به مناسبت زادروز اشوزرتشت
مكتب زرتشت پيام شادى، فعاليت و زندگى است
معصومى
ششم فروردين ماه (روز خورداد) زادروز اشوزرتشت است كه همه ساله از سوى زرتشتيان ارج و گرامى داشته مى شود. يك مثل آلمانى مى گويد كه پيامبران در سرزمين خود غريب هستند و اين مثل در مورد اشوزرتشت واقعاً صادق است. هر چند ۲۵۰ سال قبل از ميلاد، افلاطون، فيلسوف و دانشمند بزرگ يونان از اهورامزدا و فرستاده اش ياد نمود و توماس هايد، دانشمند انگليسى كتابى درباره مذهب ايران قديم در سال ۱۷۰۰ ميلادى انتشار داد و ۵۵ سال بعد، انكتيل دوپرون در حالى كه هنوز ۲۰ سال نداشت و شاگرد مدرسه زبان هاى شرقى بود و پس از برخورد با چند صفحه از رونوشت ونديداد متعلق به كتابخانه آكسفورد مصمم گرديد كه براى آشنائى با كتاب هاى دين زرتشتى همت گمارد و به عنوان يك سرباز به خدمت كمپانى هند درآمد و در ۲۴/۵/۱۷۵۵ از راه دريا عازم هندوستان شد و پس از سه سال به تحمل مشكلات فراوان در ۲۸/۴/۱۷۵۸ به سورات رسيد و پس از يادگيرى زبان و گردآورى مدارك لازم روانه آكسفورد شد و ۱۸۰ دستنويس زند و پهلوى و فارسى را در سال ۱۷۶۲ به كتابخانه سلطنتى تحويل داد و به مدت ۱۰ سال به ترجمه و تنظيم آنها همت گمارد و در مجلات تخصصى انتشار داد و سه جلد كتاب در مورد سفر به هند، دستنويس هاى زند و پهلوى و ترجمه اى از اوستا (رسوم سنتى و مذهبى) به زبان فرانسه عرضه نمود، كه هيجان شديدى در فرانسه و ديگر كشورهاى اروپائى در پى داشت، ولى در همان سالها متأسفانه نه تنها در ايران (حدود ۲۵۰ سال پيش) هيچگونه نام و نشانى از اشوزرتشت در محافل عمومى نبود، بلكه بردن نام او، به عنوان پيامبر ايرانى گناهى بس بزرگ بوده و مجازات و گرفتارى هاى سختى به دنبال داشته است. در اين جا اشاره به اين مهم ضرورى است كه در سال ۱۸۸۲ ميلادى يكى از پارسيان هند به نام «مانكجى ليمجى هاتريا» كه انسانى با اراده، متكى به نفس و شجاع بود، موفق گرديد كه از ناصرالدينشاه قاجار فرمان لغو جزيه را كسب نمايد و اندك آرامشى در زندگى مشقت بار زرتشتيان ايران جوانه زند. زرتشتيان از حدود ۷۰ سال قبل توانستند به قول معروف نفس راحتى بكشند و به فعاليت هاى علنى بپردازند و حتى به نمايندگى مجلس انتخاب شوند. جالب است كه شادروان مدرس در مورد ارباب كيخسرو شاهرخ گفته است كه ما در مجلس يك مسلمان داريم و آن هم كيخسروگبر است.
اشوزرتشت پيامبر بزرگ آريائى يكى از بزرگترين انديشمندان جهان است. قبل از ظهور اسلام دين رسمى اين مرز و بوم دين زرتشتى بوده است و زرتشت را نخستين پيامبر يكتاپرست جهان مى دانند. زرتشت و يا زردشت، نام هائى كه در زبان فارسى بيشتر متداول است، به معنى ستاره درخشان و يا روشنائى زرين است. نام پدر وى «پوروش آسپا» و نام مادر او «دوغدو-وا» بوده است.
وى با دختر فرشوشتر، برادر جاماسب، وزير خردمند گشتاسب ازدواج نموده و از قرار از دو همسر جمعاً شش فرزند داشته است روز تولد اشوزرتشت را مطابق با ۶فروردين (خورداد روز) دانسته اند، كه يكى از روزهاى مقدس زرتشتيان است.
پيرامون سال تولد زرتشت روايات بيشمارى رواج دارد.
شادروان استاد ذبيح بهروز تاريخ ولادت ايشان را ۱۷۶۸ سال قبل از ميلاد مسيح مى داند، ولى در سنت شفاهى و زنده زرتشتى رقم و گاه شمارى خاصى درباره زمان زرتشت وجود نداشته و رقم ۳۷۴۴ سال كه با نام سال شمار دينى زرتشتيان قبول شده است و بر سالنماهاى زرتشتى نقش بسته و موبدان آن را پذيرفته اند، بر مبناى محاسبه تقويمى جديدى به دست آمده است.
درباره محل تولد زرتشت نيز اختلاف نظر است، ولى بسيارى از محققين محل ولادت وى را آذربايجان مى دانند. زرتشت آموزش هاى نخستين را از پدر آموخت. او ذهنى بسيار تيز و روحيه اى كنجكاو داشته است، به طورى كه در ۱۵سالگى بر تقريباً همه دانش زمان خود مسلط بوده است. در سن ۳۰ سالگى به پيامبرى برگزيده شد و در سن ۴۲ سالگى تصميم به مهاجرت گرفت و به شرق ايران رفت. پادشاه بلخ «گشتاسب» و همسرش دين زرتشت را پذيرفتند و از او حمايت كردند. در سن ۷۷ سالگى در دومين جنگى كه بين گشتاسب و پادشاه توران «ارجاسب» در بلخ درگرفت، زرتشت كه در آتشكده انوش آذر سرگرم دعا و نيايش بود، به دست فردى به نام «برادريش» از تورانيان به قتل رسيد. حماسه سراى بزرگمان فردوسى عزيز از شهادت زرتشت به نام ياد نكرده است، اما منظورش از «هيربد» با رواياتى كه در مورد وى مكتوب است، پيامبر است. همسر گشتاسب كه بانوئى بسيار دلير و شجاع بوده است، هنگام روبرو شدن با گشتاسب شرح غم انگيز ماجرا را چنين مى گويد:
سپاهى ز توران بيامد به بلخ
كه شد مردم بلخ را روز تلخ
همه بلخ پر غارت و كشتن است
وزايدر تو را روى برگشتن است... .
