|
|
|
يهودا از خود اعاده حيثيت مى كند
بوسه يهودا كه به شناخته شدن و بازداشت عيسى مسيح انجاميد، به نمادى از خيانت تبديل شده است
يهودا مى گويد عيسى از او خواست تا ضمن همكارى با رومى ها، زمينه را براى عروجش فراهم كند
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
معاهده فين كنشتاين ۷
محمدنبى خان شيرازى، دومين فرستاده سياسى فتحعلى شاه قاجار به هندوستان، پس از چهار ماه توقف پردردسر در بمبئى و هشت ماه اقامت بى نتيجه در كلكته، با هدايا و مال التجاره فراوان به ايران بازگردانده شد. او در تنها مأموريت سياسى پراهميت خود كه تشويق حكومت انگليسى هند به حمايت از ايران در جنگ با روسيه بود، ناكام ماند و پاسخ منفى شنيد. فتحعلى شاه در نامه اى به او دستور داده بود خبر رسيدن يك هيأت ديپلماتيك فرانسوى به تهران را به فرمانداركل هند اطلاع دهد و بر آمادگى ايران براى بازگرداندن اين هيأت (مطابق مفاد معاهده سياسى با انگلستان) تأكيد كند، البته مشروط بر اينكه حكومت هندوستان نيز پادشاه قاجار را در جنگ با روس ها يارى كند.
«فرمانفرماى [وقت] هند، سر جورج بارلو، فوراً و بى آنكه با دولت بريتانيا مشورت كند، به محمدنبى پاسخ داد كه دولت متبوع او چگونه مى تواند به متحد قديمى خود روسيه حمله ببرد، مضافاً اينكه طبق شرايط عهدنامه اتحاد انگلستان و ايران، انگليسى ها ملزم به چنين عملى نيستند و اگر شاه از طرف ديگر با فرانسوى ها پيمان ببندد شرايط عهدنامه خود با انگلستان را نقض كرده است. استمداد قبلى فتحعلى شاه از انگليسى ها كه از طريق منستى (نماينده كمپانى در بصره و حامل نامه عذرخواهى فرمانداركل هندوستان در مورد قتل ايلچى ايران) به عمل آمده بود بى جواب مانده بود. فتحعلى شاه اين بار منتظر دريافت دومين جواب رد انگليسى ها نماند و در ماه مه ۱۸۰۷م (۱۲۲۲ه ق) در محلى به نام فين كنشتاين... عهدنامه اى با فرانسوى ها امضا كرد.» ( «ايرانيان در ميان انگليسى ها» دنيس رايت، ترجمه كريم امامى)
• چرخش
انگلستان در آن هنگام از يك سو با روسيه عليه ناپلئون متحد شده بود و از سوى ديگر مايل بود هم پيمانى خود با ايران را حفظ كند. اما طبيعى بود اين كار در شرايطى كه ايران و روسيه با يكديگر در حال جنگ بودند ممكن نبود. ايران با امضاى معاهده فين كنشتاين مى خواست متحدى نيرومند در برابر روسيه به دست آورد. بخشى از متن اين معاهده كه روز چهارم ماه مه ۱۸۰۷م ميان نماينده فتحعلى شاه و نماينده ناپلئون امضا شد چنين بود:
«فصل اول: مابين اعليحضرت امپراتور فرانسه- پادشاه ايتاليا (يعنى ناپلئون) و اعليحضرت امپراتور ايران صلح و مودت و اتحاد دائمى برقرار خواهد بود.
فصل دوم: اعليحضرت امپراتور فرانسه- پادشاه ايتاليا برقرار ماندن خاك حاليه ايران را به جهت اعليحضرت امپراتور ايران ضمانت مى نمايد.
فصل سوم: اعليحضرت امپراتور فرانسه- پادشاه ايتاليا اعتراف مى نمايد كه گرجستان به طور استحقاق تعلق به اعليحضرت امپراتور ايران دارد.
فصل چهارم: اعليحضرت امپراتور فرانسه متعهد مى شود آنچه لازمه اهتمام است به عمل آورد كه دولت روس را در تخليه گرجستان و خاك ايران مجبور كند و اين فقره به موجب معاهده باشد. اين تخليه همواره مطمح پولتيك و لازمه اهتمامات امپراتور خواهد بود.
فصل پنجم: اعليحضرت امپراتور فرانسه- پادشاه ايتاليا يك نفر ايلچى مخصوص و اجزاء سفارت در دربار دولت ايران خواهد داشت.
فصل ششم: چون اعليحضرت امپراتور ايران مايل است عسكر پياده نظام و توپخانه و قلعه جات خود را موافق وضع اروپا قرار بدهد، لهذا اعليحضرت امپراتور فرانسه- پادشاه ايتاليا متعهد مى شود كه هر قدر اعليحضرت امپراتور ايران توپ صحرايى و تفنگ با سرنيزه لازم داشته باشد تهيه نمايد و قيمت اسلحه مذكور موافق قيمتى كه در اروپا معمول است پرداخت خواهد شد.
فصل هفتم: اعليحضرت امپراتور فرانسه- پادشاه ايتاليا متعهد مى شود كه هرقدر اعليحضرت امپراتور ايران صاحب منصب توپخانه و مهندس پياده نظام به جهت استحكام قلعه جات و ترتيب و انتظام قشون توپخانه و پياده نظام خود موافق قواعد علم نظامى اروپا لازم داشته باشد، بدهد.»
• اعلان جنگ
اما فرانسوى ها در مقابل تعهداتى كه براى كمك به ايران مى دادند، انتظاراتى هم داشتند. مهمترين اين انتظارات، هم پيمانى عليه انگليس بود:
«فصل هشتم: اعليحضرت امپراتور ايران از طرف ايران از طرف خود متعهد مى شود كه جميع روابط پولتيكى و تجارتى خود را با دولت انگليس مقطوع نموده و فوراً با دولت مشاراليها اعلان جنگ كرده و بلادرنگ به وضع عداوت رفتار نمايد و بنابراين سفير خود را كه به بمبئى فرستاده است احضار خواهد نمود. قنسول ها و ساير كارگزاران كمپانى انگليسى كه در ايران و در بنادر خليج فارس اقامت دارند بايد فوراً بروند. اعليحضرت امپراتور ايران مقرر خواهد فرمود كه جميع مال التجاره انگليس را ضبط نموده و در ممالك خود جميع روابط را با انگليسى ها هم در دريا و هم در خشكى موقوف خواهد داشت و اجازه نخواهد داد كه در وقت جنگ از سفير يا كارگزار دولت انگليس پذيرايى شود.
فصل نهم: در هر جنگى كه دولتين انگليس و روس بر ضد دولتين ايران و فرانسه اتفاق نمايند، دولتين فرانسه و ايران نيز با يكديگر اتفاق خواهند داشت. اتفاق در جنگ بر ضد دشمن به محض آن عملى خواهد شد كه يكى از دولتين متعاهدين يورش ببرد يا آنكه بر آن يورش برده شده باشد...
فصل دهم: اعليحضرت امپراتور ايران نهايت اهتمام را به عمل خواهد آورد كه افاغنه و ساير ملل قندهار را بر اين وادارد كه قشون خود را با قشون او در جنگ با انگليس ملحق نمايند و بعد از اينكه اجازه حاصل نمود كه قشون خود را از ميان خاك افاغنه و ساير ملل قندهار عبور دهد قشونى به طرف متصرفات انگليس بفرستد...»
• هراس
مى توان تصور كرد خبر انعقاد اين پيمان چه ولوله اى در ميان انگليسى ها انداخته است. پيش تر ديده بوديم هدف اصلى انگليسى ها از فرستادن جان مالكوم به ايران و انعقاد عهدنامه هاى تجارى و سياسى توسط او با صدراعظم فتحعلى شاه، همانا محافظت از هندوستان در مقابل افغان ها و فرانسوى ها بود. اينك آنها مى ديدند اين هدف، با بسته شدن معاهده فين كنشتاين، بر باد رفته است.
به نوشته دنيس رايت در «انگليسى ها در ميان ايرانيان» : «موفقيت فرانسه (در هم پيمان شدن با ايران) در لندن و كلكته هراس فراوان برانگيخت و به فعاليت هاى ديپلماتيك فوق العاده اى انجاميد كه بيانگر گيجى و سردرگمى مقامات انگليسى بود و تنها در ادوار بعد با نگريستن به آنچه گذشته بود مى شد آن فعاليت ها را خنده آور يافت.
توضيح آنكه هم از انگلستان و هم از هندوستان فرستادگانى به ايران گسيل شدند تا شاه را به قطع رابطه با فرانسه و عقد پيمان جديدى با بريتانيا ترغيب نمايند.» فرستاده لندن -كه عنوان نخستين فرستاده سياسى بريتانيا (نه هندوستان) را به خود اختصاص داد- هارفورد جونز بود و فرستاده هند جان مالكوم.
از سوى ديگر ناپلئون براى اجراى بخشى از تعهدات خود در قبال ايران، ژنرال گاردان را به عنوان سفير، در رأس هيأتى از مستشاران و مهندسان نظامى راهى ايران كرد. ناپلئون دستيابى روس ها به قفقاز را مايه تسهيل تماس آنها با عثمانى ها و مخالف منافع خود مى دانست.
او با روس ها در حال جنگ بود و درگيرى آنها با قوايى قدرتمند در قفقاز را نيز به نفع خود مى ديد، بنابراين در كمك به ايران براى مقاومت در برابر روس ها جدى بود. ناپلئون به گاردان و هيأت همراه او مأموريت داده بود تحقيق مفصلى در مورد توانايى هاى سپاه موجود ايران و امكان تقويت آن به عمل آورند و در سامان دادن به اين سپاه بكوشند. او همچنين از مهندسان نظامى فرانسوى خواسته بود نقشه دقيقى از راه هاى ايران تهيه كنند و امكان تهيه آذوقه و علوفه را در آنها به دقت بسنجند. ناگفته پيداست كه اين اطلاعات، علاوه بر كمكى كه مى توانست به سپاهيان ايران بكند، به كار لشكركشى احتمالى آينده ناپلئون به هند نيز مى آمد. اما هم پيمانى ايران و فرانسه كه در ابتدا به خوبى پيش مى رفت و اميدواركننده بود، دوام چندانى نيافت.
گاردان در ايران
چنانكه ديديم، ناپلئون بناپارت پس از انعقاد قرارداد فين كنشتاين با نماينده فتحعلى شاه قاجار، ژنرال گاردان را به عنوان سفير به ايران فرستاد. به نوشته على اصغر شميم در «ايران در دوره سلطنت قاجار» هدف امپراتور فرانسه از اعزام گاردان «در حقيقت ابراز دشمنى و مخالفت با دو دولت روسيه و انگلستان بود. ناپلئون تسلط روسيه را بر گرجستان كه منجر به افتتاح روابط نزديك بين آن دولت و دولت عثمانى مى شد، مخالف مصالح خود مى دانست و بنابراين لازم بود كه از هر حيث سپاه ايران را در برابر آن دولت تقويت كند.
تهديد انگلستان به وسيله حمله به هندوستان نيز جزء نقشه سياسى امپراتور بود و براى اين منظور نيز تقويت سپاه ايران و ايجاد خط سوق الجيشى از كنار درياى سياه تا معابر شرقى فلات ايران لازم بود. به همين علت ناپلئون تعليمات مفصل و مشروحى به سرتيپ گاردان داد كه خلاصه آن، [انجام] تحقيقات كامل جغرافيايى راجع به راه هاى ايران و مقدار علوفه و آذوقه و وسايل حمل و نقل و چگونگى سپاه فعلى و تقويت آن سپاه در برابر دولت روسيه بود.»
