گرفتم آنكه بهار زمين دوباره رسيد
گرفتم آنكه زهر شاخه اى شكوفه دميد
گرفتم آنكه جهان تازه شد به همت فصل
چه چاره زانكه خرد دامن از وطن بكشيد؟
چه چاره زانكه غروبى هميشگى جارى ست
بر آن افق كه نشاندار شير و خورشيد است
به جاى ياس به هر شاخه يأس مى رويد
بلور اشك در آيينه شب عيد است
ز پير طوس و ز مولاى بلخ بى خبرند
ز رسم حافظ و درگاه پاك پير مغان
چه آگه است دل كور زاهد خودبين
ز آتشى كه نميرد به سينه ايران؟
چه شد كه سرخى هر چهره زرد شد ازغم؟
مگر ز خون جوانان كه لاله مى رويد
چه شد كه شعر من، آن مژده دار عشق و اميد
به همنوايى اندوه خلق مى مويد؟
مرا ببخش اگر شادمان نمى خندم
اگر به سمفونى گل غزل نمى خوانم
اگر به بزم بهارانه پا نمى كوبم
كه سوگوار تباهى خاك ايرانم
گرفتم آنكه بهار زمين دوباره رسيد
گرفتم آنكه ز هر شاخه اى شكوفه دميد
گرفتم آنكه جهان تازه شد به همت فصل
چه چاره زانكه خرد دامن از وطن بكشيد؟
اسفند ۱۳۸۴
لندن
www. shirinrazavian. com
بهار در نگاه شاعران
از: بهمن صالحى
بهار
دروازه ها گشوده شد و با ورود تو
پائيز شاعرانه از اين سرزمين گريخت
آه اى بهار تازه كه شاد آمدى زراه
هرگز گمان مدار كه غم از دلم گسيخت
***
بى آن كه ارمغان سفر با خود آورى
باز آمدى و بر دل من درد چيره ماند
در انتظار هديه دلخواه خويشتن
چشمم به دست هاى تهى تو خيره ماند!
***
امسال اى مسافر تن خسته، اى بهار
آيا به ارمغان من آورده اى گلى؟
آيا به پيشواز تو خنديد غنچه اى؟
آيا به گوشت آمده آواز بلبلى؟
***
آيا به زير پرتو مهتاب خود مرا
هرگز شبى به دامن معشوق ديده اى؟
هرگز شبى به خلوت تك كوچه هاى شهر
فرياد عاشقانه ما را شنيده اى؟
***
بيهوده بود آمدنت، دانم اى دريغ
بازآمدى كه باز مرا خون جگر كنى
وزياد آن گلى كه خزان از منش ربود
رنجم دهى و داغ مرا تازه تر كنى!
***
افسوس با من آن دل لبريز عشق نيست
تا بس سرود شوق سرايم براى تو
همراه آن شكوفه زيبا نيامدى
تا افكنم به مژده سرو جان به پاى تو
***
امسال من به ياد كه خوانم ترانه اى؟
زيرا كه پاى بند گل و لاله نيستم
آواز من به گوش تو گر ناشناس ماند
حيرت مكن كه بلبل هر ساله نيستم
***
اينك تو اى مسافر تن خسته، اى بهار
برگرد و در ديار دگر آشيانه كن
تا دل به ياد او نشود غرق خون مرا
پائيز را به سوى ديارم روانه كن
پاسخ
از: لعبت والا
چه باك مدعى ار طعنه زد به مستى ما
كه نيست خط امانى ضمان هستى ما
بگو به زاهد اگر مى پرست و بدنامم
تو ورد خويش ميالا به ذكر پستى ما
به جام باده مرا نقش روى اوست عيان
ببين كه تا به كجا شد دراز دستى ما
نواى عشق زهر لب ترانه اى دارد
به كعبه ره نبرد بانگ بت پرستى ما
طبيب درد شبانگاه خستگان ساقى است
خدا كند نرسد روز تندرستى ما
جمال جلوه جانان به جام مى پيداست
«كفاف كى دهد اين باده ها به مستى ما»
گره گشا
مرتضى فيروز آبادى
به سوى كوى تو پرواز مى كنم امشب
هزار نغمه خوش ساز مى كنم امشب
به بانگ شادى من رشك مى برد ناهيد
كه شوق وصل تو آغاز مى كنم امشب
اگر دم تو در اين جان خسته در گيرد
زسوز دل چونى اعجاز مى كنم امشب
مه و ستاره در اين راه رهنماى منند
كه رهنوردى شهباز مى كنم امشب
رواج كار جهان از گره گشائى تست
ز كار بسته گره باز مى كنم امشب
به يمن لطف تو اين عالم خزان زده را
بسان خطه شيراز مى كنم امشب
شراب وصل
پروين سليلى
گل را اثر روى تو گل پوش كند
جان را سخن خوب تو مدهوش كند
آتش كه شراب وصل تو نوش كند
از لطف تو سوختن فراموش كن
نادر- نادرپور
گوماتاى آسمان
به: دكتر محمود عنايت
يك شب زتخت عرش فرو مى كشم ترا
ابليس، اى كشنده پنهانى خدا،
گر در گمان خلق، تو ابليس نيستى
من دانم اى خداى پليدان، تو كيستى؟
***
از دودمان پاك خدايان پيشتر
يك تن هنوز در حرم عرش زنده بود
يك تن كه چشم در پى آزار ما نداشت
ميلى به سوى فتنه و مرگ و بلا نداشت
پاكيزه تر زاشك زلال ستاره بود
بخشنده تر زابر سپيد بهاره بود
بر بندگان خويش ستم ها روا نداشت
***
يك شب، تو اى كسى كه جز ابليس نيستى
دزدانه سوى خوابگه او شتافتى
او را درون بستر خود خفته يافتى
با تيغ تيز، سينه گرمش شكافتى
آنگاه، خود به تخت نشستى، خدا شدى
و ز راه و رسم مردمى او جدا شدى
***
اكنون، تو اى كسى كه جز ابليس نيستى
-خلق جهان هنوز نداند كه كيستى-
هر چند تكيه بر سر جاى خدا زدى،
در گوش خلق، بانگ خوش آشنا زدى،
يك شب زتخت عرش فرو مى كشم ترا
ابليس، اى كشنده پنهانى خدا... . !