شهنشاه لهراسپ در شهر بلخ
بكشتند و شد روز ما تار و تلخ
وز آنجا به نوش آذراندر شدند
زد و هيربد را همه سر زدند
زخون شان فروزنده آتش بمُرد
چنين بدكنش خوار نتوان شمرد
***
كتاب مقدس زرتشتيان اوستا نام دارد كه يكى از آثار مكتوب كهن و شايد قديمى ترين اثر مكتوب ايرانيان است. گويند اوستاى كنونى حدود يك پنجم اوستاى اصلى است. در زمان ساسانيان تفسيرى بر اوستا به زبان پهلوى (پارسى ميانه) نوشتند، كه آن را زند گويند و غالباً اوستا را با واژه زند مى آورند و سپس شرحى بر زند نوشتند كه آن را پازند ناميدند اوستاى اشكانى- ساسانى داراى ۲۱ نسك و ۵ بخش بوده و از قرار ذيل است:
۱-يسنا.
۲-ويسپراد.
۳-يشت ها.
۴-خرده اوستا.
۵-ونديداد.
۱-يسنا كه داراى ۷۲ هات (فصل) است، نخستين و مهمترين و مورد توجه ترين بخش است، اين واژه در اوستا به صورت يسنه آمده و به معنى ستايش، پرستش و نيايش است. 17فصل از اين ۷۲فصل از نگاه زبان و بيان و شكل ارائه مطالب و انديشه و سبك شعر با ديگر سرودها و مطالب اوستا متفاوت است، كه آن را گاتها يا گاثها مى نامند. همه اوستا شناسان و پژوهشگران گاتها را از خود اشوزرتشت مى دانند. همه معتقدند كه زرتشت را بايد در گات ها شناخت و راه و روش آموزش هاى وى در همين هفده سرود منعكس است.
گاتاها از زبان اوستائى توسط شادروان ابراهيم پورداوود به زبان فارسى ترجمه شده است و البته در اين دوران ترجمه هاى ديگرى نيز از سوى ديگر دانشمندان عرضه گرديده است.
۲-ويسپراد كه معنى آن نگاهبانان يا محافظان مينوى است، ستايش و بزرگداشت و ارج نهادن به همه عناصر نيك اين جهان و پديده ها و شادى ها و جشن ها به شمار مى رود كه در غايت، همه سپاس به درگاه خداوند محسوب مى شود پيام ساده ويسپراد نهايت مرز عبادت و خداشناسى از ديدگاه مردمى ساده دل و پاكدل است. ويسپراد آنچنان آئينه اى است كه برابر يك باغ و گلشن وسيع گرفته باشند.
يك مزداپرست در اين آئينه مى نگرد و آنچه را كه از نيكوئى مى نگرد، از صميم قلب و صفاى باطن ستايش مى كند و اين ستايش هميشه با ياد و نام اهورامزدا آغاز مى گردد. در هر پديده نيكو كه بنگرى، از كل تا جزء، صورت تغيير ناپذير خداوندى را مى نگرى. ستايش و بزرگداشت و تحسين هر جزء از طبيعت: آب، خاك، باد، آتش، گياه و غيره در واقع ستايش و عبادت خداوند است. سعدى عزيز و عارف و انديشمند بزرگ مولوى به نيكوئى پيام مزدائى را در ويسپراد، قرن ها بعد به گوش جهانيان رسانيده اند.
۳-يشتها، بخش سوم از اوستا به يشتها تعلق دارد كه يكى از عمده ترين و جالب ترين و پر بارترين آثار و اسناد مكتوب در مورد پژوهش و مطالعه دين كهن ايرانى، پيش از عهد زرتشت است. آنچه از يشت ها امروزه باقى مانده است، عبارت است از ۲۱ يشت يا ۲۱ سرود براى ايزدان و امشا- سپندان... . شمار يشت ها به ادعاى بسيارى از دانشمندان بايد ۳۰ سروده بوده باشد، چون در گاهشمارى ايران، هر ماه درست ۳۰روز داشته و هر روزى به نام امشا-سپند و ايزدى نامزد بوده است.
۴-چهارمين بخش خرده اوستا است و شامل دعاها و نمازهائى است كه براى پيرامون دين تدوين و فراهم شده است. اين مجموعه كه تاكنون در طول زمان دچار دستبردها و كم و كاست هاى بسيارى قرار گرفته شامل برخى نيايش ها و نمازها و درودهاست كه جهت گرامى داشت عناصر و كواكب يا جشن ها و اعياد خوانده مى شود، يا دعاها و نمازهائى كه براى گاه هاى چندگانه شبانه روز و يا براى موقع سدره پوشى و يا به هنگام ازدواج و مرگ و مراسم سوگوارى و جز آن تدوين و تعيين شده و بايد خوانده شود. آنچه در سنت آمده، گرد آورنده خرده اوستا، آذرباد، اسپندان است. وى يكى از مشهورترين موبدان دوران ساسانى است و نزد پيروان دين زرتشت از مقدسين به شمار مى رود.
مشهور است كه در زمان شاپور دوم، (۳۱۰ تا ۳۷۹ ميلادى) موبد موبدان آذرباد- اسپندان مأمور شد تا اوستا را گردآورى و تدوين نمايد و وى كوشش و تلاش بسيار نمود، تا دين زرتشتى را دين رسمى امپراطورى ساسانى نمايد.
آخرين و پنجمين بخش ونديداد نام دارد كه احكامى درباره چگونگى عهد و پيمان، روش دخمه گزارى مردگان، آداب و مراسم تطهير و غسل و فهرستى بلند از نام ديوها وگزنده هاى آنان است. بسيارى به اين بخش با ترديد نگاه مى كنند و از قرار مورد ايراد بسيارى از روحانيان زرتشتى در زمان خود بوده است. در تدوين ونديداد علاوه بر تنسر، هربدان هربد در زمان اردشير ساسانى، آذرباد، اسپندان در عصر شاپور دوم هم نقش مهمى داشته است و ادعا مى شود كه وى در نظر داشته است بازمانده عقايد مغان مادى كه زرتشتى شده بودند و مراسم و عقايدشان را كه در زير حمايت زرتشتى گرى نگاه داشته بودند در اوستا داخل كند تا رسماً و بدون تعارض باقى بماند و قدرت در دست موبدان باشد. آذرباد جهت اثبات ادعاى خويش كه اوستاى راستين را ارائه كرده است، تن به آزمايش داد و در آن آزمايش هم پيروزى را نصيب خود كرد.
شاپور دوم آذرباد را مورد حمايت قرار داد و گفت از اين پس دين رسمى همين است و كسى جز اين نمى تواند دينى داشته باشد. مهمترين اصولى كه زرتشت به پيروان خود آموخت، توحيد اخلاقى او بود. زرتشت با قاطعيت پرستش خدايان گوناگون با آن همه مراسم وقت گير و دشوار و غير اخلاقى را رد كرد. اراده و اختيار آدمى را در گزينش به نوعى توجيه كرد كه هنوز در فلسفه، حكمت، الهيات توحيدى شناخته شده و روشن تر، قانع كننده تر از آن بيان نشده است.
