Nimrooz
Vol. 18, No. 875, March 18, 2006
سال هيجدهم - شماره ۸۷۵ - شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۴
نوشته: م مؤدب پور
گند م
فهيمه رحيمى
ماندانا
از: پريچهر جاويدان
تابلو كور
از: سپيده
رودخانه بى بستر

نوشته: م مؤدب پور
گند م
مدير سلام و عليك كرد و خواست با گندم حرف بزنه! يه خرده بعد گندم اومد پاى تلفن و تا گفت الو، به مدير اشاره كردم كه خودشه! اونم بعد از سلام و احوالپرسى بهش گفت كه تا نيم ساعت ديگه بليط و پاسپورتش رو براش مى فرسته در خونه! بعدش هم خداحافظى كرد و تلفن رو گذاشت سر جاش! انقدر ذوق زده شده بودم كه بعد از تشكر زياد، خداحافظى كردم و يادم رفت كه بليط و پاسپورت رو وردارم و كارمند بيچاره دنبالم دوئيد و تو خيابون اونارو بهم داد!
سريع از همونجا يه ماشين گرفتم و رفتم طرف خونه شقايق اينا. بيست دقيقه بعد رسيدم و پياده شدم و حساب تاكسى رو كردم و گذاشتم بره. يه سيگار درآوردم و روشن كردم و يه خرده صبر كردم تا كمى آروم بشم. بعدش زنگ در رو زدم. شقايق جواب داد و من هم بهش گفتم كه از طرف آژانس اومدم و بايد بليط و پاسپورت رو تحويل خود گندم بدم. اونم در رو زد و گفت الان خودش مى آد!
ديگه چه حالى داشتم بماند! فقط اين يكى دو دقيقه كه طول كشيد تا گندم در رو واكنه، انگار برام يكى دو سال شد! اما بالاخره در واشد و گندم اومد بيرون! قيافه اون تماشائى تر بود! تا چشمش به من افتاد فقط تكيه اش رو داد به در كه نخوره زمين!
دو سه دقيقه همينجور فقط همديگررو نگاه مى كرديم كه بهش گفتم: «من كار خودمو كردم! به دير ديرم نرسيدم!
گندم: بيا تو.
-نه! همينجا خوبه.
گندم: چه جورى تونستى؟!
-بگم تو نمى فهمى! فرقى هم نداره! فقط اينو بدون! خواستم و پيدات كردم!
گندم: حالا مى خواهى به زور برم گردونى خونه!
-نه!
» بليط و پاسپورت رو گرفتم طرفش و گفتم: «
-هيچ زور و اجبارى در كار نيست! بگير!
» دستش رو دارز كرد و پاكت رو از من گرفت «
-من ديگه مى رم.
» اومدم راه بيفتم كه صدام كرد و با تعجب گفت: «كجا؟!
-خونه.
گندم: ديگه دنبالم نيستى؟!
-وقتى پيدات كردم، ديگه دنبال چى باشم؟!
گندم: حالا مى خواهى برى؟
-اين بازى ديگه تموم شد! مثل بازياى بچگى، وقتى براى ناهار يا شام صدامون مى كردند! يا مثل وقتى كه تو باغ قايم موشك بازى مى كرديم و اونى كه چشم ميذاشت، همه رو پيدا مى كرد!
من هم ترو پيدا كردم. بازى ديگه تموم شده!
گندم: و من باختم!
-نه! تو بُردى، چون من رو دنبال خودت كشوندى!
گندم: يعنى تو باختى؟
-نه، من هم بُردم! چون ترو پيدا كردم! حالا ديگه هر كارى كه دلت مى خواد بكن. خودت مى دونى.
گندم: من ديگه تو اون خونه نمى آم!
» يه نگاه بهش كردم و برگشتم طرفش و گفتم: جاشه الان يه سيلى بهت بزنم! به خاطر خودم! به خاطر كاميار طفل معصوم كه چقدر دنبالت گشته! به خاطر اون آقابزرگ بيچاره كه چقدر داره غصه مى خوره! و به خاطر اون پدر و مادرت كه يه چشم شون اشكه و يه چشم شون خونه! اما اينكاررو نمى كنم! چون... .
ديگه بقيه اش رو نگفتم كه زود گفت: چون چى؟!
-چون ازت بدم مى آد! چون ضعيفى!
اينو گفتم و راه افتادم. تا چند قدم رفتم، يه مرتبه دوئيد دنبالم و دستم رو گرفت و نگهداشت و گفت: كمكم كن سامان!
-من نمى تونم كارى برات بكنم! تنها كسى كه مى تونه كمكت كنه، خودتى!
«رفت تكيه اش رو داد به ديوار پياده رو و گفت:»
-خودم نمى دونم بايد چيكار كنم!
سرش داد زدم و گفتم: واقعيت رو قبول كن!
«اونم داد زد و گفت:»
-واقعيت اينه كه من خونواده اى ندارم!
-دارى! همون مرد و زنى كه شب و روز دارن برات گريه مى كنن!
گندم: اونا پدر و مادر من نيستند!
-چرا هستند! پدر و مادر تو، همونان!
گندم: اگه قراره كسى پدر و مادر من باشه، چرا نرم دنبال پدر و مادر واقعى ام بگردم؟!
-تو مى دونى پدر و مادر واقعى ات كيا بودن؟! اصلاً مى دونى اگه پيش اونا مى موندى چه سرنوشتى داشتى؟!
گندم: هر چى كه بودن، حداقل واقعى بودن!
-آره، راست مى گى! اما بدون، بدبختى يه واقعيته! بيچارگى يه واقعيته! ندارى يه واقعيته! گشنگى يه واقعيته! اينا همه واقعيت هائى هستن كه تو حتى يه كدوم شونم نمى تونى تحمل كنى!
-اونا عشق و محبت پدر و مادرم رو ازم گرفتن!
«اين مرتبه ديگه سرش فرياد زدم و گفتم:»
-اگه پيش پدر و مادر واقعيت بودى، هيچ عشق و محبتى رو پيدا نمى كردى! اصلاً مهر و محبتى در كار نبوده! فقط بدبختى و بيچارگى بود! فقط حسرت! حسرت حتى يه غذاى خوب! اما حالا تمام اينارو كه دارى هيچى، خيلى بيشتر از ظرفيتت هم بهت عشق و محبت دارند! اما تو فقط دنبال يه رويائى! مثل اين فيلما!
گندم: مگه تو پيداشون كردى؟
-گشتم دنبال شون و فهميدم كه از زور ندارى تورو فروختن! مى فهمى يعنى چى؟! يعنى تورو به عمه اينا فروختن كه شايد يه سال خرج زندگى شونو دربيارند!
«فقط نگاهم كرد! رفتم جلوش و بازوهاشو گرفتم و با هر جمله از حرفم، يه تكون محكم به بدنش دادم و گفتم:»
-مى فهمى؟! ترو فروختن! مى دونى كاميار اسم شونو چى گذاشته؟! گربه! گربه اى كه وقتى چند تا بچه مى زاد، يكى شونو مى خوره! مى فهمى؟!
«ديگه اصلا دست خودم نبود! انقدر از دستش عصبانى بودم كه نمى فهميدم دارم چيكار مى كنم! يه وقت به خودم اومدم كه نزديك بود بازوش رو بشكونم!
يه مرتبه ديدم شقايق به حالت دوئيدن از خونه اومد بيرون و تا منو ديد، جا خورد و همونجا جلو در خشكش زد! گندم هم زد زير گريه و نشست روى زمين! از خودم بدم اومد كه چرا اينكارو كردم! يه سيگار از تو جيبم درآوردم و روشن كردم و رفتم جلوتر و تكيه ام رو دادم به يه درخت و پشتم رو كردم بهشون.
شقايق آروم رفت طرف گندم و كنارش نشست. يه چند دقيقه اى هر سه تامون ساكت شديم. وقتى سيگارم تموم شد رفتم طرفش و بهش گفتم:»
-پدر و مادر تو همونائى هستند كه بزرگت كردن و بهت عشق ورزيدن! همونائى كه حرف از دهنت درنيومده، هر چى كه خواستى برات حاضر كردن! همونائى كه تو پر قو بزرگت كردن! به خاطر هيچى هم حاضر نيستند ترو بفروشند! حالا اگه خدا براشون نخواسته و بچه دار نشدن، دليل بر اين نمى شه كه نتونستن پدر و مادر خوبى باشند! پدر و مادر بودن و خوب هم بودن! اگه ترو از پدر و مادر واقعيت گرفتن، مطمئن باش كه خيلى بيشتر از اونا دوستت داشتن و ازت نگهدارى كردن! واقعيت اينه!
«اينارو گفتم و راه افتادم طرف خيابون! تو دلم خدا خدا مى كردم كه دنبالم بياد اما نيومد! يه آن با خودم گفتم كه برگردم اما ديدم فايده نداره! بايد خودش تصميم بگيره!
سرمو انداختم پائين و راهم رو رفتم. آخراى خيابون بود كه صداى دوئيدنش رو شنيدم اما برنگشتم نگاهش كنم كه يه مرتبه از دور صدام كرد! سامان! سامان!
واستادم و برگشتم. داشت مى دوئيد! تا رسيد بهم بغلم كرد و گفت: كمكم كن! من نمى دونم چى خوبه و چى بده! كمكم كن!
» آروم موهاشو ناز كردم و برگشتم طرف خونه شقايق اينارو نگاه كردم. شقايق همونجا واستاده بود و نگاهمون مى كرد.
دستش رو گرفتم و با خودم بردم و سر خيابون جلو يه ماشين رو گرفتم و سوار شديم و بهش آدرس خونه رو دادم. «
فصل هفتم
» تقريباً بيست دقيقه بعد رسيديم دم خونه و حساب ماشين رو كردم و در رو با كليد واكردم و رفتيم تو كه مش صفر از تو پنجره خونه شون ما رو ديد و دوئيد بيرون و تا رسيد به ما، زد زير گريه و نشست و زمين رو ماچ كرد و بلند شد!
مش صفر: كجائى خانم جون؟! به خدا اين جيگرم تيكه تيكه شد! آخه يه دختر خانم فهميده مثل شما از اين كارا مى كنه؟!
«گندم بهش سلام كرد و يه لبخند زد كه مش صفراشك هاشو پاك كرد و اومد جلو و سر گندم رو ماچ كرد و گفت:»
-الهى صد هزار مرتبه به درگاهت شكر! به خدا نذر كرده بودم كه اگه پيدات كنن، يه شقه گوشت بگيرم و بدم به فقير!
«يه مرتبه زن مش صفرم در حالى كه نصفه نيمه چادرش رو سرش كرده بود از خونه دوئيد بيرون و گريه كنون خودشو رسوند به ما و تا رسيد خودشو انداخت تو بغل گندم! حالا اون گريه بكن و گندم گريه بكن!
به مش صفر اشاره كردم كه زنش رو صدا كنه و بعدش دست گندم رو گرفتم و بردم طرف خونه آقابزرگ و همونجور كه مى رفتيم گفتم:»
-عشق يعنى اين! محبت يعنى اين! اينا كه ديگه ترو ندزديدن! پس چرا انقدر دوستت دارن؟!
«يه مرتبه واستاد و دور و ورش رو نگاه كرد و گفت:» چقدر دلم براى اين باغ تنگ شده بود!
-چرا؟! مگه تو اين باغ رو درست كردى كه دوستش دارى و دلت براش تنگ مى شه؟! مگه تو اين درختارو كاشتى كه اگه چند روز نبينى شون دلت براشون تنگ مى شه؟!
«يه نگاهى به من كرد و هيچى نگفت و دوباره دستش رو گرفتم و بردم طرف خونه. وقتى دستش تو دستم بود، يه حال عجيبى بهم دست داد و بى اختيار دستش رو محكم تو دستم فشار دادم كه برگشت و تو چشمام نگاه كرد و بهم خنديد!
خلاصه تا رسيديم دم خونه آقابزرگ كه ديدم انگار از پشت شيشه ماهارو ديده و اومده بيرون! زود دست گندم رو ول كردم كه آقابزرگ از پله ها اومد پائين و گندم پريد تو بغلش! فهميدم كه خيلى دلش براى آقابزرگ و اين باغ و خلاصه همه تنگ شده! شايد هم تو اين مدت مى خواسته كه ماها بريم و دنبالش بگرديم و پيدايش كنيم كه حداقل اين احساس رو داشته باشه كه مى خواهيمش و دوستش داريم!
وقتى يه چند دقيقه اى دو تائى گريه كردن، آقابزرگ يه نگاهى به من كرد و گفت:
-كاميار كو؟
-اونم رفته جاى ديگه رو بگرده.
