Nimrooz
Vol. 18, No. 875, March 18, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۵ - شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۴
دكتر مصطفى الموتى
به ياد آنها كه روى در نقاب خاك كشيدند
به ياد آنها كه روى در نقاب خاك كشيدند ۲

دكتر مصطفى الموتى
به ياد آنها كه روى در نقاب خاك كشيدند
در سالى كه گذشت شمارى از نام آوران سرزمين ما جهان فانى را وداع گفتند و به ابديت پيوستند. با ذكر خلاصه شرح حال بعضى از آنان يادشان را گرامى مى داريم با اين توضيح كه در مورد بعضى ديگر از آنان كه به دليل كثرت مطالب چاپ در اين شماره ميسر نشد، ياد آنان را در شماره آينده گرامى خواهيم داشت:
اسماعيل نواب صفا
انسانى شريف و ترانه سرائى خوش ذوق با اثر پر ارزش درباره نويسندگان و شعر او هنرمندان ايران
يكى از شعرا و ترانه سرايان هنرمند كه از دوران نوجوانى در ايران شناختم اسماعيل نواب صفا بود كه در كنار پرويز خطيبى و ابوالقاسم حالت با روزنامه ها همكارى مى كرد. وى از خانواده (نواب صفوى) بود كه چون تخلص (صفا) را برگزيده بود به (نواب صفا) معروف شد.
در كنار شعرا و نويسندگان و هنرمندان در راديو و اداره تبليغات به فعاليت مشغول بود و به مقام مديركلى رسيد و سرانجام در دوران رستاخيز از منطقه اصفهان به نمايندگى مجلس انتخاب شد.
اكثراً او را در مجلس مى ديدم كه بسيار مورد احترام بود و آرام مى آمد و آهسته مى رفت ولى با وزيدن طوفان انقلاب در صف آن دسته از نمايندگانى قرار گرفت كه نظر مخالف با رژيم داشتند به همين جهت بعد از تغيير رژيم مشكلات زيادى پيدا نكرد.
سال ها از او خبرى نبود تا اين كه چند سال قبل دو جلد كتاب درباره هنرمندان منتشر ساخت كه بسيار جامع و مفيد و با ارزش است كه اكنون براى خيلى از نويسندگان و روزنامه نگاران و محققين مورد استناد است.
نواب صفا براى ديدار بعضى از افراد خانواده خود كه در آمريكا به سر مى برند سفرى به آمريكا كرد كه با او مصاحبه هائى به عمل آوردند و مطالب جالبى را منتشر ساخت تا اين كه در فروردين ماه سال ۱۳۸۴ خبر فوت او پس از كسالتى ممتد به علت سكته قبلى در ۸۱ سالگى در تهران منتشر شد.
اسماعيل نواب صفا در سال ۱۳۰۳ متولد شد. پدرش سيد مرتضى نواب صفوى نام داشت كه خود را منتسب به خاندان صفوى مى دانست. چون در كرمانشاه متولد شده بود تحصيلات ابتدائى و متوسطه رادر آنجا به پايان رسانيد و از سال ۱۳۲۳ به تهران آمد و همكارى با مطبوعات را آغاز كرد.
نواب صفا درباره خود مى نويسد: از سال ۱۳۲۳ اشعار من در روزنامه ها درج مى شد. در سال ۱۳۲۵ همراه ابوالقاسم حالت و محمدعلى افراشته (مدير چلنگر) در نخستين كنگره شعرا و نويسندگان عضويت يافتم كه در خانه فرهنگ ايران و شوروى تشكيل شد و رياست آن با ملك الشعرا بهار بود و صادق هدايت عضو هيأت رئيسه و من هم جوان ترين عضو كنگره بودم. در همين جلسات نيما يوشيج شعر معروف خود را كه به (اى آدم ها) شهرت يافت قرائت كرد. ملك الشعراء گفت از زمان سلطان محمود غزنوى تا امروز نخستين بار است كه چهارصد شاعر و نويسنده در يك جا جمع شده اند. قوام السلطنه نخست وزير در جلسه افتتاح كنگره شركت داشت. علاقه به سرودن شعر و موسيقى از خردسالى در من وجود داشت به همين جهت در سال ۱۳۲۴ به ساختن شعرى بر روى يكى از آهنگ هاى كرمانشاهى كه به خاطر داشتم پرداختم كه (وعده گلرخان) نام گرفت كه چند بيت آن چنين است:
موسم گل شد و وقت گل چيدن
خوش بود روى گلچهره بوسيدن
جام مى بايد كه از گلرخان گيرى
بوسه از اين و ساغر از آن گيرى
به خيالم كه ز حالم با خبر هستى اى گل، نه
بر سرما كشى دستى اى گل، نه
دوست با ذوق و هنرمندم پرويز خطيبى گفت: اين ترانه را به روحبخش مى دهم كه بخواند. با اين طرز در سال ۱۳۲۴ براى نخستين بار شعر من و نام من از راديو تهران پخش شد. من آن وقت حدود ۲۰سال داشتم و ۵ سال از تأسيس راديو مى گذشت. در همان ايام ترانه اى ساختم كه مجيد وفادار آهنگ آن را ساخت چهار خواننده مشهور وقت ملوك ضرابى روح بخش و روح انگيز و ملكه حكمت شعار آن را خواندند. ملكه حكمت شعار كه در جامعه باربد با مهرتاش همكارى مى كرد صداى بسيار خوبى داشت و بعدها نيز اشعار و ترانه هاى مرا مرضيه و دلكش و ديگران كراراً خوانده اند.
عشقى كه وسائل ضبط صدا را از خارج آورده بود به من پيشنهاد كرد كه چهار اثر تو را به هزار تومان مى خرم كه تا آن زمان به هيچ شاعرى چنين مبلغى پرداخت نشده بود. معروفترين اين آثار (شيرين شيرين) نام داشت كه على زاهدى خوانده بود. يك شعر و آهنگ مازندرانى (آى ربابه جان) كه دلكش با لهجه مازندرانى اجرا كرد كه اين چند اثر مرتبا در صفحه فروشى هاى آن روز پخش مى شد.
بايد بگويم طى سال هاى متمادى كه ده ها شعر بر روى آهنگ هاى مختلف ساخته ام اين بيشترين عايدى من از راه هنر بود.
در سال ۱۳۲۶ من در شوراى نويسندگان راديو تهران به كار پرداختم و نظارت بر اجراى برنامه هاى موسيقى راديو را برعهده داشتم و با خيلى از نويسندگان و هنرمندان و شعرا دوستى و الفت يافتم مخصوصاً با (خالدى) كه با تشكيل اركستر و دوران آهنگسازى او توأم بود. البته تكنوازى او مانند گذشته ادامه داشت.
نخستين آهنگى كه خالدى در دستگاه شور ساخته و من بر روى آن شعر گذاشتم به نام (رفتى) معروف شد كه اشعار آن چنين است:
ما را ز چه پا بند جنون كردى و رفتى
آخر چه بگويم كه تو چون كردى و رفتى
در ساغرم اى يار، اى يار وفادار، خون كردى و رفتى
اين ترانه را بانو دلكش آن را اجرا كرد كه مقبوليت عامه يافت.
اثر ديگرى كه تأثير فراوان يافت چنين بود:
دلى دارم كه درمان نمى بيند
سرى دارم كه سامان نمى بيند
غمى دارم كه پايان نمى بيند
نواب صفا در يكى از مصاحبه هايش در آمريكا درباره وضع زندگى خود گفت: من از زندگى در آمريكا خوشم نمى آيد و مى خواهم به ايران برگردم و در همانجا زندگى كنم و در همانجا زندگى را ترك كنم كه چنين شد.
