*فصلنامه «بررسى كتاب»، با وجود همه دشوارى ها، همچنان بر سر پاى ايستاده و به همت والاى «مجيد روشنگر»، در جنوب كاليفرنيا منتشر مى شود. روشنگر چهل پنجاه سالى مى شود كه با كتاب و بررسى و انتشار آن سر و كار دارد. از «فرانكلين» و كتاب هاى جيبى شروع كرده، در انتشارات مرواريد عرصه آزادترى براى نشر پيدا كرده و «بررسى كتاب» را، گمان مى كنيم در سال ،۱۳۴۴ به راه انداخته است. در مهاجرت هم كار بررسى كتاب را ادامه داده تا امروز كه آن را به سال پانزدهم زندگى رسانده است. روشنگر اينك بر آن شده كه گزيده اى از مقالات و نقدهاى شماره هاى پيشين بررسى كتاب را، در شماره ويژه اى از نو انتشار دهد كه پيشاپيش مى توان حدس زد مجلد پروپيمانى از كار درخواهد آمد.
از ويژگى هاى كار روشنگر، يكى هم اين است كه در هر شماره، حرف نوئى، كشف تازه اى و يا نكته هاى از ياد رفته اى را مطرح مى كند كه به مذاق جمع خوانندگان خوش مى آيد.
همين آخرين شماره اى كه اينك پيش روى ماست (شماره ۴۶)، سرشار از حرف ها، نكته ها، خاطره هاى دست اول- يا دست دوم از ياد رفته اى است- كه ارزش خواندن- و بازخوانى- دارد.
*
*شايد جالب تر از همه شعرى باشد از «احمد شاملو» و نيز خاطره اى از «ثمين باغچه بان» درهم نشينى با او. شاملو خود در نخستين مجموعه شعرش- آهنگ هاى فراموش شده- به چشم تحقير مى نگريست و آن را از زندگينامه فرهنگى و فهرست مجموعه هاى شعرى خود حذف مى كرد. از همين روى از چند و چون «آهنگ ها» بى خبر بوديم. تنها مى دانستيم كه «مرتضى كيوان»، دوست و مراد او و همه روشنفكران آن روزگار، نقد تند و تيزى بر مجموعه نوشته و در واقع با شيوه مهربانانه خود، پنبه شاعر جوان را زده است. بعدها متن كامل نقد كيوان را در «شناختنامه شاملو/ به كوشش «جواد مجابى» خوانديم البته بى آن كه نمونه اى از «آهنگها» را پيدا كنيم. در سرآغاز نقد كيوان، البته تكه هائى از مقدمه اى كه شاملو بر آهنگ هاى خود نوشته، به نقل آمده است. مقدمه اى كه بوى پشيمانى مى دهد! او خود از چسباندن عنوان شعر بر مجموعه پرهيز مى كند و محتواى آنها را «نوشته ها» و «قطعه ها» مى نامد. نوشته هائى كه خيلى زود از ياد مى رود.» / «جرقه هائى كه تا مى جهد، در هوا خاموش مى شود» / «گذشت زمان، زود پيرشان مى كند، گم شان مى كند، نابودشان مى كند» و بعد هم حرف آخر را مى زند: «اين ها قدم هاى اولين كودكى است كه مى خواهد، راه بيفتد، دستش را به ديوار مى گيرد، پاهايش مى لرزد، سست و مردد است. ناموزون راه مى رود... »!
در نقد كيوان، دو نكته اصلى جلب توجه مى كند. اول آن كه نثر شاملو را نمى پسندد و آن را «برادر كهتر شعر او مى داند كه در برابر برادر بزرگتر، بازارش شكسته» است. نثر او «متين و جاندار» نيست و به صورت قطعه هاى كوتاه و اغلب بى موضوع و بى هدف و نتيجه جلوه مى كند.» دوم آن كه شاملو در قيد «رومانتيسم و ايده آليسم» گرفتار شده است و بايد به «رئاليسم» بگرايد! اين هر دو خرده گيرى به نظر مى رسد كه بعدها در كار شاملو مؤثر افتاده است. نثرش با آن كه البته «متين و جاندار» شد ولى به هر حال شعر عرصه اصلى آفرينش هاى او باقى ماند. از سوى ديگر به طرف آن چه كه رئاليسم مورد نظر كيوان بود، متمايل گرديد.... .