آقابزرگ: زنگ بزن بهش زودتر بياد.
-چشم.
آقابزرگ: خودت هم برو به عمه ات خبر بده كه گندم برگشته. فقط آروم آروم بهش بگو! يه دفعه نگى آ حالش بد مى شه!
-چشم.
» اينو گفت و يه دستى به موهاى گندم كشيد و با خودش بردش تو. لحظه آخر گندم برگشت طرف من و نگاهم كرد! اصلاً ديگه دلم نمى خواست يه ثانيه ام ازش جدا بشم! اما مجبورى رفتم طرف خونه خودمون و تا رسيدم، دوباره مامان و بابام شروع كردن باهام دعوا كردن! يكى اين مى گفت: يكى اون مى گفت! من هم فقط واستاده بودم و نگاه شون مى كردم كه مامانم پريد به بابام و گفت: «
-توچرا انقدر داد مى زنى سرش؟!
بابام: خودت هم دارى داد مى زنى كه!
مامانم: من مادرشم!
بابام: خب من هم باباشم ديگه!
مامانم: ولش كن حالا خسته است!
بابام: آخه من نبايد بدونم اين پسره كجاست؟!
» رفتم جلو و صورت هر دو شونو ماچ كردم و جريان رو بهشون گفتم كه مامانم يه جيغ كشيد و زد زير گريه! بابام هم مرتب خدارو شكر مى كرد كه بهشون گفتم مى رم به عمه اينا خبر بدم.
راه افتادم طرف خونه عمه ام و تا رسيدم، ياد روزى افتادم كه يواشكى داشتم گندم رو نگاه مى كردم و براى اولين بار احساس كردم كه دوستش دارم!
اين چند وقته خونه شون شده بود عين خونه اموات! همه چراغاش خاموش بود و صدا از توش درنمى اومد! بيچاره ها چه كشيده بودن! فقط از ترس آقابزرگه بود كه پليس خبر نمى دادند وگرنه تا حالا عكس گندم رفته بود تو روزنامه ها! يه نگاه به خونه كردم. گفتم شايد نباشند! آروم چند تا تقه زدم به در و صبر كردم كه يه مرتبه در واشد و آقاى منوچهرى اومد بيرون و تا منو ديد زد زير گريه و گفت:
-عمو چه خبر؟!
«بيچاره صورتش همچين لاغر شده بود كه انگار شيش ماهه كه رژيم گرفته!»
-سلام آقامنوچهرى، حالتون چطوره؟
«يه سرى تكون داد و گفت:»
-خبرى ازش ندارى؟!
-چرا، بى خبر بى خبرم ازش نيستم.
«هول شد و گفت:»
-تلفن كرد؟! فهميدى كجاست؟!
-الان خدمت تون عرض مى كنم! عمه كجا هستند؟
-تو اتاقش! حالش خوب نيست! كى تلفن كرد؟!
-اگه اجازه بدين، يه سرى هم به عمه بزنم.
«تازه فهميد كه جلو درواستاده! زود رفت كنار و گفت:»
-بيا عزيزم! ببخشين! ببخشين! شدم درست عين گاو!
-اختيار دارين! بلانسبت شما!
«دوتائى رفتيم تو خونه. تمام چراغا خاموش بود. انقدر دلم گرفت كه نگو! آقاى منوچهرى چراغا رو روشن كرد و گفت:»
-عمه ات نميذاره تو خونه چراغ روشن كنم! حق هم داره والله! انگار بمب گذاشتن تو خونه و زندگى مون! نمى دونم كدوم چشم ناپاكى، نظرمون زد!
-به اميد خدا همه چى درست مى شه! خودتونو ناراحت نكنين!
«از صداى من، عمه از تو اطاقش، تو طبقه بالا اومد بيرون و تا رسيدم دم پله ها، ديدم بالاى پله واستاده و داره منو نگاه مى كنه! رنگش شده بود عين گچ ديوار! لاغر، ضعيف، بى جون! دلم براش آتيش گرفت!»
-سلام عمه جون!
«اصلاً صداش درنمى اومد! آروم يه چيزى مثل جواب سلام بهم داد كه زود رفتيم بالا و با خودم آروم آروم آوردمش پائين! بيچاره روپاش بند نبود!
بردمش طرف اتاق پذيرائى و نشوندمش رو يه مبل كه يه نگاه به من كرد و آروم گفت:»
-خبرى ازش نشد عمه؟ بعد از مُردن من مى خواهى پيداش كنى؟
«اينو گفت و زد زير گريه اما صداى گريه اش ديگه مثل صداى سرفه شده بود!»
-عمه جون بى خبر نيستم ازش! خيلى آرومتر شده!
«تا اينو گفتم چشماش واشد!»
-داره نرم مى شه عمه جون! ممكنه تو همين چند روزه جاش رو پيدا كنيم!
«به خدا با چشم خودم ديدم كه انگار يه جون تازه رفت تو تنِ عمه ام و شوهر عمه ام!»
عمه ام: كجاس عمه؟! چى بهت گفته؟! كِى باهاش حرف زدى؟!
-آروم باشين عمه جان! همين يه خرده پيش باهاش حرف زدم!
-چى گفت عمه جون؟! چطور بود حالش؟! با كى بود؟!
-آروم باشين ترو خدا! حالش خوب خوبه.
عمه ام: منوچهرى روشن كن چراغارو ببينم!
«آقاى منوچهرى هم كه يه تكونى خورده بود، زود تموم چراغارو روشن كرد كه گفتم:»
-ببخشين اگه زحمت نيست يه ليوان آب... .
«حرفم تموم نشده بود كه عمه ام مثل فنر از جاش پريد و آقاى منوچهرى جلوتر دوئيد طرف آشپزخونه! منظورم اين بود كه كم كم بهشون بگم! چون با حال و روزى كه اينا داشتن، اگه يه ضرب مى گفتم گندم برگشته، هر دو، جابجا سكته مى كردن! تا برام آب آوردن، يه خرده خوردم و گفتم:»
-انگار مى خواد برگرده! ما باهاش خيلى حرف زديم!
عمه ام: الهى پيش مرگت بشم عمه! الهى خير از جوونى ات ببينى! كى برمى گرده عمه جون؟! كى؟!
-فردا پس فردا انگار مى خواد برگرده خونه!
«يه مرتبه آقاى منوچهرى كه گريه اش گرفته بود، دولا شد و سجده كرد و گفت:»
-اى قاضى الحاجات شكرت! اى رحمان الرحيم شكرت! اى... .
«عمه ام كه فقط سرش رو گذاشت رو شونه من كه بغلش رو مبل نشسته بودم و يه صداهائى از تو گلوش درمى اومد كه يه خرده شبيه صداى گريه بود! خودمم گريه ام گرفته بود اما چيكار مى تونستم بكنم؟ بايد كم كم بهشون مى گفتم! ياد كاراى كاميار افتادم كه اين وقتا چيكار مى كرد!»
-ببخشين، يه ميوه اى چيزى ندارين تو خونه؟
«آقاى منوچهرى دوئيد طرف آشپزخونه و يه خرده بعدش برگشت و يه سيب چروكيده با خودش آورد و گفت:»
-ببخشين عموجون اما فقط همينو داريم! آخه اين چند وقته... .
«نذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم:»
-والله شرمنده ام اما من مخصوصاً اينطورى مى كنم كه شماها يه خرده آروم بشين و بتونم حرف بزنم!
«بعدش شروع كردم به خنديدن كه كم كم بفهمن براشون يه خبر خوش دارم! دو تائى فقط تو دهن منو نگاه مى كردن كه گفتم:»
-يه خبر خوش ديگه هم براتون دارم!
«عمه ام فقط دستمو گرفت و فشار داد كه گفتم:»
-فقط بايد آروم باشين! باشه؟!
عمه ام: ترو جون بابات بهم زودتر بگو! ترو جون مادرت زودتر بهمون بگو!
-بايد آروم باشين عمه جون! هيجان براى شما خوب نيست!
عمه ام: باشه! باشه! من آروم آرومم! فقط بگو خبر خوش ات چيه؟!
-گندم الان اينجاست! تو خونه آقابزرگه!
«تا اينو گفتم كه عمه ام منوهل داد يه طرف و از جاش بلند شد و پابرهنه از خونه دوئيد بيرون و پشت سرش هم آقاى منوچهرى دوئيد! موندم من تك و تنها تو خونه! انقدر سريع حركت كردن كه باورم نمى شد! از خودم خنده ام گرفت و بلند شدم و دنبال شون دوئيدم! پامو كه از خونه گذاشتم بيرون ديدم عمه ام اينا اصلاً نيستند!!
دوئيدم طرف خونه آقابزرگ و از دور ديدم كه عمه ام بيچاره چهار دست و پا از پله هاى خونه آقابزرگ داره مى ره بالا! همچنين اين خبر شارژشون كرده بود كه من به گردِ پاشونم نرسيدم!
تند خودمو رسوندم به خونه آقابزرگه كه ديدم مامانم و بابام هم اونجا هستند! عمه ام افتاده بود روى گندم و در واقع داشت از فرق سرش تا نوك پاش رو ماچ مى كرد! آقاى منوچهرى كه همون كنار غش كرده بود و بابام داشت بادش مى زد! مامانم هم داشت به زور عمه ام رو از گندم جدا مى كرد! گندم هم چسبيده بود به عمه ام و ولش نمى كرد! واقعاً صحنه ديدنى و قشنگى بود! صداى گريه گندم از همه بلندتر بود! گريه مى كرد و جيع مى كشيد! برگشتم آقابزرگ رو نگاه كردم كه داشت گريه مى كرد! اونم يه نگاهى به من كرد و خنديد! يه نيم ساعت سه ربعى اين برنامه ادامه داشت تا اون التهاب اول فروكش كرد.
از پله هاى خونه آقابزرگ اومدم پائين و رفتم طرف در باغ و يه سيگار روشن كردم و شروع كردم به كشيدن و راه رفتم. مى خواستم زودتر كاميار برگرده تا جريان رو خودم بهش بگم. موبايلمو درآوردم و يه زنگ بهش زدم كه جواب نداد. رفتم رو يه نيمكت نشستم. انقدر امروز اينور و اونور رفته بودم كه پاهام درد گرفته بود.
يه ساعتى كه گذشت صداى بوق ماشين كامياررو شنيدم و دوئيدم طرف گاراژ و تا مش صفر بخواد بياد بيرون، در رو واكردم و كاميار با ماشين اومد تو و تا پياده شد جريان رو بهش گفتم. اونم خيلى خوشحال شد و دوتائى دوئيديم طرف خونه آقابزرگ و از پله ها رفتيم بالا! باباى كاميار و مامانش و كامليا و كتايون و آفرين و دلارام و عمه و عباس آقا جمع شده بودند اونجا! مش صفر همه شونو خبر كرده بود! همه ساكت نشسته بودند و فقط گندم بود كه گريه مى كرد! تا كاميار رسيد و چشمش به فاميل افتاد گفت:»
-چشم شما روشن! چشم همه مون روشن! مباركا باشه! ايشاءالله هميشه خنده و شادى و خوشى باشه! ايشاءالله... . .
«اينارو مى گفت و رو زمين رو نگاه مى كرد! بعد دولا شد و يه لنگه كفش ورداشت و رفت طرف گندم و گفت:»
-من اين پدر و اون پدرتو مى سوزنم پدرسوخته ورپريده آتيش به جون گرفته! زندگى واسه من نذاشتى اين چند وقته! پدرمو درآوردى! اينا به تو بد كردن، موبايل و عابر بانك من چه گناهى كرده بود؟!
«اينارو مى گفت و با لنگه كفش مى رفت طرف گندم كه گريه گندم شديدتر شد!»
كاميار: خيلى خب! كولى بازى درنيار! از سر تقصيراتت گذشتم! بس كن ديگه! نمى زنمت! فقط زود اون موبايلو بده كه از غصه دورى اش سه كيلو آب شدم!
«همه زدن زير خنده و گندم از تو جيب اش موبايل و كارت عابر بانك كاميار رو درآورد و داد بهش و خنديد! كاميار هم هر دو رو از دستش كشيد بيرون گفت:»
-مرده شور اون دست كج ات رو ببرن! حالا بلند شو هر جا مى خواهى برى، برو! خوش اومدى! سارق بى حيا!
«بعد همونجور كه موبايل و كارت رو ميذاشت تو جيبش برگشت طرف آفرين و دلارام و با خنده گفت:»
-حال شماها چطوره دخترا؟ اين چند وقته نرسيدم يه دستى سر و گوش شماها بكشم! يعنى يه حالى ازتون بپرسم!