بعد از فوت نواب صفا در داخل و خارج كشور از او تجليل شد و او را سالار هنرمندان ناميدند و جنازه اش از بيمارستان مهر به بهشت زهرا منتقل و در قطعه هنرمندان به خاك سپرده شد و سرانجام هنرمند و شاعر و ترانه سراى خوش قريحه اى كه در اشعارش كراراً سروده است (زندگى را دوست دارم) به ابديت پيوست.
على نورى اسفنديارى فرزند موفق السلطنه
پدر و پسرى در خدمت به ديپلماسى ايران
على نورى اسفنديارى از ديپلمات هاى ايران كه سال ها سفير ايران در آرژانتين و شيلى بود روز چهارم فروردين ماه سال ۱۳۸۴ در تهران درگذشت.
او فرزند موسى نورى اسفنديارى (موفق السلطنه) بود و در سال ۱۲۷۴ شمسى متولد شد. تحصيلات مقدماتى را در دارالفنون و سن لوئى به پايان رسانيد و سپس به بلژيك و فرانسه و روسيه رفت و به تكميل تحصيلات و مطالعات خود پرداخت.
موفق السلطنه نورى اسفنديارى مثل اكثر افراد خانواده اسفنديارى نورى كه از بستگان حاج محتشم السلطنه اسفنديارى نورى مى باشند به كار در وزارت امورخارجه پرداخت. مراحل ادارى را طى كرد و وزير مختار ايران در عراق و آلمان گرديد و بعد سفير ايران در بغداد شد.
موسى نورى اسفنديارى در كابينه سهيلى وزير كشاورزى و در كابينه قوام السلطنه وزير امورخارجه شد و در كابينه هاى حكيمى و هژير همچنان وزير امورخارجه بود مدتى نيز سفير ايران در تركيه و ايتاليا گرديد.
موسى نورى اسفنديارى در دوره هاى پنجم و ششم سناتور مازندران شد.
مردى خير و نيكوكار بود كه طبق وصيتش قسمتى از دارائى او به احداث بيمارستان اختصاص داده شد.
على نورى اسفنديارى نيز راه پدر را در وزارت امورخارجه طى كرد. عضو هيأت نمايندگى ايران در سازمان ملل متحد و وزير مختار در سفارت ايران در اسپانيا و سركنسول ايران در ميلان شد و سرانجام نيز سفير ايران در آرژانتين و شيلى گرديد.
بعد از وقوع انقلاب نيز على اسفنديارى از كار بركنار و خانه نشين شد و با اين كه همسر و فرزندانش اكثراً در خارج از كشور بودند خود در ايران ماند و بر اثر ناراحتى قلبى زندگى را ترك گفت.
همسرش مهرى اسفنديارى و فرزندانش خانم الفت و رضا اسفنديارى هستند كه در خارج از ايران زندگى مى كنند. كاركنان وزارت امورخارجه و كسانى كه اين خانواده را خوب مى شناسند از آنها به نيكى ياد مى كنند.
دكتر ابوالقاسم تفضلى (فيروز)
از شكست ها و پيروزى هايش در زندگى سياسى و اجتماعى و از رانندگى كاميون تا بازى (تخت نرد) با رئيس جمهور تركيه
راستى ماهيت (تقدير) چيست؟
يا كه با تقدير بد (تدبير) چيست؟ وثوق الدوله
يكى از دوستان دوره تحصيلى ام در دوره دكتراى حقوق دانشگاه تهران دكتر ابوالقاسم تفضلى معروف به (فيروز) بود كه همواره از او خاطرات خوبى داشته ام.
ابوالقاسم تفضلى در سال ۱۳۰۰ شمسى در شهر مشهد متولد شد. پدرش غلامرضا (مصدق السلطان) تفضلى بود. هنگام تولد با پدرش حدود ۶۵ سال اختلاف سنى داشت.
ابوالقاسم تفضلى تحصيلات ابتدائى را در دبستان علميه و دوره دبيرستان را در دبيرستان شاهرضاى مشهد به پايان رسانيد و سپس به تهران آمد و وارد دانشكده حقوق شد و در سال ۱۳۲۲ به دريافت ليسانس در رشته قضائى موفق گرديد.
ابوالقاسم تفضلى در زمان جنگ دوم جهانى به كار در شركت «يوكوسى» پرداخت. در همان وقت دولت تركيه اعلام كرد بورس تحصيلى در اختيار ايرانى ها مى گذارد كه تفضلى در آزمون مربوط شركت كرد و در سال ۱۳۲۴ شمسى به تركيه رفت و در دانشگاه استانبول در رشته حقوق ثبت نام كرد و پس از چند سال به تهران بازگشت و هنگامى كه دوره دكتراى حقوق در تهران افتتاح گرديد نظير نگارنده در آزمون ورودى شركت نمود و در رشته قضائى موفق گرديد و قبل از آن هم دوره اى از رشته حقوق را در پاريس طى كرده بود و با دريافت پروانه وكالت تدريجاً از وكلاى سرشناس تهران شد و دفتر وكالت (هم راز) را با خسرو اقبال، محمود هرمز، دكتر حميد موسويان تشكيل دادند كه از دفاتر حقوقى بسيار موفقى بود كه درآمد قابل توجهى داشت.
دكتر ابوالقاسم تفضلى در انتخابات تابستانى دوره بيستم مجلس شوراى ملى از شهرستان كاشمر به نمايندگى مجلس انتخاب شد. جريان چنين بود كه دكتر اقبال بعد از نخست وزيرى از مشهد و كاشمر به نمايندگى انتخاب شد و چون نمايندگى مشهد را پذيرفت، در كاشمر نفر دوم كه دكتر تفضلى بود توانست به مجلس راه يابد ولى دوره اين وكالت كوتاه بود و با انحلال مجلسين در دولت امينى نمايندگى مجلس او هم پايان يافت و ديگر هم به دنبال انتخاب نمايندگى مجلس نبود و از كار وكالت دادگسترى خود خيلى ابراز رضايت مى كرد و مى گفت با قبول وكالت چند سازمان خارجى و داخلى توانسته درآمد قابل توجهى داشته باشد. به علاوه مشاور حقوقى وزارت كار، بانك ملى ايران، شركت پتروشيمى بود كه حق المشاوره قابل توجهى دريافت مى داشت و به نويسنده مى گفت مؤسسات خارجى كه وكالتشان را بر عهده دارم مرتباً مرا براى كارهاى حقوقى دعوت مى كنند و همواره چند بليط هواپيما از طرف اين مؤسسات در اختيار دارم كه مرتب در سفر خارج از كشور هستم.
دكتر ابوالقاسم تفضلى كه عضو هيأت مديره كانون فارغ التحصيلان رشته دكتراى حقوق تهران بود ضمناً به كارهاى ادبى نيز ادامه مى داد و به نشر مقاله و چاپ كتاب مى پرداخت كه بعضى از اين آثار به چاپ رسيده و عبارتند از: روستاى امامه و انيس الدوله، سماع درويشان در تربت مولانا، از فروغ السلطنه تا انيس الدوله، سرگذشت از پيس دفاع و رمز موفقيت در دادگسترى، دو چهره متضاد وكيل دادگسترى، دفاع از وكيل و مدافع، بيگناهى كه به دارآويخته شد. (اين كتاب را در دفاع از حسن جعفرى منتشر ساخت كه به اتهام ترور احمد دهقان به دار آويخته شد. )
آخرين اثرى كه قبل از فوتش برايم فرستاد كتابى درباره تخته نرد بود و كسانى كه آن را مطالعه كرده و اهل فن هستند مى گويند در رشته خود اثر با ارزشى است.