اشوزرتشت يكتاپرستى ويژه اى را مى آموزد. اهورامزدا به معنى «هستى ابردانا» يكتا آفريننده است و به صورت هاى اهورامزدا، مزدااهورا، اهورا و مزدا در اوستا آمده است.
وى نخستين كسى است كه به انسان آزادى انديشه، گفتار، كردار و باور مى دهد و اين را به سنجش او واگذار مى كند كه راه را از چاه بازشناسد.
اهورامزدا، خداوند جان و خرد، انسان را خرد ارزانى داشته است، تا نيكى را از بدى بازشناسد و او را در اين بازشناسى آزاد گذاشته است. انسان مى تواند از ميان روش انديشه بهتر، افزاينده تر و روش بد و كاهنده، يكى را برگزيند. اگر انديشه بهتر را برگزيند، به پيش مى رود و به رسائى و جاودانى مى رسد و اگر انديشه بد را بپسندد، بد مى بيند و رنج مى برد.
نيكى و بدى در دين بهى بسته به راه و روش زندگانى است و تنها و تنها وابسته به انديشه و گفتار و كردار انسانى است در آفرينش هر چه هست نيكوست.
روز و شب، آب و آتش، جانوران و گياهان همه و همه نيكو هستند و از روى آئين اشا، راستى و درستى در كارند و به سوى پيش مى روند. آدمى نيز كه خود پديده همين پيشرفت همگانى بر اين زمين است، بايد نه تنها با اين پيشرفت همگام باشد، بلكه خود آفريننده و سازنده شده، بر پيشرفت همه بيفزايد و جهان را از آنچه كه هست بگرداند همين آفرينندگى و سازندگى است كه او را خداگونه مى گرداند. دين بهى با آفرينش و طبيعت سازگار است و در نگهبانى و پرورش جهان ازنده جانوران و گياهان و ديگر پديده ها پيشگام است.
ارزش پيام زرتشت هنگامى روشن مى شود كه به اجتماعات مذهبى كنونى بنگريم و ببينيم كه چگونه در قرن اتم و فضانوردى، هنوز دلالان و رمالان و دجالان به نام دين مردم ستمديده را به گمراهى مى كشند و خدا وسيله اى براى تحمل ذلت و درماندگى، بهشت و جهنم، عامل ترس و وحشت براى تثبيت بساط استعمار و استثمار توده هاى درمانده، تا عده اى بتوانند با رضاى خاطر به كلاشى خود بپردازند.
زرتشت در بيش از سه هزار سال پيش اعلام كرد كه اى انسان، تو كه داراى عقل و شعور و خردى، از اين نعمت معنوى بهره گير و به خويشتن خويش بازگرد و انسان با فضيلت شو و از هر واسطه و دلال، آداب و رسوم و شعائر ناسودمند و تشريفات بپرهيز و ضمير روشن خود را رهنماى راه راست ساز كه با عمل نيك و سازنده در مسير راستى و نظام حق و قانون گيتى، خداوند را خشنود خواهى ساخت.
موضوع ديگرى كه در پيام زرتشت قابل توجه است، مبارزه با زشتى و حركت مثبت انسان است. بايد از همه خوبى هاى زندگى بهره گرفت و در همين جهان به رفاه و آرامش و آسايش توجه نمود. تنها نيك كردارى كافى نيست و بايد بدكردارى را نيز به راه راست متوجه نمود. در هات ۲/۲۳ چنين آمده است:
كسى كه با انديشه و گفتار و كردار و با بازوان خويش با بدكاران پيكار كند و نقشه آنها را عقيم سازد يا، آنان را به راه راست رهبرى نمايد، به درستى چنين شخصى خواست پروردگار را انجام داده و به خداوند جان و خرد عشق مى ورزد.
مكتب زرتشت پيام شادى و فعاليت و زندگى است، نه رياضت و رهبانيت. بايد با كوشش و فعاليت مفيد از همه مواهب زندگى بهره گرفت و به ديگران بهره رسانيد. محققين معتقدند كه علت آن كه در بين ايرانيان كهن، جشن وسرور اين همه اهميت داشته است، انعكاس همين طرز تفكر بوده است.
در اين فرصت ضمن تقديم بهترين شادباش هاى نوروزى به همه كسانى كه مشتاقانه به پيشواز اين جشن ملى- ميهنى شتافته اند، زادروزاشوزرتشت را نيز به همه زرتشتيان عزيز كه متأسفانه امروزه از بد حادثه همانند بسيارى ديگر از هموطنان عزيزمان در اقصى نقاط جهان پخش گرديده اند، شادباش گفته و آرزو داريم كه هر چه زودتر همه با هم اين جشن هاى باستانى را در سرزمين مقدس و باستانى ايران گرامى و ارج بداريم.
نسيم خليلى
سيرى در كتاب احمد- اميل ايرانى
هر وقت كتاب لغت معنى او را معلوم نمود، يحتمل بعد از آن هر چه بنويسند در طبق معنى تاريخ بنويسند، زيرا كه اگر بعد از دويست سال احوالات يك جنگ يا يك واقعه تاريخى ملى را بخوانى اسامى غالب و مغلوب يا خاطى و صائب را نخواهى دانست و مكرر القاب عجيب و غريب را تذكره خواهى نمود. حتى واقعه در عهد كدامين شاه است معلوم نخواهد شد، زيرا كه به جاى نام شاه خاقان مغفور و پادشاه مبرور، و يا خير حضرت ظل الله غازى و بهادرخان و غيره ثبت شده. با اين وصف آن را چگونه تاريخ نام توان داد. «او در ادامه با اشاره به آثار تاريخى ساده و صريح بيگانگان با صراحت اعتراف مى كند كه:» اگر گوييم تاريخ داريم خودمان را فريفته ايم. «او به راحتى تاريخ نويسان مغرض را هدف انتقادات كوبنده خود قرار داده و بر كوته انديشى مهلك آنها تاخته است، از نظر او آنها خيانت بزرگى به جامعه خود كرده اند چرا كه راه شناخت واقعى را بر آيندگان خود بسته اند.