«همه زدن زير خنده كه آفرين گفت:»
-تو دو تا موبايل مى خواهى چيكار آخه؟!
كاميار: موبايلاى من، زنونه مردونه است! شماره يكى شو مى دم به خواهرا، شماره يكى شو مى دم به برادرا كه نكنه خداى نكرده خط رو خط بيفته و يكى اين وسط حرفاى بى ناموسى بزنه!
«دوباره همه زدن زير خنده! برگشتم به گندم نگاه كردم كه ديدم اون هم داره منو نگاه مى كنه! يه مرتبه دوباره همون حالى كه اون روز جمعه نسبت بهش پيدا كرده بودم، بهم دست داد!
داشتم نگاهش مى كردم و بهش مى خنديدم كه كاميار آروم زد تو پهلوم و گفت:»
-تا تو نگاه مى كنى، كار من آه كردن است
اى به فداى چشم تو، اين چه نگاه كردن است؟!
«برگشتم طرفش كه با چشماش دلارام رو بهم نشون داد! تا چشمم به دلارام افتاد، تنم لرزيد! همچين داشت به من و گندم نگاه مى كرد كه اگه دستش مى رسيد، هر دومونو مى كشت!
سرمو انداختم پائين و تا همه داشتن با همديگه حرف مى زدن، از خونه آقابزرگه اومدم بيرون و روى پله ها نشستم كه يه دقيقه بعد كاميار هم اومد پيشم نشست و گفت:»
-حالا مى خواهى چيكار كنى؟
-چى رو؟
كاميار: گندم رو ديگه؟
-هيچى؟ همون كارى كه قبلاً مى كردم!
كاميار: يعنى مى خواهى فقط دزدكى نگاهش كنى؟! خاك بر سرت كنن! اين همه زحمت كشيديم تا پيداش كرديم! حالا فقط مى خواهى نيگاش كنى؟! والله تو خوب صبر و تحمل دارى!
-گم شو كاميار! منظورم اين نبود كه!
كاميار: پس منظورت از اين كه گفتى همون كارى كه قبلاً مى كردم چى بود؟ آهان! داستان ما جائى تموم شد كه ميخواستيم رو درخت قلب بكشيم! يعنى تو مى خواهى برى از اونجا ادامه بدى؟!
-اِه... ! لوس نشو!
كاميار: پس مى خواهى چه غلطى كنى؟!
-فعلاً مى خواهم برم بگيرم بخوابم كه از خستگى رو پا بند نيستم! تو هم خسته اى، برو بگير بخواب!
كاميار: نمى خواهى بدونى جريان من با حكمت چى شد؟!
-فردا برام بگو.
كاميار: من طاقت ندارم تا فردا خودمو نگه دارم!
-آخه من الان ديگه مغزم كار نمى كنه!
كاميار: مغزت رو مى خواهم چيكار؟! همون دو تا گوش ات در اختيارم باشه، كافيه!
-خب بذار فردا سر فرصت همه رو برام بگو!
كاميار: تا فردا دير مى شه!
-مگه قراره من كارى برات بكنم كه تا فردا دير مى شه؟!
كاميار: هر چيزى همون موقع كه گرمه، جالبه! ازش بگذره ديگه فايده نداره!
-خب بابا! بگو ببينم چيكار كردين؟
كاميار: ببخشين سامان جون! مسائل خانوادگى رو نمى شه براى هر كسى گفت!
-زهر مار! تو چه جون و حوصله اى دارى!
كاميار: اصرار نكن كه نمى تونم بگم!
-به درك!
كاميار: خب حالا كه خيلى مشتاقى بدونى، بهت مى گم. شام بردمش بيرون بهش جيگر دادم خورد.
-جيگر؟! دختره رو بردى بهش جيگر دادى خورده؟!
كاميار: آره، خيلى هم خوشش اومد!
-دروغ مى گى! تو از اين آدما نيستى!
كاميار: مى گم به جون تو!
-دختره رو بردى جيگركى؟! حتماً برديش ميدان انقلاب!
كاميار: نه خره! بردمش رستوران... . . بهش جيگر لاك پشت دادم خورد! مى دونى پرسى چنده؟!
-خب؟!
كاميار: خيلى دختر خوب و خانمى يه! خيلى از رفتارش خوشم اومد!
-خب به سلامتى مباركه ايشاءالله!
كاميار: اما يه خرده با هم اختلاف سليقه داريم.
-خب اون اول زندگى طبيعيه! بعداً حل مى شه.
كاميار: فكر نكنم.
-براى چى؟!
كاميار: ببين، مثلاً من دوست دارم ازدواج كه كردم، زنم بشينه تو خونه و كهنه بشوره، رخت بشوره، جوراباى منو وصله كنه، آشپزى كنه، بچه دارى كنه! اون مى خواد دكتر بشه و مريضا رو معالجه كنه! من هشت تا بچه مى خوام اون يه دونه! من اهل رفت و آمدم، اون نيست! من شلوغم، اون ساكت!
(ادامه دارد)

فهيمه رحيمى
ماندانا
احد خنديد و گفت:
-خواهر تو به فكر صالح و ماجده باش من خودم به موقعش خبرت مى كنم. ديگر اخبارى نيست؟
عبدالحميد سر تكان داد و احد وقتى ديد آنان قصد رفتن دارند به ورده گفت:
-زحمت بكش و ساك مرا باز كن، هديه هاى كوچكى برايتان آورده ام كه اميدوارم بپسنديد.
ورده با گفتن زحمت كشيدى، كسى از تو توقع نداشت ماجده را صدا زد كه ساك دائى اش را باز كند. احد با سليقه روى تمام هدايا برچسب زده بود و بيشترين كادو متعلق به فاخته بود كه علاوه بر لباس چندين عروسك زيبا برايش سوغات آورده بود. ورده گفت:
-مال صالح و مونا و فاخته را همين جا مى گذاريم تا خودت به آنها بدهى و مال خودمان را مى بريم.
به محض آن كه ماجده در ساك را باز كرد بسته اى را احد برداشت و از ديگر هدايا جدا كرد كه ورده گمان كردمال خودش است. ساك تقريباً خالى شده بود و لباس هاى قابل شستشو در ساك قرار گرفت كه ورده با خود ببرد و آنها را تميز به احد برگرداند. با رفتن آنها و با سكوتى كه بر خانه حاكم شد احد نفس بلندى كشيد و مقدار اثاث برجاى مانده را سامان داد، نگاهش را به پنجره خاموش دوخت و گفت: من كه ديشب به تو گفتم امشب وارد مى شوم پس چطور توانستى بخوابى و منتظر ورود من نمانى؟ به قول اما نبايد به هيچ چيز اعتماد كرد حتى به تلقين از راه دور. من هم چون تو تا صبح صبر مى كنم و چشم منتظرم را مى بندم.
احد دوش گرفت، هنگامى كه از حمام خارج شد و قصد استراحت داشت چشمش به اتاق روشن افتاد و سايه اى كه از مقابل پنجره عبور كرد. بى اختيار پنجره را گشود و سرماى سخت زمستانى را به اتاق خود راه داد و با خود گفت برگرد و ببين كه من بازگشته ام. آنچه در ذهن تو مى گذرد حقيقى است برگرد و نگاه كن. لحظه اى نپائيد كه سايه هويدا شد و او توانست اندام ماندانا را ببيند و به نشانه سلام سر فرود آورد. ماندانا اول بهت زده نگاه كرد و سپس اختيار از دست داد و چندين بار دست تكان داد و از شادى به هوا پريد. احد پنجره را بست اما پرده را نكشيد و همانطور كه به اتاق ماندانا و به خود او نگاه مى كرد گفت:
-فردا صبح تلفن خواهم زد و به ديدارت خواهم آمد، ما بايد با يكديگر حرف بزنيم. حالا برو بخواب تا من هم بتوانم بخوابم.
با خاموش شدن چراغ اتاق ماندانا، احد نيز به بستر رفت و ديده برهم نهاد.
فصل بيستم
صبح احد با صداى آهنگى كه از راديو پخش مى شد ديده باز كرد، صدا آنقدر بلند بود كه از پنجره بسته گذشته و در اتاق به آسانى شنيده مى شد. احد كمى سر بلند كرد و به ساعت نگريست، از جا بلند شد و با خود گفت هنوز ساعت هشت هم نشده! احد دست و روى شست و لباس پوشيد تا براى خريد نان از خانه خارج شود. در آپارتمان را كه باز كرد با خانم فروزنده روبرو شد و او با ديدن احد فريادى از خوشحالى كشيد و سر در داخل آپارتمان خود كرد و بانگ زد:
-فروزنده، فروزنده بيا ببين آقاى دكتر برگشته.
آقاى فروزنده با لباس خانه بيرون آمد و دكتر را در آغوش كشيد و صورت يكديگر را بوسيدند، احد از حال ضياء پرسيد كه خانم فروزنده گفت:
-خوب است و بحمدالله زندگى راحتى دارد، خداوند به آنها پسرى داده كه ضياء نام شما را روى پسرش گذاشته. باور كنيد دكتر جان هيچكس به قد پسرم از اين كه شما به خارج رفتيد ناراحت نشد، شما براى پسر ما حكم برادر بزرگش را داريد و ما يادمان نرفته كه چقدر به او محبت كرديد. اگر بفهمد كه شما برگشتيد سر از پا نمى شناسد.
احد گفت:
-من هم ضياء را مثل برادر خود مى دانم، چند روزى گرفتار هستم اما در اولين فرصتى كه به دست بياورم به ديدنش مى روم. آيا هنوز موتور فروشى را دارد؟
خانم فروزنده از سر تأسف سر تكان داد و گفت:
-خدا رفيق بد را از صحنه زندگى بردارد، او سرمايه پسرم را بالا كشيد و ضياء را با قرض ها تنها گذاشت و فرار كرد. اگر جعفرآقا نبود الان ضياء پشت ميله هاى زندان بود، اما خدا نخواست و جعفرآقا كمكش كرد و قرض ها پرداخت شد. او حالا توى يك فروشگاه صندوقدار است و از كارش هم راضى است.
احد گفت:
-شكر خدا كه همه چيز به خير گذشت، از طرف من سلام برسانيد.
آقاى فروزنده تعارف كرد كه احد مهمانشان باشد كه او نپذيرفت، با آنها خداحافظى كرد و از پله ها سرازير شد. وقتى از در ساختمان خارج شد آقاى معصومى هم همزمان بيرون آمد، آنها با ديدن يكديگر مثل دو دوست قديمى و صميمى يكديگر را در آغوش كشيدند و از حال يكديگر جويا شدند، بعد در كنار هم به راه افتادند. آقاى معصومى گفت:
-خوشحالم كه برگشتى، واقعاً اين كوچه بدون تو صفا نداشت. اگر توى محل خودمان و يا محل ديگر اختلافى به وجود مى آمد مازيار مى گفت جاى دكتر خالى كه برود آشتى بدهد. خب از خودت بگو، خوبى؟ آن طرف ها چه خبر بود، خيال بازگشت كه ديگه ندارى؟
احد گفت:
-نه، آمده ام كه ديگر ماندگار شوم.
آقاى معصومى گفت:
-با اين كه گفته بودى مى روى و برمى گردى اما من چشمم چندان به برگشتت آب نمى خورد و پيش خود فكر مى كردم كه ديگر ماندگارى، مخصوصاً وقتى آپارتمانت را دادى به خواهرزاده ات...
احد گفت:
-اما من يكى دو ماهى هم بعد از دادن آپارتمان به خواهرزاده ام هنوز در ايران بودم منتهى خانه خواهرم زندگى مى كردم.
آقاى معصومى گفت:
-حالا جلوتر يا عقب تر درست خاطرم نيست، اما همين را مى دانم كه خيلى خوب كردى برگشتى.
احد پرسيد:
-آقازاده ها هنوز مجردند؟
آقاى معصومى سر تكان داد و گفت:
-هيچكدام خيال ازدواج ندارند و به من و مادرشان رحم نمى كنند. نه دختره شوهر كرده و نه پسرها زن گرفته اند. شما چى، آنجا كارى صورت ندادى؟
احد سر تكان داد و گفت:
-من روى قول خودم هستم، يادتان مى آيد كه گفتم مى روم و برمى گردم آن وقت ازدواج مى كنم؟ حالا برگشته ام و نيت هائى دارم.
آقاى معصومى دست به پشت او زد و گفت:
-احسنت، مرد است و قولش. كى مطب را راه مى اندازى؟
-انشاءالله هفته ديگر بايد بدهم تميزش كنند، فكر نكنم احتياج به نقاشى داشته باشد چون تازه نقاشى كرده بودم كه رفتم ولى بايد به هر حال تميز شود.