-همه اينها را گفتيم تا زمينه اى باشد براى بازخوانى يكى از «آهنگهاى فراموش شده» شاملو با عنوان «چوپانى» كه در بررسى كتاب تازه انتشار يافته است.
نثرى است ساده و ابتدائى كه ظاهراً مى خواهد خود را در آينده به «شعر سپيد» برساند. ولى هنوز تمايل به سجع و قافيه، راهبندان ايجاد مى كند. متن اين «نثر شاعرانه» كه در سال ۱۳۲۳ در «ديگاله» (رضائيه) نوشته شده، به گفته شاملو، از يك شعر تركى اقتباس شده است! :
- «چوپانى زير درخت، نى مى زد/ دلش سوخته بود، سوزناك مى زد! / يارش بى وفائى كرده بود/ به خاطر يارش مى زد! / چشم هايش تر نبود/ اما دلش گريه مى كرد/ جوى باريكى آرام به استخر مى ريخت (استخر در بيابان!؟) / بره هايش بى صدا مى چريدند/ و ميان شاخه هاى فندق پير/ دو سه تا گنجشك بالا و پائين مى پريدند! /
-اميد مرحمت داشتم/ افسوس كه يارم نامهربان درآمد/ بى حقيقت، بى وفا، بى مروت، بى ايمان درآمد! / همه عهدهايش دروغ/ و تمام پيمان هايش نادرست درآمد/ ايواى! / چيزها شنيدم و ديدم/ چيزها/ اما اين، از همه بدتر درآمد! ... .»
«دق دلى» هاى شاعر!
*و اما «ثمين باغچه بان»، نويسنده و آهنگساز پيشرو كه دوستى و مراوده بسيار با احمد شاملو داشته، خاطره اى از او را در بررسى كتاب به نقل آورده كه چهره اى ديگر از شاعر زمانه ما به دست مى دهد. زمان خاطره برمى گردد به مراسم «شب هفت نيما يوشيج، در امامزاده عبدالله، «ثمين»، شاملو را هم با «فولكس واگن» خود به سر خاك نيما مى برد. مراسم كه تمام مى شود و از دروازه قبرستان بيرون مى آيند، مى بينند كه محشرى از ازدحام مردم برپاست. ثمين مى گويد «شايد شب جمعه بود كه اينقدر شلوغ شده بود» و بعد شلوغى را تصوير مى كند: «يكى شربت اسپرزه و آب آلو مى فروخت. يكى سرفه مى كرد. يكى فين مى كرد. يكى تخمه مى شكست و پوستش را تف مى كرد...
يكى جگر مى فروخت. يكى دوغ مى فروخت و جار مى زد: «تشنه بيا، به دوغ عرب!»
يكى هم... فرفره كاغذى و جغ جغه و قلك و سوت سوتك سفالى ساخت شاه عبدالعظيم را مى فروخت... خانواده هائى هم كه آن روز را سر خاك امواتشان به عصر رسانده بودند، قابلمه ها، سماور و سفره و گليم شان را زير بغل زده.... دست بچه هايشان را گرفته و از دروازه (قبرستان) بيرون مى آمدند.»
و اما شاملو، شاعرى كه بعدها «افراد مردم، آحاد شعر» او شدند، مى رود تو نخ همين مردم و مى گويد: «اين خواهر فلان ها، معلوم نيست از سر خاك برمى گردند يا از پيك نيك سيزده بدر!؟». ثمين مى افزايد: «زندگى داشت مى جوشيد، مردم مثل هر روز، كار خودشان را مى كردند. اما شاملوى آن روز شاملوى هر روزى نبود. حالش خيلى گرفته بود. مردم هر روزى را جور ديگرى مى ديد... خب شايد هم حق داشت. چون كه نيما درگذشته بود.... اما مردم چه گناهى داشتند. آب آلو خوردن، عطر زدن و تخمه شكستن مردم چه ربطى با درگذشت نيما دارد؟!
... شايد ته دلش اينطور مى گذشت: كاش هزار تا مثل شما مرده بوديد و نيما زنده مانده بود! ...»