• سفير
گاردان از راه آذربايجان به ايران وارد شد و ابتدا مورد استقبال شاهزاده عباس ميرزا (وليعهد و نايب السلطنه فتحعلى شاه) قرار گرفت: «ميرزا محمدرضا [قزوينى] و جنرال غاردان (گاردان) ايلچى در دارالسلطنه تبريز به خدمت نايب السلطنه هنگام بار عام تشرف جسته، نامه ناپلئون را گذرانيدند و انواع التفات و احسان قرين حال خود ديدند. نواب نايب السلطنه، فتحعلى خان نورى قوريساول باشى (رئيس تشريفات نظامى) را كه از اعاظم درگاه و مردى با رتبت و كارآگاه بود، به مهماندارى ايلچيان تعيين و ايشان در دوازدهم شهر رمضان [۱۲۲۲ه ق]، روانه درگاه خاقان جم نگين (فتحعلى شاه) شدند و بعد از ورود ايشان به دارالسلطنه طهران، خسرو كامران انواع الطاف و اشقاق درباره ايشان مبذول داشته، جنرال غاردان به خطاب خانى سرافراز و همراهان او را به نوازش بى پايان مفتخر و ممتاز فرمودند و از تختگاه، سلطنت عسكرخان افشار رومى كه از سركردگان بود، با تدارك و سامان تمام به سفارت فرانسه مأمور و از اجناس نفيسه و تحف مرغوبه به رسم يادبود، با نامه محبت آغاز مؤالفت طراز، از طرف قرين الشرف اعليحضرت گردون رتبت و نواب نايب السلطنه والخلافه، مصحوب او (همراه او) روان گرديد.» ( «مآثر سلطانيه» عبدالرزاق مفتون دنبلى، تصحيح غلامحسين زرگرى نژاد)
گاردن پس از رسيدن به تهران در نامه اى به وزارت خارجه فرانسه شرحى از سفر خود و برداشتش از اوضاع ايران ارائه داد كه بخش هائى از آن چنين بود: «در دربار تهران ما را به ملاطفت تمام پذيرفتند. معاهده اى را كه حامل آن بودم (معاهده فين كنشتاين) در تاريخ بيستم [دسامبر ۱۸۰۷م، ۱۹ شوال ۱۲۲۲ ه ق- آذر ۱۱۸۶ه ش] به تصويب [فتحعلى شاه] رساندم و معاهده اى تجارى نيز... بستم. به موجب اين معاهده، همانطور كه در... عهدنامه اتحاد (فين كنشتاين) قيد شده، جزيره خارك به ما واگذار گرديده و در تمام بلادى كه فرانسه قنسول دارد، به عيسويان آزادى مذهب داده شده [است]... خيال اردوكشى به هند، چون مردم اينجا همه فوق العاده پول پرستند، در جميع مغزها جا گرفته.
اگرچه عباس ميرزا و برادران او جز فكر جنگ خيالى ديگر ندارند، اعيان مردم عموماً طالب فراغت و راحتند... در يكى از روزهايى كه به حضور امپراتور (ناپلئون) شرفياب شده بودم، او نسبت به اردوكشى به هند اظهار كمال علاقه مندى مى كرد و مى گفت تا روسيه گرجستان را در تصرف دارد، اين خيال امكان پذير نيست و به اينكه اعليحضرت شاه ايران آن را دوباره متصرف شود نهايت مساعدت را ابراز مى داشت. [اما] طبيعى است كه تا ماده چهارم معاهده [فين كنشتاين] مجرى نشود، اجراى ماده هشتم ممكن نيست. (ماده چهار شامل تعهد فرانسه براى كمك به اخراج روسيه از گرجستان بود و ماده هشت شامل تعهد ايران نسبت به قطع رابطه با انگلستان و اعلان جنگ به آن كشور. به نظر مى رسد در متن نامه يا ترجمه آن اشتباهى صورت گرفته و منظور گاردان در اينجا ماده ۸ نبوده بلكه ماده ۱۲ بوده است كه تعهد ايران به كمك به فرانسه براى لشكركشى به هند را شامل مى شد) .» ( «مأموريت ژنرال گاردان در ايران» ترجمه عباس اقبال)
• استبداد
گاردان در ادامه نامه به مأموريت سرى خود اشاره مى كند و مى نويسد: «بر حسب تعليمات سرى كه داشتم، قراردادى [با ايرانيان] بستم كه ۲۰هزار قبضه تفنگ از قرار هر قبضه اى سى فرانك تسليم ايران نمائيم. مجموع قيمت تفنگ ها در موقع تحويل آنها در بندر بوشهر يا يكى ديگر از بنادر خليج فارس تأديه خواهد شد.»
فرستاده ناپلئون در مورد موقعيت سياسى و وضع حكومت ايران نيز به وزير خارجه خود چنين گزارش مى دهد: «حكومت در اينجا بى نهايت استبدادى است ولى با اينكه شاهزاده وليعهد (عباس ميرزا) نسبت به جان و مال رعاياى خود هرگونه حق دارد، كمتر اتفاق مى افتد كه از حقوق خود سوءاستفاده كند. او شخصاً مردى زيرك و نظامى قابلى است و به هر كس كه قابليتى داشته باشد، اجر صحيح مى دهد.»
گاردان در پايان نامه توسط وزير خارجه، از امپراتور فرانسه اجازه مى خواهد تا نشان هائى را كه فتحعلى شاه به او و همراهانش اعطا كرده است، به سينه نصب كنند: «اعليحضرت پادشاه [ايران] مرا به نشان خورشيد از درجه اول سرافراز فرمود و به هر يك از همراهان... نيز يك قطعه نشان از درجه دوم عطا كرد. از حضرتعالى استدعا دارم كه از طرف اعليحضرت امپراتور اجازه زدن اين نشان ها را صادر نمائيد، چه نشان مزبور تشويقى است براى كسانى كه در ممالك بعيده با تحمل مشقات بسيار به خدمتگزارى مشغولند و اميدى است جهت اشخاصى كه بعدها به اين نواحى بيايند.»
نگاه فرانسوى
گاردان، سفير ناپلئون بناپارت در دربار فتحعلى شاه قاجار، چندى پس از آغاز مأموريت خود در ايران گزارشى مفصل از اوضاع قشون ايران براى وزيرخارجه فرانسه فرستاد كه اطلاعات جالبى را شامل مى شد و مرور آن از جهات بسيار، روشنگر است. اين گزارش نشان دهنده نگاه فرانسويان به ارتشى است كه قصد داشتند آن را براى مقاومت در برابر روسيه و همراهى احتمالى براى دستيابى به متصرفات انگلستان در هند آماده كنند. گزارش گاردان در مورد «قشون ايران» با اين عبارت آغاز مى شود: «اوضاع نظام ايران قابل اهميت و اعتبار نيست.»
او بلافاصله به شرح نفرات و سلسله مراتب فرماندهى در ارتش ايران مى پردازد و مى نويسد: «پياده نظام، ۶۰ هزار نفر سرباز دارد و افراد آن نيز چندان به كار نمى خورند.
عده افراد سواره نظام ۱۴۴هزار است و سواران خراسانى از ديگران كارآمدترند. توپخانه ۲۵۰۰ نفر بيشتر عده ندارد. فرماندهى هر ۸ تا ۱۰» سلطان «با يك نفر» خان «است و يك نفر سلطان در زيردست خود صد نفر سرباز دارد. فرمانده هر ۵۰ نفر را» الى باشى «و فرمانده هر ده نفر را» باشى «مى گويند. دوره خدمت يك نفر تابين (نظامى) معين نيست و مقررى او در سال [معادل] ۶۰۰ فرانك است و او بعضى امتيازات نيز از قبيل نپرداختن ماليات زراعت و غيره دارد. هر روز به او يك چارك نان جيره داده مى شود و» خان «مأمور تقسيم اين جيره است و او در خانه خود كوره اى جهت پخت نان دارد و اين كوره (تنور) عبارت است از گودال مدور بزرگى كه در زمين مى سازند و غالباً براى پهن كردن و بستن خمير در روى آن، آن را از ورقه اى از آهن [به اسم تابه] مى پوشانند.»
• سنگينى سلاح
گاردان در بخش مربوط به بررسى اوضاع «پياده نظام» قشون ايران ابتدا تأكيد مى كند كه «اسلحه افراد پياده خيلى سنگين است» و سپس مى افزايد: «هر دو نفر لااقل يك مركب دارند كه دولت جوى آن را تأمين مى كند. پيادگان آذربايجانى و عراقى (منظور عراق عجم است) تفنگ هاى فتيله اى دارند و اين تفنگ ها را بسيار بد سوار كرده اند. اغلب افراد سه پايه درازى در سر تفنگ خود دارند كه در موقع قراول رفتن آنها را روى اين سه پايه ها ميزان مى كنند و در موقع حركت بار و بنه و آذوقه و يك چادر همراه خود برمى دارند. در موقع جنگ، تيراندازان جلو مى روند و غالباً در يك صف حركت مى كنند. بعضى از ايشان، مخصوصاً آنها كه تفنگ سه پايه دارند، نسبتاً خوب تير مى اندازند.»
• سواران ايلى
«افراد سواره نظام هر كدام اسب خود را خود مى آورند و هر ايل، يعنى خانوارهايى كه به علت اتحاد اخلاق و آداب و زبان تحت امر يك رئيس قرار گرفته اند، ملزم هستند كه مقدار معينى سوار بدهند. هيچ قسم مقررى به ايشان داده نمى شود. اسبان اين جماعت نسبتاً خوب است و با يك دهنه آنها را فرمان مى دهند. افراد سواره نظام تفنگ هاى دراز دارند. سپرهاى ايشان قريب ۱۸ انگشت وسعت دارد و جلوى گلوله را به هيچ وجه نمى گيرد. تركمن ها هنوز تيروكمان استعمال مى كنند و بعضى از تيرهاى ايشان فوق العاده سبك است. شمشيرهاى ايشان نيز خوب است.
در موقع جنگ افراد سوار تحت هيچ نظمى نيستند و هر قسم باشند چهارنعل بدون هيچ ترتيبى به دشمن حمله مى برند. اگر دشمن متزلزل شد ايستادگى مى كنند، والا با بى نظمى تمام چهارنعل عقب مى نشينند و از عقب تير مى اندازند. افراد اسبان خود را نعل تخت مى زنند و هر كس هم بايد قيمت نعل اسب خويش را از كيسه خود بپردازد.»
• توپخانه
«[در ايران] توپ ها را به گاو مى بندند و براى صنف توپچى ماهرترين افراد را انتخاب مى كنند. لوازم توپ در اصفهان و شيراز و تبريز و مشهد تهيه مى شود. در تبريز يكى از بيست عراده توپى كه از روس ها گرفته اند در دست قشون است، ولى اين توپ ها خراب است. توپ هاى روسى انواع مختلف دارد و در ايروان و رشت و سواحل بحر خزر افتاده و در تهران سى عراده از آنها هست كه قابل استعمال نيست. در مشهد و سواحل خليج فارس (؟!) نيز از آنها ديده مى شود.
صندوق هاى گلوله صندوق هاى كوچكى است و بيش از بيست يا سى گلوله در آنها نيست و آنها را هم با گاو حمل مى نمايند. در ميان گلوله هاى توپ، بهتر از همه گلوله هاى روسى است كه ايرانى ها آنها را يا بعد از عمليات يا در شهرها به دست آورده اند. در مازندران هم گلوله توپ مى سازند ولى اين گلوله ها به قدرى بزرگ است و بد ريخته شده كه به واسطه سوراخ هاى كوچك و خرده هاى شن كه در داخل دارد لوله توپ را خراب مى كند و غالباً در حين بيرون آمدن از دهانه توپ مى تركد.»
• زنبورك ها
«زنبورك هاى ۲/۱ (يك دوم) را كه طول آنها بسيار كم است بر پشت شتر حمل مى كنند و آنها را روى محورى كه بر جلوى كوهان شتر نهاده شده قرار مى دهند و شخصى كه گلوله را مى اندازد روى زينى است در عقب كوهان. شخص شترسوار با يك دست زمام حيوان را مى گيرد و به قدم يورتمه به طرف دشمن پيش مى رود. شتر به محض اشاره اى چهارزانو مى نشيند و سوار پس از رها كردن تير، نظر به مقتضيات احوال، فرار مى كند و يا به جلو مى تازد. گلوله هاى اين زنبورك ها كه بايد از فاصله يك تيررس تفنگ رها شود، چندان مؤثر نيست و شتر حامل آن همين كه مختصر جراحتى ديد، سر از اطاعت مى پيچد. زنبوركچى فتيله اى دارد كه به طرف راست شتر آويخته است و در طرف چپ، دو كيسه اى است كه گلوله و باروت در آن حمل مى شود. اين جماعت (زنبوركچى ها) نه به جنگ با توپ هاى فتيله اى آشنا هستند و نه به نيزه اندازى.» ( «مأموريت ژنرال گاردان در ايران» ترجمه عباس اقبال، با اندكى تلخيص)
|
|
|
|
|
يهودا از خود اعاده حيثيت مى كند
بوسه يهودا كه به شناخته شدن و بازداشت عيسى مسيح انجاميد، به نمادى از خيانت تبديل شده است
يهودا مى گويد عيسى از او خواست تا ضمن همكارى با رومى ها، زمينه را براى عروجش فراهم كند
براى قرن هاى متمادى كتاب هاى دينى و تاريخى از يهودا اسخريوطى به عنوان حوارى خيانتكارى نام برده اند كه در ازاى دريافت سى سكه نقره، محل اختفاى عيسى مسيح را نزد مأموران امپراتورى روم فاش كرد.
اما با گذشت بيش از ۲۰۰۰ هزار سال، يهودا به دفاع از خود برخاسته است.
انجمن جغرافياى ملى آمريكا در واشنگتن از نسخه اى قديمى از انجيلى رونمايى كرده است كه تحرير آن به يهودا نسبت داده مى شود.
به نوشته اين انجيل، يهودا به خواست عيسى مسيح محل اختفاى او را به اطلاع مأموران امپراتورى روم رسانده بود.