-همه كارها به تدريج درست مى شود مهم اين است كه خودت به سلامت برگشته اى.
به فلكه رسيده بودند و مى بايست از يكديگر جدا مى شدند، روبروى هم ايستادند و آقاى معصومى گفت:
-به ما سر بزن، خوشحال مى شويم.
احد گفت:
-من به اتفاق مادرم مزاحم شما مى شويم. لطفاً به همه سلام مرا برسانيد.
احد وقتى از آقاى معصومى جدا شد با خود گفت من قدم خود را برداشتم و حالا نوبت اُما است. احد با نان تازه به خانه برگشت و به فراهم كردن صبحانه مشغول شد. صداى راديو خاموش بود و پرده پنجره كشيده شده بود. برفى كه از شب باريده بود زير انوار طلائى رنگ خورشيد در حال ذوب شدن بود، او هرگز به ياد نداشت كه اينگونه از بلاتكليفى و بى برنامگى كلافه شده باشد. حضور اُما را در كنار خود بيش از پيش حس مى كرد، تصميم گرفت به او تلفن كند و از او بپرسد كه چه بايد بكند اما پيش از آن كه گوشى تلفن را بردارد زنگ آپارتمانش به صدا درآمد. او گوشى اف اف را برداشت و گفت:
-بله؟
صداى آقاى جعفرى را شناخت كه پرسيد:
-دكتر جان خودتى؟
احد سلام كرد و آقاى جعفرى گفت:
-خيلى خوش آمدى، آمدم در آپارتمانت جواب ندادى.
احد گفت:
-رفته بودم نان بگيرم، بفرمائيد بالا.
-دارم مى روم سركار، شب زيارتت مى كنم. فقط خواستم بهت خيرمقدم بگم.
احد تشكر كرد وگوشى را با گفتن به اميد ديدار سر جايش گذاشت. اين بار صداى زنگ تلفن بلند شد كه خشم احد را برانگيخت و هنگامى كه گوشى را برداشت و با گفتن بله بفرمائيد؟ خشم خود را فرو نشاند. صداى نازك و ظريف زنانه اى در گوشى نشست كه گفت:
-سلام دكتر.
احد پريشان شد و گوشى را از يك دست به دست ديگر داد و گفت:
-سلام از بنده است.
صدا گفت:
-مى دانم كه مرا به جا نمى آوريد فقط تماس گرفتم كه بگويم خوش آمديد.
احد گفت:
-پيش داورى نفرمائيد، چه كسى است كه اين صدا را شنيده و فراموش كرده باشد.
صدا گفت:
-تعارف نفرمائيد.
-تعارف نيست، مى خواهيد نشانى بدهم تا باور كنيد كه شما را به جا آوردم؟
صدا گفت:
-قبول است.
احد گفت:
-خانمى كه شما باشيد دخترى است كه دوست دارد ظاهر و باطن آدم ها يكى باشد و چون يكى دو مورد الگوى انسانى اش خلاف معيار و عقيده و باورش درآمده از ازدواج هراسيده و خواستگاران خود را جواب كرده. اين نشانى كافى است يا اين كه باز هم بگويم؟
ماندانا گفت: افى نيست.
-بسيار خب، دومين نشانى اين كه شما همان خانمى هستيد كه عقيده دارد فاصله سنى ميان زن و مرد بهتر است هفت يا هشت سال باشد و كمتر از اين را قبول نداريد. آيا ادامه بدهم؟
ماندانا گفت:
-بله.
احد ادامه داد: سومين نشانى كه به نظرم مهمترين نشانى است آن است كه شما همان خانمى هستيد كه قول داد ازدواج نكند تا مردى كه با معيارهايش همگونى دار برود و برگردد و پس از آن... . .
احد سكوت كرد و ماندانا پرسيد:
-چرا جمله تان را تمام نمى كنيد؟
احد گفت:
-چون بقيه اش را شما بايد تمام كنيد.
ماندانا گفت:
-و پس از آن فكر كند و... .
احد پرسيد:
-چرا جمله تان را تمام نمى كنيد؟
ماندانا گفت:
-شما بايد تمامش كنيد.
احد گفت:
-و به جواب خواستگارى آن مرد... حالا نوبت شماست!
ماندانا گفت:
-تا مطمئن نشود جواب بله نخواهد داد.
-از چه چيز مطمئن شود؟
-از اين كه ديگر هجرتى وجود ندارد، از اين كه در زمان غيبت كسى جايگزينش شده، از اين كه آيا معيار همان معيار گذشته باقى مانده و غرب زده نشده و مهمتر از همه اين كه آيا مهرى راستين ريشه گرفته يا چون ظواهر آنجا فقط زيبا و روبنائى است.
احد گفت:
-به همه اين آياها كه نمى شود يكباره جواب داد، براى هر كدام از آنها زمان لازم است اما مى شود گفت كه اگر معيارم تغيير كرده بود حالا اينجا نبودم و با شما صحبت نمى كردم. حالتان چطور است؟
ماندانا گفت:
-خوبم، فكر نمى كردم كه آمده باشيد. من با مونا خانم كار داشتم.
-آنها از اينجا رفته اند، دو سه روزى مى شود كه اسباب كشى كرده اند.
ماندانا گفت:
-من بى خبر بودم و نمى دانستم.
احد پرسيد:
-نگفتيد كه جواب چه مى دهيد؟
ماندانا گفت:
-عرف جامعه نمى پذيرد كه دخترى را نامزد كنند و سه سال او را نامزد بنشانند و عرف جامعه هم نمى پذيرد كه بدون خواستگارى از كسى جواب بگيرند.
-حق با شماست و من قبول دارم، حتى اين را نيز قبول دارم كه گفتگوى دو نفره ما هم درست نيست حتى اگر براى خاطر ديگرى زنگ زده باشيد.
ماندانا گفت:
-نشانى ها درست بود اما متأسفانه بايد بگويم كه آن دختر تغييراتى اساسى در عقيده و معيار خود به وجود آورده كه ممكن است با طبع شما سازگار نباشد.
-يك نمونه از تغيير را نام مى بريد؟
ماندانا گفت:
-لطفاً از طرف من به مونا بگوئيد كه خوب بود قبل از رفتن يك تلفن مى زد و خداحافظى مى كرد و يا اگر برايش مقدور نشده بود وقتى جابجا شد يك تماس كوتاه مى گرفت و آدرس خود را مى داد. اين كوچكترين و آسانترين كار براى بقاء و دوام دوستى است آيا غير از اين است؟
-نه در اين مورد هم حق با شماست. نمى خواهم از مونا حمايت كرده باشم اما فكر مى كنم كه شايد مونا به قوام دوستى اش با شما چنان اطمينان دارد كه اين مسائل كوچك نتواند خدشه اى بر آن وارد كند. شايد مونا شما را بهتر از خودتان بشناسد و بداند كه در دلتان و در قلبتان چه مى گذرد و براساس آن رفتار مى كند.
ماندانا خنديد و گفت:
-متأسفانه نمى داند، چون اگر مى دانست اينگونه رفتار نمى كرد.
احد گفت:
-وقتى مونا در مورد شما صحبت مى كرد مى گفت ماندانا سه سال است كه قدم به هيچ جشنى نگذاشته و با خود قسم ياد كرده كه تا نامزد آينده اش نيايد بدون او جائى نرود. مونا به من گفت كه دوستش هر روز چند شاخه گل مى گيرد و در گلدان مى گذارد، به من گفت كه دوستش شب ها وقتى همه خوابيده اند با ماه و ستاره هاى آسمان خلوت مى كند و درد دل با مهتاب مى كند و خيلى چيزهاى ديگر كه اگر برايتان بگويم باور نمى كنيد. حالا باورتان شد كه مونا شما را خيلى بهتر از خودتان مى شناسد و هيچگاه از شما جدا نبوده و حتى مى داند كه از او هرگز كينه به دل نگرفته ايد و همچنان دوستى عزيز و وفادار به او هستيد؟ خوب است كه بقيه حرف ها را خود مونا به شما بگويد كه يقين كنيد، ممكن است من نتوانسته باشم اعتماد شما را مجدداً جلب كنم و او بتواند.
ماندانا گفت:
-به او بگوئيد كه منتظر پيغامش مى مانم، ببخشيد كه مزاحم شدم.
-خوشحالم كرديد، از قول من به همه سلام برسانيد مخصوصاً به مادر كه حتماً ظرف يكى دو روز آينده براى ديدارشان خواهم آمد.
پس از آن كه تماس قطع شد احد به فكر فرو رفت و با خود انديشيد ضريب اطمينان از صد رسيد به صفر، پس اين اُما كى مى خواهد كمكم كند؟ پالتو پوشيد و شال گردنش را برنداشت و از آپارتمان خارج شد، خوشبختانه هيچكس را در راهرو نديد وقتى قدم به خيابان گذاشت تا فلكه را با هدف پيموده بود و پس از آن كه دقايقى روى نيمكت نشست به سوى كتابخانه به راه افتاد. هوا آفتابى بود اما باد گزنده اى كه در حال وزيدن بود لذت گرماى خورشيد را با خود مى برد تا برودت زمستان را آدم ها فراموش نكنند. وارد كتابخانه كه شد مستقيم به سوى جايگاه دوستش به حركت درآمد، مرد چاق و كوتاه قد را به جاى او ديد و به نگاه و لبخند او پاسخ گفت و پرسيد:
-ببخشيد آقاى موسوى نيستيد؟
مرد پرسيد:
-شما از دوستانشان هستيد؟
-بله، يكى دو سال از ايشان بى خبر بودم و آمدم حالش را بپرسم.
مرد سر به زير انداخت و گفت:
-متأسفم، سالى مى شود كه فوت كرده است.
احد گفت:
-امكان ندارد، اگر فوت كرده بود من مى فهميدم.
مرد نگاه ديگرى به احد انداخت و گفت:
-شايد منظور شما آقاى حسين موسوى است، بله؟
احد سر فرود آورد و آن مرد گفت:
-به كتابخانه مركزى منتقل شده و خوشبختانه حالش هم خيلى خوب است. ببينم شما بايد آقاى طاهرى باشيد درست حدس زدم؟
احد گفت:
-طائرى هستم.
آن مرد دست پيش آورد و با احد دست داد و گفت:
-حسين در مورد شما با من حرف زده است و هر بار كه همديگر را مى بينيم سراغ شما را مى گيرد و چون من اظهار بى اطلاعى مى كنم نگران مى شود. من در خدمت شما هستم اگر امرى باشد.
-امروز براى ديدن آقاى موسوى آمده بودم اما براى بردن كتاب مزاحم شما مى شوم. لطف كنيد شماره تماس آقاى موسوى را به من بدهيد.
مرد روى تكه كاغذى شماره اى نوشت و احد با تشكر فراوان كتابخانه را ترك كرد و به سوى مطب به راه افتاد. خيابان را چون زمانى كه ترك كرده بود بدون تغيير يافت فقط داروخانه به پيتزافروشى تبديل شده بود و احد با خود فكر كرد كه مريض ها چقدر بايد راه بروند تا داروخانه اى بيابند. تابلوى نئون كه نام او را بر خود داشت گوشه اش شكسته بود و خطى مورب به تابلو انداخته بود. احد در را باز كرد و با ديدن خاكى كه روى پله ها نشسته بود زمزمه كرد:
-چقدر كثيف است.
از پله ها بالا رفت و در اتاق را باز كرد، هواى دم كرده به صورتش خورد و بوى خاك را بيشتر استشمام كرد. به سوى پنجره رفت و تمام پنجره ها را باز كرد، هيچ چيز تغيير نكرده بود، تلفن را به پريز وصل كرد و از درست بودن آن اطمينان حاصل كرد. كشوى ميز كارش را باز كرد و به كاغذهاى درون آن نگاه انداخت و سپس آن را بست. گوشى تلفن را برداشت و شماره اى گرفت، صدا در گوشى پيچيد كه گفت:
-بله بفرمائيد؟
احد گفت:
-سلام خانم سليمانى، طائرى هستم.
صداى شادمانه خانم سليمانى در گوشى پيچيد كه:
-خدا را شكر دكترجان كه من يكبار ديگر صداى شما را شنيدم. كى آمديد؟
-ديروز وارد شدم و الان مطب هستم، خيلى وضع اسفبارى دارد. شما چه مى كنيد حالتان خوب است؟
خانم سليمانى گفت:
-خانه نشين شده ام دكتر جان، كمر درد و پا دارم. دكترها مى گويند بين مهره هايم فاصله افتاده و به همين خاطر درد مى كند. اما مى ايم شما را ببينم، اگر بخواهيد اوس تقى را بفرستم تا مطب را تميز كند و مثل گل تحويلتان بدهد. دكتر جان مى شود خواهشى ازت بكنم؟
-شما دستور بده خانم سليمانى، من هنوز هم دوستت دارم.