*
*گرفتگى حال شاملو، در آن شب هفت نيما، به اين آسانى ها برطرف نمى شود و جلوه هاى ديگرى نيز پيدا مى كند. همچنان مى بايست دق دلى خود را خالى كند. ثمين مى گويد: «سوار شديم و راه افتاديم» ولى صدمتر جلوتر، يك باباى «كله طاسى» مى خواهد از اين ور خيابان به آن طرف برود شاملو فرمان مى دهد «جلوى پايش ترمز كن. مى خواهم يكى بزنم توى سرش!». ثمين ترمز مى كند و پس گردنى حواله مى شود و شاملو كمى آرام مى گيرد! ولى هنوز مى بايست عمل تكرار شود. اين بار قرعه به يك «ژيگولوى آن دوران، كه اتوى شلوارش خربزه را قاچ مى كرد» اصابت مى كند.
قضيه تكرار مى شود: «جلوى اون پسره قرتى كه رسيدى، يك نيش ترمز بزن!»
«پسره» را صدا مى كند و نزديك كه مى شود از او مى پرسد «ببخشيد قربون تهرون از كدوم وره؟» و طرف جواب داده نداده پس گردنى را خورده است!
ثمين بعد توضيح مى دهد كه در آن زمان شاملو «جوجه شاعر بيشترى بيش نبود. جز «آهنگ هاى فراموش شده»، كتاب ديگرى از او به چاپ نرسيده و در محضر مرشد خود نيما، چندان اجازه سخن گفتن نمى يافت» اين بود كه «به مردم بند كرده بود... با سر به سر گذاشتن با مردم.... و بار كردن ليچارو لنترانى به اين و آن، دلش را خنك مى كرد و دق دلى مى گرفت...»
-بارى به سه راه امين حضور مى رسند و به كوچه آشناى هميشگى و خانه اى كه «متاع» مورد نياز روشنفكران گرفتار را دارد. «متاع» كه به دست مى آيد هواى ميخانه مى كنند. ميخانه اى در همان سه راه امين حضور، با صاحب آشناى كليمى با غذاى اختصاصى «كله و پاچه مرغ» و با مطربان كليمى بزم آرا. ثمين ميخانه را نيز توصيف مى كند: «رفتيم تو، طنين گرم و بم ضرب با بوى مشروب، غذا، و دود سيگار قاطى شده بود. تارزن پا روى پا انداخته، تارش را مى زد. ويلن زن به جاى آن كه ويلن را زير چانه اش بگيرد، آن را گذاشته بود روى سينه اش تا سر و گردنش آزاد باشد كه بتواند هم آرشه بكشد هم با تارزن گپ بزند.... سفارش كله پاچه مرغ و ودكا داديم... ضرب گير دو كاره بود. هم مى زد. هم مى خواند... چه ساز و آواز مطربى با حالى بود... !! :
«ثريا! / بى وفا! / ديگر نمى كنم آشتى/ كُلا سرم گذاشتى/ ديگر نمى ام خونه تون/ ديگر قهرم باهاتون/ ثريا! كشته تم من/ به خون آغشته تم من! ...»
«ثمين باغچه بان» مى افزايد: ديروقت شب كه مى خواهند سوار ماشين شوند و بازگردند. او از شاملو مى پرسد: «راستى تهرون كدوم وره» با اين نيت كه تا شاملو بگويد «بله؟»، همان كارى را با او بكند كه او با مردم كوچه و بازار مى كرد ولى شاملو زرنگ تر از اينها است به جاى «بله استفهامى» مى گويد: «راست شكمتو بگير و برو، مى رسى به تهرون»!
حرف آخر ثمين اين است: «راه افتاديم. هوا سرد و تاريك... خيابان ها خلوت و روشن... و ما شاد و شنگول بوديم... انگار ما هم داشتيم از يك پيك نيك سيزده بدر برمى گشتيم»!
حرف هاى «آقابزرگ»
*نكته هاى بكر و جالب ديگر را در بررسى كتاب تازه مى توان در گفتگوى «جلال سرفراز» با «بزرگ علوى»، پيدا كرد كه در سال ،۱۹۹۷ دو سه ماهى پيش از مرگ آقابزرگ برگزار شده است.