دكتر تفضلى عشق زيادى به اجراى (سماع درويشان) داشت و مرتباً به قونيه سفر مى كرد و در مراسم مختلف آن شركت مى نمود كه از طرف قطب طريقت مولويان به او عنوان و سمت قابل احترامى داده شده بود.
دكتر تفضلى بيوگرافى خود را تحت عنوان (سرگذشت پيش نوشته- ناگفته هائى از تاريخ معاصر) نوشته كه به خلاصه اى از آن اشاره مى شود:
در سال ۱۳۰۰ شمسى در مشهد متولد شدم. پدرم بيش از ۶۵ سال با من تفاوت سنى داشت. در قرآن خانوادگى به خط پدرم نام شش دختر و شش پسر كه از سه مادر مختلف به دنيا آمده بودند نوشته شده كه يكى از پسرها در كودكى فوت كرد. پدرم قبل از ازدواج با مادرم دو زن ديگر داشت كه هر دو فوت كرده بودند و يكى از اين دو زن از خانواده گلسرخى بود. يك خواهرم همسر احمد فريدونى شد كه سى سال معاون وزارت كشور بود. پدرم بعد از ازدواج با مادرم يك زن ديگر گرفت كه از او صاحب دو پسر شد. بين همه فرزندان مودت و صميميت وجود داشت. لقب (مصدق السلطان) در زمان سلطنت مظفرالدينشاه به او داده شده است. بزرگترين برادرم صادق تفضلى بود كه همسرش خواهر دكتر اقبال بود كه از پاك ترين و منزه ترين دولتمردان ايران به شمار مى رفت.
دوره دبيرستان را در سال ۱۳۱۹ در دبيرستان شاهرضاى مشهد به پايان رسانيدم و بين ديپلمه هاى خراسان شاگرد اول شدم و وزارت فرهنگ يك نشان درجه علمى به من اعطاء كرد. در همان سال برادرم محمود تفضلى در دانشسرايعالى شاگرد اول شد كه به او نيز نشان علمى داده شد. افسوس كه وقتى فرمان نشان ها به مشهد رسيد پدرم از دنيا رفته بود و نتوانست شاهد موفقيت دو پسرش باشد.
در سال ۱۳۱۹ به تهران آمده و در دانشكده حقوق ثبت نام كردم و چون مخارج تحصيلى ام كافى نبود در شهردارى تهران يك كار موقت با ماهى ۶۵۰ ريال حقوق گرفتم.
در شهريور ماه ۱۳۲۰ كه سربازان شوروى مشهد را اشغال كردند برادرم محمود را كه در مشهد تاريخ تدريس مى كرد زندانى و بعد به تهران تبعيد كردند. او به تهيه سر مقاله هاى روزنامه ايران ما پرداخت كه صاحب امتيازش برادر ديگرم جهانگير بود.
با اقدامات برادرم محمود تفضلى جزو دانشجويان اعزامى به تركيه شدم كه هزينه آن توسط دولت تركيه پرداخت مى شد. مدت سه سال و نيم رشته حقوق را در آنجا خواندم و علاقه زيادى به آن كشور پيدا كردم و تركيه را وطن دوم خود مى دانم بدون آن كه خدشه اى به علاقه ام نسبت به ايران وارد آمده باشد.
بعد كه به تهران آمدم با دكتر كوشان و چند تن ديگر ميترا فيلم را تأسيس نموديم كه به عنوان مدير اين شركت حقوق من به اندازه اى بود كه مى توانستم در گران ترين هتل روز (فردوسى) زندگى كنم. گاهى هم به كافه فردوسى مى رفتم كه پاتوق نويسندگان و شعرا بود كه غالباً تمايلات چپى داشتند. صادق هدايت، ابوالقاسم انجوى شيرازى، حسن قائميان و پرويز داريوش را مى ديدم.
چون برادرم محمود با پيشه ورى روابطى داشت از او اجازه گرفتيم به نمايش فيلم در تبريز بپردازيم. با افسرانى آشنا شدم كه در خراسان قيام كرده بودند و قصد براندازى شاه را داشتند ولى شكست خورده با دمكرات ها همكارى مى كردند.
۲۴ساعت قبل از سقوط آذربايجان تبريز را ترك گفتم كه اگر اين كار نمى شد چون برادر محمود تفضلى بودم به دست مبارزين كشته مى شدم چنان كه محمود در تهران زندانى و روزنامه «ايران ما» هم تعطيل شد.
سرانجام شركت ميترا فيلم كه آن همه درآمد داشت ورشكست شد و به قدرى بى پول شدم كه شب ها در مسافرخانه اى در خيابان چراغ برق مى خوابيدم و زندگى سختى را تحمل مى كردم و دو شب هم از بى خانمانى در حمام خوابيدم.
سرنوشت چنين است كه دو سال بعد در منزل دو هزار مترى در همين محل ساكن شدم كه خانه موروثى همسرم است و در چند قدمى همان خانه اى قرارداد كه با شبى چند ريال به صورت فقيرانه اى در آن بيتوته مى كردم.
مدتى بيكار بودم تا با معرفى غلامعلى پرويزى به صاحبان مؤسسه حمل و نقل، يكبار پشت كاميونى نشستم كه از خرمشهر به همدان گندم حمل مى كرد كه از اين كار خوشم نيامد. تا اين كه به پيشنهاد محمود به ترجمه پرداخته و مطالبى براى سفارت فرانسه ترجمه مى كردم و دكتر طاهر ضيائى نيز سهام مرا در شركت ميترا فيلم خريدارى كرد و دوباره زندگى ام رونقى گرفت.
سرانجام با كمك محمود هرمز موفق به دريافت پروانه وكالت دادگسترى شدم و در پرونده قتل فرخشاد ليستر قبول وكالت كردم و موكلم هم تبرئه شد. مدتى مشاور حقوقى وزارت كار شدم. بعد وكالت حسن جعفرى را قبول كردم كه به اتهام قتل احمد دهقان اعدام گرديد.
در سال ۱۳۲۹ درباره بررسى جرائم اطفال مطالعاتى كردم و با كمك دكتر باقر عاملى و چند تن ديگر انجمن حمايت از زندانيان را تشكيل داديم.
در سال ۱۳۳۴ در چهارچوب همكارى پيمان بغداد همراه يك هيأت مطبوعاتى به تركيه رفته در قونيه تربت حضرت مولانا جلال الدين محمد را زيارت كردم كه كتاب (سماع درويشان در تربت مولانا را) نوشتم.
وقتى (چاگلا يانگيل) كه مدتى رئيس جمهور موقت تركيه بود براى شركت در كنگره حزب رستاخيز به ايران آمد ميهماندارش بودم از من دعوت كرد كه با او به بازى (نرد) بپردازم. وقتى با رئيس جمهور تركيه مشغول بازى بودم به ياد ايامى افتادم كه هنگام تحصيل در استانبول براى سد جوع ناچار شدم چند بار پيراهن و كفش ام را در بازار كهنه فروشان استانبول بفروشم.
با تأسيس انجمن دوستى ايران و تركيه با دكتر اقبال كه رئيس افتخارى انجمن بود به تركيه سفر كردم و در مذاكرات او با رئيس جمهور تركيه شركت داشتم.
در سال ۱۳۳۶ كه دكتر اقبال رئيس دانشگاه بود با گشايش كوى دكتراى حقوق موافقت كرد كه از ۱۵۰ نفر شركت كننده ۱۳۶ نفر قبول شدند كه افراد سرشناسى بين آنان بودند.