انتقادات او درباره اوضاع نابسامان اجتماعى نيز بسى تكان دهنده و هولناك مى نماياند؛ آنجا كه به عدم رعايت بهداشت در حمام ها و كشتارگاه ها اشاره مى كند و لزوم درس گرفتن از تجربيات غرب را مطرح مى كند، در واقع انگشت روى انبوه مشكلاتى نهاده است كه مدت ها است لاينحل رها شده اند:» ما مسلمانان نيز تنها به اسم بى مسما اكتفا كرده در ميان گل و لاى گنديده غسل جمعه بكنيم. عوض اين كه دزدان ثروت و ديانت مسروقه خود را استرداد نماييم از ماهوت آنها عبا بدوزيم، از تنزيب آنها عمامه بپيچيم، روى كاغذ آنها قرآن مجيد بنويسيم، با عينك آنها تلاوت نماييم، رفناد آنها را قند سفيد گفته ميل بفرماييم و پيه آنها را شمع كافورى گفته بسوزانيم؛ از سوزن گرفته تا كبريت و كفن اموات، محتاج فرنگى ها بشويم، اقلاً ذل احتياج را هم نفهميم... «او غمگنانه و از سر نوميدى اين گفتار را با اين جمله تمام مى كند:» واى اگر از پس امروز بود فردايى... «و به راستى فرداى تاريخ، گوياى اين نوميدى و اندوه تاريخى بود.
در جاى ديگر، روشنفكر خسته حال، از جو ناايمنى كه باعث مى شد حكام، دست نشاندگانى خودسر باشند كه از حقوق مردم چيزى سردر نمى آورند، گلايه مى كند:» راست است در وطن ما اساس اطمينان مال و جان تبعه، مفقود و موقوف به ميل حكام است، هيچ كس در اقدامات نافعه خود مطمئن نيست كه به مشت و فحش فراش يا نوكر باب و اوباش ديگر دچار نشود. همين بدبختى فوق الكلام است كه آرزوهاى وطن پرستان را با خون دل ايشان مخلوط داشته با اشك چشم بيرون مى ريزد. «اما پشت بند اين شكواييه جسورانه، خوش بينى چاپلوسانه اى هم از نويسنده سر مى زند كه نشانگر ته مانده همان روحيه تاريخ نويسان پيشين است شايد...» ولى حالا از همه جاى ايران به مركز تلغراف داديم، اگر وقايع بد و بى حسابى حكام جز در تبريز به حضرت اشرف والا و در طهران به واسطه صدر اعظم به خاكپاى اقدس همايونى عرض شود اشهد بالله هيچ كس را نمى گذارند متضرر يا متعدى گردد. «نويسنده در ادامه خشم خود را از سكوت مظلومان ابراز داشته مى افزايد:» شركتى كه داراى هزار صدا است حاكم جزء اردبيل و اروميه چگونه قادر مى شوند به مدير و اداره آنها تعدى و بى احترامى بكند؟ مگر هزار صداى بلند را به هم ببندى به تهران و تبريز نمى رسد؟ «آيا نويسنده به حق خواهى و عدالت دستگاه پيچ در پيچ سلطنت اميدوار بوده است؟ ۲ ظاهراً روشنفكر غم زده در مرحله اى از تاريخ جا مانده است و شاه را تنها نجات بخش كشورش مى داند:» شخص اعليحضرت اقدس همايون ما شهدالله از همه عقلاى عالم و وزراى ايران به فقر روحانى و جسمانى ملت متبوعه خود بيشتر دانا و بينا است ولى بى معاون و تنها است. از يك طرف جهل ملت و از يك طرف غرض شخصى متنفذين و از يك طرف بى علمى و بى تجربتى و طلادوستى و خواجه تاشانى بعض رجال دولت و از يك طرف بى مبالاتى و بى ادبى و هرزگى بعض فرنگى مآبان ما كه مبلغى پول دولت را خرج كرده و در مكاتب فرنگستان از تحصيل السنه خارجه به خيال خودشان تربيت شده اند، بعد از مراجعت به وطن خود عوض نشر معارف و تاليف قلوب هموطنان آداب و رسوم مذهب ملى را تقبيح مى نمايند، هرچه مى گيرند پس نمى دهند، قماربازى و شراب خوارى را جزء اعظم «سيويليزاسيون» مى دانند و تكيه كلامشان هميشه قسم به انسانيت است! ... «طالبوف انتقاد از روشنفكران غرب زده روزگار خود را سرلوحه انتقاداتش قرار داده است. شايد بدين اعتبار كه اگر آنها راه درست را بشناسند مى توانند جامعه اى را از منجلاب برهانند. اما در واقع اين انتقادات تنها به اين طيف از جامعه منحصر نمانده است. نجارزاده روشنفكر،۳ علاوه بر اين نوك تيز انتقادات خود را متوجه انديشه محتوم هموطنان خود نيز مى سازد، آنجا كه تقدير و جبر را همچون واقعيتى بازدارنده، بر پيشانى تاريخ خود حك كرده اند و دست بسته و منفعل به نظاره اى پوچ نشسته اند، تنها مى نالند و دست به هيچ تحولى نمى زنند:» بهتر اين است كه بعد از اين در حوادث جاريه و تقديرات الهى شكوه نياغازيد، فهم خود را ميزان تشخيص نيك و بد نسازيد، رجال الغيب را مخاطب نكنيد زيرا شما با كتب آسمانى همان قدر آشنا هستيد كه اكراد با معنى اذكار عربى خودشان هستند. معنى كتب آسمانى و نصايح مبعوثين فقط، تحصيل معاش و حفظ وجود است. هيچ ناصح ما را به كاهلى و تنبلى و بى غيرتى، دست روى هم گذاشته نشستن و مثل حيوانات خوردن و خفتن ارائه ننموده و توصيه نكرده، همين كه ما را به صراط المستقيم عدل و نصفت نشان داده كه در مساعى خود معتدل يعنى بى افراط و تفريط راه برويم. چنان زندگى نماييم كه هيچ كس از ما گرسنه نماند. از تحصيل ديگران بى جهت قسمت نبريم. اگر مقتدريم بر ضعفا زور نكنيم، ظلم ننماييم، به حقوقشان تجاوز نكنيم. اگر كسى بخواهد اين اعتدال را بر هم زند،... اول او را نصيحت، بعد با تحذير، بعد با نفى و قتل و اعدام دفع دهيم... نه اين كه ظالمى برخيزد، حقوق ما را از دست ما بربايد متحمل شويم، شكر بكنيم و او را به خدا بسپاريم.
روشنفكر با جسارتى بى مانند، پوسته ديرينه و فسيل وار تحجرى تاريخى را مى شكافد تا به قلب حقيقت گمشده سرزمين و ملتش نفوذ يابد. او مى داند كه بى مهرى ها فقط متعلق به امروز حيات اوست و آيندگان عمق سخنان و گفته هاى مشفقانه او را درمى يابند: «شايد در اين عصر بيشتر از مطالعه كنندگان اين سطور به شعور بنده نويسنده بخندد ولى در اعصار آينده گناه خنده بى جا وبال گردن آنها مى ماند و صدق اين مرقومات موجب ذكر خير مولف مى شود.»
