نگاهى به زندگى و انديشه هاى سيدجمال الدين اسدآبادى (معروف به افغانى) (۲)
مردى كه مى خواست خلافت اسلامى را احيا كند ولى مخالفينش او را آشوب طلب مى دانستند.
(به انگيزه يكصد و نهمين سالگرد فوت مشكوك او- ۹ مارچ ۱۸۹۷ ميلادى)
در شماره پيش به آنجا رسيديم كه ناصرالدين شاه در سفر سوم خود به اروپا در شهر مونيخ سيدجمال الدين را ملاقات كرد و او را به ايران دعوت نمود. سه روز بعد از حركت شاه از وين پايتخت اطريش سيدجمال گذرنامه خود را كه مدت اعتبارش به سر رسيده بود در كنسولگرى ايران در وين تجديد كرده و به سوى ايران حركت كرد و در اواسط سال ۱۳۰۷ قمرى كه ناصرالدين شاه از سفر بازآمد سيد هم به تهران رسيد و مجدداً در خانه امين الضرب منزل كرد و اينك دنباله ماجرا به روايت مرحوم خان ملك ساسانى در كتاب «سياستگران دوره قاجار» :
«... به علاوه تبليغات سفر اول كه سيد ايرانيان را به مخالفت ظلم و استبداد و كمك به آزادى طلبان دعوت مى نمود، اين دفعه مردم را به اتحاد مسلمين بر ضد اروپائيان و اطاعت از خليفه واحد تشويق مى كرد.
شاه از رفتار او رنجيد و امر كرد در طهران نماند. سيد هم به شاهزاده عبدالعظيم نقل مكان كرده و چندين ماه در آنجا علتاً بر عليه شاه صحبت مى كرد. النهايه تحت الحفظ به خانقينش بردند.
سيدجمال الدين از خانقين به بصره رفت و در آنجا با مرحوم حاجى ميرزا حسن شيرازى بر عليه امتياز دخانيات مكاتبه كرد. چون در بصره بر عليه شاه سخنرانى و كاغذ پرانى مى كرد از طهران به اسدالله خان ديبا ناظم الدوله سفيركبير ايران در اسلامبول دستور دادند كه از دولت عثمانى تبعيد او را از بصره بخواهد. ناظم الدوله در سلخ (۱) ربيع الاول ۱۳۰۹ به وزير اعظم امين السلطان مى نويسد:
» در باب تبعيد شيخ جمال الدين با وزارتخارجه گفتگو نموده كه او را از بصره و قرب سرحد ايران تبعيد نمايند. حكم به عهده والى بصره نوشتند اما سلطان اراده صادر كرد كه او را آورده و در اسلامبول توقيف نمايند.
به صدراعظم اظهار داشتم توقف او در اسلامبول براى دولتين خوب نيست. گفت اينجا تحت نظارت خواهد بود. به قرارى كه فهميدم دولت عثمانى انديشه دارند كه اگر او را به جاى ديگر بفرستند اسباب اغتشاش بشود و يا خود را به ياغى هاى يمن ملحق كرده مصدر فتنه گردد. «
بالجمله از بصره پيش از آن كه حكم تبعيدش از دربار عثمانى برسد براى دفعه سوم رهسپار لندن شد. در لندن منزل ميرزا ملكم خان كه به واسطه تقلبات او در مسئله امتياز لاطارى از وزير مختارى ايران در لندن و تمام القاب و شئون معزول شده بود منزل كرد.
عبدالحسين خان فخرالملك پسر خانباباخان سردار ايروانى كه علماى طهران او را فقط به جرم اين كه زن انگليسى گرفته تكفير كرده بودند و او هم از ايران ناراضى به اروپا رفته بود، ملكم خان او را اسباب دست قرار داده در مهر ماه ۱۳۰۹ در روزنامه ها از قبيل» پل مل گازت «لندن و» لاكرونيكل «بروكسل از قول او چيزها نوشتند و نسبت به شاه و ايران هتاكى بسيار كردند و همچنين در مجله عربى و انگليسى موسوم به ضياءالخافقين (۲) كه در سال ۱۳۰۹ منتشر مى شد. در روزنامه مذكور سيدجمال الدين به امضاى» السيدالحسينى «مكتوبى به عموم علماى شيعه نوشته و خلع ناصرالدين شاه را از سلطنت ايران تقاضا كرده بود. ممكن است يكى از جهات احضار سيد به اسلامبول همين مقاله باشد.
در مدت توقف در لندن كه مقالات آتشين بر ضد شاه مى نوشت سلطان حميد توسط سفير كبير عثمانى در لندن او را دعوت كرد كه به اسلامبول بيايد و در آنجا سكونت اختيار كند. او هم قبول كرده به اسلامبول رفت. بعد از ورود او به اسلامبول ميرزااسدالله خان ديبا ناظم الدوله سفير كبير ايران به امين السلطان وزير اعظم مى نويسد:
» مدتى است كه دولت انگليس باطناً در خيال اين است كه خلافت سلطان را متزلزل كرده و مردم را از اين عقيده منصرف سازد. براى اين مقصود شيوخ اعراب را محرك شده و آنها را به مقام ياغى گرى مى آورد و به آنها خيال مى دهد كه خودشان خليفه انتخاب كرده و در مكه معظمه بگذارند و يا شريف مكه را كه از اولاد زيدين على است خليفه بدانند. يكى از اسباب كار انگليس ها وجود سيدجمال الدين بود كه در لندن بعضى اخبار منتشركرده مشوق و محرك شيوخ اعراب مى شد و آنها را در ياغى گرى دولت عثمانى ايستاده و پايدار مى كرد و عوام را از سلطان كه خليفه روى زمين مى دانند مُعرض و بى اعتناء مى نمود. تدبيرى كه دولت عثمانى در رفع اين محذور كرد به سفير خود مقيم لندن نوشت سيدجمال الدين را تطميع و تحريص كرده به اسلامبول بياورد. سفير معزى اليه هم برحسب دستورالعمل خود تأمينات لازمه را به او داده به اسلامبول فرستاد در اينجا او را ميهمان كرده اند. بعد از رسيدن تلگراف حضرتعالى مراتب را به صدراعظم اظهار كردم، گفت حبس سيدجمال الدين امكان ندارد. اعليحضرت سلطان به او قول داده و اينجا آورده، چطور او را حبس كند؟ «به سلطان توسط صدراعظم پيغام دادم فرموده بودند كه من در اين فقره به خيال خود خدمت بزرگى به اعليحضرت همايونى كرده او را از ملكم ملعون جدا كرده اينجا آورده ام كه دهان او را ببندم كه ننويسد و منتشر نكند. مادامى كه اينجاست مراقب خواهم شد درباره ايران چيزى ننويسد بعد او را به جائى فرستاده مشغول تدوين كتب مى كنم كه از اين خيالات خود دست بكشد چون او را متعهداً اينجا آورده ام حبس او منافى شأن سلطنت است.»
بارى بعد از ورود به اسلامبول سلطان ماهى ۷۵ ليره مقررى برايش قرارداد و در عمارت قشنگى در مجله «نشان طاش» نزديك سراى يلديز منزلش دادند. قريب ۵ سال آنجا بود. در سال ۱۳۱۳ ميرزا رضاى كرمانى به تلقين او براى كشتن ناصرالدين شاه مأمور ايران
بقيه در صفحه ۳۹
شد. در ۱۳۱۴ سيد را به امر سلطان مسموم كردند و نزديك سراى يلديز به خاكش سپردند.
بنده نگارنده (خان ملك ساسانى) پس از تنقيح مراسلات رسمى دولتى و نوشتجات ديگران و مرور يادداشت هائى كه از تحقيقات خصوصى در اسلامبول گرد آورده ام از آنچه گذشت اينطور نتيجه مى گيرم كه پس از اصرار فوق العاده سفير ايران براى دستگيرى و تبعيد سيدجمال الدين، سلطان غدغن كرده كه سيد از خانه بيرون نيايد و در همان وقت شهرت داده است كه او مبتلا به سرطان شده دندانها و چانه اش را بريده اند و به زودى خواهد مرد.
اين شهرت براى آن بوده كه از تعقيب سفارت ايران خلاص شود. از قضا همين تأثير را هم كرده است ضمناً به سبب وحشت خصوصى كه داشته منتظر وقت بوده كه سيد را مسموم كند. شايد آوازه حمايت دولت انگليس از سيد هم بيشتر سبب اضطراب سلطان شده باشد و همين كه فرصت به دست افتاده به توسط طبيب مخصوص خود سيد را مسموم كرده است. متحيرم كه اين تبليغات مجعول از كجاست و براى چه منظور به برادران شرقى ما تلقين كرده اند كه سيدجمال الدين افغانى است و آنها هم باور كرده برخلاف قوانين مقدس اسلامى نبش قبر نموده و مشتى استخوان را پس از اين مدت طولانى با هياهوى بى شمار از اسلامبول به كابل حمل كردند. (خان ملك ساسانى، سياستگران دوره قاجار) .
۱- «سلخ» روز آخر ماه قمرى است كه شبانگاه آن هلال ماه ديده مى شود.
۲- «خافقين» تثنيه واژه «خافق» به معناى شرق و غرب است.