وقتى به عضويت كانون وكلا درآمدم كتاب (هنر دفاع) را تهيه و ترجمه كردم و دومين كتاب حقوقى كه ترجمه كردم (دو چهره متضاد وكيل دادگسترى) بود. مدت ۱۰ سال عضو هيأت مديره كانون وكلا بودم.
دوبار از كاشمر به نمايندگى مجلس انتخاب شدم كه بار اول با منتخبين حزب ميليون استعفاء كردم ولى بار دوم فقط چند ماه دوام يافت.
بعد دفتر حقوقى شركت همراز را با خسرو اقبال تأسيس كرديم و اولين كار حقوقى اين مؤسسه قبول وكالت بانك صادرات بود. دو دوره عضو انجمن شهر تهران و مدتى هم نايب رئيس انجمن بودم و چون به كوه نوردى علاقه داشتم رياست كلوپ توچال را عهده دار شدم.
وقتى در انتخابات دوره سوم انجمن شهر تهران شكست خوردم و در انتخابات كانون وكلاى دادگسترى كنار گذاشته شدم فكر كردم كه ۳۶ سال مشغول تحصيل و كار بوده ام و زندگى مرفه و درآمد ثابت و ذخيره اى كافى دارم و همسرم نيز خانه موروثى و درآمد كافى دارد و تصميم گرفتم با ۵۶ سال عمر و ۳۶ سال كار براى خودم حكم بازنشستگى صادر كنم و اين حكم در نوروز سال ۱۳۵۶ به امضاى خودم است.
در سال ۱۳۵۸ ممنوع المعامله و ممنوع الخروج شدم و در سال ۱۳۶۵ پس از ۷ سال اين ممنوعيت لغو شد و در سال ۱۳۷۷ بعد از ۲۰ سال بيكارى مجدداً پروانه وكالتم را تجديد كردند كه به سفر دور دنيا پرداخته و خاطرات سفر را منتشر ساختم.
دكتر تفضلى درباره لغو پروانه وكالتش، در لندن به نويسنده چنين گفت: جاى تعجب و تأسف است كه اعضاى هيأت مديره كانون وكلا كه همه از دوستان بسيار نزديك من بوده اند مرا ممنوع الوكاله ساختند. او مى گفت (الخير فى ماوقع) در امامه باغ بزرگى داير كرده و قسمت زيادى از وقت خود را در آنجا مى گذراند و مخصوصاً راه عرفانى كه پيش گرفته موجب شده تا همه اين بى مهرى ها را نديده بگيرد و به همين جهت توانسته بار ديگر زندگى خود را از نظر روحى و مادى بسازد.
دكتر ابوالقاسم تفضلى با خانواده بهنام ازدواج كرد و صاحب يك فرزند بنام عليرضا تفضلى شد كه رشته مهندسى را طى كرده است. دكتر تفضلى تا آخر عمر در تهران در خيابان برق در خانه همسرش كه از اعيان قديم ايران بود و خانه بزرگى در آنجا داشت زندگى مى كرد و خيلى از دوستان را در آنجا پذيرائى مى نمود.
دكتر ابوالقاسم تفضلى كتاب تخته نرد را به نوه اش ارسلان تفضلى تقديم كرده و نوشته است كه نوه ام در ۸ سالگى بازى نرد را نزد پدرش آموخته و هوشمندانه بازى مى كند.
سرانجام دكتر ابوالقاسم تفضلى كه چنين كارنامه اى از زندگى خود به يادگار نهاده است در ۲۵ آذر سال ۱۳۸۳ شمسى در سن ۸۳سالگى در تهران درگذشت. يادش گرامى باد.

به ياد آنها كه روى در نقاب خاك كشيدند ۲
كريم امامى مترجم نامدار
با كتاب هاى پر ارزش و نقد بى نظيرش در فيلم و نقاشى
يكى از كسانى كه با فراگرفتن زبان انگليسى در هند و ادامه تحصيل در ايران با شروع كار در مطبوعات و نشر ترجمه هاى با ارزش در جامعه مطبوعاتى و هنرى ايران شهرت فراوان يافت كريم امامى است كه در ترجمه و ويراستارى مقالات و نقد فيلم و شناساندن مكتب نقاشى آثار با ارزشى از او به يادگار مانده است.
كريم امامى در سال ۱۳۰۹ در كلكته متولد شد. زيرا پدرش تاجر چاى مقيم هندوستان بود.
كريم با فرا گرفتن زبان انگليسى وقتى همراه خانواده اش به ايران بازگشت به شيراز رفت و دوره دبستان و دبيرستان را در آنجا طى كرد و سپس به دانشكده ادبيات دانشگاه تهران رفت و در رشته ادبيات و زبان انگليسى به درجات عالى رسيد و براى تكميل تحصيلات به آمريكا رفت و در دانشگاه مينه سوتاى آن كشور فوق ليسانس گرفت.
كريم امامى ابتدا ترجمه ها و مقالاتش در روزنامه هاى فارس منتشر مى گرديد ولى چون در آن زمان مطبوعات كشور توسعه فراوان يافته بود در روزنامه هاى معتبر وقت نوشته هايش منتشر مى گرديد كه خوانندگان فراوان يافت. سال ها در مؤسسه انتشاراتى فرانكلين سر ويراستار بود و ساليان دراز هم مدير انتشارات سروش شد.
او در سال ۱۳۴۴ با ترجمه (گتسبى بزرگ) اثر معروف اسكات فيتزجرالد شهرت فراوان يافت. سپس اثرى از جواد مجابى را به نام (پيشگامان نقاشى معاصر ايران) به انگليسى ترجمه كرد.
ترجمه كتاب ايرانيان در ميان انگليسى ها كه توسط سردنيس رايت سفير سابق انگلستان در ايران نوشته شده بود جلب توجه فراوان كرد. كتاب ديگر او (از پست و بلند ترجمه) به صورت خوبى نشر يافت. همچنين كتاب (با خشم يه يادآر) از نمايشنامه هاى جان آزبرن از آثار به جاى ماندنى او است.
تسلط كامل كريم امامى به دو زبان فارسى و انگليسى با نثر روانى كه داشت او را در كار خود شخص موفقى كرده بوده آخرين كار او (تا شقايق هست) است كه ترجمه اشعارى از سهراب سپهرى است كه با عكس هائى از (ريكارد وزيپولى) خيلى پر ارزش گرديده است.
كريم امامى همكارى تنگاتنگى با روزنامه كيهان داشت و استاد زبان انگليسى در مدارس عالى بود و خيلى از كسانى كه در مدرسه عالى كيهان رشته روزنامه نگارى را طى كرده اند از شاگردان او هستند. كريم امامى بعد از انقلاب به همراه همسرش گلى امامى تصدى «سازمان انتشاراتى زمينه» را برعهده گرفت و تا آخرين روزهاى عمر به نشر مطالبى سودمند كوشيده است.
كريم امامى در تيرماه سال ۱۳۸۴ در تهران به دنبال كسالت ممتدى در سن ۷۵ سالگى زندگى را ترك گفت و از او دو دختر به يادگار مانده است.