سرفراز در مقدمه اى كه بر گفتگوى انتشار نيافته خود نهاده از يك گفتگوى ديگرى نيز ياد مى كند كه در سال ۱۳۵۸ پس از بازگشت آقابزرگ به تهران با او به انجام رسانيده و درشگفت شده است كه در آن هنگامه كشمكش هاى داغ سياسى، اولين اخطارى كه آقابزرگ پيش از گفتگو، به او داده اين بوده است كه «بحث سياسى موقوف»!
سرفراز مى گويد بعدها كه خود او از «سياست به مفهوم متداول آن دل زده» شده «يواش يواش» به مفهوم اخطار آقابزرگ پى برده است: «با آن همه ژدانف هاى قد و نيم قد كه در هر گوشه و كنارى پيدايشان مى شد و مته به خشخاش مى گذاشتند و دمار از روزگار نويسنده» برمى آوردند، سياست... «زهرى بود در جان هنر و ادبيات.»
-سرفراز از يك گفتگوى ديگرى نيز ياد مى كند كه اوائل دهه ۹۰ ميلادى با آقابزرگ برگزار كرده و براى «آدينه» به تهران فرستاده است و از اين كار سخت پشيمان است. زيرا كه آنچنان در حرف ها دستكارى كرده اند كه گفتگوى مناظره اى به «مصاحبه» تبديل شده است. او اينك گفتگوى سوم را براى بررسى كتاب فرستاده است.
*
*گفتگو از «نيما» شروع شده است. نيما و علوى هر دو در «مدرسه صنعتى» آلمانى ها معلم بوده اند، هر دو در دزآشيب زندگى كرده اند و «گاهى همديگر را مى ديده اند.» علوى مى گويد كه با اخلاق و رفتار نيما هم آشنا بوده است: «آدم خيلى ساده اى بود. با هر كس روبرو مى شد، كوشش مى كرد افكارش را با او در ميان بگذارد.» با اين همه، با شعر نيما بعدها آشنا شده و چندان هم با آن ميانه اى نداشته است: «گنجينه سخن نيما كافى نبود. آن هم براى كار بزرگى كه او به آن دست زد.» بعد شعر شهريار را در مقام مقايسه مثال مى آورد كه «پر است از اصطلاحات و تعبير و تفسيرهاى تازه... (؟) ... نيما از اين لحاظ ضعيف است... اما چند شعر گفته كه معناى عميق دارد.... بعضى ها از او بهتر تقليد كردند... و نيما، خودش هيولائى شد... نه از لحاظ زبان، از لحاظ شيوه اى كه انتخاب كرده بود! ...»
آقابزرگ، در پاسخ اين پرسش كه آيا همه كارهاى نيما را خوانده است، مى گويد براى تهيه كتاب «تاريخ تحول ادبيات ايران» كه انتشار داده مى بايست آنها را مى خوانده. ولى در جاى ديگر گفتگو معلوم مى شود كه عنوان «ارزش احساسات» كتاب معروف نيما هرگز به گوشش هم نخورده است!
*
*دامنه گفتگو به «صادق هدايت» كشيده مى شود كه براى كتاب «دوشيزه اورلئان» برگردان دوست هم سن و سال خود علوى، مقدمه نوشته است. علوى مى گويد با آن كه هدايت در آن روزها، هنوز شخصيت برجسته اى نشده بود، ولى او مى دانسته كه «يك چيزهائى سرش مى شود! ... و دارد چيزهائى مى نويسد. چيزهائى كه خيلى بالاتر از سطح نوشته هاى آن روزى ايران است... او نقش بزرگى در نويسنده شدن من داشت... ». علوى مى افزايد كه نوشته هايش را قبل از انتشار براى هدايت مى خوانده. «به مجتبى مينوى و نوشين هم نشان مى داده» ولى در سال هاى بعد در خارج از كشور از مراوده با چنين دوستان صاحبنظرى محروم بوده است. رفقاى اهل بخيه همه در «لايپزيك» بودند. در برلين هم به «رادمنش» خيلى علاقه داشته اما او هم اهل اين حرف ها نبوده» است.
-سرفراز سپس گفتگو را به سوى مسئله «رئاليسم در ادبيات» مى برد. چرا كه علوى هميشه خودش را نويسنده اى رئاليست معرفى كرده است. ولى با حرف هائى كه مى زند و پاسخ هائى كه مى دهد، معلوم مى شود كه با تعريف ها و ويژگى هاى امروزى واقعيت گرائى آشنا نيست. خيال مى كند، شرح دقيق هر حادثه اى كه واقعاً در زندگى نويسنده اتفاق افتاده، مى شود رئاليسم ادبى!
گفتگو كننده مى گويد، از درونمايه كه براى شما مهم است، بگذريم. «زبان و فرم چطور؟ به نظر مى رسد آنچنان كه بايد (در كارهاى شما) متحول نشده اند».
علوى در پاسخ اقرار مى كند كه زبان او در اين پنجاه ساله هيچ تغييرى نكرده است... «همان زبانى است كه در بچگى ياد گرفتم، از گلستان، تاريخ بيهقى و اينها! ... با واژه هاى جديد مثل برآيند و فرآيند نمى توانم كنار بيايم! ...» سرفراز سپس توجه مى دهد كه نوشدن زبان در داستان فقط به آوردن واژه هاى جديد مربوط نمى شود.» علوى همچنان همان حرف خود را تكرار مى كند كه زبان او همان زبانى است كه از «عمه جزو» شروع شده، به «تاريخ بيهقى» رسيده است.... بعد هم كمى خشمگين گريبان «ماركز» و هوادارانش را مى گيرد كه حرف هائى مى زنند كه او واقعاً سردر نمى آورد. با اين همه نشانى شيوه هائى اين چنينى را در ادبيات كهن ايران، در هزار و يكشب، سمك عيار و هفت پيكر نظامى مى دهد تا به «بوف كور» مى رسد.
*رمان «چشم هايش» نيز در گفتگو مطرح مى شود همراه با گله اى از «پرويز ناتل خانلرى» كه گويا زمانى گفته بوده، «چشم هايش» در اصل يك كار عشقى بوده و علوى بعدها در آن دست برده و زير فشار «رفقا» به آن جنبه سياسى داده است. علوى مى گويد خانلرى در آن زمان نمى توانسته چيزى درباره من بنويسد كه جنبه انتقادى نداشته باشد. «آن روز، حكومت ساواك بود!»
او با اين همه خانلرى را آدمى فاضل، كارى، جستجوگر و «در زمينه» ادبيات، مشعل فروزانى مى داند كه شايد ده ها سال ديگر روشنائى بخش باشد...»
-علوى در جاى ديگرى از گفتگو به «ايرادهاى ژدانفى» رفقا نيز اشاره مى كند كه مى گفتند در داستان هاى علوى فقط روشنفكرها هستند و از كارگران چيزى نيست!
-بعد كه دامنه بحث و گفتگو به داستان «ميرزا» مى رسد كه داستان مهاجرت و دربدرى است و «يك خرده» از زندگى خود نويسنده را بازمى تاباند، اين پرسش پيش مى آيد كه آيا اين داستان نمايشگر نوعى تحول فكرى نيز هست يعنى كندن از گذشته و چسبيدن به حال؟... پاسخ اين است كه:
- «ببينيد! كمونيسم مارك شوروى از بين رفت... يعنى شكست خورد، ولى سوسياليسم هنوز از بين نرفته... مبارزه براى عدالت اجتماعى چيزى نيست كه بشود از صحنه روزگار محوش كرد... اما كمونيسم شوروى- كه حالا بايد گفت رونوشت همان تزاريسم روسيه بود- شكست خورده است. (چون) راه غلطى بود...»
*
*بررسى كتاب تازه حاوى مطالب متنوع ديگرى از شعر و قصه و نقد و خاطره است كه بازتاب ما گنجايش پرداختن به همه آنها را ندارد. بسيارى از آنها در بايگانى ما در انتظار فرصت ظهور باقى مى مانند! *
(Butilpa@aol. com)
*بررسى كتاب، ويژه هنر و ادبيات، شماره ،۴۶ دوره جديد، سال پانزدهم، لس آنجلس، زمستان ۱۳۸۴.