اين در حالى است كه عهد جديد و ساير انجيل هاى موجود از خيانت يهودا صحبت كرده اند.
يهودا در اين انجيل مى گويد مسيح به طور خصوصى از او خواست تا محل حضور او را به روميان خبر دهد، تا به اين وسيله زمينه عروج او فراهم شود.
ترى گارسيا از انجمن جغرافياى ملى آمريكا مى گويد محتويات اين انجيل ۳۶ صفحه اى براى علماى دين مسيحيت و تاريخ دانان جالب توجه بوده است.
نسخه موجود انجيل يهودا كه حدود ۱۷۰۰ سال قدمت دارد، در دهه هفتاد در بيابان هاى مصر پيدا شد و بالاخره پس از سال ها دست به دست گشتن، توسط انجمن جغرافياى ملى آمريكا و موسسه كشفيات تاريخى ويات مرمت و ترجمه شده است.
محققان مى گويند نسخه موجود در قرن سوم يا چهارم پس از ميلاد از روى نسخه يونانى آن به زبان قِبطى كه زبان مسيحيان مصر است، ترجمه شده است.
اين نسخه بر روى كاغذ پاپيروس نوشته شده و قدمت آن توسط آزمايش هاى علمى ثابت شده است.
بارد ارمان از دانشگاه كاروليناى شمالى گردآورى انجيل يهودا را به مسيحيان غنوسى نسبت مى دهد.
به گفته ارمان تاريخ تدوين نسخه يونانى انجيل يهودا به فاصله زمانى ميان جمع آورى عهد جديد و سال ۱۸۰ ميلادى بر مى گردد.
نخستين بار ايرانئوس، اسقف شهر ليون در سال ۱۸۰ ميلادى از انجيل يهودا نام برده است و پس از او نيز چند دستنوشته پراكنده به اين كتاب اشاره كرده بودند.
ولى هيچ اطلاعاتى از محتويات اين انجيل در اختيار محققان قرار نداشته است.
انجيل هاى مسيحى به نام گردآورندگان آنها كه از حواريون عيسى مسيح بوده اند، خوانده مى شوند.
رهبران مسيحى در سال هاى اوليه نشر مسيحيت، براى ايجاد اتحاد ميان پيروان اين دين انجيل هاى متى، مرقس، لوقا و يوحنا را در قالب عهد جديد گردآورى كردند و نسبت به نابودى ساير انجيل ها از جمله انجيل هاى منتسب به تفكر غنوسى اهتمام كردند.
|
|
|
|
|
نصرالله حدادى
هفتاد و دومين سالروز فوت سيداشرف الدين گيلانى
شاعر مردم
بخش اول
نكته
سيداشرف الدين در دوم شعبان سال ۱۳۲۵ قمرى، نخستين شماره چاپى نسيم شمال را در مطبعه عروه الوثقى رشت چاپ و منتشر كرد و آوازه شهرتش به تهران نيز رسيد. بعدها آن را در تهران منتشر ساخت و گرفتار تهمت و بهتان شد. او كه مخالف هرگونه كهنه پرستى و مخالفت با علم بود، طبيعى بود كه عوام سالاران حكم به تفسيق و تكفير او بدهند و انگ بابى بودن بر پيشانى او بزنند.
هفده سال قبل از آن كه صنعت نفت ايران ملى شود، در واپسين روز از اسفندماه سال ۱۳۱۲ خورشيدى، مردى از دار دنيا رفت كه «ادبيات مردمى» ايران هرگز مثل او را به خود نديد. سيداشرف الدين قزوينى (گيلانى) در ۲۹ اسفندماه سال ۱۳۱۲ در دارالمجانين چهارراه قزوين تهران (حوالى ميدان قزوين فعلى) جان به جان آفرين تسليم كرد و در عين گمنامى در گورستان ابن بابويه تهران به خاك سپرده شد و تا سال هاى سال كسى نمى دانست گور او كجاست و بعدها به همت زنده ياد دكتر اسماعيل رضوانى و ابراهيم فخرايى مقبره او را يافتند و سنگى بر گورش نهادند، تا شايد روزگارى كسى كنار گور او گذشت و برايش فاتحه خواند. جالب است بدانيد تا سال، ۱۳۶۴ گور او نامعلوم بود و به راهنمايى يكى از فرزندان پخش كنندگان نسيم شمال، گور او شناسايى شد.
از سيداشرف الدين گيلانى بسيار نگفته اند و آنچه كه اخيراً درباره اين شاعر مردمى تحت عنوان «شاعر مردم» به چاپ رسيد، مى تواند نقطه عطفى درباره او باشد.
در اسفندماه سال گذشته پس از يك فراخوان، به همت «خانه كتاب ايران» همايش بزرگداشتى براى سيداشرف الدين گيلانى برپا شد و ماحصل آن كتابى است در ۵۳۵ صفحه، در شش فصل و به قلم فرهيختگانى كه دل در گرو آزادى دارند، از آزادمردى گفته و نوشته اند كه پس از نيم قرن تلاش در راه بيدارى و آزادى ملت ايران، در عين غربت و گمنامى، ظاهراً به علت اختلال مشاعر دست از دنيا شست.
در اين كتاب ابعاد گوناگون زندگى سيداشرف الدين بررسى شده و تقريباً مطلب ناگفته اى باقى نمانده است.
تا قبل از انتشار اين كتاب، ماخذ و مرجع بسيارى از نويسندگان براى تحقيق پيرامون زندگى سيداشرف الدين نوشته هاى زنده ياد، استاد سعيد نفيسى بود و شيفتگى نفيسى نسبت به سيداشرف الدين گيلانى باعث شد تا برخى از ابعاد زندگى او ناديده انگاشته شده و بعضى از محققين را به اشتباه اندازد. نفيسى براى نخستين بار بيست و دو سال بعد از فوت سيداشرف الدين در مجله سپيد و سياه- سيزدهم شهريور ۱۳۳۴- به مرور خاطراتش با او پرداخت و با قلمى شيوا و فصيح از دوستى و هم نشينى با سيداشرف الدين گفت. او از دوستى يحيى ريحان، سيدابوالقاسم ذره، سيدعبدالحسين حسابى و خودش با اشرف الدين حسينى گفته است و اين جمع را تنها معاشران او معرفى مى كند و در روزگارى كه وى در دارالمجانين بسترى بود، از ملاقات خود و مهدى ساعى با او مى گويد. اما به رغم اين ادعاها، به دليلى كه بر نگارنده معلوم نيست، اظهاراتى را به قلم آورده است كه قدرى از واقعيات به دور است. نفيسى معتقد است سيداشرف الدين در سراسر زندگى تنها زيست و هرگز تاهل اختيار نكرد و به همين گونه تنها محل سكونت او را «مدرسه صدر» معرفى مى كند و از زندگى آسوده اى كه از راه فروش «نسيم شمال» در همان حجره مدرسه صدر فراهم آورده بود، مى گويد. در حالى كه براساس اسنادى كه در پى خواهد آمد، سيداشرف الدين همسر داشت و در اواخر عمر دچار فقر و فاقه شد و كارش به دارالمجانين كشيد. به عقيده نگارنده يكى از دلايل گرفتارى او به جنون، مى تواند تكفير او باشد. سيداشرف الدين همانند بسيارى از خردمندان عصر قاجار و مشروطيت داغ «بابى» بودن بر پيشانى اش خورد و اين امرى طبيعى در آن دوران براى اينگونه مردان بود. شيخ هادى نجم آبادى، سيدجمال الدين اسدآبادى، ميرزارضا كرمانى، سيدحسن رشديه و ده ها و صدها نفر اهل فكر و فرهنگ به تهمت «بابى گرى» گرفتار آمدند. در آن دوران اين «انگ» اگر بر پيشانى هر كس مى خورد، دودمان او را به باد مى داد و هست و نيستش را پايمال مى كرد. ۱
براى آن كه با فضاى ذهنى و شخصيت سيداشرف الدين اندكى آشنا شويم، نگاهى مختصر به نوشته هاى نفيسى مى اندازيم. او مى گويد: «از ميان مردم بيرون آمد، با مردم زيست، در ميان مردم فرو رفت و شايد هنوز هم در ميان مردم باشد. اين مرد نه وزير شد، نه وكيل شد، نه رئيس اداره شد، نه پولى به هم زد، نه خانه ساخت، نه ملك خريد، نه مال كسى را با خود برد، نه خون كسى را به گردن گرفت... و من خود شاهدم كه در مرگ او ختم هم نگذاشتند. من ساده تر و بى ادعاتر و كم آزارتر و صاحبدل تر و پاكدامن تر از او كسى را نديدم. مردى بود به تمام معنى مرد. مودب، فروتن، افتاده، مهربان، خوشرو و خوشخوى، دوست باز، صميمى و كريم، بخشنده، نيكوكار، بى اعتنا به مال دنيا و صاحبان جاه و جلال، گداى راه نشين را بر مالدار كاخ نشين هميشه ترجيح داد. آنچه كرد و گفت براى همين مردم خرده پاى بى كس بود... هر روز و هر شب شعرى گفت و اشعار هر هفته را چاپ مى كرد و به دست مردم مى داد. نزديك ۲۰ سال هر هفته روزنامه نسيم شمال او در مطبعه كليميان كه يكى از كوچك ترين چاپخانه هاى آن روز تهران در خيابان جباخانه آن روز و دنباله خيابان بوذرجمهرى امروز (پانزده خرداد فعلى) نزديك سبزه ميدان بود، در چهار صفحه كوچك به قطع كاغذهاى يك ورقى امروز (قطع رحلى) چاپ شد و به دست مردم داده شد...
هنگامى كه روزنامه فروشان دوره گرد فرياد سر مى دادند و روزنامه او را اعلان مى كردند، راستى مردم هجوم مى آوردند. زن و مرد، پير و جوان، كودك و برنا، باسواد و بى سواد اين روزنامه را دست به دست مى گرداندند. در قهوه خانه ها، در سرگذرها، در جاهايى كه مردم گرد مى آمدند باسوادها براى بى سوادها مى خواندند و مردم حلقه مى زدند و روى خاك مى نشستند و گوش مى دادند. اين روزنامه نه چشم پركن بود، نه خوش چاپ، مدير آن وكيل و سناتور و وزير سابق هم نبود، پس مردم چرا آنقدر آن را مى پسنديدند؟... هفته اى نشد كه اين روزنامه ولوله اى در تهران نيندازد. دولت ها مكرر از دست او به ستوه آمدند. اما به اين سيد جلنبر آسمان جل وارسته بى اعتنا به همه كس و همه چيز چه بكنند؟... سيداشرف الدين در ضلع شرقى مدرسه صدر در جلوخان مسجد شاه، حجره اى تنگ و تاريك داشت. اثاثيه محقر پاكيزه اى از فروش نسيم شمال تدارك كرده بود.... يقين داشته باشيد كه اجر او در آزادى ايران كمتر از اجر ستارخان پهلوان بزرگ نبود... آزادگى و آزادانديشى اين مرد عجيب بود. همه چيز را مى توانستى به او بگويى، اندك تعجبى در او نبود... اين سيد راستگوى بى غل و غش، اين رادمرد فرزانه دلير، اين مرد وارسته از جهان گذشته، بزرگترين مردى بود كه ايران در اين پنجاه سال از زندگى خود در دامن خود پرورده است...
خود حكايت مى كرد كه در جوانى در قزوين دلداده دخترى از خاندان خود شده و پدر و مادر دختر از پيوند با اين سيد بى اعتنا به همه چيز خوددارى كرده اند. از آن روز ناكامى عشق را در دل، در زير خاكسترى كه گاهى گرم مى شد، پنهان كرده بود. به همين جهت در سراسر زندگى مجرد زيست. سرانجام گرفتار همان عواقبى شد كه نتيجه طبيعى و مسلم اينگونه مردان بزرگ است.
او را به تيمارستان» شهرنو «بردند كه در آن زمان دارالمجانين مى گفتند. اتاقى در حياط عقب بيمارستان به او اختصاص دادند. بارها در آنجا به ديدن و دلجويى و پرسش و پرستارى او رفتم. نفهميدم چه نشانه جنون در اين مرد بزرگ بود۲...