درگذشت كريم امامى در ميان نويسندگان و مترجمين و اهل هنر و كسانى كه او را مى شناختند توليد تأسف فراوان كرد و هر يك به نحوى از او ياد كرده اند، از جمله ابراهيم گلستان چنين نوشته است:
از نجيب ترين، راست روترين، هشيار و كوشاترين مردانى كه من ديده ام و بركت آشنائى و همكاريشان نصيب بخت من بوده است، كريم امامى بود. كار زياد و دشوار سه ساله ساختن فيلم «موج و مرجان و خارا» چه در صحراها و كوهپايه هاى فارس و خوزستان و دريا و جزيره هاى جنوب، چه در اتاق هاى برش فيلم و صدا ساختن در تهران بى دستيارى صبورانه او ميسر نمى گرديد. او هم مانند ديگر همكارها به پيش مى رفت و مى آموخت. كوشش ها براى ساختن صداى فيلم «يك آتش» كه خصوصاً مايه مزيت اين فيلم و ستايش از آن در فستيوال جدى ونيز شناخته شد، تقلاى مستمر او در جمع آورى مايه هاى يك فيلم مستند درباره اكتشاف و استحصال نفت، كه هرگز به حد شدن و ساختن نرسيد بى اجر ماند و كوشش ها قربانى چشم تنگ و كوچكى فكر كسانى شد كه زير نام «مسئولين امور» هميشه هر كجا به كمين اند بى توجه به مليت و زبان و رخت و رتبه شان و خير عام و خوبى ها.
اما كريم از برخوردهايش در محيط خوشايند كارهاى سازندگى و نقش و نقاشى و شعر و فيلم و هنرهاى نمايشى و دوستى هوشمندانه و مترصد با فروغ و سپهرى و اخوان و همچنين با بهمن محصص. خود را چنان غنى كرده بود كه به سازمان روزنامه كيهان پيوست و در «كيهان اينترنشنال» به نويسندگى و تدوين مقاله روى آورد و جا درجا شد بهترين منتقد نمايش و فيلم و ديگر هنرهاى ديدنى در ايران. رواج و شناساندن مكتب نقاشى كه به نام «سقاخانه» نامبردار است به حد زيادى رهين نوشته هاى كريم است. كلكسيون دامنه دارى از دوره آغاز انفجارى نقاشى نوين در ايران گرد مى آورد. در نقد فيلم و نقاشى كسى را مثل او سراغ نمى كردى.
چون حرمتش براى اصالت و پاكى بود. آرام كار خود مى كرد. ترجمه هاى دقيق و رسا مى كرد از كارهائى كه مى ديد ممكن است به درد بهتر كردن انديشه عموم در روزگار نو بيايد.
و همين روش را بعد از انقلاب هم پى مى گرفت و همان اصالت و پاكى مى شد تضمين جدا و پاك ماندن.
***
بعضى ها معتقدند كريم امامى از پيش كسوتان زنده فرهنگ متجدد ما بوده است.
در كار روزنامه نويسى و تهيه مقالات به فارسى و انگليسى و نقد هنرى و عكاسى و ويراستارى فردى نمونه بوده است. يكى از ناشران در ايران در نظر داشت دويست مقاله او را كه به انگليسى و يك صد مقاله را كه به فارسى نوشته است جداگانه چاپ كند ولى مثل اين كه عمر كريم امامى وفا نكرد و اين كار به انجام نرسيد.
ترجمه كتاب (حاجى باباى اصفهانى) از كتاب هاى پر خواننده او بود. او همچنين طى مقالاتى ذبيح الله منصورى مترجم و نويسنده نامدار ايران را از اعجوبه هاى زمان مى داند كه نوشته هايش خوانندگان فراوان داشت. منصورى كتابى را به زبان هاى فرانسه و انگليسى مى خواند بعد مطالبى مى نوشت و نكاتى به آن اضافه مى كرد يا از آن مى كاست.
به هر صورت كريم امامى با كارهاى ارزنده در دوران حيات خود آثار پر ارزشى به يادگار نهاد.
مهندس ابراهيم همايونفر
و نقش سازنده او در صنعت نفت و توسعه معادن و آب و برق كشور
مهندس ابراهيم همايونفر يكى از دولتمردان ايران در رژيم گذشته بود كه در مشاغل مختلف از خود شايستگى نشان داد. بيشتر مقاماتى كه به او سپرده شد جنبى فنى و تخصصى داشت و مخصوصاً در امور معادن و نفت و آبيارى از خود يادگارهاى خوبى به جاى نهاد.
ابراهيم همايونفر فرزند معزز ديوان در سال ۱۲۹۰ شمسى در تهران متولد شد. تحصيلات ابتدائى را در دبستان هاى تربيت و شرف مظفرى و تحصيلات متوسطه را در دارالمعلمين به پايان رسانيد و چون از شاگردان برجسته زمان خود بود براى ادامه تحصيلات به اروپا فرستاده شد و در پاريس در رشته معادن درجه مهندسى گرفت و سپس به آمريكا رفت و در زمينه تحصيلات خود به مطالعات ادامه داد و با فرا گرفتن زبان هاى فرانسه و انگليسى و دريافت درجه عالى در رشته تخصصى خود در سال ۱۳۱۸ به ايران بازگشت.
مهندس همايونفر بدواً در وزارت پيشه و هنر به كار پرداخت و در هنر سرايعالى به تدريس در رشته نفت و معدن شناسى پرداخت و تدريجاً مشاغل دولتى را از قبيل رياست كارخانه گليسيرن و صابون، رياست اداره اروپائى بانك توسعه صنعتى و معدنى، رياست اداره كل معادن كشور، رياست قسمت بازرگانى سازمان برنامه طى كرد.
بعد از ملى شدن صنعت نفت چون همه تلاش و كوشش اين بود كه كارهاى نفتى به ايرانيان متخصص سپرده شود مهندس همايونفر رئيس مناطق نفت خيز شركت ملى نفت ايران شد.
مهندس همايونفر مدتى مديرعامل شركت سهامى شيميائى ايران بود و چند سال مديرعامل بنگاه مستقل آبيارى كشور گرديد كه در اين سازمان نقش مهمى در امر آبيارى كشور داشته است. بعد مدتى سرپرست سازمان جلب سياحان شد.
در سال ۱۳۴۳ كه حسنعلى منصور مأمور تشكيل كابينه گرديد و از متخصصين و كارشناسان براى عضويت در دولت دعوت مى كرد مهندس همايونفر را به عنوان معاون فنى نخست وزير برگزيد.
مهندس همايونفر همچنين مدتى استاندار آذربايجان غربى و استاندار اصفهان بود و ديگر سمتى نداشت و كتاب ها و مقالاتى در رشته تخصصى خود مى نوشت كه از جمله (طرح آب و برق و اصلاحات ارضى) بود.
مهندس همايونفر با سهيلا سميعى از خانواده معروف سميعى ازدواج كرد و فرزندش مهندس على همايونفر مانند پدر به دريافت درجه مهندسى در خارج از كشور نائل شد و ساليان دراز در اروپا زندگى مى كرد تا اين كه در تير ماه سال ۱۳۸۴ در ۹۴ سالگى زندگى را ترك گفت و دوستانش او را رجلى شايسته و دوستى جوانمرد اعلام كرده اند كه نويسنده كه او را از نزديك مى شناختم همواره از مهندس ابراهيم همايونفر خاطره خوبى داشته ام.
در كتاب چهره هاى آشنا چنين نوشته شده است:
ابراهيم همايونفر پسر محمد همايونفر معروف به (معزز ديوان) و مادرش زهرا ميرفندرسكى است. بعد از خاتمه تحصيلات در اروپا و آمريكا و تسلط به زبان هاى فرانسه و انگليسى به ايران مراجعت كرد. با سهيلا سميعى ازدواج نمود و صاحب فرزندى به نام على شدند.
(كتاب طرح آب و برق و اصلاحات ارضى) او در سال ۱۳۳۹ برنده جايزه سلطنتى شد. مشاغل مختلفى داشت و مدت ها معاون نخست وزير بود. در كابينه ساعد نيز عضو كميسيون نفت گرديد.
رمز موفقيت خود را در اعتماد به نفس و بلندنظرى و حسن نيت و صداقت و صميميت در دوستى و رفاقت مى داند.