تهران- دى ماه ۱۳۳۷
گريز!!
از: دكتر صبور
ماهى از آسمان به خاطر من
خوش درخشيد و باز جلوه فروخت
مهرى از پشت كوه خاموشى
سركشيد و نگاه بر من دوخت
خيمه زد بر همه تباهى ها
آتش افروخت در سياهى ها
خاطرم در ميان تاريكى
دست و پا مى زد و فغان مى كرد
دل من با همه زبان دانى
بى زبان ياد همزبان مى كرد
همزبانى كه حال در يابد
حال او از نگاه برتابد
دل پروانه شعله مى خواهد
شعله اى تا كه جان او سوزد
من چو پروانه خواستم همه عمر
آتشى در روانم افروزد
شمع شد، شعله اى چنان افروخت
تا من و خود ميان آتش سوخت
با همه شوق ديدن رويش
كه شده مايه زندگانى را
مى گريزم از اوى پنهانى
تا بسازم به ياد او، زيرا
«بسكه مى ترسم از جدائى ها»
«مى گريزم ز آشنائى ها»
رميده
از: رضا ثابتى
اميد جان منى در كنار غير نشينى
برو، برو كه ازين روزگار خير نبينى
مرا به جز تو اميدى نبود در دل و اكنون
توهم كه با من افسرده حال، بر سر كينى
شب است و خواب به چشمم گذر نمى كند امشب
به ماه مى نگرم در خيال ماه جبينى
بهار زنده دلان جز جمال يار نباشد
مرا به باغ چه حاجت كه خود بهشت برينى
زنيك بختى دل باورم نبود، كه روزى
مرا گذارى و خود در كنار غير نشينى
محمد زهرى
هر چه دارم، مى فروشم
روزها را مى شمارم
روزهاى بى سحر، بى شام
خانه هاى خالى رنگين رسوائى
گام ها را تيز كرده
رفته تا آنجا كه يادش مانده با افسانه انبوه
*
سال ها را مى شمارم
سال هاى بى خبر، بى نام
دانه هاى خوشه شيرين تنهائى
بال ها را باز كرد؟
خفته سنگين در غلاف پيله ابريشم اندوه
*
اى كه سودا مى كنى با خلق، ديباى زمين را و زمان را
گوهر ابر بهاران را و طوق روشن رنگين كمان را
من كه اينك با تو همدوشم
آشناى سركشى هاى فراموشم
رفته با سوداى ديرين، شور و جوشم
هر چه دارم، مى فروشم
روزهاى بى سحر بى شام را
سال هاى بى خبر، بى نام را
مى فروشم تا كه بفروشى
يك نگين از پهن دشت خاك
يك نفس از سينه آرام
يك نگاه دلنشين پاك
بعد از آن با يك شب جاويد خاموشى، هم آغوشى!
بهار من
حسنعلى رفيعا
اى گل بيا كه بى تو خزان شد بهار من
نوروز كن به جلوه خود روزگار من
چون غنچه شكفته شوم اى نسيم صبح
دامن كشان چو مى گذرى از كنار من
بر سر نشست موى سپيدم چو برف دى
اى گل مرا چه غم كه توئى، تو بهار من
دل مرده ايم و بر سرم اى مايه اميد
پرتو فكن چو شمع شبى بر مزار من
دست مرا بگير كه از پا فتاده ام
در دست تست جان من و اختيار من
اى لاله روى از من خونين جگر متاب
زين بيشتر مسوز دل داغدار من
ديدى كه وعده هاى وصالت فريب بود
بشكستى اى صنم دل اميدوار من
دل داده ايم عمرى و از ياد رفته ايم
بعد از من است صحبت دل يادگار من
تقدير را چه گفت رفيعا كه از ازل
آزار رسم و راه تو شد زار كار من
جلال الدين همائى (سنا)
بى خبر آنكه... .
خبرى نيست گر از حال پريشان منش
از چه آشفته بود زلف شكن در شكنش
پى توان برد به اسرار دل از سينه او
بسكه چون جوهر جان صاف و لطيف است تنش
صبحدم غنچه مگر زان لب خندان چه شنيد
كه چو گل چاك شد از تنگدلى پيرهنش
اندر آن بزم كه از روى تو گيرند نقاب
بى خبر آنكه بود آگهى از خويشتنش
جام بوسيده به مستى لب ميگون ترا
زان نيايد بهم از خنده شادى دهنش
هر كه جان مى كند از حسرت شيرين دهنى
گرچه فرهاد نباشد تو بخوان كوه كنش
اندر آن ورطه كه خون موج زند در دل جام
خرقه بس بار گران است به دريا فكنش
وصف لعل تو (سنا) گفته مكرر نه عجب
طعنه بر قند مكرر بزند گر سخنش
مصطفى بنى سليمان شيبانى
بهتر!
چون جامه به ننگ شد دريدن بهتر
دندان كه به درد شد كشيدن بهتر
زان يار كه مهر تو ندارد در دل
پيوند وداد را بريدن بهتر
همايون تجربه كار (همايون)
ستاره سحر
تو آفتابى و من چون ستاره سحرم
گشوده ديده و رويت نديده جان سپرم
چو ذره ام به هواى تو يكدل و يك روى
چه ها از اين دل سرگشته تا رود بسرم
فرشته اى ز محبت سرشته ام، افسوس
كه در هواى وصال تو سوخت بال و پرم
چو شمع گريم و خندم شبانگه از سر شوق
بدان اميد كه آئى به جلوه چون سحرم
تو رشك بحر محيطى منم چو قطره اشك
كه با وجود تو نام از وجود خود نبرم
منم شكسته كه يارب تن تو باد درست
بگو به زلف كزين هم كند شكسته ترم
شبى نسيم گرم بوى زلفت آرد باز
سحر گهان چوگل از شوق پيرهن بدرم
چه باده بود كه ساقى به جان من پيمود
كه رفت عمر و نيامد ز خويشتن خبرم
از آن به ديدن من بوستان چو گل خندد
كه يادگار بهار است ابر چشم ترم
مزن به گرد دلم اى سپهر دور كه من
چو نقطه ام كه ز پرگار عالمى بدرم
ز سر عشق (همايون) كلام من شيواست
برند مشترى و زهره رشك بر هنرم
لعبت والا
پيك نوروز و عيد
باز نوروز مى رسد از راه
خانه غرق غبار ويرانى است
در زمستان خالى از خورشيد
آسمانش سياه و بارانى است
*
شهر بيمار و درد پرور من
آفتاب خوش بهارش كو؟
گل اندوه، رسته در همه سو
نرگس و ياس و لاله زارش كو؟
*
هفت سينش سرشك و سوگ و سراب
سرب و سنگ و سموم و سرسام است
ساغرش پر ز تلخكامى ها
سبزه اش پايكوب آلام است
*
جادوان با طلسم زهرآلود
در هوا گرد مرگ افشانند
خانه مهر را فرو بستند
عاشقان را به دخمه ها رانند
*
در فرا راه مقدم نوروز
كس به ياد غبار روبى نيست
بر سر مار دوش خون آشام
خلق در فكر سنگ كوبى نيست
*
مرد ميدان و رستم دستان
سوگوار است در غم سهراب
فتنه مى بارد از در و ديوار
دشمن آگاه و دوستان در خواب
*
بابك و كاوه و فريدون ها
دست و پا بسته اند و زندانى
ديو خواهد زبن براندازد
هر چه دارد نشان انسانى
*
آتش افروزى نياكان را
بيم پادافره است و خاموشى
شعله روشن هزاران سال
خفته در بوته فراموشى
****
گرچه در كارزار ظلمت و نور
هور بر اهرمن شود پيروز
ريشه عشق مانده در دل خاك
گل اميد زنده است هنوز
*
مهر بيدار و مهربان بيدار
تيرگى را توان ماندن نيست
تا سرود هزار دستان هست
جاى اندوه و نوحه خواندن نيست
*
همره آفتاب صبح بهار
پيك نوروز و عيد باز آيد
سال نو، با پيام بهروزى
در همه خانه ها فراز آيد:
*
سال نو، سال شاد آزادى
سال از بندها گسستن هاست
سال نو، سال همدلى، يارى
سال پيمان و عهد بستن هاست
*
سال نو، سال همت و ايثار
سال پيوند ملت هشيار
سال همبستگى، هماوايى
سال از عشق و آشتى سرشار
لندن ۸ مارس ۲۰۰۶
*-پادافره= مجازات