... به پايه و مايه اى از شهرت رسيده بود و چنان نفوذى از كلام او در ميان صدهزاران مردم آن روزگار راه يافته بود و چنان مردم از نقادى هاى پرمغز و بسيار لطيف و پرنكته او كه فوراً در دل همه جاى مى كرد مى ترسيدند، كه همه مى خواستند او را به خود جلب كنند و دلش را به دست بياورند و احياناً زبانش را درباره خود ببندند. اما سيد زير بار نرفت... من خود شاهدم كه بارها خواستند وى را جلب كنند و به اصطلاح سبيلش را چرب كنند، و او نپذيرفت. يك بار در حضور من كسى پيغامى براى او آورد و مى خواست محرمانه با او گفت وگو كند. سيد گفت: من پسايى ندارم. اين عين عبارت او است. مناعت طبع در سيد به اندازه اى بود كه دعوت هيچ كس را نمى پذيرفت و با هيچ كس معاشرت نداشت... پيداست كه چنين آدمى از بس خود را مى خورد، بايد سرانجام كارش به جنون بكشد. همين طور هم شد. در همان مدرسه صدر انحراف و اختلالى در مشاعر او پيش آمد. اولين مظهر جنون او اين بود كه شروع كرد به كفر گفتن...» ۳
شيفتگى سعيد نفيسى را شاهد بوديد. اما اسناد و مدارك بيانگر برخى مطالب ديگرى هستند و گاه با گفته هاى نفيسى در تضادند. نكته اى كه نفيسى به درستى به آن اشاره مى كند و بسيارى- و از جمله خود او را- به اشتباه انداخته است، اين است كه «دعوت هيچ كس را نمى پذيرفت و با هيچ كس معاشرت نداشت» و به همين دليل نفيسى بر برخى از ابعاد زندگى سيداشرف الدين وقوف نيافت و ديگران را به اشتباه انداخت. سيداشرف الدين در دوم شعبان سال ۱۳۲۵ قمرى، نخستين شماره چاپى نسيم شمال را در مطبعه عروه الوثقى رشت چاپ و منتشر كرد و آوازه شهرتش به تهران نيز رسيد. بعدها آن را در تهران منتشر ساخت و گرفتار تهمت و بهتان شد. او كه مخالف هرگونه كهنه پرستى و مخالفت با علم بود، طبيعى بود كه عوام سالاران حكم به تفسيق و تكفير او بدهند و انگ بابى بودن بر پيشانى او بزنند.
او خود مى دانست كه عوارض و عواقب گفتن و سرودن اشعارى نظير شعر زير چيست:
آهاى آهاى نسيم شمال، مثال شير ارژنه/گاهى زنى به ميسره، گاهى زنى به ميمنه/زلزله ها فكنده اى به كوه و دشت و دامنه/آهسته بيا، آهسته برو كه گربه شاخت نزنه
ز زارعين رنجبر باز هم حمايت مى كنى/ز ظالمان مفت خور باز هم شكايت مى كنى/ز عهد شاه وزوزك باز هم حكايت مى كنى/طعنه ز شعر خود زنى به صاحبان طنطنه/آهسته بيا، آهسته برو كه گربه شاخت نزنه/مدرسه چه؟ علوم چه؟ مكتب دخترانه چه؟ /اين كره زمين بود به شكل هندوانه چه؟ /ميان روزنامه اين گفتگوى زنانه چه/پر است روزنامه ات ز قول خاله و ننه/آهسته بيا، آهسته برو كه گربه شاخت نزنه/نسيم شمال بهر وطن غصه مخور، تموم ميشى/جون سبيلات قسمه، رسواى خاص و عام مى شى/كسى نرسد به داد تو، حبس بلاكلوم ميشى/واى به حال زار تو، از غم و فقر و مسكنه همچو بيا، همچو برو كه گربه شاخت نزنه
گويا در همان دوران براثر اشتباه چاپى، بهانه لازم به دست غوغاسالارانه افتاد و حكم به فساد فكرى او دادند. سيد اشرف الدين در پاسخ آنها گفت: «در اين دوروزه چند نفر از كوته نظران و حق شكنان كه غالباً آلت خيالات پوچ و دشمنان اسلاميت و ايرانيت هستند، يك كلمه از مندرجات شماره گذشته نسيم شمال را كه يك نقطه در مطبعه اشتباه شده بود و در همان شماره حتى المقدور جبران شد، دستاويز كرده، نمى دانم به كجاشان برخورده كه ما را در كمال بى انصافى و انديشه از عقاب دنيا و آخرت هدف سهام زهرآگين افترا قرار داده و خواستند به اين وسايل توهينى بر ما وارد كرده و خدمتى به محركين خود كه نشر نسيم شمال را منافى شقاوت كارى هاى گذشته و حال خود مى دانند، نمايند... نسيم شمال خيال وكالت و وزارت ندارد، نسيم شمال به هيچ سفارتخانه بند و بست ندارد. نسيم شمال شايق صداى نعلين نيست. نسيم شمال به اسم سوداگرى با بانك هاى خارجه مربوط نيست... نسيم شمال از تهديدات كتبى و شفاهى نمى ترسد. نسيم شمال درصدد عوامفريبى نيست.» ۴
سيداشرف الدين بارها از نترسى خود در برابر دشمنانش در قالب شعر گفته بود:
نه باكى از قضا دارم، نه از تقدير مى ترسم/نه خوفى از فلك دارم، نه از تأثير مى ترسم/نه از عالم، نه از آدم، نه از تغيير مى ترسم/نه از كشتن، نه از بستن، نه از زنجير مى ترسم/نه از سنى، نه از شيعه، نه از دهرى، نه از بابى
نه از صوفى، نه از شيخى، نه از قرمز، نه از آبى/نه از اشرار غارتگر، نه از الواط دولابى نه از زندان، نه از رندان، نه از تكفير مى ترسم/نه از كشتن، نه از بستن، نه از زنجير مى ترسم.
• • •
نه از تسخير شيخ الجن، نه از نقال پردستان/نه از غول بيابانى، نه از جن گير مى ترسم/نه از كشتن، نه از زنجير مى ترسم... /نباشد با كسى كارم، فقط در فكر دينم من
غلام چارده معصوم و عبد مومنينم من/ستايش مى كنم حق را، مطيع مرسلينم من/نه از شاعر، نه از منشى، نه از تحرير مى ترسم/نه از كشتن، نه از بستن، نه از زنجير مى ترسم من... /اگر از مسلكم خواهى، غلام شاه مردانم اگر از مشربم پرسى مطيع شرع قرآنم/اگر از دين من جويى، مسلمانم مسلمانم/نه از واعظ، نه از مفتى، نه از تقرير مى ترسم/نه از كشتن، نه از بستن، نه از زنجير مى ترسم۵
و در ادامه در شماره اى ديگر، باز هم تأكيد مى كند كه از كسى ترسى ندارد.
نه از خوابيده لرزانم نه از بيدار مى ترسم/نه از مستى هراسانم، نه از هشيار مى ترسم
• • •
نه از رندان، نه از زندان، نه از محبس، نه از قوطى/نه از شكل مرابيع، نه از اشكال مخروطى/نه از ساكن، نه از ثابت، نه از سيار مى ترسم/نه از درويش صاحب دم، نه از[... ] افسون خوان/نه از سرتيپ بامنصب، نه از سرهنگ باعنوان/نه شهزاده، نه بگزاده، نه حاجى، نه جناب خان/نه رمالم، نه حمالم، منم تنها درين ميدان
نپندارد كه من از دشمن بسيار مى ترسم۶
مخالفان او بيكار ننشستند و به وزير معارف، علاءالسلطنه، در نخستين سال انتشار نسيم شمال در تهران شكايت بردند و نوشتند:
]مقام منيع وزارت جليله معارف دام بقائه
دو سه روز است جمعى از مسلمانان ملت رسمى ايران براى توقيف روزنامه نسيم شمال، كراراً به آن وزارتخانه آمده، درخواست و تمنا نموديم كه روزنامه مزبور به واسطه امضايى كه به اسم (نوربهاء) و طايفه ظاله [ضاله] بابيه نموده و منتشر ساخته است، حتماً بايستى توقيف و نيز امضاكننده آن مجازات شود. تاكنون اقداماتى بر طبق مقررات قانونى از آن وزارت جليله در اين مورد به سمت بروز و ظهور نرسيده، اين است كه ثانياً به موجب اين ورقه امضا شده، خاطر آن وزارت جليله را متوجه به اصل اول قانون اساسى كه مقرر است: مذهب رسمى ايران، اسلام و طريقه حقه جعفريه اثناعشريه و متذكر به اصل ۲ كه مطرح است در هيچ عصرى از اعصار، مواد قانونى مخالفتى با قواعد مقدسه اسلام و قوانين موضوعه حضرت خيرالانام (ص) نداشته باشد، مى نماييم.
پس موافق قانون توقيف، مجازات، مسئله مذكور را جداً درخواست مى نماييم؛ البته شدت اضطراب و وحشت مسلمانان در اين مورد استنكاف علماى اعلام را در ابقاى اين طايفه و افشاى اين امضا به اولياى آن وزارت جليله اغفال كرده اند والا چگونه مى شد موافق قانون، حكم به توقيف اين روزنامه و مجازات مديرمسئول او نفرماييد. اين جمع منتظر هستيم كه عاجلاً در اين مورد از طرف آن وزارتخانه محترم، اقدامات فورى بشود كه ديگر بيش از اينها، منكرات شايع و كفر متظاهر نشود، ناچاريم از مجارى و مبادى عالى تر اقدام نماييم.[ ۷
اين اعلاميه را نزديك به يك صد نفر مهر و امضا كرده اند و اكثراً با كلماتى همچون «اقل» و «الاحقر» ممهور ساخته اند و برخى تأكيد كرده اند: البته بعد از رسيدگى، مجازات لازم است و «اميدوار مى باشم كه وزارت محترم در اين فقره كوتاهى نخاهد [نخواهد] فرمود!»
اشرف الدين گيلانى كه با شجاعت مى گفت:
نه از پاچه ورمالان، نه از اين خرمقدس ها/نه از موزر، نه نارنجك، نه از شش تير مى ترسم
و تأكيد داشت كه از سلاله پيامبر (ص) خداست و از نسل فاطمه (س) است، عقب نشينى كرد و گفت:
باز شده وقت سخن پرورى
جعفريم، جعفريم، جعفرى/اشهدبالله العلى العظيم/در خط اسلام منم مستقيم/شاهد حالم ورقات نسيم/هستم از آلايش تهمت برى/جعفريم، جعفريم، جعفرى/ مذهب اسلام بود دين من/ محكم و عاليست قوانين من / شاهد من درج مضامين من/ نمره به نمره همه دعوتگرى / جعفريم، جعفريم، جعفرى/ هست چهل سال قلم مى زنم/ با قلم صدق رقم مى زنم/در ره اسلام قدم مى زنم/رنجبران بر سخنم مشترى/ جعفريم، جعفريم، جعفرى/ رهبر ما ميرمحمد بود/احمد و محمود و محمد بود/ بر همه آفاق سرآمد بود/ كيست جز او لايق پيغمبرى/جعفريم، جعفريم، جعفرى/مشعل نورانى عرفان منم/تابع حق حافظ قرآن منم/تازه رسان، كهنه مسلمان منم/هست به دستم علم حيدرى/جعفريم، جعفريم، جعفرى/هم پدرانم علما بوده اند /از شهدا و سعدا بوده اند/ناشر احكام خدا بوده اند/شهره آفاق به دين پرورى/جعفريم، جعفريم، جعفرى/ مادرم از مهر على شير داد/بر دهنم نام محمد نهاد/كى رود آن زحمت مادر ز ياد/ به به از آن مرحمت مادرى/جعفريم، جعفريم، جعفرى/شعر به توحيد خدا گفته ام /منقبت آل عبا گفته ام/مرثيه بهر شهدا گفته ام/كم نيم از جودى و از جوهرى/جعفريم، جعفريم، جعفرى/درصدد ياوه سرايى نيم/طالب الفاظ هوايى نيم/بابى و شيخى و بهايى نيم/شيوه من، صنعت من شاعرى /جعفريم، جعفريم، جعفرى/من به ترقى وطن طالبم /بر همه از لطف خدا غالبم/نسل على بن ابى طالبم/بر همه دارم صفت برترى/جعفريم، جعفريم، جعفرى۸
علاوه بر آنكه سيداشرف الدين تأكيد بسيار دارد شيعه اثنى عشرى است، با جست وجو در بسيارى از شماره هاى نسيم شمال به چنين اسمى ـنوربها- برخورد نكردم و به يك دليل ديگر، بايد او را برى از اين تهمت دانست، هرچند كه سعيد نفيسى درباره اولين علائم جنون او، كفرگويى را عنوان مى كند. ۹
از سوى ديگر در همايش بزرگداشت سيداشرف الدين حسينى، مهدى نورمحمدى در مقاله اى تحت عنوان «ناگفته هائى در باب زندگى سيداشرف الدين حسينى» مطالبى را بيان مى دارد كه بسيار جالب توجه است و صدالبته اين نكته را نيز نبايد ناگفته گذارد كه ارائه ماخذ شفاهى از جانب ايشان، جاى چون و چرا باقى مى گذارد. او در نوشته خود پدر او را «عبدالله امام جمعه» معرفى مى كند و درباره «نام و نسب حقيقى نسيم شمال» مى گويد:
«خاندان برغانى كه امروزه به نام خانوادگى شهيدى و صالحى شهيدى معروف هستند، با بيش از چهارصدسال سابقه از قديمى ترين سلسله هاى علمى شيعه هستند و مجتهدين و فقها و فلاسفه متعددى از اين خاندان برخاسته اند. به اين معنى كه از دوره صفويه تا به حال، افراد ذكور اين خانواده، پدر در پسر در لباس فقاهت و روحانيت و اجتهاد بوده و مبارزات سختى با اخباريون كرده اند. در دوره قاجار نيز اين خاندان در مقابل انحرافات شيخيه و بابيه ايستادگى كردند، تا آنجا كه ملامحمد تقى برغانى در سال ۱۲۶۳ قمرى به تحريك طاهره قره العين برادرزاده و عروس خود، توسط گروهى از بابى مذهبان متعصب در محراب مسجد خود به شهادت رسيد و به» شهيد ثالث «معروف شد. از آن به بعد اولاد و احفاد شهيد ثالث نام خانوادگى شهيدى را براى خود برگزيدند و اولاد و احفاد ملاصالح برغانى برادر شهيد ثالث و پدر قره العين شاعره معروف، نام خانوادگى صالحى شهيدى را براى خود انتخاب كردند. همچنين امامت جمعه قزوين از زمان ناصرالدين شاه تا انقلاب اسلامى به طور موروثى به فرزندان شهيد اختصاص داشت.» ۱۰ و جالب است بدانيد كه «آقا عبدالله امام جمعه» از خانواده شهيدى است و در سال ۱۲۸۹ و در ماه رجب از دنيا رفته است.