به مطالعه و تحقيق و موسيقى و ورزش علاقه زيادى داشت و اوقات فراغت را به باغبانى و جمع آورى تمبر مى پرداخت. پدرش از صاحب منصبان وزارت دارائى بود كه خط و انشاى خوبى داشت.
منوچهر سپهبدى
سفيرى ديگر از خانواده معروف سپهبدى
خانواده سپهبدى از خانواده هائى هستند كه همه در وزارت امورخارجه ايران عضويت يافته و به مقام سفارت رسيده اند و آخرين آنها، منوچهر سپهبدى بود. اخيراً منوچهر سپهبدى كه به عنوان نخستين سفير ايران به بحرين رفته بود در تهران به سن ۸۳ سالگى زندگى را ترك گفت.
خانواده سپهبدى كه معروف ترين آنها انوشيروان سپهبدى ديپلمات شايسته و ورزيده و برجسته ايران بود دو زبان فرانسه و روسى را خوب مى دانست و سالها وزير و سفير و سناتور و رئيس تشريفات دربار بود كه قبلاً درباره او به تفصيل مطالبى نوشته ام ولى درگذشت منوچهر سپهبدى موجب شد كه بار ديگر از اين خانواده يادى شود.
نام اصلى انوشيروان سپهبدى انوشيروان قاجار بود كه وقتى نام خانوادگى اجبارى شد نام خانوادگى (سپهبد) را انتخاب كرد اما وقتى سپهبد اميراحمدى اولين سپهبد ايران گرديد وزارت جنگ از او خواست كه نام خانوادگيش را تغيير دهد كه به (سپهبدى) تغيير نام يافت.
علاوه بر انوشيروان سپهبدى دو برادرزاده اش پرويز سپهبدى سفير اسبق ايران در دانمارك و يونان و ديگرى منوچهر سپهبدى اولين سفير ايران در بحرين بودند. همچنين فرزند انوشيروان سپهبدى فرهاد سپهبدى سفير ايران در مراكش شد.
منوچهر سپهبدى در سال ۱۳۰۱ در تهران به دنيا آمد و با فراگرفتن تحصيلات مقدماتى در ايران و طى دانشكده حقوق به خدمت وزارت امورخارجه درآمد و دبير سفارت ايران در كلن شد و سپس با مقام دبير اولى به توكيو اعزام گرديد و مدتى سر كنسول ايران در ژنو و رايزن سفارت در واشنگتن و سركنسول ايران در بغداد و كراچى بود.
وقتى ايران استقلال بحرين را به رسميت شناخت و قرار شد ديپلمات لايقى به اين جزيره كه سالها استان چهاردهم ايران عنوان داشت اعزام گردد، منوچهر سپهبدى به عنوان اولين سفير ايران عازم بحرين شد و از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۵ اين سمت را برعهده داشت و بعد به سمت مديركل امور اقتصادى در وزارت خارجه به كار مشغول بود كه با فرا رسيدن انقلاب از مشاغل دولتى كنار رفت و در ايران ماند تا اين كه در سال ۱۳۸۴ زندگى را بدرود گفت و مخصوصاً دوستان وزارتخارجه اى از او تجليل زيادى كرده و احمد اقبال ديپلمات برجسته و معاون اسبق وزارت خارجه از او به شايستگى و لياقت ياد كرده است.
دكتر محمدعلى رشتى
مدير روزنامه ايران نوين و نماينده يزد در مجلس شورايملى
يكى از كسانى كه از جوانى براى تحصيل به آمريكا رفت و در رشته حقوق بين الملل و علوم سياسى درجه دكترا گرفت دكتر محمدعلى رشتى است.
محمدعلى رشتى فرزند رضا رشتى از خانواده هاى سرشناس يزد است كه در سال ۱۲۹۷ شمسى در يزد متولد شد. وقتى هم در آمريكا درجه دكترا گرفت مدتى در صداى آمريكا به كار پرداخت و در امور تبليغاتى تخصص يافت. در بازگشت به ايران عضو سازمان برنامه شد.
از پايه گذاران كانون مترقى بود به همين جهت در انتخابات دوره بيستم از يزد به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد.
وقتى حزب ايران نوين تأسيس شد امتياز روزنامه ايران نوين بنام دكتر رشتى گرفته شد و با اين كه در امر تبليغات متخصص بود معهذا در كار نشر روزنامه دخالتى نداشت و هيأت تحريريه حزبى روزنامه را اداره مى كرد.
از موقعى كه دكتر رشتى به نمايندگى مجلس انتخاب شد با آشنائى كه با او در آمريكا يافتم رابطه بسيار صميمانه اى داشتيم و از صداقت و بى ادعائى و حسن نظرش در كارهاى مختلف خوشوقت بودم و وقتى هم به رهبرى اكثريت در مجلس شورايملى انتخاب شدم دكتر رشتى عنوان قائم مقام ليدر اكثريت را داشت كه از همكارى با او هميشه استفاده مى كردم چون با كمال بى نظرى و پشتكار مرا يارى مى نمود. مدتى نيز ناظر مجلس در بانك مركزى بود و در امر اندوخته اسكناس نظارت داشت.
دكتر رشتى در دوره هاى ۲۱ و ۲۲ و ۲۳ نيز به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد و در تمام مدت دبير گروه پارلمانى ايران در اتحاديه بين المجالس بود و در اداره اين كار از خود شايستگى نشان داد و با روابطى كه با نمايندگان كشورهاى مختلف دنيا پيدا كرده بود در مسائل بين المللى در هر كجا كه موقعيتى دست مى داد از منافع ملى ايران دفاع مى كرد.
متأسفانه دكتر رشتى در انتخابات دوره بيست و چهارم مجلس كه كارگردانى آن با حزب رستاخيز بود به مجلس راه نيافت و بار ديگر به سازمان برنامه رفت و به كار مشغول گرديد ولى خيلى زود به عنوان سركنسول ايران در هنگ كنگ و سفير ايران در آفريقاى جنوبى منصوب و تا فرا رسيدن انقلاب در اين مقام مهم قرار داشت.
بعد از انقلاب دكتر رشتى را چند بار در لندن ديدم و همواره از ديدارش خوشوقت بودم. با توجه به تسلط كامل كه به زبان انگليسى داشت در كارهاى مختلف به فعاليت پرداخت و در ترجمه خيلى از اسناد و مداركى كه مورد بحث دادگاه لاهه بود نقشى برعهده گرفت و چون از نظر مالى وضع چندان مناسبى نداشت از اين طريق توانسته بود زندگى خود و همسر آمريكائى و فرزندانش را اداره كند.
در آخرين دوره مجلس كه نويسنده عضو هيأت بين المجالس شده و به كنفرانس هاى بين المللى مى رفتم خيلى از نمايندگان كشورهاى مختلف كه از دكتر رشتى خاطره خوبى داشتند هميشه سراغ او را مى گرفتند و از اين كه ديگر در كنفرانس بين المجالس نيست متأسف بودند.
دكتر رشتى مى گفت يكبار كه همراه گروه پارلمانى ايران به ديدار شاه فقيد رفته بوديم معظم له ضمن بحث درباره برنامه هاى انقلاب سفيد گفتند من از اين اقداماتى كه انجام داده ام هدفم رفاه و آسايش مردم بود و براى جاه طلبى دست به اينكارها نزدم زيرا ديگر براى من جاه و مقام اهميتى ندارد و به قول آن رشتى كه گفتند آيا حاضرى شاه بشوى؟ گفت نه. گفتند چرا؟ گفت: براى اين كه ديگر جائى براى ترقى ندارد من هم همين وضع را دارم و ديگر بعد از شاهى نمى توانم ترقى كنم.