• آزادى، وديعه اى دوست داشتنى
اما مهمترين مبحثى كه نويسنده كتاب به ضرورتى تاريخى از آن سخن به ميان مى آورد و نشان مى دهد كه تا چه پايه نوانديش و جسور است، مبحث مربوط به آزادى و معانى نهفته در آن است. نويسنده به تعاريف و اقسام آزادى مى پردازد و جالب است كه اين تعاريف و معانى و اقسام از باور امروزى ما نيز چندان به دور نيست: «آزادى به سه منبع اصلى قسمت مى شود: آزادى هويت، آزادى عقايد، آزادى قول. از اين سه چندين منابع فرعى مشتق است، از آن جمله آزادى انتخاب، آزادى مطبوعات، آزادى اجتماع.» تعريف نويسنده از آزادى عقايد بسيار جالب و خواندنى است: «آزادى عقايد آن است كه هر كس به هر چه معتقد است و به هر چه رأى او قرار گرفته مختار و آزاد است. هيچ كس حق ندارد به سهو يا سوء عقيده او را توبيخ و تنبيه نمايد و مجبور تبعيت اوامر دايره عقيده خود نمايد؛ زيرا كه عقايد و آراى نقود منقولات و معقولات انسان است.» نويسنده در همين بخش به آزادى مطبوعات نيز اشاره كرده و مى نويسد: «آزادى مطبوعات يعنى هر كس هرچه مى نويسد يا تاليف مى كند در طبع و انتشار او مختار و آزاد است، كسى را حق ممانعت نيست مگر اين كه بعد از طبع معايب مذكوره آزادى اقوال سبب تنبيه ناشر يا مولف مى شود.» در ادامه همين بحث است كه نويسنده كتاب احمد، به تجربيات ديگر ملل درباره آزادى اشاره مى كند و به مقايسه مى پردازد. رمز و راز اين همه بى پروايى و جسارت در اين بود شايد كه نويسنده در خارج از مرز هاى ايران و دور از خفقان كشنده آن روزگار آزادانه مى توانست قلم بزند و كسى جزوه هايش را نسوزاند يا در چاپخانه توقيفش نكند. او خود در همين زمينه، ساده و روشن و رسا مى نويسد: «در خارج بودم ترس و واهمه نمى كردم، قدرى بى پرده گفتم و نوشتم» . وى چنين ابتكارى را در مورد تعريف انواع سلطنت و حكومت نيز به خرج مى دهد و بحث جالبى به نام حكومت و مردم را مى گشايد كه خواندنش به ويژه براى خواننده امروزى جهت آشنايى با باور هاى فكرى و سياسى روزگار نويسنده فقيد، خالى از لطف نخواهد بود. به هر حال احمد كم كم بزرگ مى شود و دانسته هاى روشنفكرانه پدر را در اندرونه خود مى كارد؛ آيا او حلقه اى از زنجيره مشروطه خواهان و نسل تازه اى از معترضان نوانديش در آينده اى نزديك نيست؟ طالبوف چند سالى پس از پيروزى مشروطيت مى ميرد و نمى تواند بازدهى اين نسل نوپا را به نظاره بنشيند اما تاريخ صندوق امن اين خاطرات و تلخى هاست. خاطره مردى مبارز كه در غربت و در دل شهرى به نام داغستان، در كنار كار هاى اقتصادى و تجارت، به نويسندگى و در نويسندگى و نظريه پردازى به راديكاليسم سياسى درغلتيده است، نيز يكى از مهمترين يادگارى هائى است كه در اين صندوقچه به امانت سپرده شده است. شايد راز ماندگارى نوشته هاى روشنفكر ايرانى اين بود كه او تا پنجاه و پنج سالگى دست به قلم نبرد و فقط تجربه اندوخت. اين تجربه ها از عمرى گرانمايه بيرون تراويد و تكان و جنبشى بى بديل خلق كرد. كتاب احمد تبديل به كتاب درسى مدارس جديد تبريز شد، يادگارى كه قرار بود در ذهن و درون نسل نو تاريخ ايران، زنده و پايدار بماند.
پى نوشت ها:
۱- اين گروه به نام گنجينه فنون در تبريز فعاليت داشت كه هدفش آشنايى توده هاى مردم با انديشه ها و آثار ممتاز جهان بود. معرفى كتاب هاى روز جهان از مهمترين اهداف گردانندگان گنجينه فنون بود.
۲- البته هرگز نمى توان به طالبوف انگ چاپلوسى و خودفروشى زد. او حتى آن گاه كه به نمايندگى مردم برگزيده شد، از پذيرفتن اين مقام سر باز زد و ترجيح داد در خلوت خود به نويسندگى و نظريه پردازى مشغول باشد. او خود در جايى با اشاره به اين روحيه رهايى طلب مى نويسد: «در ايران ملاك نيستم، وظيفه خور نمى باشم، حامل امتياز و لقب نبوده ام، استدعا و تمنايى از احدى نكرده ام. در اين صورت از تهمت متملقى و توبيخ مقرضى باك ندارم.»
۳- طالبوف خود تصريح دارد كه پدرش استاد ابوطالب نجار بوده است و اين حرفه را از پدرش، استاد على مراد، به ارث برده است.
ترجمه و تاليف: على كاليراد
آيشمن در اورشليم
در ماه مه ۱۹۶۰ در حالى كه جهان در اضطراب ناشى از جنگ سرد به سر مى برد، انتشار خبرى افكار عمومى را بار ديگر معطوف به حوادث جنگ جهانى دوم كرد: «آدولف آيشمان افسر سابق آلمان نازى، معروف به قصاب اروپا و مسئول كشتار يهوديان طى جنگ جهانى دوم، توسط مأموران مخفى اسرائيل در آرژانتين شناسايى و ربوده شد.» آدولف آيشمان كه بود؟
در واقع داستان زندگى آدولف آيشمان بيانگر شرايطى است كه ميليون ها آلمانى طى نيمه اول سده بيستم تجربه كردند. آدولف كارل آيشمان در ۱۹ مارس ۱۹۰۶ در زولينگن آلمان به دنيا آمد. دوره اى كه مصادف بود با مسابقه تسليحاتى دولت هاى اروپايى و انعقاد قراردادهاى نظامى شكننده. سرانجام دوران صلح مسلح به پايان رسيد و جنگ آغاز شد. منازعه اى كه همگان مى پنداشتند حداكثر چند ماهى به درازا مى كشد تبديل به جنگ بزرگ بين المللى شد كه ملت هاى اروپايى را به شدت فرسوده ساخت. آلمان كه با از دست دادن تدريجى متحدان خود، گويى يكه و تنها در برابر دنيا مى جنگيد، به رغم نارضايتى داخلى، همچنان به نبرد ادامه داد. در اين گيرودار خانواده آيشمان به كشور همسايه يعنى اتريش مهاجرت كردند. عاقبت آلمان نيز تسليم شد و اينك تنها چيزى كه مى توانست تا حدى عطش انتقام بريتانيا و فرانسه و ديگر متفقين را بكاهد تحميل شرايط خفت بار مصالحه بر متحدان بود. به اين ترتيب آلمان علاوه بر اينكه قسمتى از اراضى و اتباع خود را واگذار كرد، بخش اعظم معادن، صنايع، كشاورزى و سرمايه هاى تجارى خود را از دست داد و غرامت سنگينى كه از پرداخت آن عاجز بود متحمل شد. اتريش نيز به عنوان متحد آلمان وادار به پرداخت غرامت، اجتناب از هرگونه اتحاد با آلمان و تقليل وسيع نيروى نظامى گشت و با مرزبندى هاى جديد از يك امپراتورى پهناور به كشورى منزوى و محاط در خشكى بدل شد. آشفتگى اجتماعى و اقتصادى حاصل از نزاع هاى وحشتناك سياسى همه آلمانى ها اعم از غنى و فقير را در ترس و اضطراب فرو برد. هر لحظه امكان داشت يك انقلاب كمونيستى به وقوع پيوندد، اما به تدريج اوضاع رو به آرامش نهاد. در آن سوى مرز، در اتريش عليا آيشمان جوان خوشحال از اينكه در اين شرايط نابسامان حداقل بيكار نيست به عنوان فروشنده دوره گرد براى يك شركت نفتى كار مى كرد با كمك هاى مالى خارجى به ويژه از سوى آمريكا اقتصاد آلمان جان تازه اى گرفت و در نتيجه شرايط رو به بهبودى گذاشت. اما حادثه اى در آن سوى اقيانوس تمامى معادلات را به هم ريخت: در ۲۴ اكتبر ۱۹۲۹ معروف به «پنجشنبه سياه» بازار سهام وال استريت نيويورك سقوط بزرگ خود را آغاز كرد؛ روزى مصيبت بار براى اقتصاد آمريكا كه به سرعت تبعات جهانى يافت. در آلمان هنگامى كه سرمايه هاى آمريكايى خارج شد كارخانجات تعطيل و در نتيجه اقتصاد فلج شد. افزايش قيمت ها و بيكارى وحشتناك گريبانگير همه كشورها شد. در اتريش هم آدولف آيشمان به خيل عظيم بيكاران ناشى از اين حادثه پيوست. بعدها مشخص شد كه پنجشنبه سياه نه تنها تأثير وحشتناكى بر زندگى آيشمان گذاشت بلكه جريان تاريخ را به سمت فاجعه راند. آيشمان بيكار و نااميد در ۱۹۳۲ در شهر «لينتز» اتريش به حزب نازى پيوست. او نمونه اى از ميليون ها انسانى بود كه پس از سال ها تحمل تحقير و ترس و عدم امنيت، حال دچار شرايط بد معيشتى و از همه مهمتر يأس و عدم اميد به آينده شده بودند. مردمى كه عزت بر باد رفته خود را در سخنان آتشين نقاش ناكام اتريشى- آلمانى، آدولف هيتلر مى جستند: «به كسانى كه به ما ضربه زدند ضربه خواهيم زد، كسانى كه ما را تحقيركردند تحقير خواهيم كرد، به كسانى كه به ما ظلم كردند ظلم خواهيم كرد.»
همه به دنبال مجازات خطاكاران بودند و يهوديان نيز از اين دست به شمار مى رفتند. آيشمان در حزب نازى سلسله مراتب ترقى را يكى پس از ديگرى پشت سر گذاشت. او در نوامبر ۱۹۳۲ به عضويت اس اس، گروه شبه نظامى نازى ها، تحت فرماندهى هاينريش هيملر درآمد. او در ۱۹۳۳ به آلمان رفت و به هنگ اتريشى پيوست. وى طى ژانويه تا اكتبر ۱۹۳۴ جزء يك واحد اس اس در داخائو بود و سپس در اداره مركزى اس اس در برلين به كار گماشته شد؛ جايى كه در بخش مربوط به امور يهوديان فعاليت كرد. پس از انضمام اتريش به آلمان در ۱۹۳۸ آيشمان براى جابه جايى يهوديان وين مأموريت يافت.
• پيشگويى پيشوا
«در طول زندگى ام بارها پيشگويى كرده ام... و امروز يك بار ديگر پيشگويى مى كنم: اگر سرمايه داران يهود بين الملل در داخل و خارج اروپا ديگر بار موفق به افكندن ملت ها در يك جنگ جهانى شوند، نتيجه آن بلشويك شدن جهان و طبعاً پيروزى يهوديت نخواهد بود بلكه پيامد آن نابودى قوم يهود در اروپا است.» (هيتلر خطاب به مجلس رايشتاگ، ۳۰ ژانويه ۱۹۳۹) پس از آغاز جنگ جهانى دوم در سپتامبر ۱۹۳۹ نازى ها در پى حل نهايى مسئله يهود برآمدند. در ابتدا رهبران نازى دو راه پيشنهاد كردند: نخست اسكان يهوديان در جنوب شرقى لهستان و دومى كه پس از اشغال فرانسه در ۱۹۴۰ مطرح شد، انتقال چهار ميليون يهودى ساكن در آلمان و مناطق تحت كنترل نازى ها به جزيره ماداگاسكار، مستعمره فرانسه در آفريقا. اما در ادامه جنگ، شرايط تحقق طرح هاى مزبور فراهم نشد. پس از اشغال چكسلواكى در ۱۹۳۹ آيشمان جهت نظارت بر امور يهوديان پراگ اعزام شد. پس از اينكه هيملر «اداره مركزى امنيت رايش» را تشكيل داد آيشمان به دفتر امور يهوديان در برلين منتقل شد. در بهار ۱۹۴۱ آلمان درصدد حمله بزرگ به شوروى برآمد. هيتلر نه تنها خواستار نابودى فرمانروايان بلشويك بلكه در پى محو «منبع بيولوژيك بلشويسم» هم بود: يهوديان شوروى. در جولاى ۱۹۴۱ «راينهارد هايدريش» رئيس سرويس امنيتى آلمان دستور اعدام صاحب منصبان يهودى دولت شوروى را صادر كرد. در دسامبر ۱۹۴۱ يوزف گوبلز وزير تبليغات آلمان، پيشگويى پيشوا را يادآور شد: «از بابت مسئله يهود، هيتلر مصمم به راه حل نهايى است. او پيش بينى كرده بود كه اگر يهوديان بار ديگر موجب جنگ جهانى شوند، شاهد نابودى خود خواهند بود. اين يك بلوف نبود؛ حالا جنگ جهانى است و نابودى يهود نتيجه طبيعى آن.» در ژانويه ۱۹۴۲ در «ونسى» در حومه برلين، جلسه اى از افسران عالى رتبه به رياست هايدريش براى چاره انديشى درباره حل نهايى مسئله يهود تشكيل شد. در پايان جلسه سرهنگ آيشمان جزئيات را هماهنگ كرد. در پى شكست طرح هائى كه قبلاً به آنها اشاره شد نازى ها دست به ايجاد اردوگاه هائى زدند. ابتدا در لهستان، يهوديان در گتوها (محله هاى مجزا) محدود شدند. در ديگر كشورها گروه هاى اس اس به شناسايى و انتقال يهوديان به اردوگاه هائى در لهستان مانند «آشويتس» پرداختند. اين عمليات تحت نظارت آيشمان انجام مى شد كه تحت امر هايدريش قرار داشت.
اشغال آلمان
در ۱۹۴۵ با اشغال آلمان توسط متفقين، سرهنگ آيشمان به دست نيروهاى آمريكايى دستگير شد، ولى در ۱۹۴۶ از زندان گريخت. وى به مدت چندين سال در كشورهاى مختلف سرگردان بود تا اينكه در ۱۹۵۸ راهى آمريكاى جنوبى شد. در دنيايى كه هر گوشه از آن سرگرم ماجراجويى هاى تازه اى شده بود، آيشمان با هويتى جديد به عنوان يك كارگر فنى در كشور آرژانتين زندگى نوينى را آغاز كرد. اما اين پايان گذشته نبود؛ دولت اسرائيل كه از پس سال ها منازعات خونين در فلسطين تحت اشغال بريتانيا، در سال ۱۹۴۸ با استفاده از شرايط پس از جنگ جهانى اعلام موجوديت كرده بود، از همان بدو امر وارد جنگ تمام عيارى با اعراب شد. اگرچه اسرائيل نهايتاً در جبهه نظامى پيروزى را از آن خود كرد، اما توجيه مشروعيت اين رژيم نزد افكار عمومى جهان حائز اهميت بسيار بود. اسرائيل در پى آن بود كه خود را به عنوان پناهگاه يهوديان ستمديده معرفى نمايد. در اين ميان آدولف آيشمان در مقام يك سوژه تبليغاتى ارزشمند در نظر گرفته شد. سرويس امنيتى اسرائيل جست وجو را آغاز كرد: در ۱۱ مه ۱۹۶۰ نيروهاى اسرائيلى، آيشمان را در نزديكى بوئنوس آيرس شكار كردند.
ادامه دارد
۹ روز بعد وى مخفيانه از آرژانتين خارج و به اسرائيل منتقل شد. در پى انتشار اين خبر دولت آرژانتين به نقض قوانين اين كشور شديداً اعتراض كرد و تنش ديپلماتيك ميان آرژانتين و اسرائيل بالا گرفت. دولت اسرائيل پس از جلب رضايت آرژانتين متوجه هدف اصلى خود شد: محاكمه آيشمان.
• محاكمه
«من رحمت را پسند كردم و نه قربانى را، و معرفت خداوند را و نه قربانى هاى سوختنى را.» (كتاب هوشع نبى، باب ششم، آيه ششم)
در واقع از زمان تشكيل دولت اسرائيل در ۱۹۴۸ هيچ رويدادى به اهميت و هيجان دادگاه آيشمان سابقه نداشت. طنز تاريخ از همان ابتدا آغاز شد: آيشمان نخست توسط سربازرس، آونر لس بازجوئى شد كه متولد برلين آلمان بود، سپس در برابر آ. باخ رئيس دادگاه بخش حيفا و قاضى سابق هامبورگ آلمان قرار گرفت و سرانجام جهت محاكمه در دادگاه ويژه نزد سه قاضى حاضر شد كه دو نفر از آنها سابقاً مليت آلمانى داشتند. محاكمه از همان آغاز جنجال برانگيز بود. داورى توسط قضات يهودى، انجام محاكمه توسط دولتى يهودى كه تا سه سال پس از پايان جنگ جهانى دوم اصلاً وجود نداشت و مسئله حقوقى «عطف به ماسبق» از جمله ايرادات مطروحه بودند. در حالى كه گروهى ايجاد دادگاهى بين المللى و عده اى انجام محاكمه در آلمان را خواستار شدند، اما دولت اسرائيل همه پيشنهاد ها را رد كرد.
جالب ترين تقابل زمانى رخ داد كه آيشمان با دادستان كل «گيد ئون هاوسنر» روبه رو شد كه آموزش هاى اوليه حقوقى را در آلمان گذرانده بود: مردى شديداً احساساتى كه در بسيارى از مراحل محاكمه با سرزنش ها و سخنان نيش دار خود آيشمان را مورد حمله قرار داد. در حقيقت او تصويرى از عهد عتيق را زنده مى كرد: نام گيد ئون (جد عون) يادآور يكى از قهرمانان بنى اسرائيل در سفر داوران تورات است كه با ياران اندك خود لشكر دشمنان را در هم شكست و انتقامى سخت از مخالفين گرفت. محاكمه در ۱۱ آوريل ۱۹۶۱ آغاز شد. جريان محاكمه بر اساس معيارهاى غربى شگفت انگيز و حتى نمايش گونه به نظر مى رسيد. در واقع دادگاه در پى برانگيختن احساسات بود. اما اين صرفاً يك نمايش دراماتيك نبود؛ متخصصين به مثابه نمايندگان خرد عصر جديد وارد صحنه شدند. دكتر «رابرت سرفا تيوس» وكيل مدافع زبده آلمانى به رغم برخى مخالفت هاى دولت آلمان دفاع از آيشمان را بر عهده گرفت. دفاعيه آيشمان بر يك اصل اساسى مبتنى بود: در صورتى كه آيشمان يك سرهنگ دوم تشكيلات اس اس بوده، پس در حقيقت جرم او به عنوان يك مأمور دون پايه صرفاً اطاعت از فرامين افراد مافوق است و مضافاً اگر جنايتى عليه يهوديان صورت گرفته، اين كار نه به دست و نه به دستور آيشمان انجام شده بود و مجازات در واقع بايد عليه افسران عالى رتبه اى مانند هيملر و هايدريش اعمال مى شد.
در لايحه اول دكتر سر فاتيوس اظهار كرد كه وى درصدد اثبات اين است كه «معاونت متهم در تعذيب يهوديان، نتيجه اجتناب ناپذير دستورات رياست دولت بود.» سرفاتيوس عنوان كرد كه «اين مطلب مبين آن است كه آيشمان نه دستورى صادر و نه اجرا كرد و اين امر نشان مى دهد كه در موقعيت وى امكان سرپيچى و عدم اطاعت از فرامين وجود نداشت.»
از سوى ديگر دو هفته پس از آغاز محاكمه، متخصصى يهودى وارد دادگاه شد كه داراى سه مدرك دكترى در فلسفه، علوم سياسى و حقوق از دانشگاه وين و آشنا به بيست زبان بود:
«سالو ويتماير بارون» متولد ۱۸۹۵ در اتريش، نويسنده كتاب تاريخ اجتماعى و مذهبى يهوديان. بارون با ترسيم يك چهارچوب تاريخى به تشريح يهودستيزى، وضعيت يهوديان اروپا و ستم نازى ها پرداخت. آيشمان شخصاً نيز به دفاع از خود پرداخت؛ وى عنوان كرد كه داراى هيچگونه تمايلات ضدسامى نبوده است و در ميان سخنان خود اشاره كرد كه كتاب «نبرد من» هيتلر را هيچ گاه به طور كامل و دقيق مطالعه نكرده است. آيشمان خود را به عنوان مأمورى مطيع معرفى نمود كه تنها دستورات ابلاغ شده را انجام مى داد: «من نمى توانستم به خودم كمك كنم. من دستوراتى داشتم اما چيزى نداشتم تا مخالف آنها عمل كنم.» او با صراحت عنوان كرد: «من هرگز ادعا نكردم از تصفيه چيزى نمى دانم... من فقط گفتم كه ۴ B (قسمت آيشمان) هيچ كارى با اين مسئله نداشت.» وى با رد هرگونه نقشى در كشتار غيرنظاميان مسئوليت خود را تنها جابه جايى افراد به اردوگاه ها عنوان كرد. در زمان اين محاكمه طولانى جو هيجان زده دادگاه قابل تسلى نبود و از اين جهت دادگاه نمونه كوچكى از جامعه اسرائيل بود. براى حفظ جان آيشمان، وى تحت مراقبت هاى امنيتى قرار گرفت؛ چنانكه طى جلسات دادگاه در داخل يك اتاقك يا در واقع قفس شيشه اى ضدگلوله حاضر مى شد. آيشمان متهم بود كه به عنوان يك طراح فعال و مبتكر، در زمانى كه آلمان در حال جنگ، دچار كمبود تجهيزات ترابرى بود، روش ها و تاكتيك هاى مختلفى براى تامين و نگهدارى وسايل نقليه مورد نياز براى جابه جايى يهوديان تدارك مى ديد.
در طول جلساتى كه دادستان هاوسنر به اثبات نقش گسترده وى در جنايات مشغول بود، آيشمان به طور تزلزل ناپذيرى از پذيرش هر گونه اتهام يا حتى مسئوليت در كشتار ها خوددارى نمود. در حالى كه نزديك به چهار ماه از آغاز محاكمه مى گذشت يكى از حساس ترين لحظات اين دادگاه طى هفته هاى دوازدهم و سيزدهم رخ داد: زمانى كه در برابر سئوالات و استدلال هاى خشك هاوسنر، آيشمان پذيرفت كه او مسئوليت اخلاقى كشتار يهوديان را بر عهده داشت و با صدايى لرزان و خسته اظهار كرد كه «آن يكى از بدترين جنايات در تاريخ بشرى بود.» پس از ثبت اين اعتراف، دادستان تنها بايد دعوى دولت اسرائيل عليه آيشمان را اضافه مى كرد. هاوسنر رو به متهم كرد و گفت: «آدولف آيشمان كه در محضر اين دادگاه حاضر است، سرسپرده هيتلر و مجرى جنايات مورد نظر او بود، وى آلت فعل آن نيروى ويرانگر بود.» سرانجام در ۱۱ دسامبر دادگاه رأى خود را اعلام كرد: «آيشمان به سبب ارتكاب جنايت عليه بشريت، جنايت عليه يهوديان و جنايات جنگى مجرم شناخته شد.» سه روز بعد او محكوم به اعدام شد. از آنجا كه در قانون اسرائيل مجازات اعدام در نظر گرفته نشده بود تصويب قانونى ويژه براى اعدام آيشمان در دستور كار قرار گرفت. سرانجام آدولف آيشمان در ۳۱ مه ۱۹۶۲ در تل آويو به دار آويخته شد. اما اين پايان مجازات نبود؛ جسد او آتش زده و خاكسترش به دريا ريخته شد. هر چند با اعدام آيشمان پرونده او مختومه اعلام گشت اما اثرات اين محاكمه تا مدت ها ادامه داشت. دولت اسرائيل كه از ابتدا در پى استفاده تبليغاتى از اين ماجرا بود، در افكار عمومى جهان خود را به عنوان پناهگاه قوم يهود مطرح نمود. در آرژانتين، كشورى كه آيشمان از آنجا ربوده شد، در پى اعدام وى فعاليت هاى ضديهودى از سوى گروه هاى آرژانتينى هوادار نازيسم آغاز شد. چندى بعد در پى كشف اين مطلب كه «يعقوب بارور» معاون داديار در دادگاه آيشمان، قبلاً دست به جعل مدرك دانشگاهى خود زده است، رسوايى بزرگى در اسرائيل پديد آمد. بارور كه از دانشگاه فارغ التحصيل نشده بود به علت جعل مدرك حقوقى به سه ماه زندان محكوم شد. از طرفى پوشش گسترده رسانه اى محاكمه آيشمان با حضور سيصد خبرنگار خارجى باعث شد كه جهانيان نيز جريان اين دادگاه جنجالى را دنبال كنند. در آن ميان «هانا آرنت» (۱۹۷۵ ـ ۱۹۰۶) آلمانى يهودى تبارى كه در سال ۱۹۴۱ به آمريكا گريخته بود، جريان محاكمه را براى نشريه «نيويوركر» گزارش مى كرد. بعدها وى مجموعه مقالات خود را تحت عنوان «آيشمان در اورشليم: گزارشى از ابتذال شر» منتشر ساخت. آرنت در اثرى متفاوت به جاى تأكيد بر شخصيت خبيث و شيطانى آيشمان، وى را به صورت انسانى عادى و معمولى معرفى كرد. انتشار اين اثر توفانى از منازعات برانگيخت كه نزديك به يك دهه ادامه يافت.
مصريان باستان معتقد بودند در صورت سوزانده شدن كالبد متوفى، روح او تا ابد در جهان سرگردان خواهد ماند؛ شايد آيشمان نيز چنين سرنوشتى يافته بود.
منابع:
تاريخ جهان نو، رابرت پالمر، ترجمه ا. طاهرى، اميركبير: تهران،۱۳۸۳
Encarta encyclopedia ed. 2005
Encyclopaedia Britannica ed: ۲۰۰۲