به اين ترتيب سيداشرف الدين گيلانى- چنانچه به گفته هاى مهدى نورمحمدى اعتماد كنيم ـ بر تاريخچه خانوادگى خود به اندازه كافى وقوف داشت و مسلمانى پاك و شيعه اى خالص بود و انگ بابى گرى عليه او فقط به خاطر آزادگى و آزادى خواهى او بود و بس.
اما چگونگى جنون او و بسترى شدنش در دارالمجانين. نمى دانيم در اين باره بايد بگويم خوشبختانه يا متاسفانه، ولى از آنجا كه عملكرد بسيارى از حكومت هاى فردى و ديكتاتورى همواره تمام اعمال آنان را تحت تأثير قرار مى دهد و هر حادثه و يا اتفاقى مى تواند به عملكرد آنان نسبت داده شود و جنون سيداشرف الدين مى تواند از آن جمله باشد، هر چند كه جاى هيچ گونه چون و چرا درباره حكومت ديكتاتورى و فردى نمى گذارد و حتى اگر نسيم شمال به مرگ طبيعى هم از دنيا رفته باشد، در صورت مسئله تغيير چندانى ايجاد نمى كند و از بار گناهان رژيم هاى خودكامه در از بين بردن احرار و آزادى خواهان نمى كاهد. عشقى، مدرس، بهار، صولت الدوله و بسيارى ديگر در راه حكومت رضاشاه قربانى شدند و بعيد نيست كه سيداشرف الدين نيز به سرنوشت آنان دچار شده باشد، اما به ضرس قاطع نمى توان گفت درگذشت اشرف الدين قزوينى، مسببى به نام پهلوى اول به صورت مستقيم داشت.
بدون شك سيداشرف الدين حسينى، در اواخر عمر به فقر و فاقه دچار شده بود. حبيب يغمايى در اين باره مى گويد: در حدود سال ۱۳۰۹ شمسى يكى از ادباى هندوستان كه صاحب تاليفاتى ارجمند و از استادان دانشگاه آن بلاد است [پروفسور محمد اسحاق] چند ماهى در ايران زيست، چون تصميم گرفته بود تذكره اى درباره شعرا و نويسندگان معاصر ايران تاليف كند، اهتمام داشت كه خود شخص شاعر را نيز ملاقات كند و فضايل ادبى و اخلاقى او را دريابد و بسنجد. آوازه شهرت سيداشرف الدين گيلانى- او را به نام روزنامه اش، نسيم شمال مى خواندند- در آن وقت به اقصى نقاط قلمرو ادب فارسى رسيده بود و بديهى است كسى كه به نيت تاليفى درباره شعراى معاصر از هندوستان به ايران آيد، بى اينكه او را ببيند نمى تواند بازگردد.
پس از پرسش ها و جست وجوها معلوم شد منزل سيداشرف الدين در انتهاى خيابان نايب السلطنه (گوته) جنب سربازخانه قديمى است. پرسان پرسان به آنجا رفتيم و خانه سيد را يافتيم. خانه اى محقر از گل و خشت و تقريباً بى اثاث و فرش.
شخصى كوتاه قد و فربه كه موى سر و صورتش سپيد و ناپيراسته بود، با سر برهنه و لباس ژنده به ديوار كاه گلى خانه تكيه داده بود. اين شخص همان شاعر مشهور سيداشرف الدين بود.
ما دو تن نيز در كنار ديوار پهلوى او نشستيم و قريب يك ساعت با سيد حرف زديم، هرچند جواب هائى كه به پرسش هاى ما مى داد، عادى و معمولى و مربوط بود، اما معلوم مى شد تراوش انديشه اى آشفته و پريشان است. ۱۱
شكى نيست كه او دچار جنون بى آزارى شده بود، اما علت جنون چه بود؟ ابراهيم صفايى در اين باره مى گويد: «... در سال ۱۳۰۹ سيد دچار جنون گرديد، علت جنون او از مسموميتى عمدى بود كه در خانه يكى از پسران سپهدار براى او فراهم آوردند. اين جنايت براى آن بود كه يك كتاب خطى نفيس سيد را از دستش به درآورند. سيد بيچاره روانه تيمارستان شد.» ۱۲
علت هر چه بود، او دچار جنون شده بود و بعد از مدتى بسترى شدن در دارالمجانين، اندكى سلامتى خود را به دست آورد. او درباره بيمارى اش مى گويد:
مخلص به شهر طهران، از گردش زمانه
مولا به من شفا داد از رحمت شبانه
چندى مريض بودم اندر مريض خانه
بودى مريض خانه بهر من آشيانه۱۳
چاپ نسيم شمال به علت بيمارى سيداشرف دچار وقفه شد و وزير معارف وقت ابراهيم حكيمى به او اخطار داد كه «مقالات مضره به عفت و عصمت» ننويسد و رعايت قانون را بنمايد. ۱۴
سيداشرف الدين دچار فقر و فاقه شده بود. به رئيس الوزراى وقت نوشت: از آنجايى كه تمام كارهاى دنيا به حكم خالق يكتاست، هرچه اراده اوست همان خواهد شد. چندى است كه روزنامه اين فقير به طبع نمى رسد، در اين شهر طهران حيران و عريان مانده ام. از هيچ طرفى اعانت به اين ذريه رسول نمى شود. هاتف غيبم به گوش جان سرود كه حضور مباركت شرحى از احوال خود معروض دارم، شايد به همراهى حضرتت از حيرانى برآيم. سپهدار اعظم رشتى هر ماه شش تومان به حقير مى داد. از آن روزى كه به فرنگ تشريف برده اند، قطع شده. منتظرم كه از فيض رحمت شما مستفيض شده، از اين مهلكه نجات يابم. منتظر جواب عريضه هستم. ۱۵
او چندى بعد درخواست آگهى دولتى را به مقامات تسليم كرد، بعد از مدتى مخبرالسلطنه هدايت، رئيس الوزراى وقت، مبلغ يك صد تومان از محل «انعام دولت» به سيداشرف الدين پرداخت. ۱۶
به رغم اين اعانت، نظميه از انتشار نسيم شمال جلوگيرى مى كرد و علت را بيمارى سيد جلوه مى داد. او از هدايت خواست يا اجازه دهند نسيم شمال را انتشار دهد و يا آن كه شهريه اى براى او قرار دهند تا در دوران پيرى از ناراحتى برهد. نظميه همچنان در برابر انتشار روزنامه ممانعت ايجاد مى كرد و سرانجام سيداشرف الدين از پهلوى اول درخواست كرد كه «يك شهريه جهت اين دعاگو برقرار شود كه در موقع پيرى از گرسنگى تلف نشوم.»
سيد در دارالمجانين بسترى بود و سعيد نفيسى، ملك الشعرا بهار، وحيد دستگردى، محسن ساعى و ابراهيم صفايى به كمك او شتافتند و نسيم شمال را بار ديگر به چاپ رساندند، اما اين كار هم، كارساز نشد و حتى مهدى ساعى در يكى از واپسين شماره هاى آن به مداحى پهلوى برآمد، اما كار از كار گذشته بود و سيداشرف الدين در دارالمجانين محبوس بود.
محل اقامت سيداشرف الدين در حياط دوم دارالمجانين در بالاخانه اى رو به جنوب قرار داشت. ۱۷ در آن زمان، به علت آنكه اين منطقه به محله هاى شش گانه قبلى تهران از جمله محله قاجار، محله دولت، محله سنگلج و... اضافه شده بود، به آن محله شهرنو مى گفتند. دكتر رضاعى بنيانگذار آسايشگاه رضاعى محل دقيق اين دارالمجانين را چنين بيان مى كند: «بيمارستان شماره ۲ شهردارى كه فعلاً به نام بيمارستان فارابى است.» ۱۸ بيمارستان شماره يك شهردارى در محل فعلى بيمارستان لقمان حكيم قرار داشت.
بيمارستان توسط نظاميان اداره مى شد و اين مطلب بيانگر آن است كه موضوع براى حكومت وقت اهميت ويژه اى داشته است و در عكسى كه در محوطه تيمارستان در سال ۱۳۱۰ از اشرف الدين گيلانى و مأمورين دارالمجانين گرفته شده، او حالت معقولى دارد و چهار مأمور اطراف او تماماً ملبس به اونيفورم نظامى آن روز هستند.
به هر رو، سيداشرف الدين در واپسين روز اسفندماه ۱۳۱۲ از دنيا رفت و در گورستان ابن بابويه به خاك سپرده شد، اما سعيد نفيسى به درستى گفته است كه او هنوز در ميان ماست.
«خبر مرگ او را هم به كسى ندادند، آيا راستى مرده؟ نه، هنوز زنده است و من زنده تر از او نمى شناسم. اگر دل هاى مردم را بكاويد، هنوز در دل هاى هزاران هزار مردمى كه او را ديده اند و شعرش را خوانده اند جاى دارد... جوانان عزيز! اين مرد از شما بود، و براى شما بود، لااقل شما او را بشناسيد، در هر گوشه ايران كه كسى قطره اشكى براى او بريزد، همين براى او بس است! جز اين چيزى نمى خواست.» ۱۹
سيداشرف الدين گيلانى پنجاه سال براى آزادى و آبادى ايران سرود و ناليد و سرانجام جان بر سر آن نهاد و تاوان عقل و فهمش را داد. چه فرقى مى كند او به جنون طبيعى مرد، يا مسموم شد و يا حكومت دچارش ساخت. اشعار او را بخوانيد تا بدانيد اين شاعر ساده دل خلوص نيتش نسبت اسلام وطن دوستى اش نسبت به ايران و علاقه اش به مردم اين سرزمين تا چه حد بود.
و مطلب ناگفته، به شهادت اسناد كتاب مشاهير ادب معاصر ايران، عيال او براى ادامه انتشار نسيم شمال از تشكيلات كل نظميه مملكتى تقاضاى تجديدطبع كرده بود،۲۰ و ابراهيم صفايى از مرگ همسر وى در زمان حيات وى مى گويد. دادسرا ملك الشعرا را به عنوان قيم و وحيد دستگردى را به عنوان ناظر براى سرپرستى سيد تعيين نمود. سيد پس از چندماه كه از تيمارستان بيرون آمد، تا حدى بهبودى يافته بود. يك اتاق روى آب انبار در عمارت كوچكى در عباس آباد شرقى، خيابان عين الدوله، نزديك خندق براى او اجاره كردند و سيد با زنش در آنجا زندگى مى كرد. سيد فرزند نداشت، ولى زنش از شوهر پيشين خود دو دختر داشت كه در رشت زندگى مى كردند و از زندگى فقيرانه سيد گاهى پنهانى براى آنها چيزى مى فرستاد. در همان اتاق روى آب انبار بود كه با نشانى هائى كه مرحوم وحيد داده بود، به ملاقات سيد رفتم. اتاق كوچكى بود، سه متر در سه متر. يك فرش كهنه در كف اتاق و مقدارى ظروف و لوازم خانه در تاقچه هاى اتاق بود. سيد در حالى كه عبا پوشيده بود، و عمامه سياه بر سر داشت، دوزانو در حالتى بهت زده روى فرش نشسته بود و جنازه زنش كه به وسيله چادر نماز پوشيده شده بود، در جلوى او ديده مى شد. منظره اى رقت بار و دلخراش بود. سيد گاهى دست به ريش كوتاه و سفيد خود مى كشيد و مى گفت: لااله الاالله، انالله و انااليه راجعون.
هرچه بود او در عين گمنامى دست از دنيا شست و امروز بر ماست كه به پاس همت مردانه او و آزادگى كم مانندش، به هر بهانه اى، يادى از او بكنيم، شايد وجدان هاى خفته بيدار شوند. روانش شاد.
پى نوشت ها:
۹- سيدفريد قاسمى نام ۳۷ تن را از ميان اشعار سيداشرف الدين استخراج كرده و در ميان آنها، چنين نامى مشاهده نمى شود. شاعر مردم، ص ۸۸.
۱۰- شاعر مردم، ص ۳۷.
۱۱- جاودانه سيداشرف الدين گيلانى، ص ۲۷.
۱۲- همان، ص ۱۳۵.
۱۳- شاعر مردم، ص ۸۳.
۱۴و۱۵- اسنادى از مشاهير، ص ۴-۱۰۳ و ص ۱۰۷.
۱۶- نفيسى، ص ۲۷۹.
۱۷- آسايشگاه رضاعى و شرح گسترش آن، دكتر حسين رضاعى، چاپخانه شكوه،، ۱۳۶۰ تهران.
۱۸- نفيسى، ص ۵۵- ۵۴.
۱۹- اسنادى از مشاهير، ص ۱۱۲.
۲۰- جاودانه سيداشرف الدين، ص ۶-۱۳۵.
پى نوشت ها:
۱- براى آنكه دريابيد اين تهمت چگونه بسيارى از خواص را گرفتار خود ساخت و دستاويز عوام و عوام سالاران شد، نگاه كنيد به: «خاطرات حاج سياح، به كوشش حميد سياح» انتشارات اميركبير،، ۱۳۴۶ در اكثر صفحات، و «طهران قديم» نوشته زنده ياد جعفر شهرى، جلد اول، ص، ۴۴ انتشارات معين،، ۱۳۷۱ تهران.
۲و۳- نفيسى، سعيد؛ به روايت سعيد نفيسى، خاطرات سياسى، ادبى، جوانى، به كوشش عليرضا اعتصام، صص ۵۵-۵۰ و ۲۸۰- ۲۶۸.
۴- شاعر مردم، يادنامه سيداشرف الدين حسينى (نسيم شمال)، به اهتمام على اصغر محمدخانى، «اشرف الدين روزنامه نگار» ، سيدفريد قاسمى، ص، ۷۰ انتشارات سخن،، ۱۳۸۴ تهران.
۵و۶- جاودانه سيداشرف الدين گيلانى، به كوشش حسين نمينى، صص ۱۶۶و، ۵۵۵ انتشارات فرزان،، ۱۳۶۳ تهران.
۷- اسنادى از مشاهير ادب معاصر ايران، دفتر اول، ص ۱۰۰ -، ۹۹ گردآورى و پژوهش على ميرانصارى، سازمان اسناد ملى ايران،، ۱۳۷۶ تهران.
۸- جاودانه سيداشرف الدين گيلانى، ص ۵۰۹
|
|
|
|
|
على ايمن دوست
زندگى دوگانه سياستمدار
بخش اول
ظهر روز پنجشنبه نهمين روز از بهمن ماه ۱۳۴۸ شمسى، جمعيت حاضر در مقابل آرامگاه ظهيرالدوله شميران منتظر بودند تا با رسيدن جنازه اى كه ساعاتى قبل از مسجد سپهسالار حركت داده شده بود، پيكر آخرين بازمانده از نسل رهبران صدر مشروطيت و آخرين شاهد عينى و ماجراپرداز وقايع انقلاب مشروطيت را تا آرامگاه ابدى مشايعت كنند. دقايقى بعد در سرماى بهمن ماه خيابان دربند، پيكر نحيف اين پيرمرد نود و دو ساله، كه ردپاى هفتاد سال زندگى پرفراز و نشيب سياسى ديگر نشانى از روزهاى جوانى و سركشى در او باقى نگذارده بود، پايين تر از مدفن ملك الشعراى بهار، به خاك سرد گورستان سپرده شد و سنگى مشكى رنگ كه در بالاى آن حك شده بود «مدفن سيدحسن تقى زاده» پلاكى شد براى خانه ابدى اش. سنگى كه با گذشت ساليان دراز و فرسوده شدن بخش هائى از آن، هنوز عبارات منقوش در زير آن قابل رويت است: «كه در همه عمر به نيت خيرخواهى طبقات ضعيف و محروم ايران زيسته و جز رفاه و سعادت آنان آمالى نداشته است و از خداوند اميد رحمت و مغفرت دارد» . بدون شك سيدحسن تقى زاده، از بحث انگيز ترين رجال سياسى- فرهنگى معاصر است كه صحبت در باب زندگى سياسى او همواره محل مناقشه اهل نظر بوده و هست و اگر نه به عدد مخالفان سرسختش اما عرصه موافقان مجدش نيز چندان خالى از نظر نيست و اينگونه است كه بحث بر سر ارائه يك تصوير كامل از اين بازيگر تاثيرگذار عرصه سياست معاصر ايران و اشتياق براى صدور يك حكم كلى در باب شخصيت سياسى تقى زاده همواره تحليلگران را مجذوب خود كرده است و نكته جالب تر اينكه هر دو طيف از صاحب نظران، چه از مخالفان و چه از موافقان تقى زاده، در اغلب موارد، در ارائه يك نگاه مغرضانه، توام با افراط و تفريط، گوى سبقت را از طرف مقابل ربوده اند. در اين بين موافقانش، از تقى زاده جوان و آرمانگرا و انقلابى دوران صدر مشروطيت سخن مى گويند- كه البته شايد قابل دفاع ترين بخش زندگى سياسى اش هم باشد- و از خاطرات اولين دوره مجلس شوراى ملى، كه او رهبرى اقليت روشنفكر و تجددخواه و تندرو مجلس را بر عهده گرفت، (ملك زاده، ج، ۱ ص۴۱۴) كمك مى گيرند و از نطق هاى آتشين او در مجلس كه در انتقاد از نظام استبدادى، ايراد شد و در زمان خود توفانى به پا كرد، ياد كرده و تلاشى را كه در تدوين متمم قانون اساسى به كار بست تا بتواند يك تعريف مترقى از حكومت مشروطه و تفكيك قواى سه گانه و استيفاى حقوق ملت ارائه دهد، مى ستايند و با اشاره به جنبه هاى گوناگون علمى- فرهنگى زندگى تقى زاده از زمان انتشار مجله كاوه-كه جولانگاهى بود براى آراى روشنفكران مهاجر تا سال هاى تدريس اش در داخل و خارج ايران سعى دارند تقى زاده دانشمند را در حد و اندازه هاى تقى زاده سياستمدار و چه بسا بالاتر از آن بدانند و همين فاكتورها را براى طرفدارى اش مكفى مى دانند و در مقابل ترجيع بند هميشگى مخالفين او نيز پناهنده شدنش به سفارت فخيمه در زمان به توپ بسته شدن مجلس امضاى قرارداد بديل دارسى و ديدگاه هايش درباره تجدد و غرب است، كه از آنها به عنوان نقاط غيرقابل دفاع دركارنامه سياسى اش و نيز اهم دلايل انگلوفيل بودنش ياد مى كنند، گيريم از شائبه حضورش در پشت ترورهاى سياسى دوران مشروطه (اتابك و بهبهانى) و عضويت در لژهاى فراماسونرى به عنوان مواردى كه حداقل قابل طرح و بحث است، بگذرند. من حيث المجموع تقى زاده از جمله رجالى است كه به راحتى نمى توان از كنارش گذشت. به همين منظور نگاهى اجمالى مى اندازيم به حيات سياسى- اجتماعى او البته با ذكر دو نكته مهم. اول اينكه بر نويسنده اين مطلب، اظهرمن الشمس است كه به هيچ عنوان نمى توان هفتاد سال زندگى سياسى تقى زاده را در قالب يك مقاله روزنامه اى منعكس كرد چه بسا اين نكته از تكثر و حجم مطالب و مقالات به جامانده از او و منابعى كه تا به حال و به دلايل مختلف مكتوم مانده نيز هويدا است و دوم اينكه اين وجيزه به دنبال نتيجه گيرى و صدور يك حكم كلى درباره تقى زاده نيست، چراكه اصولاً جاى طرح اين بحث در اينجا نيست و مجالى فراخ تر مى طلبد. غرض تنها و تنها آشنايى با سرفصل هاى مهم زندگى اين بازيگر عرصه سياست ايران است و بس.
• از تولد تا جوانى
سيدحسن تقى زاده در تاريخ ۲۹ رمضان ۱۲۹۵ قمرى، برابر با ۵ مهر ۱۲۵۷ شمسى (مصادف با روز پنجشنبه) در شهر تبريز و در خانواده اى روحانى، ديده به جهان گشود. پدرش سيدتقى اردوبادى امام جماعت يكى از مساجد تبريز بود كه در دوران تحصيلش در نجف يك بار ازدواج مى كند، اما همسر و فرزندان همگى فوت مى كنند. بعد از فراغت از تحصيل و بازگشت به تبريز با خانمى به نام معصومه شبسترى (مادر سيدحسن) ازدواج مى كند و از او صاحب هشت فرزند مى شود (هفت پسر و يك دختر) كه چهار پسر او تنها چند روز بعد از تولد فوت مى كنند و از بين چهار فرزند ديگرش، حسن سومين پسر خانواده است و بعد از او تنها خواهرش
- ربابه- مى ماند كه بعدها بعد از طلاق از شوهر اول به همسرى محمدعلى تربيت درمى آيد. البته سيدتقى چندى بعد از ازدواج با مادر حسن دو همسر ديگر هم اختيار مى كند كه از يكى صاحب يك دختر و دو پسر مى شود كه يكى از پسر ها، خيلى زود فوت مى كند. سيدتقى در نهايت به مرض حصبه، در شوال۱۳۱۴ ق فوت مى كند و در مقبره وادى السلام نجف دفن مى شود. حسن در كودكى خواندن و نوشتن و قرائت قرآن را آموخت و پس از فراگيرى مقدمات و علوم متداول حوزوى، به تحصيل علوم عقلى، رياضيات و نجوم پرداخت و در كنار آن و به دور از چشم پدر، زبان فرانسه و علوم جديد را نيز آموخت و به گفته خودش، از شانزده سالگى از نظام آموزشى حوزوى دلسرد شد و به تدريج از آن روى برتافت. در اوايل بيست سالگى با مطالعه آثار طالبوف و ميرزاملكم خان و روزنامه هاى تجددخواه فارسى خارج از كشور نظير پرورش و ثريا و حبل المتين، با انديشه هاى سياسى و اجتماعى نوين اروپا آشنا شد و به تدريج تمايلات تجددطلبانه و ضداستبدادى در او شكل گرفت. در سال ۱۳۱۹ق مدرسه تربيت را در تبريز تاسيس مى كند، كه بعد از چندى به واسطه مخالفت روحانيون شهر و حكمى كه به تفسيق او دادند، تعطيل مى گردد. بعد از چندى كتابفروشى تربيت را به همكارى عده اى از جمله يوسف خان اعتصام الملك (پدر پروين اعتصامى) در همان شهر داير مى كند كه پاتوقى براى روشنفكران آن روز تبريز مى شود و برپا مى ماند تا زمان استبداد صغير كه با حمله اشرار به تبريز سوزانده مى شود. در سال ۱۳۲۰ق با همكارى برخى دوستانش نشريه اى به نام گنجينه فنون را در تبريز منتشر مى كند كه به مدت هجده ماه هر دو هفته يك بار به خط نستعليق و با چاپ سنگى درمى آيد كه به دنبال سفرش به خارج از كشور متوقف مى شود. از سال ۱۳۲۲ تا شعبان ۱۳۲۳ ق در قفقاز، عثمانى، مصر، سوريه و لبنان به سير و سياحت و كسب تجربه مى پردازد و با برخى تجددخواهان معروف آن بلاد به گفت وگو مى نشيند كه حاصل اين دوران رساله انتقادى تاريخ احوال كنونى ايران يا محاكمات تاريخى است كه در مصر به چاپ مى رسد. در شعبان ۱۳۲۳ ق با كوله بارى از تجربه و همنشينى با انديشمندانى چون جورجى زيدان و زين العابدين مراغه اى راهى تبريز مى گردد. در بدو ورود با جنبشى روبه رو مى شود كه قبل از رفتنش چندان خبرى از آن نبود و از قضا زادگاهش از داغ ترين كانون هاى اين جنبش بود، جنبش مشروطيت.
• وكالت مجلس اول تا استبداد صغير
تقى زاده پس از بازگشت به كشور همانطور كه انتظار مى رفت، جذب اين جنبش مى شود و چون در بدو ورود به تبريز، فضاى شهر را آنچنان كه بايد و شايد- مثل تهران- مناسب براى فعاليت نمى بيند، قصد هجرت به تهران مى كند و راهى پايتخت مى شود. در تهران با پرس و جو ساختمان مجلس را مى يابد و مدتى به عنوان تماشاچى به جلسات مجلس مى رود كه در همين اثنا از تبريز خبر مى رسد كه از سوى صنف تجار به وكالت مردم اين شهر انتخاب شده است. نمايندگان تبريز به سركردگى تقى زاده ونطاقى مستشارالدوله كه به گفته كسروى گروه تندرو مجلس را تشكيل داده بودند، در همان بدو ورود به مجلس به ملاقات مشيرالدوله صدراعظم مى روند و علناً مى پرسند كه ما مشروطه هستيم يا نه؟ كه در ابتدا با طفره رفتن مشيرالدوله سپس با جواب منفى او مواجه مى شوند كه مى گويد دولت فقط به شما يك مجلس براى وضع قوانين داده است. مستشارالدوله مى گويد پس آب در گوش ما كرده اند و مى گويد پس ما برويم فريبكارى دولت را به گوش موكلين خود برسانيم كه صدراعظم وحشت مى كند و مى گويد خواسته هايتان را بنويسيد تا به عرض شاه برسد نهايتاً محمدعلى شاه در روز دوشنبه ۲۷ ذيحجه ۱۳۲۴ با تقاضاى هفت گانه نمايندگان تبريز موافقت مى كند. اين فرمان در زمان خود به قدرى مهم بود كه به گفته محمداسماعيل رضوانى در كتاب انقلاب مشروطيت: «به اين صورت به همت نمايندگان بيداردل تبريز آخرين قدم در راه تكميل رژيم مشروطيت برداشته شد و در حقيقت از تاريخ ۲۷ ذيحجه ۱۳۲۴ است كه ايران صاحب حكومت مشروطه گرديد و اگر در منبعى ۱۴ جمادى الثانى ۱۳۲۴ به عنوان فرمان مشروطيت تعبير شد، نشان از يك نوع مسامحه است.» (انقلاب مشروطيت، ص ۱۲۶ و زندگى توفانى، ص۶۵) من حيث المجموع اگر بخواهيم اهم سرفصل هاى اين دوران از زندگى تقى زاده را نام ببريم، ابتدا بايد به عضويت در كميسيون تدوين متمم قانون اساسى اشاره كنيم كه اين كميسيون به رياست ميرزا جوادخان سعدالدوله كه سابقاً در بلژيك به عضويت لژ فراماسونرى درآمده بود تشكيل شد. فى الواقع قانون اساسى نوشته شده نقايص فراوانى داشت و ضرورت تدوين متمم كاملاً احساس مى شد. در اين كميسيون به جز سعدالدوله هفت نماينده ديگر از جمله تقى زاده عضويت داشتند و متمم از روى يك نسخه قانون اساسى بلژيك كه از ميرزا اسماعيل خان- منشى سفارت بلژيك- به عاريت گرفته شده بود تدوين گشت كه بنا بر شواهد، تقى زاده بيشترين نقش را براى تعريف يك حكومت مترقى در آن ايفا كرد به طورى كه به رغم وجود كميسيون اكثراً كار تدوين را خودش انجام داد. هرچند اسماعيل رائين در شرح تدوين متمم قانون، تنها از زاويه ديد تشكيلات فراماسونرى به قضيه نگاه كرده و با اعلام اينكه در زمان تدوين متمم قانون، تقى زاده و دو عضو ديگر موثر در تدوين (نصرالله تقوى و حاج امين الضرب)، به عضويت لژ بيدارى ايران درآمده بودند و در حقيقت هر سه فرد مذكور، مأمور پيش بردن اوامر استاد اعظم (سعدالدوله) بودند و در نهايت هم تدوين متمم را پيروزى براى فراماسونرى ايران مى داند، (ج، ۲ چاپ سوم، ص ۱۹۵ تا ۲۰۱) اما در حقيقت بر پايه همين متمم بود كه حكومت مشروطه، تعريف و قواى سه گانه از هم تفكيك و حقوق ملت تسجيل شد و پيرامون بحث هاى همين هيأت بود كه ديدگاه هاى تهيه كنندگان متمم در باب مرز ميان شرع و عرف آشكار گرديد. در هر حال متمم قانون بعد از تطبيق با اسلام و اضافه شدن اصل دوم پيشنهادى شيخ فضل الله- اصل مطابقه با شرع- كه مورد مخالفت شديد تقى زاده و ديگر نمايندگان آذربايجان هم بود، تصويب گشت. اما دومين سرفصل اين دوره تقى زاده، نطق هاى آتشين و جنجالى اش در دفاع از آزادى، انتقاد از شاه و امين ا لسلطان در مجلس بود كه در تحريك مردم بخصوص مردم تبريز و انجمن آذربايجان بسيار كارگر بود. سومين سرفصل مهم اين دوره- كه به طور موازى با تدوين متمم قانون اساسى جريان داشت- به مخالفت مجدانه او با امين السلطان- اتابك- و در نهايت به ترور مشكوك اتابك، كه به يكى از معماهاى تاريخى بدل شد بازمى گردد. فى الواقع تقى زاده از زمان شروع بحث بازگشت اتابك به ايران مخالف اين امر بود. احمد كسروى در تاريخ مشروطه ايران مى نويسد: «... نمايندگان مجلس از زمانى كه زمزمه بازگشت اتابك آغاز شد، دست كم دو بار در مورد او به گفت وگو نشستند» يكى در نشست شانزدهم فروردين (۲۲ صفر) كه يكى از نمايندگان (گويا تقى زاده) ناخشنودى از آمدن او نموده، پيشنهاد كرد مجلس قانونى بگذارد كه كسانى كه نادرستى با كشور كرده اند نبايد به سر كار آيند و در اين باره تندى نشان داد. ديگرى در نشست بيست وسوم فروردين (۲۹ صفر) كه چون سخن از بدخواهى وزيران مى رفت نام اتابك نيز به ميان آمد و يكى از نمايندگان آذربايجان (باز گويا تقى زاده) او را فروشنده ايران خواند و تندى هائى درباره آمدن او به ايران نمود و يك دسته از نمايندگان با وى هم آواز شدند... «حتى به گفته اسماعيل رائين، تقى زاده او را به جاى امين السلطان خائن السلطان مى ناميد. اين دشمنى با اتابك ادامه يافت تا اينكه اتابك در غروب روز هشتم شهريور ۱۲۸۶ به ضرب گلوله جوانى آذرى به نام عباس آقا آذربايجانى از پاى درآمد و دور تازه ترورهاى سياسى كه شايد، ترور ناصرالدين شاه نقطه شروعى براى آن بود، به جريان افتاد. در باب اين ترور به رغم صحبت هاى فراوان، هنوز نكات تيره بسيار است و اگر حتى به اين گفته برخى مورخين كه گفتند اين ترور جزء معماهاى تاريخى است معتقد نباشيم، اما بايد به تاريك بودن بسيارى از زواياى آن اعتراف كنيم. عده اى مانند مخبرالسلطنه شخص شاه و دربار را مسئول اين ترور دانستند (رضوانى، ۱۳۴ و ۱۳۵) كه البته قول ضعيفى است، اما تا كنون از دو زاويه ديد، تقى زاده، متهم به اطلاع از اين ترور گشته. يكى به گفته اسماعيل رائين كه از ديد فراماسونرى به اين قضيه نگاه كرده و در زير عنوان (ارتباط قتل اتابك با فراماسون هاى ايران) به شرح ماجرا پرداخته و مى گويد:» دشمنى كه او-اتابك- با سيدحسن تقى زاده و ساير فراماسون هاى ايرانى عضو لژ بيدارى ايران نشان مى داد، سبب شد كه سرانجام فراماسون هاى ايرانى فرمان قتل او را صادر كنند و در كميته مدهشه آن را اجرا كنند... «(ج، ۲ ۲۶۳ تا ۲۶۸) اما به گفته كسروى هم، بعدها حيدرخان عمواوغلى از انقلابيون قفقاز پذيرفت كه در طراحى سوءقصد به اتابك نقش داشته است و عباس آقا را آماده اين كار كرده است. حيدرخان ادعا كرده كه تقى زاده نيز در اين كار دست داشته است؛ هرچند كه خود تقى زاده بارها منكر اين امر شد. ماشاء الله آجودانى هم در مشروطه ايرانى تقى زاده را به تناقض گويى و پنهانكارى درباره ترور اتابك متهم كرده و مى گويد:» ... شواهد و قرائن بسيارى در دست است كه او به عنوان نماينده مجلس هم با حيدرخان عمواوغلى هم با اجتماعيون عاميون چه در ايران و چه در قفقاز ارتباط داشته و نمى توانسته از اقدامات سياسى آنها بى اطلاع باشد... «(مشروطه ايرانى، ص ۱۱۵) به هرحال اقدامات سياسى تقى زاده و ديگر دوستانش در مجلس اول باعث هرچه بيشتر عصبانى ساختن شاه شد و در نهايت با كشته شدن اتابك آخرين نقطه اشتراك دربار و مشروطه خواهان (ولو صورى) برداشته شد و جريان حوادث را به سوى كودتاى محمدعلى شاه و به توپ بسته شدن مجلس شتاب داد. هرچند در اين مورد كه؛ تا چه حد اقدامات- بعضاً راديكال- تقى زاده موجب تشديد اين روند و تحريك محمدعلى شاه براى نزديكى هرچه بيشتر به غايت نهايى اش شد، به هر حال با به توپ بسته شدن مجلس آخرين سرفصل مهم اين دوره از زندگى تقى زاده جامه عمل مى پوشد، كه شايد سرآغازى براى افول و استهلاك آرمان هاى اوليه اش هم باشد. در حقيقت تقى زاده، روز كودتاى محمدعلى شاه ابتدا در منزل مى ماند و غروب به همراه عده اى از جمله مرحوم دهخدا به سفارت انگلستان پناهنده مى شود كه شرح كاملش را در زندگى توفانى آورده است. هرچند كه خود تقى زاده اين عمل را عقلانى و براى محافظت از جان ذكر مى كند، اما براى كسى كه در تحريك مردم به اعتراض و شورش و درگيرى با دربار هميشه پيشقدم بوده و در حالى كه مى ديد فوج فوج از آزاديخواهان يا در باغشاه به دار كشيده يا زندانى و تبعيد مى شدند، پناهيدنش به سفارت انگلستان از ترس جان ولو اينكه كشته شدنش توسط محمدعلى شاه قطعى به نظر مى رسيد، عملى شايسته سوابق انقلابى اش نبود و همانطور كه ذكر كردم اين فراز از زندگى او تبديل به نقطه اى براى شروع سير نزولى شخصيت سياسى اش گشت. در هر حال تقى زاده، دهخدا و جمعى ديگر سرانجام با وساطت سفارت انگلستان از مرگ نجات يافتند و تبعيد شدند. تقى زاده و همراهانش را سفارت، تحت الحفظ تا بندر انزلى بردند و از آنجا روانه باكو كردند. نخست به فرانسه و سپس به انگلستان رفت و در انگلستان با ادوارد براون همكارى نزديكى را شروع نمود و كميته اى به نام» كميته ايران «، كه مركب از نمايندگانى از پارلمان انگلستان بود كه موافق مشروطيت ايران بودند، را بنيان نهاد. او در انگلستان ماند تا اواخر ۱۳۲۶ ق كه با شدت گرفتن قيام مردم بر ضد محمدعلى شاه، با نامى مبدل مخفيانه وارد ايران شد. در ۱۴ ذيحجه ۱۳۲۶ ق به تبريز رسيد و در هجدهم همان ماه نطق مفصلى در جهت به ثمر رسيدن انقلاب در انجمن ايالتى كرد، اما ديگر آن شور و هيجان سابق در نطق هايش هويدا نبود و مدام انقلابيون را از هرگونه تندروى و تعدى به اموال مردم نهى مى كرد.
• وكالت مجلس دوم تا شروع جنگ جهانى اول
در حقيقت بعد از ورود به ايران و پيروزى انقلاب مردم به عضويت هيأت مديره موقتى كه براى اداره امور تشكيل شده بود، درآمد و در همان سال در انتخابات دوره دوم مجلس، نمايندگى تبريز را پذيرفت و رهبرى جناح تندرو مجلس را در برابر اعتداليون و جناح محافظه كار پذيرفت. فى الواقع مجلس در اين دوره به دو جناح اصلى تقسيم شد و دو حزب» دموكرات- عاميون «و» اجتماعيون- اعتداليون «به وجود آمد. دموكرات ها كه ۲۸ نماينده در مجلس داشتند، انديشه هاى خود را از سوسيال دموكرات هاى قفقاز الهام گرفتند و» تندرو «يا» انقلابى «محسوب مى شدند. اما اعتداليون با ۳۶ نماينده در مجلس، روشى محافظه كارانه تر داشتند و به سياست تغيير تدريجى معتقد بودند.
رهبرى دموكرات ها را تقى زاده، على محمدخان تربيت، محمدرضا مساوات، حسين قلى خان نواب و حيدرخان عمواوغلى (خارج از مجلس) به عهده داشتند و اعتداليون را سيدمحمدصادق طباطبايى (پسر يكى از دو رهبر بزرگ جنبش مشروطه)، برادران دولت آبادى و شكرالله خان قوام الدوله در كنار مرحوم بهبهانى، رهبرى مى كردند. از برنامه هاى دموكرات ها مى توان به» انفكاك كامل قوه سياسى از قوه روحانى، تقسيم املاك بين رعايا، قانون منع احتكار، تعليم اجبارى و مخالفت با مجلس اعيان «اشاره كرد در حالى كه برنامه هاى اعتداليون، تشكيل مجلس سنا، حفظ مذهب، اجراى شريعت، حمايت از مالكيت خصوصى و مقابله با تروريسم، الحاد و ماديگرى بود. اعتداليون دموكرات ها را» تندرو «و حتى» كافر «مى خواندند و دموكرات ها آنها را» مرتجع «لقب مى دادند. در ميان نيروهاى مسلح، بختيارى ها و اكثر مجاهدان قفقازى به دموكرات ها گرايش داشتند و مجاهدان آذرى از اعتداليون حمايت مى كردند. مخالفان سياسى تقى زاده براى اينكه او را از ميدان به در كنند دست به دامن دو مرجع بزرگ زمانه يعنى شيخ عبدالله مازندرانى و محمدكاظم خراسانى مى شوند تا آيات عظام عليه او حكمى صادر كنند. اين حكم صادر مى شود و در آن دو مرجع تقليد، صريحاً بر ضديت مسلك سيدحسن تقى زاده با اسلاميت مملكت و قوانين شريعت مقدسه انگشت مى نهند و خواستار اخراج او از مجلس و تبعيد او مى گردند. حكم مدتى مخفى مى ماند، تقى زاده خروج از كشور را نمى پذيرد و كشمكش ها با بهبهانى ادامه مى يابد تا اينكه در تاريخ ۲۴ تير ۱۲۸۹ ساعتى از شب گذشته، بهبهانى هدف چند گلوله قرار گرفته و قاتلين متوارى مى شوند. تقى زاده به دست داشتن در قتل بهبهانى متهم مى شود. حكم فساد سياسى او كه چندى قبل صادر شده بود برملا مى شود و اين بار سه ماه از مجلس مرخصى مى گيرد و مجبور به خروج از كشور مى شود. البته خود تقى زاده دست داشتن مستقيم بهبهانى در صدور حكم فساد سياسى اش را نمى پذيرد ولى همراهى او را در اين حكم تأييد مى كند. تقى زاده بعد ها در خاطرات خود به اين موضوع اشاره مى كند:» گفتند كه من دست در كشتن آقا سيد عبدالله داشتم. دروغ محض بود. من خود خيلى متأثر شدم چون او حق بزرگى بر مشروطيت داشت... شايد حيدرخان دست داشت. «. فى الواقع اين دومين ترورى است كه تقى زاده به دست داشتن در آن متهم مى گردد و در برابر تاريخ هم جواب درستى نمى دهد. اما اگر بخواهيم اين دو ترور را در يك نماى كلى بررسى كنيم بايد اشاره كنيم كه سوسيال دموكرات هاى روسيه از سال ها قبل حتى پيش از مشروطيت كوشيده بودند در ايران شعبه اى به وجود آوردند. حيدرخان (عمواوغلى) مأمور اين كار شد اما چندان موفق نبود:» چون كله هاى مردم به قدرى نارس بود كه سعى من در اين ايام بى نتيجه ماند و مطلقاً معنى كلمات مرا درك نمى كردند. «(مجله يادگار، نقل شده در» مشروطه ايرانى «ماشاءالله آجودانى) البته» مركز غيبى «تبريز كه على مسيو آن را تأسيس كرده بود رابطه نزديكى با سوسيال دموكرات هاى قفقاز برقرار كرد و انديشه هاى آنها را رواج داد. پس از مشروطه، حوزه مخفى اجتماعيون عاميون (سوسيال دموكرات ها) در تهران با حضور حيدرخان عمواوغلى تشكيل شد.» هيأت مدهشه «يا كميته ترور يكى از زيرمجموعه هاى اين حوزه مخفى بود كه تحت رياست حيدرخان عمل مى كرد و على اصغرخان اتابك را كشت و شايد حتى همان بود كه در مسير كالسكه محمدعلى شاه بمب انداخت. به گفته آجودانى» گرچه در تاريخ جديد ايران دفتر ترور سياسى به دست ميرزا رضا كرمانى و با قتل ناصرالدين شاه گشوده شد، اما ترور سياسى به معناى جديد و به شيوه سازمان يافته، تشكيلاتى و ايدئولوژيك، ميراثى است كه از اجتماعيون عاميون ايران و قفقاز به فرهنگ سياسى اين عصر راه يافت. ترور امين السلطان، سوءقصد به جان محمدعلى شاه و ترور بهبهانى از نمونه بارز ترورهايى است كه به دست عوامل اجتماعيون عاميون و حزب دموكرات طرح ريزى و انجام شد. «(ص ۴۲۶)
|
|
|
|
|
اصغر قاتل؛ مخوف ترين جانى ايران
قسمت اول
اصغر قاتل يكى از مخوف ترين و بى رحم ترين متجاوزان و جانيانى است كه ايران تاكنون به خود ديده است به گونه يى كه با گذشت حدود ۷۳ سال از دستگيرى وى و افشاى چگونگى قتل ۳۳ نفر به دست او هنوز اين پرونده به فراموشى سپرده نشده است. آنچه كه مى خوانيد گزارشى از پرونده اين جانى مخوف است.
ساعت ۱۰ صبح يكشنبه ۱۰ دى ماه سال ۱۳۱۲ به اداره تامينات خبر رسيد سر بريده يى در يك خرابه در منطقه شترخان واقع در نزديكى نجف آباد پيدا شده است. با اعلام اين خبر گروهى از مأموران شعبه يك به محل كشف سر بريده اعزام شدند و پس از كمى جست وجو سر بريده را وسط يك چهار طاقى در قسمت شرقى خرابه پيدا كردند. سر به وسيله شيئى برنده از بدن مقتول جدا شده و قاتل چشم هاى او را از حدقه بيرون آورده بود اما هيچ اثرى از باقى جسد نبود.
دقايقى پس از اين كشف در حالى كه كاوش ها براى يافتن بقيه جسد همچنان ادامه داشت توجه يكى از مأموران به ديوارى كه در ۲ مترى محل پيدا شدن سر واقع شده بود، جلب شد. خاك آن قسمت بتازگى جا به جا شده و با توجه به متروكه بودن محل اين موضوع غيرعادى به نظر مى رسيد.
به همين دليل مأموران شروع به كندن آن قسمت از خرابه كردند و لحظاتى بعد با جسدى بدون سر مواجه شدند كه متعلق به پسر جوانى بود و قاتل پيش از كشتن او لباس هايش را از تن او در آورده بود. اكنون مأموران اداره تامينات مطمئن بودند اين قتل يك جنايت از پيش طراحى شده است و آنچه اين معما را پيچيده تر مى كرد اين بود كه قاتل يا قاتلان هيچ ردى از خود به جا نگذاشته بودند و كوچكترين نشانه يى از هويت مقتول يا انگيزه قتل را فاش كند در دست نبود.
در چنين شرايطى مأموران اداره تامينات به اميد اينكه سرنخ هاى تازه يى به دست بياورند به جست وجوهاى خود در خرابه ادامه دادند. نتيجه اين كنكاش ها كشف تازه يى بود كه هيچ كس حتى تصورش را هم نمى كرد.
ساعتى پس از آنكه مأموران در پى اعلام گزارش كشف يك سر بريده به منطقه شترخان رفتند با اجساد ۳ پسر نوجوان مواجه شدند كه قاتل سر هر ۳ را از بدن جدا كرده بود. در اين ميان تنها وسيله يى كه از جانى ناشناس به جاى مانده تكه استخوانى بود كه ظاهرا با آن زمين را كنده و جسد را دفن كرده بودند. سرانجام موضوع كشف اجساد ۳ پسر نوجوان به مقامات اطلاع داده شد و بديعى رئيس شعبه يك اداره تامينات، گروهى را مأمور پيگيرى اين پرونده هولناك كرد.
چند روز پس از اين ماجرا كارآگاهان تامينات توانستند هويت يكى از مقتولان را فاش كنند. اين جسد متعلق به پسر ۱۵ ساله و ولگردى به نام رحيم بود و اين ظن مورد توجه قرار گرفت كه بى شك ۲ مقتول ديگر نيز از نوجوانان ولگرد بودند اما هويت شان هنوز معلوم نبود.
كاوش ها پيرامون اين ۳ جنايت ادامه داشت و همه در جست وجوى ردپايى از قاتل بودند تا اينكه اوايل اسفندماه همان سال مأموران اداره تامينات در حوالى جلاليه تهران سر بريده يك انسان ديگر را كشف كردند. سر بريده بخاطر گذشت زمان كاملاً پوسيده و پوست آن از بين رفته و فقط جمجمه آن باقى مانده بود. هيچ نشانه يى كه ثابت كند قتلى روى داده است وجود نداشت، با اين حال مأموران در صدد برآمدند تا بقيه جسد را نيز پيدا كنند.
آنها چند روز بعد متوجه شدند جسد عريان و بدون سر جوان ۳۰ ساله و مجهول الهويه يى در قنات امين آباد زير قلعه دولت آباد پيدا شده است. اين بار نيز هيچ ردى از قاتل وجود نداشت و مشخص بود او فردى كاملاً حرفه يى است و با زبردستى منحصر به فردى مرتكب اين جنايت شده است.
كشف اجساد بدون سر اداره تامينات را شوكه كرده بود و مأموران نمى دانستند چه انگيزه يى پشت اين جنايات مخوف نهفته است. در اين ميان نظريه پزشكى قانونى نيز نتوانست راهگشا باشد و متخصصان پزشكى قانونى پس از اتمام كار معاينه اجساد تنها اعلام كردند قاتل سر تمامى مقتولان را فقط با يك ضربه از بدن جدا كرده است. اين موضوع مشخص كرد كه تمامى اين قتل ها توسط يك نفر انجام شده و قاتل از يك شيوه در جنايات خود استفاده كرده است، اما هيچ سرنخى از اين فرد خطرناك وجود نداشت تا اينكه ساعت ۱۱ صبح روز پنجشنبه ۱۰ اسفند ماه سال ۱۳۱۲ دو مأمور اداره تامينات بطور اتفاقى مردى را دستگير كردند كه رازهاى زيادى در سينه داشت.
اين مرد در حالى كه از كنار چاه هاى دولت آباد به طرف شهر مى رفت مورد سوءظن مأموران قرار گرفت و بازداشت شد.
قد متوسط، چهره گندمگون، چشم هاى زاغ، مو و ريش هائى كه رو به سفيدى مى رفت و يك سالك در قسمت چپ گونه، در نگاه اول اين مرد ۴۱ ساله را فردى بى آزار و مظلوم نشان مى داد. او در حالى دستگير شد كه يك سينى حلبى با مقدارى باميه در يك دست داشت و يك پيت خالى بنزين در دست ديگرش بود. ۲ مأمور تامينات ابتدا به پرس و جو درباره كسب و كار و زندگى مرد ميانسال پرداختند و سرانجام وى را مورد بازرسى بدنى قرار دادند و در پيتى كه در دست داشت يك دست لباس، كلاه و كفش پيدا و از جيب او نيز يك قبضه چاقو كشف و وى را به كميساريا منتقل كردند.
به اين ترتيب بازجوئى ها از مرد ميانسال كه خود را على اصغر فرزند على ميرزا معرفى مى كرد در كميساريا آغاز شد و اين در حالى بود كه او خود را بى گناه نشان مى داد و ادعا مى كرد هيچ خلافى مرتكب نشده است، ولى آنچه ظن مأموران را برانگيخته بود لباس هاى كشف شده از او بود كه به پسرى نوجوان تعلق داشت با اين وجود اصغر همچنان سعى داشت خود را فردى موجه جلوه دهد. او ادعا مى كرد لباس ها را در حرم حضرت عبدالعظيم خريده است و از پيتى كه هنگام دستگيرى همراهش بود به عنوان ميز استفاده مى كند و زمانى كه براى فروش باميه به شهر مى رود سينى خود را روى آن مى گذارد. بازجوئى ها از على اصغر بى نتيجه مانده بود و كميساريا كه خود را در بن بست مى ديد متهم را براى انجام تحقيقات بيشتر در اختيار اداره تامينات قرار داد.
|
|
|
|