وقتى شاه چشمش به دكتر رشتى مى افتد مى گويد منظورم شما نيستيد كه اهل يزد هستيد، منظورم از رشتى ها آنهائى هستند كه اهل سرزمين رشت مى باشند.
مجله ره آورد درباره او چنين نوشت: اجداد او از رشت به يزد مهاجرت كرده بودند وى او در ۱۹ تيرماه سال ۱۲۹۷ در يزد متولد شد و خانواده اش نام خانوادگى رشتى را برگزيدند. تحصيلات ابتدائى را در يزد و متوسطه را در شبانه روزى كالج اصفهان به پايان رسانيد و هنگام تحصيل در رشته ادبى ادبيات انگليسى و فرهنگ غرب از راه تماس با آموزگارانى كه براى خدمات فرهنگى به ايران آمده بودند به خوبى فرا گرفت و سپس به دانشكده حقوق دانشگاه تهران رفت و در دانشگاه كلمبيا در رشته علوم سياسى درجه دكترا گرفت.
دكتر رشتى مدتى در صداى آمريكا مشغول تهيه برنامه هاى فارسى آن راديو بود و سپس به خدمت سازمان ملل متحد درآمد و مأمور رسيدگى برنامه هاى يونيسف در هند شد.
سرانجام دكتر رشتى با اين سوابق درخشان تحصيلى به ايران آمد. مدتى در سازمان برنامه به كار پرداخت و سپس سه دوره پى در پى از يزد به سمت نمايندگى مجلس انتخاب شد. پس از پايان دوره نمايندگى مشاور وزيرخارجه و سركنسول هنگ كنگ و سفير ايران در آفريقاى جنوبى ولسوتو و سوازيلند بود. با فرا رسيدن انقلاب به آمريكا آمد و شهر واشنگتن را براى اقامت خود و خانواده اش برگزيد.
دكتر رشتى پس از يك كسالت طولانى در ۲۱ خرداد سال ۱۳۸۴ (در ۸۴ سالگى) درگذشت و (جوليا) همسر و فرزندان برومندش ليلا، كامران و دانا و دوستان بسيارى را كه داشت در اندوه فرو برد. روانش شادباد.
احمدعلى بيات
يكى از افراد خاندان بيات كه در سال جارى در پاريس درگذشت احمدعلى بيات بود. آنها سه برادر بودند: (حسن خان، احمدعلى و منوچهر) كه هر سه تن زندگى را ترك گفته اند. حسن خان بيات سال ها قبل و منوچهر بيات چند سال قبل در تهران فوت كرده اند.
احمدعلى بيات با دختر محمد قريشى از شخصيت هاى معروف خراسان ازدواج كرد كه در فوت او خيلى ها به دكتر احمد قريشى برادر همسرش كه در آمريكا زندگى مى كند تسليت گفته اند.
اين سه برادر در ميان طبقات مختلف دوستان فراوانى داشته اند كه اكنون هر سه تن زندگى را ترك گفته اند.
داوود رمزى و نقش او در رسانه هاى گروهى
يكى از انسان هاى پر تلاش كه در امر رسانه هاى گروهى در ايران و آمريكا نقش برجسته اى داشت داوود رمزى بود كه در ايران در راديو تلويزيون مرتب مطالبى در زمينه عرفان و ادبيات بيان مى داشت و پس از اقامت در آمريكا نيز همين روش را در تلويزيون هاى مختلف ادامه داد.
هنگام اقامت در تهران با مجله تلاش كه با همت اميرعباس هويدا نشر يافت همكارى مى نمود و در سال جارى در سنى بالاى ۸۰سال در اثر حادثه اى كه برايش روى داد در آمريكا درگذشت و در راديو و تلويزيون هاى مختلف از خدمات فرهنگى او تجليل گرديد.
دكتر سيروس اصانلو
پدر جراحى پلاستيك در ايران
از جمله پزشكانى كه در ايران شهرت فراوان يافت دكتر سيروس اصانلو بود. او كه پس از پايان تحصيلات پزشكى به آمريكا رفت و در رشته جراحى پلاستيك متخصص شد. در آمريكا مطبى داير كرد و در آنجا نيز شهرت خاصى يافت زيرا جراحى پلاستيك خواستار فراوان داشت. در آن ايام هيأتى از ايران به آمريكا رفت تا متخصصين را به ايران بياورد كه دكتر اصانلو جزو آنان بود. در مراجعت به ايران به كار جراحى پلاستيك پرداخت كه تا آن زمان سابقه نداشت و تغييراتى در قيافه و صورت خيلى از بانوان داد و او را (پدر جراحى پلاستيك) ايران ناميدند. ضمناً همواره كار تدريس را در دانشكده پزشكى ادامه مى داد و از استادان نامى بود.
دكتر اصانلو كار مهمى كه انجام داد تأسيس بيمارستان سوانح سوختگى بود و خيلى از كسانى را كه در آتش سوزى ها صدماتى ديده بودند نجات داد. به همين جهت همواره از او در عالم پزشكى با تجليل ياد مى شد.
دكتر اصانلو سال هاى آخر عمر را در واشنگتن مى گذرانيد و در مهرماه سال ۱۳۸۴ همانجا زندگى را ترك گفت ولى پسرش رشته ورزشى پدر و مديريت تيم فوتبال دارائى را در تهران برعهده گرفت. دكتر اصانلو تنيس باز خوبى هم بود.
سپهبد رحيمى لاريجانى
ميهماندار ژنرال دوگل
يكى از امراى شايسته ارتش ايران كه از او به لياقت و شايستگى ياد مى شود سپهبد موسى رحيمى لاريجانى است كه در آبانماه سال ۱۳۸۴ در سوئيس در ۸۴ سالگى درگذشت.
او فرزند سيد حبيب الله لاريجانى از بازرگانان سرشناس بود كه از دوره هفتم تا سيزدهم به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد.
مادرش زهرا شالفروش دختر حاج محمدعلى شالفروش نماينده دوره اول مجلس از بازرگانان بود كه در پيشرفت امور مشروطيت سهم بسزائى داشت.
موسى رحيمى لاريجانى پس از پايان دوره متوسطه در مدرسه نظام و دانشكده افسرى به تحصيل پرداخت و سپس به دانشكده حقوق دانشگاه تهران رفت و سپس عازم سوئيس گرديد و در دانشگاه نوفل لوشاتو رشته حقوق را تكميل نمود.
رحيمى لاريجانى در مراجعت به ايران در ارتش به خدمت پرداخت و مقامات مختلف را با توجه به سوابق تحصيلى خوب در رشته هاى حقوق و نظام طى كرد و مدتها فرمانده دانشكده پليس بود و با اقداماتى
بقيه در صفحه
موجب گرديد كه بانوان نيز در دانشكده پليس به تحصيل بپردازند.
سپهبد رحيمى لاريجانى مدتها رياست اداره يكم ارتش را برعهده داشت و هنگام سفر ژنرال دوگل با توجه به سوابق تحصيلى او در سوئيس و تسلط به زبان فرانسه، افسر ميهماندار ژنرال دوگل رئيس جمهور نامى فرانسه گرديد و به همين جهت نشان اُفيسيه لژيون دونور به او داده شد.
همسر سپهبد رحيمى لاريجانى در آخرين دوره مجلس به نمايندگى مجلس انتخاب گرديد و هنگام وقوع انقلاب در ايران بودند كه دچار قهر انقلابيون شده صدمات فراوان ديدند و سرانجام توانستند با مشكلات فراوانى خود را به خارج از كشور برسانند.