خانم سليمانى گفت:
-خدا تو را از فرزندى كم نكند. خواستم خواهش كنم كه به جاى من نوه ام منشى ات شود، دختر زبر و زرنگى است مدتى است دنبال كار مى گردد پيدا نمى كند. او ميتواند مطب را اداره كند.
احد گفت:
-با خودت بيارش مطب تا از نزديك ببينمش.
خانم سليمانى خوشحال شد و گفت:
-همين حالا زنگ مى زنم به اوس تقى و خودم هم بالاى سرش مى ايستم و نظارت مى كنم كه همه جا را تميز كند. فقط در ورودى را نبنديد و كليد اتاق ها را بگذاريد همان جاى هميشگى. فردا صبح مطب تر و تميز تحويل شما، خوب است؟
احد گفت:
-من مى دانستم كه شما مثل هميشه مشكلم را حل مى كنيد، باشد در را باز مى گذارم. فردا هم با نوه ات بيا مطب.
وقتى از يكديگر خداحافظى كردند و گوشى را گذاشتند خانم سليمانى در قلبش حس خوشايندى داشت، او به دكتر مثل يكى از اعضاء خانواده اش نگاه مى كرد كه با رفتن او كمبودى احساس مى كرد كه حالا با آمدنش كامل شده بود. او لباس پوشيد و كيف سياهرنگش را برداشت و از خانه خارج شد. درد آزارش مى داد اما اين درد در مقابل كارى كه مى خواست براى دكتر انجام بدهد ناچيز بود. اوس تقى سر خيابان خانه او دكه پلاستيك فروشى داشت و همه مى دانستند كه او امور نظافت هم انجام مى دهد.
وقتى خانم سليمانى مقابل دكه اوس تقى رسيد او نشسته بود و از بيكارى تسبيح مى گرداند. او پيش از رفتن دكتر كار نظافت مطب را به عهده داشت، با ديدن چهره خندان خانم سليمانى قلبش نور گرفت از روى چهارپايه بلند شد و به سلام او با گرمى پاسخ داد و پرسيد:
-هان چه خبر حاج خانم؟
خانم سليمانى گفت:
-خبرهاى خوش، دكتر آمده و مى خواهد مطب را باز كند. كار امروز درآمد، زود برو و مشغول شو تا فردا صبح كه مطب باز مى شود نبايد كارى بماند. من هم با تو مى آيم، سر راه مواد شوينده مى گيريم و مى ريم.
اوس تقى شادمان سه چهار عدد سبد را كه براى نمايش كالا بيرون گذاشته بود برداشت داخل گذاشت و كركره كوچك را پائين كشيد و گفت:
-خدا را شكر، خودش روزى رسان است. راستش دو روز است حتى يك سبد نفروخته ام، برويم كه خيلى كار داريم.
احد چرخ ديگرى در مطب زد و نگاهى به پشت بام انداخت كه خوشبختانه آسفالت آن آسيب نديده بود، همانطور كه با خانم سليمانى قرار گذاشته بود كليد را گذاشت و از پله ها پائين آمد و به سوى خانه اش روان شد. وارد كوچه كه شد متوجه شد اُما با دو تن از خانم هاى كوچه مشغول گفتگو است و چون خوب دقت كرد قلبش فرو ريخت. اُما داشت با خانم معصومى و ماندانا صحبت مى كرد، قدم آهسته كرد تا مگر گفتگوى آنها خاتمه يابد و مجبور نشود با آنها روبرو شود اما گام هايش به اختيارش نبودند و به او شتاب در راه رفتن مى دادند. وقتى نزديك آنها رسيد آرام گرفت و توانست چهره متواضعانه خود را به دست آورد و سلام كند. اُما جوابش را داد و خانم معصومى و ماندانا به او خوشامد گفتند، اُما اضافه كرد:
-من آمدم خانه چون تو نبودى خواستم بروم كه با خانم معصومى روبرو شدم. اول گمان كردم كه در آپارتمان تو ساكن هستند اما بعد به اشتباهم پى بردم و خوشبختانه خانم معصومى تو را مى شناخت و ساعتى مزاحم ايشان شدم. حقيقت اين كه از نبودنت نه تنها ناراحت نشدم بلكه خوشحال هم شدم كه بخت يارى كرد و با اين خانواده خوب و مهربان آشنا شدم.
خانم معصومى گفت:
-خوبى از خودتان است. ما هم خيلى دوست داشتيم شما را از نزديك زيارت كنيم كه خوشبختانه موفق شديم.
مينا گفت:
-من توصيف همگى شما را مخصوصاً ماندانا جون را هم از مونا شنيدم هم از خود دكتر، اجازه مى خواهم كه باز هم مزاحم شما بشوم و بيشتر از مصاحبتتان استفاده كنم.
خانم معصومى گفت:
-براى ما افتخار است كه با شما همنشينى داشته باشيم، راستش همه خانواده ما دكتر را دوست دارند و از اين كه به ايران برگشته خوشحالند. خدا رحمت كند امواتتان را، مادر خدابيامرزم هميشه اين شعر را براى جوان ها مى خواند:
تا در ره علم نيستى خسته برو
يك دم منشين ز پاى و پيوسته برو
هر چند كه بحر علم بى پايان است
تا كشتى همت تو نشكسته برو
مينا گفت:
-خداوند رحمتشان كند، من شما را زياد روى پا نگهداشتم بايد ببخشيد، باز هم از مهمان نوازيتان ممنونم. به آقا هم سلام برسانيد.
احد هم با گفتن ممنونم كه پذيراى مادرم شديد، خداحافظى كرد و آن دو به سوى آپارتمان خود به حركت درآمدند و آن دو نيز به آپارتمان خود بازگشتند. در ميان پله ها مينا گفت:
-از سوئى مرا مى خوانى و از طرف ديگر مى گذارى و مى روى. من كه نمى توانم مثل باد حركت كنم.
-فكر كردم كه پيغامم را دريافت نكرده اى به همين خاطر رفتم مطب و با خانم سليمانى تماس گرفتم كه اوس تقى را بفرستد آنجا را تميز كند. همه چيز مرتب و آباد است و خوشبختانه خرابى به بار نيامده فقط كثيف و خاك آلود است. خانم سليمانى گفت فردا مرتب و تميز تحويلم مى دهد. اُما اخم هايت را باز كن دلم گرفت!
مينا مشت ضعيف خود را به شانه قدرتمند احد كوبيد و گفت:
-من به تو اخم نمى كنم، از خودم دارم مأيوس مى شوم كه چطور در اين مدت نتوانستم بفهمم تو دل در گرو چه كسى نهاده اى.
احد كليد به در انداخت و هر دو وارد شدند، هواى آپارتمان گرم و مطبوع بود، احد به مينا كمك كرد تا پالتواش را از تن خارج كند و آن را به همراه روسرى و شالش به جا رختى آويزان كرد، بعد روبرويش نشست و پرسيد:
-خب چطور بود؟
مينا گفت:
-رنگ چشم سياه چون شب، نگاه چون شاهين تيز، رنگ چهره چون گندم برشته و لب و دهان چون غنچه نيمه باز و اينجا يك قلب عاشق و در اينجا مغزى مضطرب.
مينا در هنگام اداى جمله آخر به قلب و سر احد اشاره داشت و در آخر افزود:
-همسر خوبى برايت مى شود اگر بتوانى توسن سركش احساساتش را مهار كنى و او را از اضطراب فكرى درآورى. ماندانا احساس مى كند كه در يك وضعيت نفرت انگيز قرار دارد. به اين معنى كه اعتماد، محبت و درك و تفاهم را از ميان رفته مى بيند و گمان دارد كه با وى با تحقير رفتار مى شود و پيش خود تصور مى كند كه ارج و بهائى را كه لازمه عزت نفس اوست توسط ديگران مخصوصاً تو ناديده گرفته شده و ديگر از دست او كارى ساخته نيست. ماندانا بر اثر صبر و مبارزه طولانى با خودش ديگر خسته شده و هيچ دلگرمى ندارد اما دوست دارد كه از اين وضعيت نجات پيدا كند ولى قدرت فكرى براى تصميم گيرى را در خود نمى بيند. در مجموع او دوست دارد و حتى اصرار دارد كه چيزهاى مورد نظرش آشكار و بدون ابهام باشند به نظر من بايد طول دوران نامزدى شما زياد باشد تا او بتواند عزت نفس خود را به دست آورد و خود را درمان كند.
احد پرسيد:
-اگر خانواده اش موافقت نكردند؟
-آنوقت تو بايد بيشتر تلاش كنى و به او تفهيم كنى كه قابليت تصميم گيرى و قدرت فكرى لازم را دارد. من خيلى گرسنه ام و صبحانه هم نخورده ام، حتماً تو هم آشپزخانه ات خاموش است.
احد گفت:
-زنگ مى زنم برايمان غذا بياورند.
-نه لباس بپوش مى رويم بيرون هم غذا مى خوريم و هم تو مرا به خانه مى رسانى. اتومبيلت را تحويل نگرفتى؟
-رضا هنوز نمى داند كه من برگشته ام، بايد تماس بگيرم و بخواهم كه اتومبيل را برايم بگيرد. وقتى مينا پالتو پوشيد و به احد كه در حال انداختن شال گردن به دور گردنش بود تبسم كرد و گفت:
-اقرار مى كنم كه داماد زيباتر از عروس است، اما تو ديگر اين جمله را هرگز از دهان من نمى شنوى.
احد گفت:
-اگر اشتباه نكرده باشم اُما شما او را نپسنديده ايد.
ميناخنديد و گفت:
-اتفاقاً برعكس خيلى از او خوشم آمده. دخترى است كه مرا به ياد جوانى خودم مى اندازد، البته غرورش بيشتر از آنوقت هاى من است. همين امشب تماس مى گيرم و قرار خواستگارى را مى گذارم.
آن دو در رستوران ديگر در مورد ماندانا صحبت نكردند، مينا از برنامه آينده خود حرف زد و گفت كه اگر بتواند و به او پروانه طبابت بدهند دوست دارد كه حرفه روانشناسى را دنبال كند و در مطب طبابت كند.
احد گفت:
-شما مى آئيد پيش خودم، مى دانيد كه دو اتاق بزرگ روبرو بلااستفاده مانده. پيش از سفر آنجا را اختصاص داده بوديم به اتاق كودك اما حالا مى توانيم اتاق ها را براى شما آماده كنيم و اتاق انتظار مشترك داشته باشيم.
-اما اول بايد به دنبال پروانه باشم بعد در اين مورد با هم صحبت مى كنيم. احد وقتى مينا را به خانه رساند و به سوى خانه خود حركت كرد با خود انديشيد اُما عروس آينده خود را دوست ندارد و تنها به خاطر علاقه من است كه سكوت كرده و ماندانا را پذيرفته است. شب مينا به وعده اش عمل كرد و با خانواده معصومى تماس گرفت و از خانم معصومى خواست تا وقتى را براى خواستگارى از ماندانا به آنها بدهند. شب جمعه مورد تأييد قرار گرفت و مينا ساعت و تاريخ خواستگارى را به احد اطلاع داد، سپس از او خواست كه خودش ورده را خبر كند و از دادن اين خبر به ورده خوددارى كرد، در وجود مينا بى اراده، حس حسادت برانگيخته شده بود و بدون آن كه خود بخواهد خشمگين و عصبى به نظر مى رسيد. كاوه گمان داشت كه مينا هنوز هم از سفر خسته است و هم به دليل ترس از برخورد مسئولين به چنين حالتى درآمده است. اما فرداى آن روز وقتى كه مينا بازگشت و مدارك خود را روى ميز گذاشت و عنوان كرد مداركم پذيرفته شد و مانعى وجود ندارد، كاوه كوچكترين اثرى از نشاط و شادمانى در صورت مينا نديد، پس از خود پرسيد موضوع چيست؟ شب وقتى هر دو آماده خوابيدن مى شدند كاوه از او پرسيد:
-به من مى گوئى كه چرا ناراحتى و از چه چيز رنج مى برى؟
مينا سرى تكان داد به نشانه هيچ، اما وقتى در بستر دراز كشيد قطرات اشك گرم از ديده اش روان شد و با خود انديشيد، بيچاره انسان به محض اين كه قواى عقلى و فكرى او نضج گرفت قواى جسمى او بناى ضعف و ناتوانى را مى گذارد. مينا چشمانش بيدار بود اما ذهنش دورها آنجائى كه ارواح صالح مأوا داشتند در حال گردش بود، پيرى ديد كه چون به او رسيد سربلند كرد و گفت: خوش عالمى است نيستى كه هر كجا ايستى با تو نگويند كيستى، حج كردن تماشاى جهان است، نان دادن كار جوانمردان است، دلى به دست آر كه كار آن است. زنده اى مى جويم تا از جام محبت قطره اى در جام او بچكانم، مشتاقى مى جويم تا انصاف يك نفس از عمر از او بستانم. مستحقى مى خواهم تا بر فرق او گوهرى افشانم. نظر حق ناگاه ايد، اما بر دل آگاه آيد. دل به خلق مبند كه خسته گردى، دل به خداى بند كه رسته گردى.
صبح مينا شاد مثل گذشته از خواب بيدار شد، صبحانه آماده نمود و سپس كاوه را بيدار كرد و گفت:
-بلندشو و خواب را رها كن، امروز روز بزرگى است.
(ادامه دارد)

از: پريچهر جاويدان
تابلو كور
بخارى اطاق با شعله هاى آبى رنگى مى سوخت، صندلى راحتى من كنار آتش قرار داشت، روزنامه اى به دست گرفته و مشغول خواندن شدم. مدتى صفحات را زير و رو كردم و مطالب آن را چندين بار خواندم. وقتى صفحه آخر آن را به دست گرفتم كلماتى كه با حروف درشت نوشته شده بود نظرم را جلب كرد. نوشته بود «از مردم هنردوست دعوت مى شود كه از نمايشگاه نقاش جوان» م «ديدن نمايند.»
بى اختيار سيزده سال به عقب برگشتم و خود را در كلاس درس در كنار (م) ديدم. بله من و (م) با هم دو دوست صميمى بوديم، هميشه مشكلات درسى خود را با هم حل مى كرديم اما پايان مدرسه باعث گرديد كه هر يك به دنبال سرنوشت خود برويم و اكنون پس از سيزده سال شاهد يكى از موفقيت هاى درخشان او بودم. تصميم گرفتم به هر ترتيب شده خود را به نمايشگاه دوستم برسانم. روز بعد آفتاب تازه غروب كرده بود كه با عجله خود را به نمايشگاه رسانيدم. جمعيت انبوهى در آنجا گرد آمده بودند، وارد تالار شدم، چشمم به تابلوهاى زيبا خيره مانده بود، مدتى در مقابل هر تابلو ايستادم و مهارت و استادى نقاش را ستودم. نمى توانستم باور كنم كه اين همه تابلو چكيده روح يك نقاش جوان و اثر سحرآميز انگشتان ظريف او است. وقتى تماشاى تابلو ديوارها تمام شد متوجه گوشه اى از سالن گرديدم كه عده زيادى گرد تابلوئى جمع شده بودند. به طرف جمعيت به راه افتادم همه به تابلوى بزرگى كه هيكل زن زيبائى را نشان مى داد خيره شده بودند. لباس نيمه برهنه اش قسمتى از سينه بلورين او را به خوبى نشان مى داد، گيسوان انبوه و مجعدش روى شانه هاى سفيدش ريخته بود. همه مبهوت و متحير زيبائى او شده بودند، مثل اين كه زيبائى اين زن ناشناس همه را سحر كرده بود. چيزى كه بيشتر مردم را به تعجب واداشته بود اين بود كه تصوير چشم نداشت، آيا صاحب آن كور بوده است؟ مگر ممكن است خداوند موجودى به اين زيبائى خلق كند اما او را از نعمت بينائى محروم سازد؟
هر يك از مردم چيزى مى گفت: همه سراغ نقاش را مى گرفتند و مى خواستند از نزديك خالق اين همه زيبائيهاى بى روح را ببينند اما هر چه جستجو كردند اثرى از او نيافتند.
من همچنان حيرت زده در مقابل تابلوى بدون چشم ايستاده و غرق زيبائى آن شده بودم، وقتى به خود آمدم كه سالن از جمعيت خالى شده بود. با قدم هاى سنگين به طرف در خروجى به راه افتادم. در راهرو با نگهبان نمايشگاه برخورد كردم و از او سراغ نقاش را گرفتم- نگهبان گفت: «آقا ميل ندارد در ميان مردم ظاهر شود، دوست دارد هميشه تنها باشد» از سخنان نگهبان دريافتم كه او بايد از محل نقاش اطلاعى داشته باشد، از اين رو پرسيدم آيا ممكن است بفرمائيد اين نقاش در كجا زندگى مى كند؟ با نگاهى كنجكاوانه سراپايم را نگريست و گفت: نمى توانم بگويم، چون مايل نيست كسى را ببيند. بار ديگر با لحن دوستانه اى گفتم ولى من دوست او هستم و مدت هاست كه از او بى خبرم، از اين رو مطمئن باش كه از ديدن من خوشحال خواهد شد. چشم هايم را به دهان او دوخته بودم لبخندى بر لبانش راه يافت و نشانى منزل او را داد.
روز بعد به طرف منزل دوست نقاش خود كه زندگيش برايم گنگ و مبهم بود به راه افتادم، وقتى به در خانه او رسيدم مدتى مردد ايستادم، سپس دست هاى مرتعش خود را بالا برده و دق الباب كردم لحظه اى بعد مستخدم پيرى در را برويم گشود. بدون اين كه حرفى بزنم مدتى مرا نگريست. گفتم: آقاى (م) تشريف دارند؟ بدون آن كه جوابى بدهد روى خود را برگرداند و رفت. از اين بى اعتنائى و ابهام دچار تعجب شده بودم. تكليف خود را نمى دانستم اما در همين موقع دوباره مستخدم در برابرم ظاهر شد و گفت بفرمائيد. روزنه اميدى به رويم گشوده شد با قدم هاى سنگين به دنبال مستخدم به راه افتادم، مرا به اطاقى راهنمائى كرد، اطاق محقرى بود كه چند صندلى اثاث آن را تشكيل مى داد. هيچ چيز تازه اى در آنجا به چشم نمى خورد.
اندكى بعد در به آهستگى باز شد و دوستم در ميان دو لنگه در ظاهر گرديد. از ديدن قيافه شكسته او خيلى تعجب كردم، زيرا او آن (م) چندين سال پيش نبود، موهاى سرش خاكسترى شده و چين هاى بسيار كه نشانه درد و رنج فراوان بود در روى پيشانيش به خوبى خوانده مى شد. وقتى مرا ديد از نگاهش معلوم بود كه مرا نشناخته است. چند قدم به طرفم آمد، با نگاه او را در حال ترديد باقى نگذاشته و خود را معرفى كردم. مثل اين كه باور نكرد. مدتى آرام و ساكت چشم هايش را به چهره ام دوخت، قيافه اش باز شد و در حالى كه لبخندى بر لبانش راه يافته بود دست هايم را گرفت و با اشتياق فراوان سراپايم را نگاه كرد و گفت: اوه، تو هستى، هنوز نمى توانم باور كنم چطور شد پس از سيزده سال دورى يادى از من كردى؟ من همچنان آرام و خاموش به موهاى خاكسترى و چهره پر چينش خيره شده بودم. او كه تعجب مرا ديد گفت حق دارى از ديدن قيافه من تعجب بكنى. بله گردش گردون از اين بازيچه ها بسيار دارد. يك عمر غم و حسرت كوه را متلاشى مى كند چه رسد به يك انسان ضعيف كه داراى اعصاب حساس و احساسات رقيقى باشد. پرده اشك ديدگانش را پر كرد. از او پرسيدم در اين مدت چه مى كرده و چه حوادثى براى او روى داده كه اين چنين برف پيرى بر سر و رويش نشسته است.
آهى عميق كشيد و گفت من سالهاست كه از مردم و اجتماع گريخته و گوشه تنهائى اختيار كرده ام. آنها كه دورادور نام مرا مى شنوند و به حال و روزگارم رشگ مى برند ولى اگر مى دانستند كه در چه آتشى مى سوزم دلشان به حالم مى سوخت و هرگز آرزو نمى كردند كه... حرفش را قطع كرد و خيره به نقطه اى نگريست. پس از لحظه اى سكوت گفتم آيا ممكن است علت ناراحتى و رنج روحى خود را براى من شرح دهى؟ گفت من در عين حال كه به دوستى و محبت تو اطمينان دارم ولى غير از شرح زندگيم هر سئوالى كه داشته باشى به آن پاسخ خواهم داد. از اين كه حاضر شده بود معماى مرا حل كند خيلى خوشحال شدم و با اشتياقى غير قابل تصور گفتم آنچه من از تو مى خواهم مربوط به تابلوى زيبا و بدون چشمى است كه در نمايشگاه ديدم. به شنيدن اين سخن رنگ از چهره اش پريد و ارتعاشى به او دست داد و با حالى زار كه حكايت از درون منقلب او مى كرد به صندلى تكيه داد. سر خود را به زير انداخت با آهنگى مرتعش گفت: توسئوالى كردى كه خوشى ها و غم ها و همه چيز من به آن بستگى دارد. اما چون قول داده ام، همه چيز را برايت شرح خواهم داد. آنگاه عرق پيشانيش را پاك كرد و گفت تو خوب مى دانى كه من از روزگار كودكى به نقاشى علاقه زيادى داشتم، اما سالهاست كه قلم و رنگ و روغن را كنار گذاشته و دست از نقاشى كشيده ام. آن تابلوى كور را كه بدون چشم ديدى آخرين اثر من است.
در آن روزها كه تازه مدرسه را به پايان رسانده و تمام وقت خود را صرف نقاشى مى كردم يك روز مطابق معمول در پشت چهارچوب قرار گرفته و با آثارى كه به وجود آورده بودم سرگرم بودم كه در كارگاه باز شد و دخترى زيبا به اتفاق مرد مسنى قدم به درون كارگاه گذاشت. پدر دختر اظهار علاقه كرد كه دخترش به تكميل فن نقاشى بپردازد، من نيز آمادگى خود را براى اين كار ابراز داشتم.
هنگامى كه مى خواستند از در خارج شوند دخترك به يكى از تابلوهاى من نزديك شد و با نگاهى عميق به آن نگريست و گفت آقا واقعاً اعجاز كرده ايد. من تنها آرزويم اين است كه بتوانم روزى تابلوئى نظير اين تابلو به وجود آورم.
بعد آهسته خداحافظى كرد و از در خارج گرديد. دختر زيبائى بود، گيسوان بلندش به روى شانه ها موج مى زد. در چشمانش برق عجيبى مى درخشيد. پس از رفتن او فكر من نيز به دنبالش به پرواز درآمد.
هوا تاريك شده بود. آن شب برخلاف شب هاى پيش به منزل نرفتم. مدتى بدون مقصد و هدف در خيابان ها گردش كردم، شب از نيمه گذشته بود كه به خانه بازگشتم. وقتى روى تخت خود دراز كشيدم درباره دختر ناشناس مدت ها فكر كردم و تا سپيده صبح خواب به چشمانم راه نيافت.
روز سه شنبه با يك دنيا اميد و اشتياق به طرف كارگاه به راه افتادم. وقتى به نزديك در رسيدم قلبم به شدت مى طپيد، در را گشودم و او را ديدم كه مشغول نقاشى است. به شنيدن صداى در رويش را برگرداند و لبخند نمكينى بر گوشه لبهايش نقش بست و با سر سلامم را جواب گفت و دوباره به كار خود مشغول گرديد. از آن روز به بعد كم كم ما با هم نزديك شديم و پس از مدتى اين آشنائى به عشقى شديد و آتشين تبديل گرديد. هر دو يكديگر را دوست داشتيم اما زبان ما هنوز آن قدرت را پيدا نكرده بود كه اسرار قلبمان را فاش سازد.
يك روز پس از تعطيل كارگاه به نزدش رفتم گفتم مدت هاست مى خواهم از شما تابلوئى بسازم. لبخندى حاكى از رضايت در گوشه لبانش نقش بست و پس از مدتى صحبت قرار بر اين شد كه براى ساختن اين تابلو به منزل من بيايد.
***
روز موعود فرا رسيد اما چقدر براى نزديك شدن آن روز دقيقه شمارى كرده بودم. ضربه اى بر در نواخته شد و قلبم از حركت بازايستاد. با دستى لرزان در را به رويش گشودم و مدتى خيره به سراپايش نگريستم و سپس به درون هدايتش كردم. لباس نيمه برهنه اى بر تن داشت كه هيكل زيبايش را به خوبى نشان مى داد. آن روز زيباتر از هميشه شده بود. شروع به كار نمودم اما چون ساختن صورت او كار آسانى نبود تصميم گرفتم وقتى قسمت هاى ديگر بدنش تمام شد به نقاشى صورتش بپردازم. از آن روز به بعد وارد زندگى تازه اى شدم. شب ها و روزهاى سرد زمستان بود كه پس از اتمام كارها با هم در كنار آتش نشستيم. هيچكدام حرفى نمى زديم اما نگاه ما به راز و نياز مشغول بود. در درونم طوفان مهيب و سهمگينى برخاسته بود و وجودم در ميان شعله هاى تمنا و آرزو مى سوخت.
سرانجام مهر سكوت را از لب برداشتم و گفتم: بايد بدانيد كه ديگر بيشتر از اين قادر به پنهان نمودن اسرارم نيستم، ديگر نمى توانم قلبم را به بازى بگيرم، دوستت دارم پس چرا نميخواهى اعتراف كنى كه تو هم مرا دوست مى دارى؟
چشمانش مملو از اشك شد و چند قطره آن به روى گونه اش لغزيد. گريه او دل مرا به فرياد درآورد و از گفته خود پشيمانم كرد. آه عميقى كشيد و گفت دوستت دارم اما افسوس كه حاكم قلب خود نيستم. خود من، زندگى من، قلب من به زور در اختيار كس ديگرى است. دوست داشتن براى من گناه است. يك مرتبه قلبم فرو ريخت و ارتعاشى سراپاى وجودم را فراگرفت. با التماس گفتم بگو، هر چه هست بگو و بار غمت را سبك كن. خنده تلخى كرد و گفت من فروخته شده ام، وجود من با پول خريدارى شده است مى فهمى؟ من ديگر حق ندارم كسى را دوست داشته باشم، پدر من با استبداد بر سراسر وجود من، حتى قلب من حكومت مى كند، از اين رو بنا به خواست خود مرد مسن ولى ثروتمندى را براى زندگى با من در نظر گرفته است، من نمى توانم مخالفتى بكنم. كسى را هم ندارم كه به فريادهاى من جوابى بدهد.
ديگر چيزى نگفت: سرش را به زير انداخت و گريان از در خارج شد. آن شب تا صبح راجع به او و سرنوشت نامعلومش فكر كردم. تابلو او رو به اتمام بود. شروع به نقاشى صورت او كردم ولى هرگز نمى خواستم آن را تمام كنم چون مى دانستم اگر تابلو تمام مى شد او را براى هميشه از دست مى دادم. كار نقاشى تابلو، غير از چشم هاى او تمام شد.
يكى از روزهاى بهار بود كه او با چهره گرفته و مغموم پيش من آمد و گفت كه به زودى مراسم عروسى اش برگزرا مى شود. يكباره كاخ آمال و آرزوهايم درهم فرو ريخت و از آن همه عظمت و جلال كاخ خيالى من چيزى جز مخروبه باقى نماند، آنچه كه فقط برايم از او باقى مى ماند همين تابلو بود. از اين رو سعى كردم همه قدرت خود را در سر پنجه هايم جمع كنم و چشم هاى او را هم بكشم و به آن جان بدهم و آن حالت عجيب و منقلب كننده را در آن ظاهر نمايم تا اثر كاملى از نقش وجود او را در برابر خود داشته باشم. اما با تمام كوششى كه كردم نتوانستم چشم ها را نقاشى كنم. با آن همه مهارت در برابر چشمان او عاجز مانده بودم.
روز بعد در منزل انتظارش را مى كشيدم تا شايد بتوانم با نگريستن در چشمان او آن همه عمق و جذابيت را به روى تابلو آورم. ساعات و دقايق به كندى مى گذشت اما از او خبرى نشد. ناگهان در كارگاه باز شد، به عجله از جايم برخاستم اما او نبود، پدرش را با قيافه ناراحت و اندوهگين در مقابل خود ديدم. مدتى خيره به يكديگر نگريستيم، سكوت را شكست و گفت دخترم در بيمارستان انتظار شما را مى كشد. قلبم فرو ريخت و به راز وحشتناكى كه تا آن لحظه از آن بى خبر بودم پى بردم. هراسان خود را به بيمارستان رسانيدم، مثل اين كه انتظارم را مى كشيد، به شنيدن صداى من رويش را به طرفم برگرداند و لبخندى بر گوشه لبانش نقش بربست و با اشاره دست مرا پيش خواند، دستم را به دست گرفت و به گرمى فشرد. مدتى ساكت در چشمان يكديگر خيره شديم تا اينكه سكوت را شكست و گفت از ديشب در انتظارت بودم، تا به حال در نگرانى به سر برده ام و فكر مى كردم كه آيا ممكن است ترا نديده... نفسش به سختى از سينه اش خارج مى شد، با ناراحتى پرسيدم چرا اينجا بسترى شده اى؟ چند قطره اشك به روى گونه اش غلطيد و گفت زياد عجله نكن به زودى خواهى فهميد. دستش را زياد فشردم و التماس كردم كه همه چيز را بگويد و بيشتر از اين عذابم ندهد. ساكت بود و به آرامى اشك مى ريخت. گفتم تو به زودى بهبود خواهى يافت و من چشم هاى تابلو را از روى چشمان تو خواهم كشيد و گفت افسوس خيلى دير شده... .
ديوانه وار فرياد زدم چرا اسرارآميز حرف مى زنى؟ چرا نمى خواهى حقايق را بگوئى؟ وقتى سكوت او را ديدم به عجله از اطاق خارج شده و خود را به اطاق دكتر رسانيدم و عاجزانه از او خواستم كه علت بسترى شدن او و اين كه تا چه مدت در بيمارستان خواهد ماند را برايم بگويد.
دكتر قيافه متفكرى به خود گرفت و گفت ما تا اين لحظه نهايت سعى خود را براى بهبودى وى به كار برده ايم اما متأسفانه معالجات ما بى اثر بوده و اميدى به حيات او نيست. هر چه اصرار كردم علت بيمارى او را نگفت زيرا بيمار از او خواهش كرده بود كه سرّ او را براى هميشه پيش خود نگهدارد.
خود را به تخت رساندم و به رويش خم شدم چهره اش را غبار مرگ فرا گرفته و اثرى از آن برق عجيب در ديدگانش پديدار نبود. بى اختيار فرياد زدم چشم هايت را باز كن، يكبار ديگر به من نگاه كن، تابلوى تو نبايد كور بماند. به رويش افتادم و به شدت گريستم، اما ديگر حركت نمى كرد و صداى مرا نمى شنيد، زيرا شمع زندگيش براى هميشه خاموش شده بود.
***
دوست عزيزم او رفت در حالى كه اسرار قلب خود را هم با خود برد. سال ها از آن تاريخ مى گذرد اما من از همه گريخته و گوشه عزلت و تنهائى را انتخاب كرده ام تا روزى سعادت مرگ نصيبم گردد و در كنار او به خواب ابدى فرو روم و تنها خوشى خاطرم همين تابلو است.
عرق سردى بر پيشانيش نشست، سرش را به زير انداخت، ساكت و مبهوت به نقطه اى خيره شد. داستان ناراحت كننده دوستم قلبم را به لرزه درآورد و روح آرامم را دستخوش طغيان نمود. از جايش بلند شد و مثل اينكه وجود مرا فراموش كرده است از در خارج گرديد و مرا با تخيلات عذاب دهنده ام تنها گذاشت.
پايان

از: سپيده
رودخانه بى بستر
«قطره هاى زمان، از روزن سياه شبها و از دريچه روزهاى بى پايان، به درياى آرام ابديت مى ريزد. با هر قطره اى داستانى از اضطراب ها، تب ها و غم ها همراه است و داستان من، داستان» رودخانه بى بستر «يك قطره روشن است كه هيچ لرزشى، هيچ پستى و بلندى خاصى ندارد. مثل يك پاره بلور شفاف و دلپذير است. مثل نگاه گوينده آن آرام است و مثل شب هاى سرزمينى كه من اين داستان را در آن شنوده ام افسونگر و زيباست. سنگينى خاص و ابهام عجيب آن شايد شما را ناراضى كند. اما در عمق اين افسانه كه من كوشيده ام تا آن را در قالب قصه هاى سرزمين آفتاب به شما عرضه كنم حقيقت شيرينى نهفته است.
شايد شما بدانيد كه بسيارى از سرگذشت ها از لطافت مثل شعر است و جز با سكوت بهنگام استماع آن نمى توان به زير و بم هايش پى برد. گوش كنيد، داستان رودخانه بى بستر يكى از همين شعرهاى زندگى است.»
***
... . و كيكو مثل ابر سبكى در كنار من نشست. كفش هاى چوبيش را بيرون آورد، پاهاى كوچك سفيدش را توى رودخانه آرامى كه از جلوى ما مى گذشت نهاد و گفت:
-اينطور بهتر است، راحت تر مى توانم صحبت كنم.
با تعجب گفتم:
-مثل اين كه شما بد مى دانيد كه زنى پايش را برهنه كند؟
خنده شيرينى كرد و جواب داد:
-بله، چينى ها اينكار را بد مى دانند. اما ما كه دختران سرزمين آفتاب هستيم بارها با پاهاى برهنه روى دشت ها در جستجوى آرزوهاى خويش دويده ايم و اگر خارهاى سركش هم در پايمان خليده است از طلب بازنايستاده ايم.
وقتى ديدم سخنش شعر است و بيانش حال، گفتم:
-كيكو، تو به من قول داده اى كه يك قصه از عشق آتشين دختران سرزمينت را براى من نقل كنى.
خنديد و لب هاى نازك و تنگش را تا آنجا كه مى توانست از هم گشود. يك گل آبى رنگ كه زير نور ماه، رنگ گل هاى نيلوفر خودمان بود را در دست داشت، كند و در حالى كه گلبرگ هاى نازك آن را با سر انگشت هاى ظريفش پرپر مى نمود گفت:
-ما آتش نداريم. ما گرماى عشق را نمى شناسيم. هميشه در زمستان هستيم، زمستان سردى كه هيچ آفتابى سرماى آن را درهم نمى شكند ما را در خود گرفته است. اصلاً اى مرد بيگانه ما معنى عشق را نمى دانيم. در كتاب هاى ما كه از زمان امپراطورهاى كهن باقى مانده است لغتى به نام عشق ديده نميشود. در سراسر سرزمين گسترده ما كه در دل دريا قرار دارد، عشق مثل ميوه ممنوع است.
خوب دريافتم كه مى خواهد لجبازى كند. از همان لجبازى هاى ظريف كه همه زن ها دارند. از همان سرسختى هاى مرد رام كن كه در همه سرزمين ها نزد همه زن ها مثل يك امانت گرانبها از روز ازل نهاده اند. با مهربانى دستش را فشردم. نرم و دلپذير بود. مثل يك تكه يخ بلورى سرد بود. گفتم:
-كيكو! مى گويند زن هائى كه دستشان سرد است دلشان گرم است.
باخنده گفت:
-دروغ مى گويند، دست هاى گرم، دل هاى گرم ترى را در سينه دارند.
-كيكو گوش كن، من يك مرد غريبه هستم. از سرزمينى آمده ام كه شعرهاى دل انگيز دارد مردم كشور من هم مثل مردم شما همه شاعرند. همه رنج دارند. همه عشق را مى شناسند. دختر ظريف من! عروسك قشنگم! من يك شرقى هستم با همه آتش هائى كه از دل يك مرد شرقى برمى خيزد. من از سرزمينى آمده ام كه آتش را نيايش مى كرده اند. پدران ما بنده گرمى عشق بوده اند و به همين سبب من روح ترا كه مثل درياچه هاى آرام هزاران راز شيرين دارد، مى شناسم. اصلاً كيكو من با تو آشنا هستم. از زمان كودكيم، از همان هنگام كه مادرم برايم قصه چين و ماچين مى گفت و مرا به خواب مى برد من با كشور تو، با شكوفه هاى گيلاس، با بادبزن هاى پر طاووس، با شعرهاى كوتاه چينى آشنا بوده ام. تو بيهوده كوشش مكن كه با من لج كنى، مثل بچه ها بهانه بگيرى. من و تو با زنجير رؤياها به هم پيوسته ايم و براى من آنچه تو بگوئى قصه دلپذيرى است. مثل قصه هائى است كه مادرم برايم مى گفت. اگر بخواهى من برايت يك قصه خوب مى گويم، ما هم قصه هاى خوب داريم.
خنديد و گفت:
-هاه، تو هنوز بچه اى، هنوز دلت قصه چين و ماچين مى خواهد، لابد تو هم مثل بچه ها مى خواهى برايت قصه بگويم تا خوابت ببرد؟
-نه منظورم اين است كه يك قصه شيرين از عشق، از محبت خودتان بگوئى. من تشنه محبتم دلم مى خواهد طعم محبت شما را چشيده باشم.
كيكو نگاهش را به دور دست دوخت. به تاريكى شب خيره شد. در حالى كه پاهاى برهنه اش را در آب مثل دو ماهى سيمگون تكان مى داد گفت:
-تو يك مرد غريبه هستى. اما من دلم مى خواهد براى تو يك قصه آشنا بگويم يك قصه خيلى شيرين، قصه اى كه هرگز فراموش نخواهى كرد.
***
يكى بود يكى نبود. رودخانه ها همچنان به دريا مى ريختند ساعت ها همچنان با چكه هاى خود مرگ روزها و شب ها را جشن مى گرفتند و كلاغ هاى پير بر بام خانه هاى چوبى بر مرگ شاهين هاى جوان خنده مى زدند و مهتاب هم مثل همين امشب، روى حرير پولك دار آسمان، خوابيده بود كه كيكو عاشق شد. كوچه ها را نم باران شسته بود و در كلبه چوبى يك دهقان زنش براى او «ساكى» گرم مى كرد كه كيكو تنها به راه افتاد. در كوچه هاى تاريك درخت ها با سايه هايشان بازى مى كردند و دو مرغ عشق لب بر لب هم گذاشته بودند كه كيكو رودرروى يك مرد بلند قد قرار گرفت. دو مرغ عشق از سر شاخه با هم پرواز كردند و كيكو هم با مرد تازه به راه افتاد.
***
كيكو حق داشت عاشق بشود. او زيباترين دختر محله اش بود. مثل دخترهاى ديگر، مثل همه زن هاى ژاپنى ظاهر آرامى داشت. پاى پدرش را مى شست و براى برادرانش مثل كنيز خدمت مى كرد. اما از شبى كه كف بين كنار خيابان در پرتو چراغ لرزنده اش، كف دست او را ديده و گفته بود: «تو مثل برق هستى. يك مرتبه آتش مى زنى و خرمن هستى آدم را خاكستر مى كنى.»
روحش عوض شده بود. از همان شب يك طلسم چوبى از آبنوس كه مجسمه عشق نام داشت و از همان كف بين كنار خيابان خريده بود به گردنش آويخت. خودش مى گفت اين طلسم چوبى روى قلب من خوابيده است. تا هر وقت صاحب قلبم پيدا شد خودش را به ديواره سينه ام بكوبد و دل خفته ام را بيدار كند. طلسم عشق زن و مردى را نشان مى داد كه در آغوش هم خفته اند. كيكو فكر مى كرد هر وقت صاحب قلبش پيدا شود اين مجسمه چوبى به تكان درخواهد آمد و او را باخبر خواهد ساخت.
كيكو روزى كه «يوشيدا» به ديدنش آمد طلسم را بدون جنبش يافت و وقتى «تا كاشى» گاودار بزرگ قريه مجاور توكيو را هم به او معرفى كردند بازديد كه قلبش در خواب است اما روزى كه «اژدهاى سياه» به سراغ او آمد احساس كرد كه قلبش ديوانه وار مى تپد. اما طفلك خودش هم نفهميد كه طلسم مى گويد اژدهاى سياه دشمن تست خيال كرد اژدهاى سياه دوست اوست، خيال كرد صاحب قلبش پيدا شده است.
به همين جهت سرش را روى دستهايش گذاشت. چشمش را بست و يك دقيقه فكر كرد و آن وقت برخاست رفت. آب گرم آورد و پاى اژدهاى سياه را شست. اما شب بعد كه نزد كف بين رفت، پيرمرد سرش را بلند كرد، از پشت پلك هاى خسته و سنگينش نگاهى به او انداخت و گفت:
-دخترم، طلسم تو هنوز صاحب ندارد.
كيكو گريه نكرد. لبايش نلرزيد. زيرا طلسم چوبى هنوز در اختيار او بود. با آن كه اژدهاى سياه شوهر او بود كيكو او را چون مردى بيگانه مى دانست. اژدهاى سياه با كيكو مثل گربه اى كه موش چاقى به چنگش افتاده باشد بازى مى كرد. او را بالا و پائين مى انداخت. اما هيچوقت او را از هم نمى دريد. كوشش نداشت كه غنچه نشكفته او را رنگين كند. با كارد كجش پشت او را زخم مى زد و خون آن را مى نوشيد و مى گفت:
-كيكوى كوچولو، خون تو از ساكى گرم تر است، مستى آورتر است.
گاهى گيسوى سياه كيكو را مى بريد. گيسو بريدن در كشور آفتاب بزرگترين تحقير براى يك زن است. وقتى او را خوب آزار مى داد، وادارش مى كرد تا با «سن تسو» كه بادبزن پر طاووس است دست او را باد بزند. بالاى سرش بيدار بنشيند تا او به خواب برود و خودش بيدار بماند.
اما آن شبى كه كيكو توى خيابان باران زده كه درخت ها با سايه هايشان بازى مى كردند به آن مرد بلندقد برخورد كرد، طلسم چوبى به ديواره سينه اش كوفته شد و كيكو پيش خودش گفت:
-اوه صاحب قلبم را پيدا كردم.
بدون اين كه حرفى بزند يا در جستجوى دليل باشد به طرف مرد رفت- دست او را گرفت نگاهش را به چشم هاى او دوخت و گفت: نمى خواهى «ساكى» بخورى؟
مرد به زبان بيگانه اى كه كيكو كمى از آن ميدانست پرسيد:
-چه مى خورى؟
-نمى خواهى شراب برنج بخورى؟
-چرا.
آن وقت كيكو دست مرد بلندقد را گرفت، او را به خانه خودش برد. خانه شان خلوت بود، پدر و مادر و برادرانش به ييلاق رفته بودند. توى اطاق چوبى برايش «ساكى» آورد و جام شراب را همانطور كه رسم اينجاست كف دستش گرفت و دو دستى به او داد. يك فانوس كاغذى از سقف آويخته بود. در هر اطاق بوى عطرى كه از چوب خوشبوئى در حال سوختن بود برمى خاست موج مى زد. دود مثل شراب سكرآور و مست كننده بود. در اطاق نيم تاريك كيكو بار ديگر به چهره مرد خيره شد. صورت دلپذيرى داشت از آن صورت ها كه دل دختران سرزمين آفتاب را مى ربايد، چشم هايش آبى و لب هايش كلفت بود. صورتش از آفتاب سوخته بود.
وقتى دو سه جام ساكى خورد گفت:
-تو گيشا هستى؟
كيكو جواب داد:
-نه.
-فاحشه هستى؟
-نه.
-پس چرا مرا به اينجا آورده اى؟
كيكو در روى او خيره شد و گفت:
-براى اينكه... .
سكوت كرد- مرد پرسيد:
-براى چه؟ ... .
-براى اين كه طلسم عشق به من گفت كه صاحب قلبت پيدا شده است.
براى اين كه تو صاحب قلب من هستى.
مرد ناگهان سر برداشت وحشت زده در او نگريست و گفت:
-اسم تو كيكو است؟
اين مرتبه نوبت كيكو بود كه تعجب بكند اما دختران سرزمين آفتاب، تابان هرگز تعجب خود را نشان نمى دهند به همين جهت كيكو گفت:
-تو از كجا دانستى؟
-اين را يك فالگير هندى به من گفت. به من گفت برو به سرزمين آفتاب يك دختر كوچك كه طلسم چوبى عشق روى قلبش خانه دار و نامش كيكو است ترا خواهد جست. تو توى چنگ او اسير خواهى شد. يا او طلسم محبت را به گردنت مى آويزد و يا خواهى مرد و يا وقتى كه طلسم محبت به گردنت آويخته شد سرنوشت تازه اى به سراغت خواهد آمد.
كيكو دستش را دراز كرد، صورت زبر او را نوازش داد و گفت:
-حالا تو دوست دارى كه اين طلسم را به تو بدهم؟
-آخر من از طلسم تو مى ترسم. من از تو مى ترسم!
مرد بلافاصله از جايش برخاست و مثل كسى كه بترسد از در بيرون رفت. رفت رفت و در سياهى گم شد و در همان هنگام دو مرغ عشق از هم جدا شدند. اما كيكو زير لب گفت:
-تو بازخواهى گشت، طلسم من دروغ نمى گويد.
شب بعد مرد فرارى بازگشت و التماس كنان گفت:
-كيكو آن طلسم را به من بده، من به آن احتياج دارم، من بندى و طلسم شده كشور شما شده ام. كيكو لب هايش را به خنده گشود و گفت:
-دوست من، بيا با هم پيش بودا برويم. وقتى من طلسم را به گردن تو آويختم من و تو براى هميشه مال هم مى شويم. با هم به اطاق ديگر رفتند. بودا سر طاقچه نشسته بود. طلسم روى دست دختر بود. طلسم به گردن مرد آويخته شد. لب هاى دخترك از هم گشوده شد و لب هاى مرد در ميان آن جاى گرفت و با هم روى حصير افتادند. پيش چشم بودا مثل آتش سوزنده، مثل مار نرم و خزنده، مثل بهار شيرين و دلپذير و مثل ابر سبك در آغوش او خفت. بودا مى خنديد و آنها گرم عشق بودند. دخترك اژدهاى سياه را فراموش كرده بود.
پس از آن با هم كنار رودخانه رفتند. دخترك در رودخانه تن شست و بعد با هم به صحبت نشستند، مرد خيلى خوب صحبت مى كرد اما كيكو بهتر از او حرف مى زد. كيكو مى گفت:
-ببين الان من و تو مثل اين رودخانه هستيم، تو بستر رودخانه اى و من آب شفافى هستم كه از دل سنگ هاى سخت سرچشمه گرفته ام. بى تو وجودم شكل ندارد. تو بستر وجود من هستى. ببين اگر من بستر نداشتم رودخانه نبودم و نمى توانستم سيل باشم، خروش كنم، اگر تو نبودى من در زمين ها پخش مى شدم ولو مى شدم و مرداب مى شدم، حالا تو هستى و من چون آب زنده هستم كيكو لب هاى مرد را باز هم بوسيد و زمزمه كرد يك شعر قديمى را كه مى گفت:
بگذار در شبى تاريك
تو آسمان باشى من ماه
بگذار در روز روشن
تو موج باشى من ساحل
بگذار در خنده سحر
تو گل باشى من شبنم
بگذار در اشك غروب
تو لانه باشى من پرنده
***
رودخانه ها همچنان به دريا مى ريختند ساعت ها همچنان با چكه هاى خود مرگ روزها و شب ها را جشن مى گرفتند كه كيكو در كشوئى خانه چوبى را باز كرد. اژدهاى سياه بود. يك تكه جسم سياه به داخل خانه به صورت كيكو انداخت و گفت:
-طلسمت را بردار. مرد بيگانه را كشتم.
كيكو طلسم را برداشت. لزج بود و بوى خون مى داد. نگاهى به اژدهاى سياه انداخت. كارد كجش بر كمرش نبود كيكو هيچ نگفت: فقط طلسم را برداشت برد توى اطاق. بودا سر طاقچه نشسته بود، كيكو طلسم را به گردن بودا آويخت و گفت:
-گريه كن، خنده بس است.
اما خودش گريه نكرد- خودش توفان شد. موج شد. غرش شد. رقاصه ديوانه اى شد. گيشا شد و سرانجام فاحشه شد. براى اين كه ديگر رودخانه بى بستر بود. براى اينكه زنده آب نبود، مرداب بود.
***
كيكو مثل يك دود از پهلويم برخاست و رفت. پيش من رودخانه آرام در بسترش مى خزيد و پيش مى رفت و يك قطره بلورين از چشمه زمان در درياى آرام ابديت افتاد.

ايران
تحقيق
صفحه اول
داستان
خواندنيها
طنز
يك زندگى
مقاله ها
گزارش
بازتاب
جهان
تاريخ
شعر
خاطرات
از لابلاى متون
آخر هفته
حوادث
فال هفته
از رسانه ها
روى خط آلمان
آرشيو روزنامه
آرشيو مقاله ها

•   ايران   •   تحقيق   •   صفحه اول   •   داستان   •   خواندنيها   •   طنز   • 
•   يك زندگى   •   مقاله ها   •   گزارش   •   بازتاب   •   جهان   •   تاريخ   • 
•   شعر   •   خاطرات   •   از لابلاى متون   •   آخر هفته   •   حوادث   •   فال هفته   • 
•   از رسانه ها   •   روى خط آلمان   • 

•    آرشيو مقاله ها   •    آرشيو روزنامه   •