باز اى و خاموشم مكن
گرچه بزم افروز غيرى اى فروغ زندگى!
من بلاگردان چشمانت فراموشم مكن
|
|
|
|
|
مجنون تويسركانى
حسرت جاويد
بعد از هزار سال كه گل رويد از گلم
باشد هنوز حسرت روى تو بر دلم
اى شمع بزم حسن ز غم مردم و نشد
روشن ز شمع روى تو يك يار محفلم
من ترك جان خويشتن آسان گرفته ام
گردد روا ز لعل تو گر كار مشكلم
زاهد دهد بشارت خلدم ولى زخلد
بيزارم ار شود سر كوى تو منزلم
تا كى كشم ملامت دون همتان، بكش
شمشير ناز از كمر و ساز بسملم
بستى هزار بار و شكستى هزار بار
پيمان و من همان بسر عهد اولم
مجنون به پاى كس ننهادم سر رضا
كاخر نشد به جز غم و افسوس حاصلم
|
|
|
|