سپهبد رحيمى لاريجانى مدتى بيمار و بسترى بود و سرانجام در سوئيس زندگى را ترك گفت.
با برادر او اسماعيل رحيمى لاريجانى كه ازصاحب منصبان عاليمقام وزارت كشور بود دوستى نزديك داشتم. او رشته علوم قضائى را در دانشكده حقوق طى كرده بود و در رشته علوم ادارى از آمريكا گواهينامه گرفته بود. در دانشكده پليس آئين دادرسى كيفرى جرائم اطفال را تدريس مى كرد. مدتى مديركل امور شهردارى ها بود و سال ها شهردار آبادان و خرمشهر گرديد كه هنگام وقايع شهريور ۲۰ مقام كفيل فرماندارى خرمشهر را داشت.
يكبار نيز به سمت نمايندگى مجلس انتخاب گرديد و در سال هاى بعد از انقلاب او را در خارج از كشور ديدم، وى چند سال قبل درگذشت. همسر اولش خواهر دكتر پيراسته بود كه درگذشت و همسر دومش از خانواده شريعت پناهى بود كه صاحب ۵ فرزند گرديد.
ناصر خدايار
روزنامه نگار خوش قريحه اى كه در ۸۲ سالگى در تهران درگذشت
يكى از كسانى را كه در سال هاى بعد از شهريور ۱۳۲۰ در كار روزنامه نگارى شناختم ناصر خدايار بود كه از بستگان اميرلشگر خدايارخان از ياران نزديك رضاشاه به شمار مى رفت.
خدايارخان را كراراً در نزديك خانه اش در خيابان اميريه مى ديدم كه مى گفتند از افسران قزاقخانه بود ودر سال ۱۲۹۹ كه درجه ميرپنجى داشت در كنار رضاخان قرار داشت و حاكم نظامى قزوين شد. بعد كه رضاشاه به سلطنت رسيد خدايارخان وزيرپست و تلگراف شد و سال ها رئيس نظام وظيفه بود و مى گفتند از جمله كسانى است كه رضاشاه در مواقع بيكارى با او تخته نردبازى مى كرد.
ناصر خدايار كه از اين خانواده بود به طورى كه دوستان دوره تحصيلى اش بيان داشتند استعداد زيادى در نويسندگى وگويندگى داشت به همين جهت ساليان دراز گوينده راديو و تلويزيون بود و در برنامه مشتركى با فروزنده اربابى صحبت مى كرد.
دكتر عباس ملايرى از دوستان ناصر خدايار گفته است ما در دوره دبيرستان سه تن بوديم (من و ناصر خدايار و اكبرزاد) كه اكبرزاد ساليان دراز معاون وزارت فرهنگ و هنر و استاندار اصفهان بود و ناصر خدايار هم روزنامه نگار و نويسنده وگوينده راديو و تلويزيون كه از آن سه يار دبستان كه عنوان (سه تفنگدار) را داشتند خود من باقى مانده ام.
ناصر خدايار سالها سردبير مجلاتى از قبيل روشنفكر بود و مدتى خود نيز نشريه مستقلى را در تهران بنام ستاره تهران منتشر نمود كه نشريه موفقى نبود و خيلى زود تعطيل شد. چند سال مديركل سازمان جوانان بود.
حدود پنجاه سال قبل يك هيأت مطبوعاتى به دعوت دولت شوروى براى مدت ۲۰ روز به آن كشور دعوت شدند كه هم نويسنده و نيز ناصر خدايار در اين هيأت بوديم كه رياست هيأت را لطف الله ترقى مدير مجله ترقى برعهده داشت. در اين سفر با بولگانين نخست وزير وقت شوروى ديدار و گفتگو داشتيم و در مراجعت از شوروى نيز دكتر اقبال كه وزير دربار بود موجبات ملاقات اين هيأت مطبوعاتى را با پادشاه فراهم ساخت كه در آن جلسه شاه فقيد درباره وضع شوروى و چگونگى برخورد آنان با روزنامه نگاران ايرانى سئوالاتى نمودند.
ناصر خدايار در كار نويسندگى خيلى با ذوق بود و مطالب جالبى مى نوشت و پاورقى هاى او در مجلات اميد ايران و روشنفكر خوانندگان بسيار داشت در كار راديو و تلويزيون نيز از سخنوران خوب به شمار مى رفت.
بعد از انقلاب كه در خارج از كشور اقامت گزيدم و ناصر خدايار در ايران ماند با وجود روابط دوستى صميمانه اى كه داشتيم يكديگر را نديديم و گاهگاهى از طريق دوستان مشترك از حال و احوالش باخبر بودم كه اخيراً شنيدم به علت كسالت قلبى درگذشته است، همسر دو فرزندش در ايران مقيم هستند و مجلس ختم باشكوهى براى او ترتيب داده اند.
در راديوها و تلويزيون ها و مطبوعات خارج از كشور از ناصر خدايار تجليل شد:
امير طاهرى روزنامه نگار معروف درباره او چنين نوشت:
ناصر خدايار يكى از استادان من در كار روزنامه نگارى بود. (تازيان بهشت) يكى از بهترين رمان هاى فارسى و يكى از كامياب ترين تجربه هاى نثر فارسى در سال هاى ۱۳۳۰ است. در دهه ۳۰ ناصر خدايار يكى از سرشناس ترين نويسنده هاى ايرانى بود.
وسوسه (جاى ديگر بودن) مضمونى بود كه سمفونى زندگى ۸۲ ساله خدايار دور آن شكل گرفته بود. خدايار كه برادرزاده تيمسار خدايارخان از ياران رضاشاه بود تصميم گرفت به صف قلمزنان بپيوندد. در جريان ملى شدن صنعت نفت كار اصلى تبليغ براى فروش اوراق قرضه با خدايار بود كه در آن زمان ۲۸سال داشت كه به تحكيم همبستگى ملى بسيار كمك كرد و نام خدايار را به عنوان يك نابغه ارتباطات جمعى زير نورافكن ها قرار داد.
بعد خدايار به راديو پيوست كه در عين كار در راديو براى روزنامه ها مطلب مى نوشت و يكى از نخستين كسانى بود كه داستان كوتاه را به ايرانيان شناساند. او در مواقع گوناگون سردبيرى سه هفته نامه را برعهده داشت. در مجلات روشنفكر و تهران مصور و اميد ايران شخصيت مطبوعاتى خود را نشان داد.
برنامه راديوئى خدايار با شركت خانم فروزنده اربابى ميليون ها شنونده داشت.
او از معدود روشنفكران ايرانى بود كه مى توانست هم در محافل روشنفكران پاريس گل كند و هم در جمع لوطى ها و كلاه مخملى هاى تهران.
خدايار در دولت علم پست مديركلى نخست وزيرى و سرپرستى سازمان جوانان را پذيرفت ولى خيلى زود از آن كناره گرفت.
آثار خدايار عبارت است از چهار رمان وصدها داستان كوتاه، ترجمه ده ها داستان و مقاله از زبان فرانسه، كه سرعت كار او در نويسندگى شگفت انگيز بود.
در پايان دهه چهل خدايار پس از بيست سال درخشش در وسائل ارتباط جمعى قلم را غلاف كرد و به جمع بازرگانان پيوست.
ناصر خدايار در ۲۱ آذرماه سال ۱۳۸۴به سن ۸۲ سالگى در تهران درگذشت او متولد سال ۱۳۰۲ بود. او و همسرش الهه سه فرزند به اسامى فرهنگ، سپهر، مريم باقى مانده اند. بسيارانى از اهل قلم يادش را گرامى داشتند.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   تاريخ   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •